من، محتاج دیدنِ آدمها از نزدیکم. مادری، اجازه نداده آنطور که باید، گشت بزنم بین آدمها و مصداق خارجی شخصیتهایم را در دنیای واقعی پیدا کنم. هر آدمی را شخصیتی میبینم که میتواند پا در داستانهایم بگذارد و اتفاقی رقم بزند. وقتی معرفیِ آمنه سادات قائمی را دیدم، توی دلم عروسی شد؛ به قول خانم خلیلی، زنانهترین موقعیت ممکن را بهم داده بودند. باید خودم را میرساندم به آمنه سادات. شاید میتوانست در آینده، جای یکی از شخصیتهای داستانیام را پُر کند. میدانستم فروشگاهِ حجابش را جمع کرده و در خانه، پیگیر کارهایش است. باید از زندگیاش، سفر قهرمان میساختم.
قبل از قرار، برای همراهی با پسرم اجازه گرفتم. این سالها، همکارِ همیشگیام بوده. نمیتوانستم تنهایش بگذارم. دست در دست محمدِ پنجساله، خودمان را به خیابان بهار شیراز رساندیم. سر ظهری، نمِ باران شروع شده و همهجا را خیس کرده بود. در حاشیهٔ در ایستادیم تا کمتر خیس شویم.
قبل از اینکه زنگ آیفون را بزنم، با خانم قائمی تماس گرفتم. صدا که وصل شد، گفت:«دو سه دقیقه دیگه دم درم»
درحال شمردن ماشینهای سیاه و سفید بودیم که آمنه سادات رسید؛ همراه با مردی که نمیدانستم کیست.

دستهای گل نرگس توی بغل داشت. عطرش، فضا را پر کرده بود. درِ کارگاه را که باز کرد، چشمم افتاد به میز مستطیلی که دورتادورش رگالهایی بود پر از عبای مشکی و چادرهای رنگی. برای منی که از بچگی چادر به سر داشتم، اینجور جاها، بهشت بود. همه رقم چادر و روسری و عبا پیدا میشد.
پشت میز نشستم و محمد را روی صندلی کناریام نشاندم. آمنه سادات گلها را توی گلدان جا داد و گذاشت وسط میز. چند روسری نگیندوزی را جابهجا کرد و گفت:«الان باید چیکار کنم؟»
اشاره کردم به صندلی روبهرو و گفتم:« فقط بشینید.»
همانطور ایستاده، دستهایش را به صندلی گرفت و گفت:« هیچوقت نمیشینم. حتی وقتی مهمونی میرم، مشغولِ کارم.»

سه دختر دارد. باورم نمیشد دخترِ متاهل هم داشته باشد؛ کوچکترین دخترش، همسنِ پسر بزرگم است. درباره ضرب و تقسیم کلاس سومیهایمان صحبت کردیم؛ اما صحبت از دومین دخترش، شیرینتر است. تا همین امسال که پشت کنکوری شود، ادمین کانالش بوده و پاکتها را دانهدانه پشتنویسی میکرده برای پست. عکاسیها هم پای خودش بوده. بحثمان که گل انداخت، پشت چشم نازک کرد و گفت:« امسال مرخصیه. میخواد دکتر شه.»
دست زیر چانه بردم و پرسیدم:«حقوقم بهش میدادین؟»
نشست روی صندلی. خودش را کشید سمتم و گفت:«مگه آدم به بچهش حقوق میده؟ هرچی بخواد براش میخرم.»
وقتی سرش شلوغ باشد، دختر نهساله هم کمکش میکند.
_سومی، نگینزن دنیا اومده. اصلا تو شکمم که بود، نگین میزد.

سفارشها که زیاد میشود، شابلون و نگینها را جلوی بچهها میگذارد تا پرش کنند. چسب میزند و خودش میگذارد روی روسری. کل کار باید هویه شود. زمانبر است و دردسر دارد اما چون شروع کارش با نگین بوده، سختیهایش را به جان میخرد.
گفتوگویمان رسید به مردی که نمیشناختم. برادرشوهرش را معرفی کرد و گفت بیشتر کارهای کارگاه برای اوست. چادررنگیها برای خودش است و کارهای نگیندوزی. بقیه کارهای برادرشوهر را هم توی باسلام میفروشد. کارگاهشان حالت انبار دارد و عمده میدهند به مزونها.
از شروع کسبوکارش پرسیدم. از جرقههای اولی که به ذهنش آمده و قدمهایی که برای سرگرمی برداشته.
_دوازده ساله کار نگین رو شروع کردم. اولاش خودم چادرنماز دوختم و لباس عروس؛ حرفهای. دیگه بعدش اومدم تو کار چادر. هم خودم مذهبی بودم، هم دنبال ثوابش بودم.

