قرارم با غرفهدار 9 صبح بود. شیرینی نخریدم. گفتم توی راه حتما قنادی پیدا میشود. چه میدانستم کرکره هیچ قنادی آن وقت روز بالا نمیرود. دست آخر دیدم فایده ندارد خودم را به خرید یک جعبه شکلات کاکائویی راضی کردم. همه امیدم این بود که جعبه با آن طرح اسلیمی قشنگش برایم آبروداری کند.
خانه یا موزه، مسئله این است!
جلو مجتمعشان که رسیدم تماس گرفتم تا خانم قدسینیا بیاید و از نگهبانی رد شویم. مواجهه با آدمهای جدید همیشه برایم استرس دارد. از فضای سبز مجتمع تعریف کردم تا بلکه یخ قطور چندسانتی یا حتی چندمتریام آب شود. لبهایش به خنده باز شد. گرمی خندهاش شروع آبشدن یخها بود. وارد خانهشان که شدیم آرامش از در و دیوار شره کرد روی تنم. بوی خوش عود را فرستادم توی ریهها و گفتم: «خانهتان چقدر حس خوبی دارد، انرژی خوشی تویش جریان دارد».
فهرست:
چشم چرخاندن توی خانۀ مردم صورت خوبی ندارد؛ ولی من با ولع داشتم جزئیات را میبلعیدم. پرده عشایری آویزان شده روی دیوار، صندوقچۀ قدیمی گوشۀ سالن، جاکلیدی چوبی کنار در، رومیزیهای طرح قشقایی، آباژور و کنسول قدیمی انگار من را صاف برده بودند توی خانههای قدیمی دهۀ چهل و پنجاه خورشیدی.

باید خلق میکردم!
روی مبلهای مخملی سبزرنگ نشستم. تا چای بیاورد ریکوردر موبایل را روشن کردم. سینی را که گذاشت روی میز پرسیدم «چند سال است کار چرم میکنید؟» دستهایش را توی هم قلاب کرد و گفت «دستوپاشکسته از قبل از کرونا شروع کردم. قبلش خیاطی میکردم. با اینکه درآمدم خوب بود؛ اما دوست نداشتم لباسهای یکشکل بدوزم. دلم میخواست چیزهای جدیدی خلق کنم. همان موقعها هم پارچۀ خوشنقشی که میدیدم با آن کولهپشتی و اینجور چیزها میدوختم. ولی بیشتر طبق خواسته مشتریها باید همان لباسهای تکراری را میدوختم.»
با سر به لوستر، آباژور و پرده عشایری و… اشاره کرد: « اینها را هم خودم درست کردهام». یاد چندسال پیشم افتادم آن موقعها که حوصلهام بیشتر بود از این کارها زیاد میکردم و هی قربانصدقه دستوپای بلوری دستسازههایم میرفتم! حس میکنم با ادامه ندادن آن رویه خدمت بزرگی به جامعۀ هنری و بشریت کردهام!

خانم قدسینیا ادامه داد: «تا اینکه یک روز دیدم خواهر همسرم کیف چرمی دستدوزی دستش گرفته است. خیلی خوشم آمد» پریدم وسط حرفش و شوخی خنکی کردم: «پس خواهرشوهرها هم میتوانند مفید باشند!» دو گوشۀ لبهایش کش آمد و دندانهای یکدست سفیدش معلوم شد: «خواهرهای همسرم خیلی ماهند. همان کیف باعث شد من به این کار علاقهمند شوم» فنجان چای را نزدیکتر گذاشت: «سرد شد چاییتان». یک قلوپ از چای خوشعطر را نوشیدم و به مسیری که آدمها طی میکنند، فکر کردم. به اینکه اتفاقات کوچک چطور ورق زندگی را برمیگرداند.
پول بیار، ثبت نام کن!
جعبه شکلات را سمتم گرفت. شکلاتهای کاکائویی سکهای را توی دهانم گذاشتم. آرامآرام که آب میشدند خیالم بابت مزۀ خوبشان راحت میشد. شکلات که تمام شد پرسیدم: «چه کلاسهایی رفتهاید برای یادگرفتن این کار؟» خودش را روی مبل جابهجا کرد: «من اصلا کلاس نرفتهام، صفر تا صد کار را خودم یاد گرفتم» چشمهایم گرد شد. ادامه داد «یعنی رفتم که کلاس ثبتنام کنم اما نشد. آن موقعها دستوبالمان خیلی باز نبود. هزینه کلاس و لوازم زیاد میشد. با خودم فکر کردم میروم از مربی میپرسم چه وسایلی نیاز است، این ماه لوازم را تهیه میکنم ماه بعد شهریۀ کلاس را میپردازم. رفتم از مربی خواستم که لیست وسایل را بدهد.»
چندثانیهای مکث کرد. انگار پرت شد توی گذشته. بعد لبخند زد: «خدا گاهی وقتها کادوهای گرانقیمتش را توی بستههای زشتی برای بندههایش میفرستد، مربی با لحن خیلی بدی گفت هر وقت پول آوردی بیا ثبتنام و لیست لوازم را بگیر. آن برخود بد باعث شد من توی یادگرفتن چرمدوزی مصر شوم، با خودم گفتم من الهه نیستم اگر این کار را یاد نگیرم. شروع کردم به سرچ کردن توی گوگل لیست وسایل اصلی را پیدا کردم بقیه را هم پرسانپرسان از مغازهدار پرسیدم و لوازم اصلی کار را تهیه کردم.»

