ساعت ده و بیست دقیقهی صبح است. رسیدهام پشت در بستهی فروشگاه بیبی اسپرت طبقه ی سوم مجتمع تجاری زیتون؛ آدرسش توی لینک با سلام بود. کلی جلوی خودم را گرفتهام که آدرس نپرسم، آخر نشد. زنگ میزنم و ده دقیقه دوباره بین راهروها می چرخم و باز زنگ می زنم و آخر توی تقاطع راهروهای سمت راست ورودی طبقهی دوم فروشگاه لوازم ورزشی کهکشان را پیدا میکنم.
آقای رافت پشت میز نشسته. سلام میکنم و منتظر میمانم نفر دوم با خانواده از راه برسد. آقای احسان آقارخ، خانم کشاورز و یک جوجه ی خوشمزه به اسم لنا . فروشگاه مرتب و تمیز است. با یک نگاه به لباسهایی که جفت هم تا شدهاند و چینش مرتب بقیه روی رگالها میشود فهمید.
کمی راجع به روایت صحبت میکنیم و دکمهی ضبط گوشی را لمس میکنم. آخر تعارفات دوستانهی آقای آقارخ و آقای رافت نتیجهاش میشود خرده روایت فوتبالی آقای آقارخ.

عشق فوتبال بودم. گل کوچیک کف کوچه راضیم نمیکرد. توپ را میگذاشتم توی کیفم یک ساعت زودتر با بچهها جمع میشدیم وسط حیاط مدرسه به بازی. زنگهای تفریح هم دو سه تا از گردن کلفتهای مدرسه را اجیر کرده بودیم بقیه را کنار بزنند و حیاط را برایمان خالی کنند. فوتبالیست فراری از درس بودم. دو سه بار مدرسهی فوتبال رفتم به خاطر اخلاق بد مربیهایش نماندم؛ بچهها را به چشم یک دسته اسکناس میدیدند که حق داشتند هر طور میخواهند با آنها حرف بزنند.
استعدادم توی ورزش خوب بود؛ نیروی ذخیرهی مدرسه برای مسابقات ورزشی شدم. هر جا رشتهای بدون داوطلب میماند مرا صدا میزدند. تکنیکها را یکبار توضیح میدادند و تمام. با مدال و مقام برمیگشتم. دلم میخواست فوتبال را حرفهای ادامه دهم. پدر و مادرم راضی نبودند. میگفتند با فوتبال به جایی نمیرسی.

دبیرستانی بودم که برای یک باشگاه معروف شیراز تست دادم. یک نیم فصل بازی کردم و وسط خوشحالی «بالاخره به آرزوم رسیدم» سر و کلهی پسر یکی که پدرش کارهای بود پیدا شد و نشست جایی که حق من بود. این اتفاق ضرب شد توی استرسی که مربیهای کارنابلد قبلی سر مسابقات به جانم انداخته بودند، باعث شد از فوتبال زده شوم.
بیخیالش شدم و از یک آرزوی جدی تبدیل شد به سرگرمی. دانشجوی مهندسی صنایع شدم و یک روز به اصرار همکلاسیها که «یه دورهمی فوتبالی گرفتیم و همین یه جلسه هست و انقدر آدم بیخودِ حوصله سربری نباش» رفتیم برای بازی.
آقای تارخ که مدرسهی فوتبال داشت آمده بود بازی بچهها را ببیند و تیم دانشگاه را از بینشان انتخاب کند. توی همان یک جلسه هم استعداد فوتبالیِ بچهها را کشف کرد، هم روحیهشان را. یک روز بعد بازی زنگ زد. خودش را معرفی کرد و گفت فهمیده به زور بازی میکردم؛ بدون اینکه کسی حرفی بزند.

