روزهای آخر بهمن ماه بود و سورن پلاس نوک مدادی آقای کوچک زاده توی کوچه باغهای شوشتر دنبال آدرسی که آقای لالهزاری برایمان فرستاده بود، میگشت. زمستان بود ولی نسیمی که به صورت ما میخورد، نسیمی کاملا بهاری بود. این روزهای خوزستان را زیاد درک کردهام. خوزستان برای من همان وطن دوم است. همان خاکی که قد 38 سال عمرم میشناسمش.
من زاده روستای پاعلم بودم و هممرز با استان خوزستان. رفتوآمدهای ما با این خاک از ذوق بود و ترکیب شده بود با روزهای منتهی به فروردین و گشتن توی سرزمینهای طلاییِ طلاییه و فکه و مجنون. بابا هر سال ما را برای زیارت یادمان شهدای این منطقه، سوار تویوتا کرونای مدل 1990 ش میکرد و راهی خوزستان میشدیم. هر بار هم انگاری که بار اول است ما را به این خاک میکشاند، از خاکریزها و سنگرهایی که میساختند میگفت و چلوگوشتهایی که قبل از عملیات میخوردند و نان خشکهای حین عملیات.
من هر سالم را با عطر این خاک شروع میکردم و این چند سالی که ازدواج کرده بودم از سفر با بابا جا مانده بودم و حسابی دلتنگ این خاک. دلتنگ سفرهایی که با زیارت بقعه شیخ جعفر شوشتری در شوشتر شروع میشد و با یادمان شهید چمران در دهلاویه تمام.
حالا سفرک نویسندههای باسلامی بهانهای شده بود تا هوای بهاری خوزستان را دوباره نفس بکشم و زنده و زندهتر شوم به یاد روزهایی که خیلی دوستشان داشتم. یاد سفرهایی که بابا میچید تا سال نو را با این هوا نو کنیم.

آقای لالهزاری دست در دست دختر ده دوازده سالهاش دم در باغ منتظرمان بود. من و محدثه و زهرا، دل توی دلمان نبود تا پیاده شویم و صبح زیبای روز پنجشنبهمان را با عطر گلهای باغ و چهچه پرندههای لای شاخههای کُنار، خوش شروع کنیم.
با آقای لالهزاری سلام و احوالپرسی کردیم و بیمقدمه گفتیم:
_ عجب جایی رو برای قرارمون پیشنهاد دادید!
_ اینجا باغ پدرزنمه! با درختهای کُنار اصیل و قدیمی. گفتم کجا بهتر از اینجا؟ زیر سایه کُنار قدیمی بشینیم و ازش حرف بزنیم. البته خانمم بهخاطر توراهی که داریم، نتونستن بیان و من و دخترم آوا میزبانتونیم.

محدثه و زهرا، عکاسی را از همان در ورودی باغ شروع کرده بودند. آقای لالهزاری هم درختهای توی کوچهباغ را نشانمان میداد و انگار که عضوی از خانوادهاش باشند، به ما معرفیشان میکرد.
_ این درخت کُنار هندیه، مزه و عطر کُنارش خیلی با کنار محلی شوشتر فرق میکنه! اون درخت پاپایاست! اون یکی زیتون گواوا! اینا هم پرتقاله! زردآلو و گردو هم ما توی این باغ کاشتیم! البته پدرخانمم که یکسالیه به رحمت خدا رفته ولی پسر بزرگش آقا مهدی که ورودی باغ دیدینش، داره باغ رو ادارهمو میکنه!
درخت کُنار قدیمی این باغ هم اون انتهاست! بریم اونجا که زیر سایهش بشینیم و سوالهاتون رو اونجا بپرسید!

