جنست جور باشه؛ مشتری میاد


|

|

8,562

جنست جور باشه؛ مشتری میاد

زمان مطالعه: 1 دقیقه

وقتی فهمیدم کسب و کار آقای عباسی، لباس و تجهیزات نظامی است. از همسر پلیسم خواستم، توی مصاحبه همراهم باشد. چون احتمال می دادم که زبان مشترک بیشتری با هم داشته باشند. در روز قرار، دو پسرمان را با متعلقاتشان، به مادر همسرم می‌سپریم و به خاطر طرح ترافیک، با مترو راهی حسن آباد می‌شویم.

تا به حال هیچ وقت مسیرم به آنجا نخورده است. از پله‌های ایستگاه حسن آباد که بالا می‌آییم، درست، بر میدان هستیم. ساختمان‌های تاریخی و معماری باشکوه دور میدان، اولین چیزی است که توجهم را جلب می‌کند. ساختمان‌هایی قرینه و منحنی، با هشت گنبد و مغازه‌های سنتی که سرشار از حس زندگی‌اند.

بعد هم، ازدحام جمعیت و ماشین‌ها، در ظهر روز پنجشنبه به چشمم می آید. اصلا توقع این همه شلوغی را نداشتم. از میدان تا محل کار آقای عباسی راهی نیست. زیر تابش گرم خورشید مهرماه، از بین مغازه‌های ابزارآلات می‌گذریم. به مغازه‌های لباس‌کار‌های تخصصی و بعدتر به مغازه‌های لباس‌های نظامی می‌رسیم. نبش خیابان شیخ هادی، همه چیز خاص‌تر هم می‌شود. پیاده‌رو و کنار خیابان پر است از موتورهایی که کیپ تا کیپ هم پارک شده‌اند. انگار انتخاب مغازه‌داران برای رفت و آمد به اینجا، با ما فرق دارد. 

می‌دانم صاحب مغازه ‌بازنشسته نیروی‌هوایی هستند. پس‌زمینه‌ای که از بازنشسته‌های نظامی فامیل، مثل پدربزرگ مادری‌ام دارم، این است که افرادی جدی و کم حرف‌اند. برای همین نگرانم که می‌توانم توی مصاحبه خوب ارتباط بگیرم یا نه؟ وقتی وارد مغازه می‌شویم، همان ابتدا آقای عباسی بحث را دست می‌گیرند و با چند شوخی همه‌ی دیوارهای یخی بین‌مان را می‌شکنند.

به موهای کاشته همسرم اشاره می‌کنند و این که ترک هستند. متوجه می‌شوم که وجه کاسبی‌شان، خیلی پررنگ‌تر از وجه نظامی‌گری‌شان است و از این بابت خدا را شکر می‌کنم. در مغازه را چفت می‌کنند تا مصاحبه راحتی داشته باشیم. اگرچه که همهمه مغازه‌دارها از توی پاساژ اسکویی به گوشمان می ‌رسد و هر چند دقیقه یکبار، کسی پشت در شیشه‌ای را می زند. بالاخره، همین مراجعات باعث می‌شود که آقای عباسی می‌روند و به کاسب‌ها تذکر می‌دهند و یک نفر را می‌گذارند پشت در، تا بین صحبت‌های‌مان وقفه نیفتد.

از فروش سرپایی تا عمده‌فروشی

آقای معرفت کارمند و امین آقای عباسی، دو تا صندلی از زیر کاورها برای‌مان بیرون می‌کشند. بعد هم می‌روند گوشه‌ای از مغازه که صدای قل‌قل آب‌جوش می‌آید. هنوز سوال اول را نپرسیده‌ام که دو لیوان چای سر‌ پر روی میز می‌گذارند. آقای عباسی کلی از همکارشان تعریف می‌کنند و می‌گویند که همه کارهای مغازه بر عهده ایشان هست و خودشان اکثرا در کارگاه هستند. همه که روی صندلی‌ها جاگیر می‌شویم، اولین سوالم را از آقای عباسی می‌پرسم:«از خودتون بگید؟ چه طور وارد این کسب و کار شدید؟» 

_ خب من اولش خودم نظامی بودم. توی پادگان، بوفه اجاره داشتم. سرپایی کار می‌کردم. می‌اومدم اینجا چند تا جنس تهیه می‌کردم. دیدم برای شغل دوم، کارکردن توی این صنف خوبه. هم با تولیدی‌ها در ارتباط بودم و هم رفیقای خوبی داشتم. پس شروع کردم به تولید کاور و لباس‌هایی که مانتویی و کت‌شلواری بود. یکسری قاشق چنگال نظامی می‌خواستن من رفتم دنبالش و ساختم. یک سری صندلی‌های تاشو تولید کردم.