کارش را با نگین جوراب و ساقدست شروع کرده. اوایل با نگین آماده و برچسبی. بعد رفته سراغ کار با دست. نگینها را دانهدانه روی چسب زده و بعد روی جوراب و ساقدست چسبانده. کمکم آمده سراغ چادر و روسری نگیندار. دوازده سال پیش کسی نگین نمیزده. طلا گرمی صد تومان بوده که روسری نگیندوزی را ۶۰هزار تومان فروخته. بعد از مدتی نگیندوزی زیاد شده و دست آمده روی دست.
گرم صحبت بودیم که همکارش، سینی چای را جلویمان گذاشت. روی هر استکان، گل محمدی شناور بود. فکر کردم مگر مردها هم اینقدر توجه دارند به جزئیات؟ هرچقدر جلوتر رفتیم، دلم میخواست بیشتر بمانم و بیشتر سرک بکشم به زندگی آمنه سادات.
روسری مشکی را باز کرد و پروانه نگیندوزی را نشانم داد. من، به سختیِ دانهدانه چسباندن نگینها با هویه فکر میکردم.

از چالشهای نگیندوزیاش پرسیدم؛ بالا پایینهای کار.
_ من خودم میرفتم شابلونها رو سفارش میدادم. بهارستان و ظهیرالاسلام و پامنار. هرجا بگی رفتم دنبال کار نگین. خودم. تنها. چون کارم رو واقعاً دوست داشتم. وقتی دیدم کارم رو بیارزش میکنن یه خورده شل شدم. مثلاً یه طرح رو میفروختم صد تومن. میدیدم فلان مزون زده ۹۰ تومن. اعصابم میریخت به هم.
قلپی چای خورد و ظرف شکلات را گرفت جلوم.
دستش را رد کردم و گفتم: «رژیمم.»
_ یه بار رفتم بازار مروی نگین بخرم، دیدم دقیقاً طرح من رو برداشتن و چسبی زدن. گفتم این طرح منه! چرا برش داشتین؟ گفت مشتری آورده گفته اینو بزن. گفتم من خودم این رو روی کاغذ کشیدم و طراحی کردم. بعد شما اومدی چسبی ازش آماده کردی؟
انگار که یاد خاطرهای افتاده و خونش به جوش آمده باشد، ادامه داد:
_مشتری گاهی اذیت میکنه. طرف بعد از پنج ماه اومده گفته طرحی که من میخواستم رو نفرستادین. بهم یک امتیاز داده توی باسلام. بعد از چند ماه استفاده. چرا آدم کسی رو خراب کنه؟

فهمید که به خاطر چالشهای کاریاش، غمگین شدم. باز شکلاتها را جلویم گرفت. اینبار دستش را رد نکردم. باید قدری دهانم شیرین میشد تا غصهها تهنشین شوند.
صدایش را پایین آورد و گفت:«سختیها آسون میشه. همیشه حفرههایی هست تو زندگی آدم. من، خودمو مشغول کردم تا از فشارش بیام بیرون. خوبیش اینه که میگذره. استپ نمیکنه. خدا همیشه همه درها رو نمیبنده.»
تلفنش چندبار زنگ خورد و هربار گفت جلسهام تمام نشده و زود قطع کرد. فکر کردم دختردارها همینند دیگر. صبح تا شب باید منتظر زنگ یکیکشان بنشیند. مِهرشان را اینطور ثابت میکنند.
محمد را فراموش کردهام. سر برمیگردانم. دور دهانش قهوهای شده و مشغول خوردن چایِ سرد شده است. دستمالی درآوردم و دور دهانش را پاک کردم.
آمنه سادات پرسید:« چرا رفتی سمت نوشتن؟ چرا باسلام؟»
انگار ورق برگشته. من باید از او حرف میکشیدم، حالا او نشسته پشت صندلی مصاحبه.
به صندلی تکیه دادم.
_ من، حالم با نوشتن خوبه. همهٔ آدما رو یه شخصیت میبینم که میتونن پا بذارن توی داستانهام. همیشه توی خونهم و نشستهم پشت میز. همین که فرصتی پیش اومد بتونم از خونه بزنم بیرون و آدمها رو ببینم، برام جذابه.
سری تکان داد و گفت:«راست میگی. هرکسی حالش با یه کاری خوبه.»