این موضوع برای من تازگی داشت. بین همهی مربیهای فوتبالی که دیده بودم و خدای استرس دادن و بیاحترامی به بازیکن بودند تک بود. تعجب کردم. همینها را گفتم. دلداریم داد و اصرار کرد عضو تیم دانشگاه شوم. دو هفتهای میشد گچ پایم را که سوغات والیبال بود باز کرده بودم.
آقای تارخ برایم یک پماد و مچبند گرفته بود. حتی گفت حاضر است برای جلسات فوتبالی که سر تمرین حاضر میشوم پول هم بدهد. همهجوره داشت راضیم میکرد برگردم به بازی. به خاطر اخلاق و مرامش عضو تیم شدم. حکم قهرمانی شهر و سومی استان نصیبمان شد. بعد مسابقه آقای تارخ دعوتم کرد به تیم خودش. ظهرها برای تمرین میرفتم تا یک روز که از وضع تمرین عصبانی شد. همهمان را جمع کرد و از نفر به نفرمان پرسید دلمان توی زمین هست یا نه. بالاخره حرفم را زدم. گفتم به خاطر فشارهای روحی بچگی نمیتوانم استرس فوتبال را تحمل کنم.
هر چند اینکه بخواهم کامل کنارش بگذارم هم سخت بود. خیلی دلم میخواست جایی کار کنم. آقای تارخ تا فهمید پیشنهاد فروشندگی توی فروشگاه خودش را داد. همینجا. اشاره میکند به آقای رافت و ادامه میدهد:«حسینآقا از قبل اینجا بود. من هم سال 95 اضافه شدم. هم درس میخواندم هم فروشگاه را با حسین میچرخاندیم. بعضی ظهرها هم میرفتم سر تمرین. کارم را دوست داشتم و دارم. حالم با دیدن مردم خوب میشود. همین که توی ورزششان من هم نقشی دارم خوشحالم میکند. تخفیفهای مناسبتی هم داریم. روز پدر یا روز مادر مثلا. دلم میخواهد همه با حال خوب از فروشگاه بیرون بروند.

لنا بین لاین لباسها کالسکه سواری میکند و لبخند شیرینی تحویل تلاشهای آقای رافت برای خنداندنش میدهد. آقای آقارخ نگاه میکند به همسرش و میگوید:«دو شیفت توی فروشگاه کار میکردم تا سال 98 که تصمیم به ازدواج گرفتم. دودو تا چهارتا کردم دیدم با فروشندگی نمیشود. پولی جمع کرده بودم و باید به کار میزدم. به آقای تارخ شرایطم را گفتم. قبول کردند شریکشان شوم الان هم با حسین آقا یک فروشگاه پوشاک بچگانه زدیم. بیبی اسپرت. کارهای فیزیکی با من و حسین است. کارهای مجازیاش با عرفان برادرم. اصولی دورههای جذب مشتری را گذرانده و توی کار استفاده میکند. خداراشکر فروش مجازیمان روز به روز بهتر میشود.»
صحبت آقای آقارخ تمام میشود. فکر میکنم چطور یک مربی میتواند راه یک نفر را عوض کند. یکی با فشار و استرس دادن باعث شود قید علاقه و استعدادش را بزند، یکی هم از همان علاقه دریچهای رو به زندگی برای شاگردهایش باز کند.
آقای رافت عقب نشسته و به صحبتهای دوستش گوش میدهد و هر جا لازم است تاییدش میکند. که استعداد ورزشی دارد و مهمتر از آن اخلاق خوبش است. میخندد و میگوید کار اصلی من موسیقی است. اگر ماندهام به خاطر اخلاق احسان است.

