«خانم صادقپور من رو یادتون میاد؟ یکسال پیش ازتون چند تا توربان برای سیسمونی خریدم»
روی عکس پروفایل زووم میکند. خانم جوانی است، با موهای لخت مشکی. نوزادی را در بغل گرفته. نگاهش روی پیامهای بالاتر، سر میخورد. یادش میآید. همان مشتری خاصی است که از همهی سایزها، توربان و هدبند خریده بود. از نوزادی تا چهار سالگی. حتی ازشان برای پیجش، عکس گرفته بود. پیام دیگری میآید روی صفحه:
«ببخشید من شیمیدرمانی میشم. خواستم ببینم یه توربانی دارید که جنسش، نرم و لطیف باشه، برای پوست سر. یه چیزی که مدام بتونم، تو خونه سرش کنم؟»
انگار پریده باشد توی دریاچه آب یخ، تمام بدنش سر میشود. فکر میکند آخر دختر به این جوانی و سرطان. یعنی حالا دیگر موهای لخت بلندش را ندارد. پوست لب بالایش را با دندان میکند. اولین باری نیست که همچین خریداری دارد. اما اولین بار است که دختری به سن دختر خودش، از او همچین درخواستی دارد. اسید معدهاش قل میزند و تا بالای حلقش را میسوزاند.
توی ذهنش مدلهایی با پوشش کامل سر را، ردیف میکند. نمیخواهد پیامش حس دلسوزی، منتقل کند:
«بله شناختم. انشاءالله که به زودی سلامتیتون رو بدست بیارین. بله که داریم عزیزم. الان چند تا از مدلهایی که مناسبتون هستن رو میفرستم. پیشنهادم اینه که رنگهای شادش رو انتخاب کنید. این طوری هم برای روحیه خودتون بهتره، هم خانواده.”»
خانم صادقپور، این را به عنوان بدترین خاطره دوران کاریشان تعریف میکنند. بعد هم نگاهشان را از من میگیرند و به پرزهای سورمهای فرش گره میزنند.
همیشه توربان را، سر نوزادها و خانمهای محجبه توی مهمانیها و عروسیها دیدهام. هیچ وقت فکر نمیکردم، این کاربرد را هم داشته باشد. میروم به روزی که با دستهای لرزان، موزر شماره هشت را روی موهای مادربزرگ میکشیدم. موهای خرمایی، دسته دسته روی زیرانداز میافتادند و قلبم را فشرده میکردند. ترکیب صدای موزر و اشکهای مادربزرگ، هر لحظه فشار را روی قلبم بیشتر میکرد. تمام دورهی درمان، مادربزرگم همیشه یک روسری نخی سرش بود. حتی زمانهایی که داروها و تابستان، با هم گر میانداختند توی وجودش.
صدای باز شدن در اتاق، برم میگرداند به خانهی خانم صادقپور. دختر بزرگشان مانتو و شال پوشیده و میخواهد برود بیرون. برای اینکه مزاحم خانواده نباشم؛ همان ابتدای کار، میخواستم مصاحبه را توی مغازه انجام دهم. اما خانم صادقپور، سه طبقه پله را پایین آمدند و با لبخند و اصرار تا بالا همراهی کردند.
درست یه هفته مانده به عید نوروز، ما هر دو با زبان روزه، فارغ از حجم کاری آخر سال، کنار هم نشستیم و عین دو دوست گپ میزنیم. میپرسم:«توی خانواده خودتون غیر از شما کسی به کار هنری علاقه داره؟ و اینکه کلا چه طور ایده این کار به ذهنتون رسید؟»
_ خب من از اول نوجوونی برخلاف مادر و خواهرهام به هنر علاقه داشتم. بدون رفتن به کلاس، خیلی تجربی و با نگاه کردن به کتاب و فیلمهای آموزشی، گلدوزی، جواهردوزی و رماندوزی رو یاد گرفتم. همشون هم روی لباسهای خودم و خواهرهام امتحان میکردم.