خوب شد برای من، خراب هم شد برای من!
زنگ خانهشان به صدا درآمد. خواهر و پسرِخواهر الههخانم بودند. با دیدنشان گل از گلش شکفت. خواهرش صورت مهربان و دلنشینی دارد. الهه سرش را سمتم چرخاند و گفت: «همین خواهرم شد اولین مشتریام، گفت تو یک کیف پول برای من بدوز، پول چرمت را میدهم، خوب شد برای من، خراب هم شد برای من، اشکالی ندارد.»
به خواهرش شکلات تعارف کرد: «من هم انگیزه گرفتم. توی گوگل الگوها را سرچ کردم. تجربۀ خیاطی هم کمکم کرد و اولین کیف را دوختم. برای بار اول بد نشد، ایرادهایی داشت؛ اما امیدوارکننده بود. همان شد که یواشیواش دوست و آشنا و فامیل سفارش دادند. اوایل تعداد سفارشها کم بود؛ اما وقتی توی باسلام غرفهام را راه انداختم حجم سفارشها خیلی بیشتر شد. خدا را شکر الان روزی نیست که سفارش نداشته باشم.» به دست خیر خواهرش ملیحه فکر میکنم. اینکه با همین حمایت بهظاهر کوچکش، چطور توانسته چراغی بزرگ در مسیر الهه روشن کند و او را یک قدم به جلو هل دهد.

سوالهای ناشیانه
اولین مواجههام با الههخانم عکسهای پروفایلش بود. عکسها خبر از طبیعتگرد بودنش میدادند. دوست داشتم بپرسم این دوستی با طبیعت چه تاثیری روی کارش گذاشته؟ پرسیدم تا به حال از طبیعت الهام گرفتهاید؟ پیش خودم گفتم چه سوال مسخرهای! کار الهه جوری نیست که بشود از طبیعت الهام گرفت، نمیبینی همۀ طرحهایش سنتی هستند؟! طفلک مانده بود چه بگوید. کمی منومن کرد و بعد گفت: «بله! کلا هربار که به طبیعت و کوه میروم شاخۀ درختی چیزی پیدا میکنم و با خودم میگویم حتما میشود کاری باهاش کرد.
او از طبیعت بیشتر برای دکور خانهاش الهام گرفته بود. شاید به خاطر همین است که خانهاش حس خوبی دارد. انگار آدم را به اصلش برمیگرداند، به طبیعت، به خاک!