ذوق آقا علی لالهزاری برای گفتگو از ما بیشتر بود. ما سر به هوا توی باغ میگشتیم و او با حوصله از درختهای باغ و شوشتر و خاک پربرکتش برایمان میگفت. پرسیدم:
_ اینجا بالاخره گرمسیره و میوههای استوایی میده یا سردسیره و درختهای گردو و زردآلو جواب میده؟
+ هوای شوشتر مثل شهرهای دیگه خوزستان نیست! نه مثل ایذه و باغ ملک سرده نه مثل خرمشهر و اهواز و آبادان داغ و شرجیه! واسه همین میوه و سبزیهای اینجا عطر و طعم خیلی خوبی داره!
شاید بین راه مزارع سبزی رو دیده باشید که خانمها جا پهن کردن و سر همون زمین، دور هم نشستن و سبزی پاک میکنن. چون سبزی قورمه اینجا عطر و طعمی داره که هیچجای ایران نداره! لوبیا سبز اینجا هم اینقدَر خوشمزه است که با اینکه فصلشه، تو بازار پیدا نمیشه از بس مردم دوست دارن و هنوز نیومده تو بازار، تموم میشه!

میرسیم به درخت سدری که بخاطرش از قم تا شوشتر آمده بودیم. محصول غرفه آقای لالهزاری، پودر سدر بود و همین نگاه، ما را تا شوشتر کشانده بود. تنه درخت از سن و سالش میگفت که به گمانم بیشتر از 400 سال داشت. شکافی عمیق توی تنش بود که به گفته علی آقا، صاعقه شکمش را دریده بود. هزاران شاخه ریز و درشتش توی هم تاب خورده بودند تا اجازه ندهند ذرهای نور از لایشان عبور کند. تا سایهاش خط و خش دار نشود. تا کسی که زیر سایهاش مینشیند، در امان باشد از آفتاب داغ خورستان. اینجا درست همان جایی است که باید باشیم؛ زیر سایه امن سدر!

آقای لالهزاری که نمیدانم چرا دوست دارم آقای شوشتری صدایش بزنم، با آرامشی که موقع صحبت دارد و خنده نرم و نازک روی لبش، تابلوی کوچکی که کنار درخت، توی زمین فرو رفته را نشانمان میدهد و میگوید:«من معلم کار و فناوری هستم، هفته پیش شاگردهام رو آورده بودم اینجا، این هم اثرات همون روزه!»
برایمان جالب میشود که معلم است. دوست داریم بشنویم که معلمیاش با اخلاق خوشی که الان داریم ازش میبینیم متفاوت باشد، میگویم:«ولی به قیافهتون میخوره از اون معلم سختگیرها باشید» به جواب نهیی که قرار است بشنوم باور دارم.
_ اتفاقا توی مدرسه خیلی خوشاخلاقتر از حالام. من به معنای واقعی کار و فناوری رو به بچههام یاد میدم. هر بار یه چیزی رو برای تولید انتخاب میکنیم و با سرمایهگذاری خود بچهها، شروع میکنیم. یه مدت تولید و پرورش بلدرچین رو داشتیم و بچهها حتی با تخم بلدرچین درآمد داشتن. یه مدت گل و گلخونه و حالا هم تولید قارچ رو شروع کردیم.
من مدرسه تیزهوشان درس میدم و چون بچهها دائم سرشون توی درس و کتابه، سعی میکنم با این کارها، هم از اضطرابشون کم کنم هم یاد بگیرن از هر چیزی درآمد داشته باشن و سرمایهگذاری و گردش پول رو تجربه کنن.
نیم ساعتی از حضورمان در باغ گذشته و ما هنوز وارد اصل ماجرا نشدهایم. خوشصحبتی آقای لالهزاری هم در این مورد بیتاثیر نیست. بیآنکه از او بخواهیم یا بپرسیم خودش گفتنیها را میگوید و به ما فرصت نفس کشیدن زیر درخت سدر را میدهد. صحبتمان بالاخره میرسد به روزهای کودکی علی آقا و عشقی که از درخت سدر، توی دلش جا خشک کرده است.