نگاهی به مغازه می‌اندازم. از زمین تا سقف پر است از انواع لباس‌های نظامی، آرم‌ها، کلاه های نیروی دریایی، زمینی، هوایی و انتظامی.

اولین چیزی که به چشمم آشنا می‌آید، کلاه نیروی انتظامی است. اوایل ازدواجمان، چندین بار این کلاه را روی سرم گذاشته‌ام و توی آیینه خودم را برانداز کرده‌ام و توی خیالم خانم پلیس شده‌ام. علاوه بر کلاه، دو تا لباس‌ آبی‌آسمانی و سبز چشمم را می‌گیرد. یکی را تن دایی‌ام دیده‌ام و دیگری را تن همسرم. لباسی که همیشه با عشق، آخر هفته‌ها شسته‌ام و اتو زده‌ام. برای من تجربه‌ی عجیبی است.

تا به حال وارد چنین مغازه‌ی ‌تخصصی و مردانه‌ایی نشده‌ام. می‌توانم قاطعانه بگویم تنها خانم توی پاساژ هستم. در تمام طول مدت مصاحبه، توی آن پاساژ شلوغ، هیچ خانمی حتی از جلوی مغازه رد هم نمی‌شود. اگر با همسرم نمی‌آمدم، حتما توی این شرایط معذب می‌شدم. برای همسرم اما همه چیز عادی و طبیعی است. حتی از آقای معرفت خواهش می‌کند، اسپیلیت را که زور خنکایش بعد از بستن در بیشتر شده، خاموش کند.

جرقه‌های کاری 

کمی از چایم را مزه می‌کنم. اسپیلیت کار خودش را کرده و چای سردتر از آنی است که باید. اما من به روی خودم نمی‌آورم تا نصفه لیوان را سر می‌کشم. آقای عباسی ادامه می‌دهند: «من یک دوستی داشتم به نام آقای صیفی که باعث پیشرفت من شد. تن خور لباسشون، الگویی که داره و برشی که می‌زنه تو ایران تکه. دیدم خودش این کاره نیست بره پادگان‌ها سفارش لباس بگیره. ازش یاد گرفتم چه طوری سایز بگیرم. من لباس‌ها رو سایز می‌زدم. ایشون هم آرم و علائمش رو تهیه می‌کرد و می‌دوخت. یه زمانی رسید، آقای صیفی به تنهایی پاسخ‌گوی سفارشات نبود. یه تعداد خیاط و یه تعداد چرخ اضافه کردیم تا تولید رو به اینجا رسوندیم.»

آقای قربانی دومین دوستی هستند که جرقه‌ی پیشرفت را برای آقای عباسی می‌زنند. بهشان پیشنهاد خرید مغازه و شراکت می‌دهند. و همین پیشنهاد می‌شود، پایه‌ی 12 سال کار مشترک پربرکت که طی آن چهار مغازه می‌خرند . خیلی گسترده با هم کار می‌کنند  و به عمده فروشی می‌پردازند.

آقای عباسی اما، به این‌ها راضی نمی‌شوند. دستگاه‌های گلدوزی عظیمی با طول سیزده متر می‌خرند تا بتوانند خودشان آرم تهیه کنند. چندین بار در مناقصه‌های تولید آرم، برنده می‌شوند و همین می‌شود که به صورت خودکار تمام پیمانکاران، با ایشان کار می‌کنند.

آقای عباسی با طنازی خاصی می‌گویند: «تعریف نباشه، اگر تو ایران، توی آرم نفر اول نباشیم، نفر دومیم. اما در حقیقت، همون نفر اولیم. فکر نکنم تو حسن‌آباد کسی این توانمندی رو داشته باشه بگه من تو انبارم از هر آرم 200 هزار تا دارم. من همین الان اراده کنن، تقدیم می‌کنم. البته خیلی‌ها بهم میگن این کار رو نکن. انبوه تولید نکن. من میگم دیگه من اسمم رو گذاشتم تولید‌کننده و عمده فروش. باید این کار رو انجام بدم.» 

سر حرف‌ها می‌رسد به یک تجربه‌‌ی تلخ. به زمانی که ناجا ادغام شده. درجه‌ها از روی شانه ها آمده روی بازوها. و این طوری تولید‌کننده‌ها مجبور شده‌اند، خیلی از گلدوزی‌ها را گونی گونی بگذارند توی سطل زباله. 