آن روی الهه
همه جا میگویند هنرمندها روحیۀ لطیفی دارند. اصلا اگر لطیف نباشند سمت هنر نمیروند. فکر میکردم الهه هم مثل همۀ خیاطها و هنرمندها برای همۀ عروسکهایش لباس میدوخته، چادر و چاقچور میکرده و با دخترهای همسایه توی ظروف پلاستیکی چایهای خیالی مینوشیده. پرسیدم از بچگی همینقدر هنرمند و لطیف بودید؟ صدای خندهاش خانه را کرد. پشت بندش گفت: «اتفاقا همه میگویند تو خیلی خشنی! آخر من اصلا عروسک نداشتم.
بیشتر فوتبالبازی میکردم و دوچرخه سوار میشدم. عروسکهایم گربههای واقعی بودند. کیف هم نداشتم. کتاب دفترهای مدرسه را میگذاشتم زیر پیراهنم! از مدرسه که میآمدم از ایوان پرتشان میکردم توی خانه. فقط مقنعه را درمیآوردم و با همان مانتو و شلوار از دیوار بالا میرفتم و با گربهها بازی میکردم! الان هم گربهام را فرستادهام بیرون!
اسم گربه را که میآورد چهار ستون بدنم میلرزد. بارها به خاطر گربههای تو کوچه مسیرم را چندصدمتری دورتر کردهام تا باهاشان چشم توی چشم نشوم. خودم را روی مبل منقبض کردم و گفتم: «اگر میدانستم گربه دارید احتمالا مصاحبه را کنسل میکردم»
نفس عمیقی کشید و گقت: «اووو ترس ندارند که! خیلی نازند! »
دلم میخواست هرچه سریعتر بحث را عوض کنم! فورا و بی هیچ مقدمهای از تحصیلاتش پرسیدم. گفت که دانشگاه نرفته است. از سوالم شرمنده شدم! مگر قرار است همه تحصیلکرده باشند؟! الهه از بچگی هیچ علاقهای به درس و مدرسه نداشته. از سیزده، چهاردهسالگی کاراته کار میکرده، حتی مدال قهرمانی کشور هم دارد! تا ماه هفتم بارداری هم کاراته را ادامه میدهد ولی در نقش مربی، دخترش که به دنیا میآید لوح قهرمانی و مدالها را میبوسد میگذارد روی طاقچه!
الهه از شانزده سالگی کار کرده است. شغلهای مختلفی راه هم تجربه کرده، از ناجی استخر بودن بگیر تا راننده سرویس مدرسه و غرفهداری در فرودگاه و کارکردن توی خط تولید. آن زمان که توی خط تولید شرکت مواد شوینده کار میکرده، همۀ همکارهایش خانم بودند! هیچکس شیفت شب نمیمانده. ولی الهه تصمیم میگیرد شیفت شب هم بماند. کار کردن الهه توی شیفت شب همانا و همراهی بقیۀ خانمها همانا! درواقع الهه سبب روشنشدن چراغهای شب کارخانه میشود.
گزارۀ روحیه لطیف هنرمندها را مچاله میکنم و پرتشان میکنم توی صورت همۀ آنهایی که بابش کردهاند.
پول باید حلال باشد!
تعامل با آدمها و سلیقههای مختلف همیشه برایم سخت بوده، همین سختی من را کشانده سمت شغل آرام و ساکن کارمندی! دوست داشتم بدانم الهه چطور با مشتریهایش تا میکند؟ خصوصا با وسواسها چه میکند؟ پرسیدم با مشتریهای بدقلق چه میکند؟ میگوید «به چشم چالش نگاه میکنم، سعی میکنم با صبوری برخورد کنم تا راضیشان کنم. مشتری وسواس داشته باشد اولِ کار، پولی نمیگیرم، سفارش را آماده میکنم عکسش را میفرستم اگر راضی بود مبلغ را واریز میکند.»
با خودم فکر کردم من اگر جای الهه بودم میتوانستم این کار را کنم؟! یک نه بزرگ جلوی علامت سؤال گذاشتم. دوباره پرسیدم اگر بعد از ارسال کار ناراضی باشند چه؟ آن موقع چه میکند؟ خندید و با اطمینانی که توی تکتک اجزای صورتش بود گفت: «پس میگیرم، دوست دارم پولی که به دست میآورم حلال باشد، حتی شده خودشان توی ابعاد و طرح و جزئیات اشتباه کنند؛ اما من کار را پس گرفتهام»
دو واحد کلاس نظم
از وقتی پا گذاشتم توی خانهشان دنبال اثری از میز کار گشتم نبود. دیگر نمیتوانستم فضولیام را برای دیدن کنج خلوتش پنهان کنم. فکر میکردم یکی از اتاقهای خانه را کارگاه کرده است. پرسیدم میتوانم کارگاه را ببینم؟! از روی مبل بلند شد و رفت سمت آشپزخانه، پشت سرش راه افتادم.
درِ گوشۀ آشپزخانه را به سمت بالکن یا همان کارگاه باز کرد! کارگاهش یک در یک متر است. همه وسایل مرتب چیده شده است! یاد خانه خودمان افتادم که تویش گربه میزند و سگ میرقصد. باید چندواحد کلاس مرتبچیدن وسایل با الهه بگذرانم تا بلکه جا برای سفره پهنکردنمان توی خانه باز شود.