این را که میگویند، علاوه بر لبها، چشمهایشان هم میخندد. توضیح میدهند که توی سن خیلی پایین ازدواج کردهاند. از آنجایی هم که بسیار فعال و علاقهمند به هنر بودند. بعد ازدواج در آرایشگاهی مشغول به کار میشوند. همه چیز زندگی، خوب پیش میرفته تا زمانی که دختر دومشان به دنیا میآید. از آن به بعد، شال و کلاه کردن دو بچه کوچک و رفتن به سالن، واقعا برایشان، سخت میشود. چون هم بچهها توی سالن اذیت میشدند. هم خودشان نمی توانستند، همزمان به کارهای منزل، سالن و دخترها برسند. برای همین مثل اکثر مادرهای سرزمینمان، خانواده را به کار ترجیح میدهند. اما، تسلیم نمیشوند.
ایده کار جدید، مثل یک هدیهی با ارزش و خاص توی زیارت، بهشان داده میشود:
_ پنج سال پیش ما رفته بودیم زیارت حضرت معصومه؛ اونجا برای اولین بار، چند تا خانم رو با حجاب توربان دیدم. پیش خودم گفتم چه شیک و قشنگ. منم میتونم بدوزما. زیاد کاری نداره. فقط یه کم خلاقیتو، سرچ این ور و اون ور و ترکیب مدلها باهم رو میخواد. میدونستم هر کاری فقط اولش سخته، دو سه تا که انجام بدی. هم ایده میاد، تو ذهنت و هم دستت راه میفته.
همین طور هم میشود. کار را بدون سرمایه و فقط با نیم متر پارچه، و چرخ خیاطی قرضی شروع میکنند. عکس یکی دو کار اول را توی پیج اینستاگرام میگذارند. و خیلی زود سفارش میگیرند.

دخترشان میآیند کنارمان مینشینند. عطر خنک و شیرینی، فضا را پر میکند. میپرسم: «شما به کار مامان علاقه داری؟کمکشون میکنی؟»
_ ما چشم باز کردیم، مامان داشت تلاشش رو میکرد. حالا تو شغلهای مختلف. بله، اصلا استارت غرفه باسلام رو من براش زدم. پیج اینستا هم با هم کار میکردیم. مدت زمان طولانی اونجا بودیم. دیگه سفارشات که بالا رفت، تولید محتوا برامون سخت شده بود. از طرفی هم، با فیلترینگ مواجه شدیم و دیگه کلا اینستا رو گذاشتیم کنار.
خانم صادقپور با سر تایید میکنند:«همهی خانواده به خصوص زهرا، خیلی کمکم هستن. الان برای غرفه یه باگهایی که پیش میآد، دخترم انجام میده. نمیشه من یه بار کد مرسوله رو بزنم و درست در بیاد.»
دو تایی میخندند و خندهیشان به من هم سرایت میکند. زهرا به ساعت پذیرایی و گوشیاش نگاه میکند. میدانم باید قبل از رفتنش، از فرصت استفاده کنم. ازش میخواهم، یک خاطره کاری تعریف کند. او هم از سه شب قبل از یلدای امسال میگوید که کلی سفارش داشتند. و برای همین دوتایی بعد از شام مینشینند، سر آماده کردن کارها. طی شب، کار کردن را مدام، یک ساعت یک ساعت تمدید میکنند، بلکه دوختنیها تمام شود. ولی زمانی به خود میآیند، که روشنی صبح، جایگزین تاریکی شب شده. و ساعت هشت صبح را، نشان میداده.
قبل از این که سوال بعدی را بپرسم، گوشی زنگ میخورد. وقتی ذوق زهرا را، برای دیدن نامزدش میبینم، سوالم را پیش خودم نگه میدارم. و ادامه گفتگو را با خانم صادقپور پیش میبرم.
