از پلههای کارگاه پایین رفتم. بوی چرم و چسب بینیام را قلقلک میداد. من زیرگروه تمام آن آدمهای عجیبی هستم که از بوی چسب و رنگ و بنزین خوششان میآید و در پمپ بنزین شیشه ماشین را تا ته پایین میدهند.
دست دختر چهارسالهام را گرفته بودم و دختر کوچکترم بغل همسرم بود. گفته بودم بچههایم هم هستند ایرادی ندارد؟
به دخترم گفتم جلوی پایش را نگاه کند. کلی چیزهای چرمی و بسته بندی روی هم چیده شده و آمادهی رفتن بودند. چشم چرخاندم. طاقههای لوله شده چرمی و محصولات تولید شده، بیشتر از یک راه باریکه برای ما آدمها باقی نگذاشته بودند. هنوز نمیدانستم دقیقا کجا آمدهام. همسرم شرایط را که دید دختر چند ماههام را از این بغل به آن بغلش داد و از پلهها برگشت بالا. دختر دیگرم کنارم ماند. لابد او هم مثل مادرش هی چشم میچرخاند تا ببیند کجا آمده. همکارهای خبرهام جلو افتاده بودند و صدای سلامعلیکشان میآمد. صاحب کارگاه، آقای بیات، آمدند جلو. دخترم را که بغل دستم دیدند گفتند بنشینم روی صندلی پشت میز چرخ خیاطی. یک میز دیگر هم کنارمان بود. حتی نمیدانستم این چرخها به چه کاری میآید.
در ماشین از همکارم پرسیده بودم غرفهای که میخواهیم برویم چیست و جوابم این بود؛ کمربند سازی. به انبوه کمربند های پهنی که روی هم سوار شده بودند نگاه کردم. آقای بیات گفتند ما اینجا کمربند ورزشی میسازیم.
اگر روزی کسی به من میگفت «کمربند ورزشی میسازم» فکرش را نمیکردم آنقدر کالای محبوب و پرفروشی باشد که نان سر سفرهی هشت نفر دیگر ببرد و باعث ایجاد خط تولید جدیدی شود. آقای بیات کمربندهای کنارش را نشان داد.

_ توی تموم باشگاههای مردونهی ورزشی، ورزشکارها از اینا استفاده میکنن.
یاد مردان آهنین افتادم. وقتی مرحوم داداشی یا محراب فاطمی آیتم گوی سنگی را در چند ثانیه و چند صدم ثانیه میزد و بعد سگک کمربندش را میکشید. از همان کمربندها بود. تازه داشت دوزاریام جا میافتاد. بعد فهمیدیم این محصول به درد همهی کسانی میخورد که کار سنگین میکنند. حالا کارگر شهرکهای صنعتی باشد یا کارگر ساختمانی. خیلی دوست داشتیم بدانیم چرا کمربندهای ورزشی؟ کمربند عادی مردانه که بازارش بیشتر است.
آقای بیات تکیه دادند به پشتی صندلی. باید دست میانداختند در خاطرهی روزهای اول کاریشان.

یکی بود یکی نبود. یک روز که آقای بیات به دلیل نوسانات بازار از کار فروش کاشی و سرامیک بیرون آمده بودند، چند طاقه چرم میگیرند و تصمیم میگیرند کمربند چرم مردانه تولید کنند. بازار برای کمربندهای مردانه هم نمیچرخید و سکه نمیانداخت. انگار دست زیر چانه نشسته بود تا اقای بیات قید کمربندهای ساده را بزند و وقتی چرمهای باقی مانده در کارگاهش را میبیند دست به یک برش جدید بزند. بازار نشسته بود تا آقای بیات به هوای اسراف نشدن چرمهای باقی مانده کمربند ورزشی بسازد و زیر لب بگوید ماشاالله پسر. دمت گرم علی بیات.

حالا چند سال گذشته. آدمهایی میآیند و کیسه کیسه کمربندهای آمادهی کارگاه آقای بیات را بار میزنند تا برسانند به دست تمام سنگین کارهای ورزشی و غیر ورزشی کشور.
به خودم آمدم دیدم زل زدهام به در و دیوار کارگاه. به چرمهای روی هم تا خورده، قفسههای پر شده از کمربند. فکرش را نمیکردم کارگاه ساخت کمربندهای ورزشی آنقدر به نظرم جذاب بیاید. وقتی آقای بیات وسط کارگاه ایستاده بود، من به دست کارکنان آنجا چشم دوخته بودم. چه کسی چرم را برش میزند؟ چه کسی سگک را وصل میکند؟ کدام دست با قلمو، چسب را روی لایه زیرین میکشد؟ تازه چشمم افتاد به دو دختر جوانی که انتهای کارگاه ایستاده بودند. لابد آن دو نفری که پشت این چرخها مینشینند و روی این چرمها چنین دوخت تمیزی میاندازند را پیدا کردهام.