زمین
جنگ بود و برای در امان ماندن از حملات دیوانهوار صدام به باغ و مزارعمان پناه برده بودیم. چهار پنج ساله بودم. چیزی از جنگ و اضطراب و دلهرهاش نمیفهمیدم ولی جمع شدن با فامیل در باغ بابابزرگ را دوست داشتم. زیر سایه کُنارِ وسط باغ، چادر زده بودیم. اتاقکهای کاهگلی برای آن همه فامیل کافی نبود.
عموها و عموزادههای بابا و عموهای خودم به همراه بچههایشان همه به باغ بابابزرگ پناه آورده بودیم، حتی بعضی از دوستان پدربزرگ که اهل شوشتر نبودند و مثل ما باغ و باغچهای که از آتش دشمن در امان بمانند. آقای مدرسی را خوب به یاد دارم. او هم برای خانوادهاش زیر یکی دیگر از درختهای سدر باغ بابابزرگ چادر زده بود. همان درختی که بعد از چهل سال صدایش میزنیم «کُنار آقای مدرسی».

شیرینترین روزهای کودکی من با درخت سدر عجین شده بود. شبهای تاریک باغ، وقت بازی کردن ما بچهها بود. با سن و سالی که داشتیم و چیزهایی که از جنگ شنیده بودیم، دو دسته میشدیم و کیسههای پلاستیکی را پر از خاک میکردیم و جنگ تنبهتن بینمان شروع میشد. بزرگترها هم پوکی به قلیان میزدند و تشری به ما که عنقریب بود هواپیماهای دشمن را هوشیار کنیم و خلبانهایشان را بیدار. گرچه پیدا کردن ما لای انبوه برگهای سدر برایشان نمیصرفید و ما خوزستانیها هم خوب میدانستیم صدام توپ و خمپارههایش را توی باغها و مزارع نمیریزد.

آن روزها زیر سایه کُنار، امنترین جای زندگی بود. تنه درختهای کُنار باغ باباجون، پر بود از صدای خندهها و بازیهای ما. هنوز هم آرامترین جای دنیا برای من، همان سایه لطیف سدر است و بس. همه از جنگ، دلهره و اضطراب را به یاد دارند ولی من شیرینترین روزهای عمرم را.
پدرم معلم علوم بود، من هم عاشق معلمی شده بودم. برای همین وقتی برای کنکور انتخاب رشته میکردم اولین انتخابم، رشته تربیت معلم بود. سال 79، دانشگاه یزد در همان رشته مورد علاقهم قبول شدم. معلمیِ حرفهوفن آن روزها و کاروفناوری این روزها. از همان روزها تحقیقاتم را در مورد درخت سدر شروع کردم. درختی که تمام وجودم را به وجودش بند میدانم. تمام ترکیبات برگهای سدر را تجزیه و تحلیل کردم و هر چه در تحقیقاتم جلوتر میرفتم، غرق در اعجاز این درخت بهشتی میشدم.

درختی که برگهایش زنده کننده سلولهای پوستی، روغن هستهاش درمان مشکلات مو، تنهاش درمانکننده مشکلات گوارشی و استخوانی و میوهاش پر از خاصیتهای ضدالتهابیست.
تنها دلیلی هم که بخاطرش غرفهام را در باسلام فعال کردم همین بود که برکت درخت سدر باغهای شوشتر را به دست همه برسانم.
آقای لالهزاری میگفت و من چشم دوخته بودم به درختی که عمرش تا 3000 هزار سال هم میرسد. من باور دارم نامی که در قرآن بیاید پر از رمز و رموز است و با تحقیقات 25 سال که نه با 250 سال تحقیق هم نمیتوان پرده از اسرارش برداشت.

