کل مسیر چشمهایم روی دشتهای سبز، کوههای سنگی و طبعیت بکر جاده الشتر_نورآباد میخ بود. همین ماجراجوییها، کار دستم داده و بیماری بیملاحظه مسافران (موشن سیکنِس) برایم تهوع به ارمغان آورده بود. چشم بستم تا افسار معده سرکشم دستم باشد. آفتاب بهاری داشت پلکهای بستهام را سنگین میکرد که شنیدم:
_حالا چه جوری پیادهشیم؟
ماشین هنوز کامل نایستاده بود که صدای گفتوگوی همکارم خانم نظری و همسرش که زحمت رساندنمان را کشیده بود؛ واضح شد.
ویز، ویز هزاران زنبور روی دستِ صدای ماشینهای جاده بلند شده بود. چشمهای خشک و سنگینم را چند بار با پشتدست فشار دادم و اطراف را نگاه کردم. طوفانی از هزاران زنبور دور ماشین در حرکت بود.

تصورم از زنبورستان تپهای سبز و حصارکشی شده با کندوهای رنگی بود. واقعیت شبیه تصویر ذهنیام بود. ایراد از من بود که هیچوقت زنبورها را در خیالم راه نداده بودم. زنبورداران برای من بیشتر عسل فروش بودند. وقتی فهمیده بودم قرار است غرفهای را در زنبورستان ببینیم؛ برای عکاسی ماکرو از زنبورها ذوق کرده بودم و اصلاً برایم سوال نشده بود که زنبوردار چطور باید زنبورها را داخل کندو نگه دارد.
همانطور که با خندههای هیستیرک، چشمی دنبال محلی برای مصاحبه بین زنبورها بودیم؛ آقای امانی زنبورها را کنار زد و جلو آمد. لباس سفید زنبورداری و کلاه توری سرش بود. از پشت شیشه سلام کرد. چادر هلالاحمر پایین تپه را نشان داد. کنار چادر از ماشین پیدا شدیم. آقای امانی مدام تکرار میکرد اگر زنبوری نزدیک آمد با دست پرش ندهیم.
بدون اینکه سلام احوالی پرسی کنیم دویدیم داخل چادر دمکرده. میشود گفت پناه بردیم به گرما از شر زنبورها. زنبوردار جوان همان دم چادر نشست. انگار مشکلی نداشت رفقای کوچک دورش بگردند. وقتی زنبورها روی پای بدون جورابش مینشستند و دست بدون دستکش مرد را بوسه میزدند؛ فقط گاهی با دست هدایتشان میکرد بروند.

پرسید:
_ گرمتون نیست؟
ما که مردن از گرما را ترجیح میدادیم خیلی محکم نه گفتیم.
خانم نظری همانطور که دستانش را روی هوا تکان میداد تا زنبور را دور کند پرسید:
_ شما رو نیش نمیزنن؟ نمیترسین؟
شانه بالا انداخت.
_ آنقدر نیشم زدن دیگه حتی جای نیششون تو تنم ورم نمیکنه. عادیه برام.

امانی ۲۵ساله از 17-18 سالگی مثل برادر بزرگتر، وردست پدر زنبورداری کرده. میگوید پدرش بعد از تجربه چندین کار عاشق زنبورداری شده و سی و اندی سال که کارش با زنبور بود دیگر توان سابق را ندارد. حالا بیشتر کارها را پسرها دست گرفتهاند. البته امانیِ پدرهم گاهی به زنبورستان سر میزند. دختر دوم خانواده هم به زنبورها علاقه دارد و کنار درس و دانشگاه به کار فروش کمک میکند. میگوید:
_ خواهر بوده که کرکره غرفه باسلام را بالا داد. مشتریهای ثابت و اونایی که چند تن سفارش میدن از باسلام پیدامون کردن.
خانم نظری و آقای امانی درباره باسلام و مشتریها حرف میزنند و من توی ذهنم به این نظریه فکر میکنم که چرا بچهها کار والدین را ادامه میدهند. فرقی نمیکند پدر چه کاره باشد اکثر بچهها میخواهند مسیری که میشناسند را ادامه میدهند. انگار والدین بت میشوند و فقط کار آنها مهم به نظر میرسد. نمیدانم چرا برای نوشتن روایتها این سوالات در ذهنم جان میگیرند. درهرحال مهمترین سوالات ذهن من وقت بازدید از غرفهها و گپزدن با باسلامیها همین است. چرا این کار؟
هیچ وقت دنبال مقالههای علمی نبودم تا ببینم این پا جا پای بزرگتر گذاشتنها از کجای کودکی نشئت میگیرد. اما ذهنم با تعدادی طناب نامرئی، آدمها را به شغل آبا اجدادیشان وصل میکند. طناب استعداد و ژنتیک، طناب علاقه شدید به والدین، احساس امنیت در راهی آشنا و شاید اجبار. ور قضاوتگر ذهنم میگوید امانیِ جوان از آن دسته است که پدر را بت میداند و راه نان آوردنش را مقدس. انگار ادامه دادن مرام پدر و یک رابطه پدروپسری قوی در کار است. لابه لای صحبتها سینه صاف میکند و میگوید حلال خوری بهترین چیزی است که از پدر یاد گرفته و این مهرتاییدی است بر قضاوتم.