همکارم سراغ خلاقیت را گرفت. ما همهی کمربندها را شکل هم میدیدیم و فکر میکردیم یک الگوی ثابت و تکراری دارد. اما انگار قضیه به چشم آقای بیات فرق میکرد. میگفت این کمربندها مدام در حال به روز شدن است. آقای بیات نظر تمام مشتریهایش را میخواند. پیشنهاد خریدار را میداند و نیازش را میفهمد. بعد انگار صندوقچه خلاقیتش را باز میکند و دست میبرد در ترکیب کمربندها. دوباره به انبوه کمربندهای روی هم افتاده نگاه کردم. تازه فهمیدم بعضی هایشان سرمهای سیر است و بعضیهایشان قهوهای سوخته. تا قبل از آن مگر همهشان سیاه نبود؟ تازه دیدم سگکهایشان هم فرق میکند. چاپ رویشان و نوار دوخته شده بعضی با بعضی دیگر متفاوت است.
فضای سنگین کارگاه تازه داشت یخش میشکست. حالا صدای حرفهای زیرلبی نیروهای کارگاه را میشنیدیم. صدای پچ پچ و خندههایی که به گوشمان نمیرسید. این شوخیها گاهی دامن آقای بیات را هم میگرفت. فضا داشت عوض میشد. انگار کارگاه این هوای سنگین و رسمی را بیشتر از یک ربع، بیست دقیقه طاقت نمیآورد.

_ این کار طوری هست که بچهها اگر یک روز از اینجا رفتن، چیزی دستشون رو گرفته باشه؟
سر آقای بیات تیز بالا رفت و به سرعت پایین آمد. یک «بلهی» قطعی جوابمان بود.
+ حتی گاهی بچهها خودشون یک چیزی تولید میکنن، مثلا این کیف ورزشیها رو یکی از بچهها تولید کرده، این یکی رو ببینین، این… این دستکشهای بوکس رو …
دلیل این لبخندها، این نگاهها که برق میزدند همین نقطه بود انگار. اعتماد!! آقای بیات سر هر ماه، کنار حقوق هر ماه بچهها، یک مشت پُر، اعتماد به نفس در جیبشان میریخت.
هنوز انگار دنبال یک واژه، پی یک جمله از دهان آقای بیات میگشتم. چیزی که با خیال راحت بنویسم گوشهی دفترم و چند ستاره کنارش بزنم.
آقای بیات کمربند مقابلش را در دست گرفت.

«هروقت یک محصول جدید میسازم، میذارم جلو چشمم، هی نگاش میکنم. آدم چطوری بچهش رو دوست داره؟» دخترم را نگاه کردم. روی تبلت جادوییاش دختر مو فرفری کشیده بود. با پشت انگشت کشیدم روی گونهاش. «نمیشه گفت کارمون این چند سال بالا پایین نداشته، اما این همون کاری هست که دوستش دارم. میدونم هنوز خیلی راه دارم تا به اونجایی که میخوام برسم…»
در چشمهای آقای بیات برق رویا بود. مثل چشمهای خودم وقتی از بیست سالگی بچهها حرف میزنم. وقتی فکر میکنم کدامشان کی عروس میشود و کدام یکی کدام دانشگاه چه رشتهای میخواهد بخواند…!
آدم واسهی چیزی که برایش عزیز است رویا میبافد…

استان خراسان رضوی
سلام و خداقوت
واقعا لذت بردم. خداقوت هم به نویسنده، هم به این غرفهدار عزیز
خیلی روایت قشنگی بود
ان شاالله پرروزی باشید
بوی چرم، بینی من رو هم قلقلک داد😌 لذت بردم از خوندن روایت سرراست خانم مهدانیان و پایان دلنشینش.
کسب و کارتون پر رونق جناب بیات🙏 قلمتون نویسا خانم مهدانیان🌹 لذت بردم از خواندن روایت این همت و پشتکار
نوشته ی زیبای بود
ان شاالله کسب و کارشون پر رونق باشه
با سلام و خدا قوت
خودمو جای شما تو کارگاه دیدم
خاطره رو شما تعریف کردین و عشق کار رو ما درک کردیم.
امیدوارم به رویاهای قشنگتون برسید