پاکت شکلاتی که عاقبت بخیر شد.
الهه کیفهای چرمی را جلوی چشمهایم گرفت: «هر کدام را که دوست دارید بردارید! دلم میخواهد یک یادگاری کوچک بهتان بدهم» از خجالت سرخ شدم. از من انکار از او اصرار! حریفش نشدم. کیف آبی رنگی را انتخاب کردم. کار به همینجا ختم نشد. گفت یک جاکلیدی هم بردارید. گر گرفتم، خیس عرق شدم و لباسها به تنم چسبید. هرچه اصرار کردم فایدهای نداشت. یک طرح مردانه از توی گردونۀ جا کلیدیها انتخاب کردم.

ناخواسته گفتم کیف را خودم برمیدارم جاکلیدی را میدهم به همسرم، که ای کاش بلندبلند فکر نمیکردم. دوباره اصرار کرد تا یک جاکلیدی برای خودم هم انتخاب کنم گفت «دوست دارم هر بار که کلید را تو قفل میچرخانی یاد من بیفتی!» اصرارهایم برای نپذیرفتن، کاری از پیش نبرد. یکیشان را انتخاب کردم. هر سه وسیله را بادقت توی جعبه چید. لوگویش را هم گذاشت. جعیه را گرفتم و ازش خداحافظی کردم. هنوز به خانه نرسیده بودم که ویدئویی برایم فرستاد. طرح اسلیمی جعبۀ شکلات را بریده و گذاشته بود توی قاب جاکلیدی کنار در! توی پیام بعدی نوشت: «برای یادگاری، تصمیم گرفتم پاکت شکلات شما را بگذارم توی قاب.» با بغض برایش قلب میفرستم و به عاقبت بخیری پاکت شکلات فکر میکنم.


استان البرز
چه نوشته دلنشینی..ممنونم خانم نویسندهی هنرمند و ممنون الاهه جون که به من ایده و انرژی دادی
ممنون از شما و انرژی مثبتتون🌱
عالیه
خواهرها آدم های مهمی توی زندگی هستن. بنده ی خدا بچه های من که خواهر ندارن
خیلی حس خوبی گرفتم و یاد یسری از کارای خودم افتادم ک شاید بتونم مث الهه خانوم کارمو وسعت بدم
افرین به خواهرشان که بایک جمله چه کار بزرگی کردند. برای الهه خانم دنیایی پر ازبرکت، رزق حلال، سلامتی، مشتری های خوب، جیب پر از پول و سلامتی ارزو دارم💚🙏
من کتایون هستم
جهان و موجودات به تنفس و تفکر ما اعجاز تحقق بخشیدن میدن
جدا از دین و مذهب حتما نیروی برتری نظارگر تلاش و امید و ایمانتون بوده
دنیا چه گرد چه هزار ضلعی به امید و باور ما رقم میخوره
شما هرچه داری و خواهی داشت از باورت به زندگی و تلاشت برای دانستن و به دست آوردن داری
موفقیت حاله ی همیشگی زندگی و افکارت باشِ عزیزم
سلام وخداقوت خواهر عزیزوبزرگوارم عالی بود ومفید دقیقا انگار کارهای خودم بود واقعا رفتم تو رویاوکارهای گذشته خودم اماالان ۵۷ سالمه حتی حوصله خودمم ندارم نمیدونم چکار کنم الان همه وسیله گلیم رو ۲سال گرفتم قسمت نشده اما روحیه گرفتم واقعا خداخیرتون بدم میرم به امید خدا دنبال کار گلیم بافیم به امید خدا حاجت روابشید ان شاءالله درپناه خداباشید خواهرهای مهربونم درپناه خداباشید ان شاءالله
چه قلم و متن دلنشینی نوشتی.دم نویسنده گرررم. قشنگ توصیف شده بود
ممنونم🌱
همه کسب و کارهای بزرگ از همین جاهای کوچک شروع کردن تنها تفاوتش اینه که سرشار از خلاقیت و نوآوری بودن
و ایشون از این دسته مستثنی نیستن
بسیار لذت بردم از این داستان حقیقی
با آرزوی موفقیت روز افزون
و الهه جان زنی است که ما همیشه از او به عنوان یک زن بسیار پرتلاش و پر انرژی یاد میکنیم.
کسی که دلش یک زندگی ساده ولی پر از شور و عشق میخواهد و برای داشتن زندگی باب میلش تلاش میکند نه گله و شکایت….
😘😘