_ میشه گفت شروع کارتون همزمان با کرونا بوده، درسته؟
+ بله، دقیقا. بعضا لازم بود تو اون دوران، آدم توی مجلسی شرکت کنه و یه ماسکی بزنه که به استایلش بیاد. من با خودم فکر کردم. چرا خودم یه ماسک ندوزم و روش گلدوزی و جواهر دوزی نکنم؟ چرا مردم تو مراسم مهمشون یه ماسک خوشگل نزنن؟ اتفاقا عروس و دومادهایی هم بودن که میگفتن براشون ماسک ست بدوزم. یکی از شیرینترین خاطراتم، اون زمانهایی بود که عروس و دومادها برام عکس از سفره عقد یا عروسیشون میفرستادن. همین حس رضایت مشتری از کار، برای من همه چیزه
حرف، حرف میآورد و خاطره شیرین، یک خاطرهی شیرین دیگر. میگویند یکی از مشتریهای بالا شهری که دائم سفر خارجی میرفتند. و ازشان ماسک، به تعداد زیاد میخریدند. یکبار از یکی از کشورهای همسایه به صورت شگفتانه، برایشان یک شال مارک زیبا میفرستند. حین تعریف کردن، چشمهایشان پرنورتر و خندانتر میشود: «این که آدرس من رو نگه داشته بود و با خودش برده بود سفر، برام خیلی جالب بود.»
سر حرف میرسد به خصلتهایشان، در ارتباط با مشتری. تاکید میکنند که خیلی صبورند. میگویند بیشتر فروششان، توربان و هد نوزادی است. و شده سر خرید یک یا دو توربان، آنقدر با مشتری راه بیایند که آخر سر، خود خریدار ازشان حلالیت بخواهد.توضیح میدهند. یکی از چالشهای همیشگیشان، رنگ هست. با وجود عکس از کالا، باز هم سوءتفاهم پیش میآید. مثلا خریدار، دو درجه روشنتر یا تیرهتر مد نظرش بوده. و این مشخص نبودن دقیق رنگ، از مشکلات خرید آنلاین است.

خانم صادقپور ادامه میدهند:«من با مشتریها خیلی سر قیمت، راه میام. بعضا شده کسی خواهش کرده ده تومن بهش تخفیف بدم. به خاطرش رفتم قیمت رو ویرایش زدم. آوردم پایین تا خرید کنه، بعد دوباره قیمت رو دوباره تصحیح کردم. با این که اون جنس اصلا سود چندانی نداشته. چون کار ما پارچه زیاد نمیبره. بیشتر زحمت و وقت گذاشتن هست.»
فکر میکنم چه چیز باعث میشود، این زحمت را به جان بخرند. گاهی از سودشان صرف نظر کنند. گاهی تا صبح نخوابند. چیزی جز عشق به کار هنری به ذهنم نمیآید. حرف نادر ابراهیمی در «یک عاشقانه آرام» توی سرم دور میخورد: «هنر، تنها بهانهی پذیرفتن زندگی است.»
استان تهران

عالی بود لذت بردم
سلام من هم درحال شیمی درمانی هستم متن زیبایی بود اشک چشمانم جاری شد باتشکر
ان شاءالله خدا بهتون سلامتی بده🌸
خدابهتون سلامتی وطول عمربده
برای سلامتیتون دعا میکنم 🌹 انشاالله هر چه زودتر سلامتیتون رو بدست بیارید
انشالله شفای کامل حاصل میشه💚
قشنگ بود، لذت بردم🌷
ممنونم از همراهی شما نازنین
پرروزی باشید
ممنونم از شما دوست نازنین💚
قشنگ بود پر روزی باشی💕
ممنون از همراهی شما دوست گرانقدر♥️
نوشته زیبایی بود
ان شاالله کسب و کارشون پر رونق باشه
ممنونم از همراهی دوست نازنینم
باسلام و خسته نباشید به وجود شما…
عذرمیخوام یه مدل پیراهن مردانه مدنظرمه میتونید واسم بدوزید؟؟،
خانم صادق پور رفیق قدیمی و دوست داشتنیم هستش همیشه هنرمند بود وهنرمند هم می مونه عاشقتم 😘😘😘
ممنونم از محبت شما دوست مهربانم😍
عالی بود، لذت بردم از متن زیبا
منم اهل هنرم و درک میکنم احساس ایشان را، موفق باشند وسلامت
هنرمند عزیز وگرانقدر ،همراهی شما افتخار بنده هستش🙏🏼♥️