من از ده سالگی به صورت حرفهای فوتبال کار کردهام. آقای تارخ دستیار مربی توی باشگاه بود. پنج سال از من بزرگتر است. با هم مسابقات کشوری هم رفتیم. تا بیست سالگی جدی فوتبال را دنبال میکردم ولی رسیدم به نقطهای که دیگر قیدش را زدم. به خاطر مصدومیت. مدرک مربیگری گرفتم و همزمان دنبال موسیقی هم رفتم. دورههای مختلف صداسازی را گذراندم. بین دو شاخه در رفت و آمد بودم تا یک زمانی دیدم باید یکی را انتخاب کنم. موسیقی بیشتر به دلم بود؛ فوتبال را ول کردم ولی رفاقتم با آقای تارخ ادامه داشت. تا سال 90 که فروشگاه لوازم ورزشی زد . به من پیشنهاد کار توی فروشگاهش را داد.
تازه سربازیام تمام شده بود و دانشگاه رشتهی موسیقی قبول شده بودم. به خاطر شرایطم قبول کردم. بعد یکسال با موافقت آقای تارخ سهمی از فروشگاه خریدم . تا مدتی هم دوشیفت فروشگاه دست خودم بود. دیدم باید وقت برای موسیقی داشته باشم. به آقای تارخ پیشنهاد استخدام فروشنده دوم را دادم چند نفر آمدند و نماندند یا رد شدند. اینجا قوانین خودش را دارد. اصول برخورد با مشتری و یک سری حریمهایی که باید حفظ شود. تا آقا احسان آمد و ماند و مرا هم ماندنی کرد. با وجود احسان خیالم از بابت فروشگاه راحت شده بود. سهمم را فروختم توی خانه استودیوی ضبط زدم. عصرها هم موسیقی آموزش میدهم. آقای آقارخ میگوید:«انشاءلله قراره کمک کنیم پول آلبومش جور شه.»

لنا دست و پا میزند و میخندد .صدای نق و نوقش فروشگاه را برداشته. خانم آقارخ فلاکس کوچک سفید رنگ را روی میز میگذارد سرلاک را توی لیوان میریزد و آب گرم را که اضافه میکند بوی عطر غذای نوزاد، بوی زندگی توی هوا پخش میشود.
رو به آقای رافت میپرسم:«اینجا هم تمرین میکنید؟»
میخندد ومیگوید:«آره اصلا یک سری کارهامو همینجا نوشتم.»اشاره میکند آخر فروشگاه:«اونجا میشینم گیتار میزنم.»
_ اصلا خیلیها فروشگاه را به اسم حسین و گیتارش میشناسن. میگن بریم همون فروشگاهه که گیتار میزنه. یه وقتایی به هوای صدای گیتار حسین میان تو فروشگاه
این را آقای آقارخ میگوید وقتی قاشق را برده کنار دهان نلا . آقای رافت ادامه میدهد:«اینجا ظهرها همه یا میرن خونه یا میخوابن تو فروشگاه. برای صداسازی هم گاهی خیلی باید تمرین کنی. نمیشه همینجوری تو پاساژ داد بزنی. میرم تو اتاق پرو در رو میبندم که صدام بیرون نره.» حس میکنم اتمسفر این فروشگاه پر از رنگ دوستی است. پر از زنگ شادی ، پر از زندگی.

آدمهای توی این فروشگاه یک جایی زندگیشان به هم گره خورده. یک جایی قلاب محبتشان گیر کرده. وسط همدلیها و دوستیهایی از جنس تارخ.

استان فارس
بغعهفغهفغغقببذغغ34اعغااعتاغعغفعغ4غغفغع5566555ه5565ع55456لبزربقبغفغااهعلفلبل34لذته6فف6عفق21لتاغعغ33قعههفع4هغغ45غعغغقغابغاغغفغفففغعههعغفف4تتهغع2231چعهههههههههااغلااللللغالااته
دست خداوند مهربان همراه همه مون. عالی بود
خیلی خوب
ان شاالله کسب و کارشون پر رونق باشه
واقعا عالی از همه نظر
مودب با اخلاق با انصاف
همین الانش هم یه سانس چمن مصنوعی بچه های پاساژ داریم که لباس و کفش همگی از صفر تا صدش کاره آقا احسان 👌😍