بابات نجاره، معلومه که بابات بهت یاد داده


|

|

17,061

بابات نجاره، معلومه که بابات بهت یاد داده

زمان مطالعه: 1 دقیقه

این را معلم گفت. معلم حرفه و فن. پینوکیو را دستش گرفت . عینکش را روی نوک بینی‌اش جابه‌جا کرد و سر تا پای پینوکیو را از زیر نگاهش گذراند . بچه‌ها هنوز کارشان را تمام نکرده بودند و مشغول عوض کردن تیغ‌های شکسته‌شده‌شان بودند.

اشک‌ به چشمانم هجوم آورد. نفس عمیق کشیدم. نوک بینی‌ام می‌سوخت. گر گرفته بودم.

هیچ‌وقت بابا نگفته بود برای سوراخ کردن چوب چه‌طوری باید این کار را انجام بدهم. آن‌قدر به چوب و اره خیره شدم که فهمیدم باید با میخ و چکش چوب را سوراخ کنم و اره‌مویی را داخل سوراخ ایجاد شده روی چوب ببندم. حالا خانم حرفه‌‌وفن‌مان با تمام قدرت از رویم‌ رد شده بود. جوری که استخوانم درد می‌کرد. نه فقط درد که شکست. استخوان‌های روانم شکست.

دفتر نمره‌اش را باز کرد و کنار اسمم نوشت ۱۹/۵. آب سردی روی سرم خالی شد. کار هیچ‌کدام از بچه‌های کلاس به تمیزی و ظرافت کار من نبود. پینوکیو را با گواش رنگ کرده بودم و آن‌قدر جلوه داشت که بچه‌ها همه فکر می‌کردند ۲۰ را قطعا می‌گیرم. اما معلم ۱۹/۵ داد و یکی دو نفر دیگر که کارشان ضعیف‌تر بود را بیست داد. خیلی به دلم آمد. تا خانه گریه کردم. چشم‌هام پف کرده بود. این اولین شکستی بود که تجربه‌اش کردم.

بابا تا شنید معلم چه بلایی سرم آورده، ابروهاش گره خورد، صورتش قرمز شد و رگ‌های گلوش بیرون زد. مامان لیوان آب سردی را به طرف بابا گرفت و چادر به سرش کشید و خودش را به مدرسه رساند.

از آن روز بابا بیش‌تر حواسش به من بود. برایم مدل به مدل چوب ردیف می‌کرد. میخ و اره می‌گرفت. بابا من را به چوب پیوند داد. به حرفه آبا و اجدادی‌مان. حالا وقتی چوب را دستم می‌گیرم، وقتی عطر چوب فضای خانه را آغشته می‌کند، وقتی صدای اره‌مویی سمفونی شب و روزمان می‌شود دلم کیلومترها دورتر از نیشابور، به بابا وصل می‌شود.

ازدواج که کردم چیزی فرق نکرد. محسن می‌دانست که پیوند من و چوب جدانشدنی است و همه همتش را گذاشت که با دوری بابا از مشهد من را حمایت کند. تولد به تولد برایم ابزار آلات مرتبط با کارم را می‌خرید. یک سال توی اداره‌شان جعبه ابزار آلات آورده بودند. یکی از آن جعبه‌های بزرگ را خرید و برای تولدم به من هدیه داد. کادو را که باز کردم تمام اعضا و جوارحم کِل می‌کشیدند. چشم‌هایم بی‌وقفه می‌خندید.

محسن برایم شده بود رفیق روزهای سخت. سفارش کارها را پست می‌کرد. هر دفعه چوب‌هام تمام می‌شد من را سوار رخش‌مان می‌کرد و تا نیشابور می‌تاخت تا به کارگاه بابا برسم و خروار خروار چوب بار ماشین بزنم. یک بار کارها روی دستم مانده بود. فروشم کم شده بود و زانوی غم بغل گرفته بودم. حال و حوصله هیچ کاری نداشتم. دستم به اره نمی‌رفت. محسن نشست کنارم و حرف زد. حرف‌هایی از جنس امید. « عاطفه جان، هرکاری فراز و نشیب داره، خوبی کار تو اینه فاسد نمی‌شه، هرچه‌قدر هم بمونه گوشه خونه، خراب‌شدنی نیست. درست کن بذار بمونه، عوضش مثل قورمه‌سبزی جا میوفته، غصه چیو می‌خوری؟ پاشو بی‌کار نشین. کارِ تو کارِ دسته، هنر دسته، قیمت نداره.» محسن با حرف‌هاش بلندم کرد.

محمد‌آرتین که به جمع‌دونفره‌مان اضافه شد کارهایم رنگ دیگری گرفت. بزرگ‌تر که شد، با اسباب‌بازی‌هایی که می‌ساختم خنده روی لبش جان می‌گرفت. ذوق کودکانه‌اش را در چشم‌هایش می‌ریخت و برای تک‌تک چیزهایی که می‌ساختم نقشه می‌کشید. بارها پیش آمده بود سفارشی را قبول می‌کردم و بعد از اتمام کار و محمدآرتین جنازه‌اش را تحویلم می‌داد. برایش اره کوچک خریدم و چند تا میخ و چوب کنارش گذاشتم و نشاندمش بیخ دل خودم.