زمان
از زمین کنده میشوم و سوار بر موج زمان، شب معراج پیامبر را تصور میکنم و عروجش به آسمان تا زیر سایه سدرةِالمنتهی. آیههای سوره نجم را با خودم زمزمه میکنم:
وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَىٰ ﴿١٣﴾
عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَىٰ ﴿١٤﴾
عِنْدَهَا جَنَّةُ الْمَأْوَىٰ ﴿١٥﴾
إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ مَا يَغْشَىٰ ﴿١٦﴾
مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَىٰ ﴿١٧﴾
لَقَدْ رَأَىٰ مِنْ آيَاتِ رَبِّهِ الْكُبْرَىٰ ﴿١٨﴾
آیه «عند سدرةِالمنتهی » را دوباره تکرار میکنم. معنایش را لای کتابهای تفسیر بابا، جستجو میکنم. «درختی که سایبان عظیمی است در جوار قُرب رحمت حق که فرشتگان بر برگهای آن تسبیح میکنند و امتهایی از نیکان و پاکان در سایه آن قرار دارند.». «آن درختی است که شیعیان در بهشت در سایه آن به گفتگوی با یکدیگر مینشینند»

ذهن فیزیک خواندهام عادت دارد اتفاقهای خارقالعاده را به نظریههای انیشتین گره بزند. نظریه اتساع زمان را با خودم مرور میکنم. زمان برای فردی که با سرعت زیاد حرکت میکند، کندتر میگذرد نسبت به فردی که ساکن است. یکی از نتایج این اصل، آن است که اگر فردی با سرعت بسیار بالا حرکت کند، زمان برای او آهستهتر سپری میشود.
وقتی اینطور با خودم دو دو تا چهار تا میکنم، ته دلم ذوق میکنم از سالهایی از عمرم را که پای فیزیک و نظریه کوانتوم ماکس پلانک و اصل عدم قطعیت هایزنبرگ و نظریههای نسبیت انیشتین گذاشتهام. سیر توی فضا را دوست دارم حتی اگر بارها و بارها آدمهای دور و برم به من بگویند آن همه وقتی که پای این درس و دانشگاه گذاشتهای، ارزشش را داشت و من بگویم به همین فهم کوچک از زمان و آسمان میارزد.
آسمان
از زیر سایه درخت سدر در باغ آقای لالهزاری میروم تا شارع امام صادقِ کربلا. روز دوازدهم فرودین ماه است و درست یک ماه بعد از سفر به شوشتر و مایی که بیمقدمه و بیبرنامهریزی دعوت شده بودیم کربلا. آفتاب آن بالا بالاهاست، درست وسط آسمان، بالای گنبد طلایی. گرمای وسط ظهر کربلا، پاییز و بهار و زمستان نمیشناسد، فقط میسوزاند.

چمدان به دست روبروی باب سدره ایستاده بودم تا بابا بیاید سر قرار. از آخرین کوچه منتهی به حرم بیرون آمد. خنده روی لبهایش نشسته بود. خوشحال بود که بالاخره تلاشهایش به ثمر نشسته و ما را متقاعد کرده است همسفرش شویم. از خوشحالی، گرمای صدایش رنگ گرفته بود. از اسفند ماه، به ما میگفت جور کنید با ما بیایید کربلا و ما هم مدام بهش میگفتیم برایمان جور نیست.
حالا ولی من قدم در بهشت گذاشته بودم. زیر سایه سدرة المنتهی … بهشتی که زمینش کره خاکی، زمانش حال و آسمانش بیتردید تا بیت المعمور و عرش راه میگشود. من کربلا بودم و دست در دست بابا، از باب سدره وارد حرم آقا شده بودم و قلبم توی بهشت غلط میزد؛ زیر سایه امن سدرة المنتهی.

استان خوزستان
سلام زیاد در جریان موضوع نیستم ولی این نوشته خیلی به دلم نشست گویا لحظه به لحظه شو خودم تجربه کردم فقط میتونم بگم عالی بود موفق باشید انشالله
بسیار عالی👏👏🌺🌺
عالی بود 👌
نوشته زیبایی بود
ان شاالله کسب و کارشون پر رونق باشه
روح بلند پدرتون شاد خانم نظری. روایت زیبایی بود.
ممنونم ازتون
الهی که روح تمام پدران آسمانی، زیر سایه سدرة المنتهی و مهمان آقا اباعبدالله باشه