با خودم فکر می کنم حتما طی کردن این مسیر پر از مشکلات و دشواری‌ها بوده. می پرسم:«از سختی‌هایی که توی کار داشتید برامون بگید؟»

_ من شغلم یه طوری بود باید پنج صبح می‌رفتم اداره. اونجا سعی می‌کردم تمام کارهام رو زود انجام بدم و با همکاری فرمانده‌ها، خودم رو ساعت یک یا دو برسونم به مغازه. اونجا هم تا ساعت یازده شب می‌موندم و وقتی می‌رسیدم خونه بچه‌ها خواب بودن. به عیال می‌گفتم شب بچه‌ها رو زود نخوابون بزار لااقل یه ساعت ببینمشون. خانمم با این که دبیر بود، توی کار خیلی کمکم می‌کرد و مشوقم بود. می‌گفت کارت رو ادامه بده، حتما موفق می‌شی. گاهی کارهای برش‌کاری رو می‌بردم خونه و تا ساعت دو و سه شب با هم، برش می‌زدیم.

فاصله‌ی زیادی بین خودم و همسر آقای عباسی حس می‌کنم. به صبر و این حجم از فداکاری‌شان غبطه می‌خورم. یاد غرهای خودم، سر شغل دوم همسرم می‌افتم. یاد گله‌هایی که به خاطر کم بودنش و سر و کله زدن دائمی با پسرها به جانش زده‌ام و سعی می‌کنم نگاهم به نگاهش نیفتد. 

آقای عباسی از مغازه‌دارهایی تعریف می‌کنند که بهشان جنس نمی‌دادند. وقتی می‌دیدند، برای یک جنس مثل دستکش لنگ هستند؛ آن را گران‌تر حساب می‌کردند تا نتوانند در بازار دوام بیاورند. ایشان هم گاهی به ناچار جنس‌ها را یر به یر به ارتش می‌فروختند تا مشتری را از دست ندهند. البته حالا، همان مغازه‌دارها می‌آیند و به صورت عمده از ایشان خرید می‌کنند.

همسرم چشمهایش برق می زند و با خنده می پرسد: «لم های کاسبی رو از کجا یاد گرفتید؟ پدرتون بازاری بودند؟»

 _ نه پدر من زمان شاه تو ژاندارمری بود،که بعد ناجا شد. پدرم جانباز بود و من فرزند شهیدم. حقوق پدرم جوابگوی خانواده نبود. من از ده سالگی دستفروشی کردم. سال 67  توی همین سبزه‌میدون بساط می کردم. از اول شم‌ اقتصادی رو داشتم که بخوام خرید و فروش کنم. الان گاهی میرم جایی که دستفروشی می‌کردم رو، نگاه می‌کنم. راستش من به خرج کردن فکر نمی‌کنم، بیشتر به درآوردن فکر می‌کنم. و این که میگم یه چیز جدید ابداع کنیم. الان این کیف پول‌ها رو طراحی کردیم و شروع کردیم به تولید کردن. این هم داریم عمده پخش می‌کنیم. ما حدود 2200 قلم جنس داریم. جور کردنش واقعا سخته. حواسمون باید جمع باشه. یه دوستی داشتم می‌گفت تو هر شغلی هستی، جنست جور باشه؛ مشتری میاد. یه آیه قرآن هم هست، میگه تو هر کاری سماجت کنی، موفق میشی. من از این شاخه به اون شاخه نپریدم و چسبیدم به همین کار. 

آقای معرفت که از روی احترام و به عمد تا آن لحظه ساکت مانده‌اند تا آقای عباسی حرفشان را تمام کنند، ماجرایی را یادشان می اندازند. انگار آن قدر رسیدن به قله‌ی امروز با سختی‌ها همراه بوده که یکی از سخت ترین روزها از قلم افتاده. آقای عباسی سرشان را تکان می‌دهند و آهی می‌کشند. از روزی می‌گویند که آقای صیفی، سر یک حرف بهشان برخورده. اسباب و پارچه های‌شان را ریخته‌اند بیرون مغازه و گفته اند دیگر با آقای عباسی کار نمی کنند و برایشان نمی دوزند. همین می شود که دل آقای عباسی بدجور می‌شکند. از خدا می خواهند که توی حسن آباد دست کم یک میز یک در یک داشته باشند. تا بتوانند فاکتور بنویسند. بسته ببندند و جواب مشتری بدهند. در این بین با اینکه خودشان مستاجر بودند، پولی برای خرید خانه‌ یکی از دوستان قرض می دهند و به یک نفر دیگر هم کمک بلاعوضی می کنند. به برکت این دو کار، بیست روز بعد از آن اتفاق تلخ، با آقای قربانی شریک می شوند و می توانند یک مغازه بخرند. البته آن زمان هشتاد میلیون کم می‌آورند که با فروختن طلاهای همسر و زمینشان در آذرشهر تبریز، بالاخره پول را جور می کنند.