درونم پدر و مادر خودم را می‌بینم. مادرم که برایم دل می‌سوزاند و همیشه نگرانم بود و پدرم که حامی بود و مشوق. مدت‌ها پیش خانه بابا بودیم و مشغول تیغ و اره و گیره و میخ و چوب. صدای اذان فضای خانه را آغشته کرد. بابا دست‌نمازی گرفت و ایستاد رو به قبله. قامت را که بست، هنوز به رکوع نرفته بود که پای من به تیغ اره گرفت و خون مثل فواره به بالا جهید. بابا نمازش را شکست. رنگش گچ شده بود. مامان دستش را جلوی دهانش گرفته بود و برای بابا چشم و ابرو گره می‌داد: «این چه کاری بود یاد این بچه دادی» چون از بخیه می‌ترسیدم زیر بار رفتن به درمانگاه نرفتم و توی خانه با چسب و گاز و بتادین سر و ته قضیه را هم آوردیم.

بابا از آن به بعد بیش‌تر برایم چوب آورد. حس می‌کردم بیشتر تشویقم می‌کند، کارها را با دقت بیش‌تری نگاه می‌کرد و غنچه لبش کش می‌آمد تا من از چوب و اره دل‌سرد نشوم. شده‌ام مامانم این روزها. نگرانم. با هر اره‌ای که ارتین ۴ ساله‌ام دستش می‌گیرد، با هر میخی که می‌کوبد روی چوب‌ها، این دل من است که کوبیده می‌شود. شده‌ام بابا. حامی و مشوق. با هر میخی که درست می‌کوبد، چوبی که می‌برد، چفت و بستی که انجام می‌دهد، شعفم را توی صدایم می‌ریزم، بغلش می‌کنم و می‌چرخانمش.

مدت‌هاست به کارگاهی کوچک و نقلی فکر می‌کنم، البته برای شروع. به این‌که این میز کوچکی را که گوشه اتاق ارتین گذاشته‌ام و رویش گیره کار را چسبانده‌ام بزرگ‌تر کنم. پیستوله بابا را که قولش را داده بگیرم و میز و صندلی‌های اسباب‌بازی را رنگ کنم. همین گوشه کوچک و دنج اتاق آرتین دنیای من است. دنیای مهندس برقی که می‌خواهد آزمون نظام وظیفه بدهد اما دلش به فاز و نول چوب‌ها سیم‌کشی دارد. مدت‌هاست دارم فکر می‌کنم دنیایم را باید بزرگ‌تر کنم.

47 محصول
35 فروش
استان خراسان رضوی

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

25 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
هدی
1 سال قبل

❤️❤️❤️

نیره
1 سال قبل

بسیار زیبا موفق باشید

احمد
1 سال قبل

سلام آفرین به شما و آفرین به پدر بزرگوارتان
درسته بی انصافی در جامعه بیداد می کنه ولی من به شما توصیه می کنم در قیمت گذاری انصاف داشته باشید
تکرار و تمرین زمان تهیه محصول رو به حداقل می رسانه

فاطمه رادمهر
1 سال قبل

سلام خدا قوت
امیدوارم همیشه موفق باشید
یه پیشنهاد دارم براتون اگه دوست داشتین برای هر مدل اساب بازی یه اسم بگذارین اینجوری ادم ها به اون کار حس میگیرن و اگه بخرن هم با حس لذت زیادی اون اسباب بازی رو میگیرن و نگه میدارن و به بقیه پیشنهاد میکنن

میثم
پاسخ به  فاطمه رادمهر
1 سال قبل

سلام
خدا قوت
میشود فراتر رفت و برای هر اسباب بازی یک داستان ساخت. و حتی داستان‌ها معروف را به دنیای اسباب بازی های چوبی آورد

نرگس
1 سال قبل

سلام و نور 🌼
اولا ، خانم مهدانیان قلم‌تون مانا
که خیلی روایت چسبید بهمون 🙂
دوما ، عاطفه خانم چقدر روایت این
دنیای چوبی‌تون قشنگ و خوشمزه
بود! و به لطف قلم خانم مهدانیان
حس گرمی که بین شما و چوب
هاست و تونستیم ماهم لمس کنیم. حمایت‌های پدرتون و بعدتر همسرتون نعمت بزرگی بوده و
هست براتون حتما. خدا حفظشون کنه براتون و الهی همیشه حمایت
های پدر و همسر و نگرانی های شیرین مامان باشه.
براتون آرزو میکنم این دنیای شیرین
چوبی‌تون بزرگ و بزرگ تر بشه تا جاییکه یه روز بیاین روایت کارخونه
چوبی و تعریف کنید برامون و خانم
مهدانیان قلم بزنن .. مسیرتون ، نور
باشه و برکت. تن‌ چوب‌هاتون پر از
عشق و البته که عاقبت‌بخیر 💚🌱

دیوید
1 سال قبل

احسنت واقعان به تو هنرچیزی هست که همه کس لیاقتش ندارن .واقعان من علاقه شدید دارم به این کاردستی ها♥️♥️♥️

نرگس قویدل
1 سال قبل

عزیز دلم چه متن جذابی بود
خداروشاکرم که هنوز مردانی هستند که از همسر و دخترشون حمایت میکنند.
خدا حفظشون کنه واستون عزیزم.

حمیده کرمزاد
1 سال قبل

مشوق جارهات مثل من بود پدری که الان ندارمش وتا اعماق وجودم تنهاییو حس میکنم مواظب پشتیبانت باش

بارانا خانم
1 سال قبل

سلام خواهر گلم ،چقدر زیبا نوشتی
خوشبحالت که همچین مشوق هایی داشتی
امید وارم به موفقیت های بزرگ برسی و پسر گلت آرزوهاتو به حقیقت بپونده

یزدانی
1 سال قبل

چطور میتونم محصولات غرفه ببینم

پرش به بالا
25
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x