قسمتی از انبار را قفسهبندی کرده و چادررنگیها را چیده بود. قدِ چادرها بلند است و پارچهٔشان، زیاد. دلیلش را که پرسیدم، چادرش را روی پا جمع کرد.
_ توی هرکاری دوست دارم حداکثرش رو بذارم. نمیخوام از کار بزنم. فقط به فکر سود خودم نیستم.
از مغازهای پرسیدم که یک سال هم دوام نیاورده. توی دلم مطمئنم کارش نگرفته و مجبور شده جمعش کند اما موضوع، متفاوت است با چیزی که فکر میکردم.
_وقتی کار وسعت پیدا میکنه نمیتونی فقط تو خونه کار کنی. نزدیک خونمون یه مغازه گرفتم، تا همین چند ماه پیش. همهٔ وقتم پای اونجا بود. نمیخواستم برای خونه کم بذارم. کمکی نداشتم. از هفت صبح ناهار میذاشتم و میرفتم مغازه. دوباره ظهر میرفتم بچهها رو از مدرسه میآوردم و میرفتیم خونه. تند تند ناهار میخوردیم و دوباره میرفتم مغازه. شش هفت کیلو توی همون چند ماه کم کردم. دیگه جمعش کردم. واقعا داشت بهم فشار میومد.
تا همدلی را شروع کردم، توی حرفم زد.
_اصلاً پشیمون نیستم. به قول دوستم تو هنر داری، چرا بری بیرون فروشندگی کنی؟ وقتی میتونم تو خونه کارم رو انجام بدم چرا برم خودمو اسیر فروشندگی کنم؟ اصلاً نمیگم حیف شد. خوشحالم بابت تصمیمم.

زیر زبانش را کشیدم. فهمیدم با رسیدگی به مغازه، دیگر فرصتی نمیمانده برای نگینزنی؛ برای کاری که دوستش دارد. توی ذهنم، اولویتهام را جدا کردم و به خواستنیترین کارهای موردعلاقهام فکر کردم. کاری که به خاطرش، بقیه کارها را کنار بگذارم. باز هم رسیدم به نوشتن.
دست کشیدم به آستین عباها. روی مروارید، چین آستین و گلدوزیهایشان.
_گاهی جنس میفرستم مشتری میگه خوشم نیومده. میگم برگردون یه طرح دیگه میفرستم. حتی گاهی میگن میخوام سر کنم. میگم بیاید خونه. آینه قدی بلند گذاشتم تو خونه. همه نمونه جنسام رو بردم خونه. از باسلامم میان.

توی پاگرد خانه، کمدی گذاشته و همه عباها و چادرها را آویزان کرده. طبقه پایین روسریها و طبقه بالا، چادرها.
تمام چادرهای مشکی و عبایی را هم، توی یک رگال جدا گذاشته؛
از تلفن آخر، دستگیرم شد که دخترش از مدرسه تعطیل شده. من، هنوز دنبال نقاط مشترکم. از شهرم گفتم؛ از خوزستانی که سالهاست ترکش کردهام. آمنه سادات از مادر و پدری گفت که متولد کربلا بودند. بعد انگار شصتش خبردار شد که از هر دری حرف میزنم؛ بلند شد و استکانها را در سینی جمع کرد.
_تو تا شبم بشینی، میخوای زیر زبونمو بکشی.
جلو آمد. دستم را گرفت و جلوی قفسه چادررنگیها برد و گفت:«هر کدومش رو دوست داری بردار.»

یکی دوماه بود جانماز سبز روباندوزی خریده بودم و میخواستم چادر نمازِ همرنگش را بخرم. سبز کمرنگی، چشمم را گرفت؛ گلهای رنگیِ ملایمی جابهجا رویش بود. چکوچانهام برای دادن هزینه، بیفایده بود. جانمازم با هدیه آمنه سادات، کامل شد.
مشغول گرفتن اسنپ شدم که آمنه سادات، دستم را گرفت و سوار ماشینش کرد. گفت همسایهایم. دیگر باید بیایی و بروی. تا خیابان نبرد، درست سر کوچه پیادهامکرد. تا به خانه رسیدم، چادر را سر کردم. ایستادم روبهروی آینهٔ قدی. چادر، تا روی پایم کشیده شده و دور تا دورم پهن بود. راست میگفت. چادرش را بلند دوخته بود. نمیخواست از کار بزند و فقط به فکر سودش باشد. وقتش رسیده بود تا پای آمنه سادات را هم، به داستانهایم باز کنم.



استان تهران
لذت بردم از خوندنش… با آرزوی موفقیت برای آمنه سادات خانم♡
فقط عکس چادرنماز نویسنده جاش خالی بود!
یک سوژه زیبا و یک نوشته ی زیبا
ممنونم لذت بردم
آدرس مغازه لطفا
نوشته ی زیبایی بود
ان شاالله کسب و کارشون پر رونق باشه
بسیار نوشته روان و دلچسبی بود.آفرین و تبریک به سادات خانم به خاطر همتشون.
چه حس و حال قشنگی داشت..
هر دو موفق باشید انشاءالله.
این داستان برام جذاب بود
هم نکات خوبی داشت هم بحث های متفرقه اش زیاد از حد نبود
سلام هلیا جونم مفید بود
درود بر شما
هم از روش کاری خانم آمنه سادات خیلی خوشم اومد و هم از نگارش مصاحبه 🌹
آفرین بر مادران مهربان مسئولیت پذیری که «مادری » رو فدای هیچ چیز و هیچ کس نمی کنند و آینده درخشان فرزندان شون و آرامش اعضای خانواده براشون اولین اولویت هست 👏👏👏👏♥️♥️♥️♥️♥️
چقدر هنرمند. حتما شخصیت خوبی میشه.