حین گفتگو سوالات زیادی توی سرم وول می‌خورند. می‌خواهم مهم‌ترین‌شان را مطرح کنم که همسرم پیش‌دستی می‌کند. انگار که ذهنم را خوانده باشد: «چند سال خدمت کردید؟ نظامی بودن چه تاثیری توی کارتون داشت؟»

_ من 30 سال توی نظام بودم. الان دوساله که بازنشسته شدم. هم تو پدافند زمینی و هم هوایی خدمت کردم. می‌دونستم دقیقا خواسته‌های اونها چیه؟چه طرح و یونیفرمی می‌خوان. توی تشریفات و مراسمات چه وسایلی نیاز دارن. ما قبل از 29 شهریور و 29 فروردین این تجهیزاتی که می‌خوان رو توی انبارمون آماده داریم. حتی یک ماه زودتر. می‌دونم چه زمانی نیروهای آموزشی میان. کی سردوشی‌هاشون باید آماده باشه.

مشتری مداری

آقای عباسی در ادامه از مدارا کردن با پیمانکاران  می‌گویند. از صبر و تحمل با مشتری‌ها و درک کردن شرایطشان. مثال می‌زنند همین الان یک پیمانکار چهار ماه است لباس برده و 700 میلیون بدهی‌اش را تسویه نکرده. 

می‌پرسم: «شما را در بازار به چه خصوصیتی می‌شناسند؟»

_ به خوش‌حسابی. کسی نیست تو این همه سال بیاید بگوید این پول من رو کم داد. دیر داد. این طوری چک داد. وقتی می‌گیم هفته بعد تسویه، حتما تسویه می‌کنیم. من دیدم عاقبت کسایی رو که تو بازار، ملت رو سر می‌دووندن و مثل گداها قطره چکونی تسویه می‌کردن. الکی قسم می‌خوردن و الان توی این بازار حذف شدن.

آقای معرفت یادآور می‌شوند علاوه بر خوش حسابی، همه توی بازار آقای عباسی را به جوری جنس هم می‌شناسند. به این خاطر مغازه‌دارها، مشتری‌هایی را که جنس کمیابی می‌خواهند. جنس‌هایی که تا حالا کسی ندیده و نداشته، می فرستند پیش آقای عباسی.

همسرم می‌پرسند: «چه کسی پیشنهاد باسلام را داد؟»

آقای معرفت، آخر مصاحبه سکوت از روی احترامشان را می‌شکنند و توضیح می‌دهند، خودشان پیشنهاد فروش مجازی را با آقای عباسی مطرح کرده‌اند و این کف قیمت بودن اجناسشان باعث می‌شود، خیلی زود در باسلام دیده شوند. از آنجایی هم که کارگردانی سینما خوانده‌اند و چند سالی در اینستاگرام واینری کرده‌اند. حالا به همراه پسرخاله‌شان از امکاناتی که در این زمینه دارند ( دوربین و پرده و …) در فروش مجازی مغازه بهره می برند. 

آرم کالا
نوری (آرم کالا)
1182 محصول
35,272 فروش
استان تهران

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

7 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
مسعود
1 سال قبل

سلام
چه جالب چند روز پیش از این غرفه خرید کردم و الان تازه داستانش را خوندم
امیدوارم خدا به کسبشون برکت بده

حسن محمدی
1 سال قبل

عالی بود نمره ۲۰

علی
1 سال قبل

کارتون عالیه

توکلیان
1 سال قبل

سلام
خدا قوت
پاینده و برقرار باشید.

مهسا
1 سال قبل

خیلی عالی بود

ماهک
1 سال قبل

چقدر خوب بود

سعید قره داغ
1 سال قبل

عالی بود یاد قدیم افتادم
وقت زیادی رو تو بازار می گذراندم برایه خرید لوازم تا کار کردن تو بازار

پرش به بالا
7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x