امانیِ پسر آنقدر شغل خانوادگی و کار با زنبور را دوست دارد که از نورآباد بکوبد بیاید جاده الشتر_نورآباد تنها کنار زنبورها ساعتها کار کند. بعد از یک ماه 600 کندو را بار کند ببرد نهاوند بعدش بهخاطر گشنیز بیشتر زنبورها را ببرد کرمانشاه و بعد برای گون دوباره راهی نورآباد شود سرد که شد با زنبورهایش راهی قشلاق خوزستان شود. مجبور باشد در سرما، گرما و بادوباران توی چادر نگهبانی زنبورها را بدهد. آب برایشان فراهم کند. نیش بخورد از حشراتی که زبان صاحبشان را هم نمیشناسند. می گوید:
_ اگر عشق به زنبورها نباشه کارکردن با آنها حوصله سر بر میشه.
هر زنبوری که برای خوش آمد گویی وارد چادر میشود جیغ من، خانم نظری و دخترَکش بلند میشود. همکارم با همان خنده عصبی میگوید:
_ آقای امانی ما اینجا در امان نیستیم
و خودش را زیر چادر پنهان میکند. امانی با همان آرامش توضیح میدهد رنگ سیاه و قرمز زنبورها را از کوره در میبرد. توی آن وضعیت یاد شعری بیربط میافتم آن هم فقط بهخاطر یکرنگ مشترک. «گاوها با رنگ قرمز زود قاتى میکنند» و هی جای گاو را با زنبور عوض میکنم.

همسر خانم نظری برخلاف توصیه آقای امانی تلاش میکند با دست زنبورها را دور کند. آخر هم بنده خدا در یکی از همین عملیاتهای نجات؛ به درجه جانبازی نائل میشود. خود زنبور هم میمیرد. کمکم دارد از مسلک زنبورها خوشم میآید. وقتی خطری را حس میکنند برای محافظت از ملکه و کندو جان میدهند. آقای امانی توضیح میدهد که هیچ زنبوری نمیتواند وارد کندو دیگری شود همیشه زنبورهایی برای نگهبانی از مرزهای کندو حضور دارند وحتی میتوانند متجاوز را با نیش بکشند. توی دلم میگویم حتی زنبورها هم آن قدر میفهمند که پا از کندو خود فراتر نگذارند و کندویی را غصب نکنند و اما بعضیها نه.
اینکه زنبورهای کارگر میتوانند تا چند کیلومتر دورتر بروند و شهد بیاورند؛ اما کندو خود را گم نمیکنند و یادشان میماند خانه کجاست مرا بیشتر شیفته مرام این حشرات میکند.
دوست دارم آقای امانی بیشتر برایمان از این حشرات شگفتانگیز بگوید حشراتی که خدا یک سوره به نامشان زده و در وصفشان آیه نازل کرده:
«وَأَوْحَىٰ رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ ﴿٦٨﴾»
و پروردگارت به زنبورعسل الهام کرد که از کوهها و درختان و آنچه [از داربستهایی] که [مردم] برمیافرازند، برای خود خانههایی برگیر. (۶۸)
«ثُمَّ كُلِي مِنْ كُلِّ الثَّمَرَاتِ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا ۚ يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهَا شَرَابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِيهِ شِفَاءٌ لِلنَّاسِ ۗ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ ﴿٦٩﴾»
آن گاه از همه محصولات و میوهها بخور، پس در راه های پروردگارت که برای تو هموار شده [به سوی کندو] برو؛ از شکم آنها [شهدی] نوشیدنی با رنگ های گوناگون بیرون می آید که در آن درمانی برای مردم است. قطعاً در این [حقیقت] نشانه ای [بر قدرت، لطف و رحمت خدا] ست برای مردمی که می اندیشند. (۶۹)

بیآنکه این آیات یادم باشد از تفاوت زنبورها و عسلها میپرسم.
_ زنبورها نژاد مختلف دارن. اتریشی، آلمانی، بومی و… مثلاً بومیها وحشی ترن. کورنیکا عسل آوریاش بیشتره. نژاد کردوان برای جمعیت سازی خوبه. فرق عسل هم تو شهده. شهد گلهایی که زنبور استفاده میکنه فرق داره. گون گشنیز بهتره کیفیت عسلش بالاتره. عسل دهی بیشتری داره. پیشرفت زنبور رو زیاد میکنه.
میپرسم:
+ پیشرفت زنبور یعنی چی؟
_جمعیتشون زیاد میشه تخمریزی بیشتر میشه.
کنجکاو میشویم از زاد ولد زنبورها بدانیم و آقای امانی توضیح میدهند.
_ زنبورها کارگر دارند ، نوزاد دارند وملکه. ملکه از بقیه کلونی بزرگتر است طول عمربیشتری هم دارد. توی کندو میماند و فقط وقت جفتگیری کندو را ترک میکند. بیرون از خانه پرواز میکند تا بالاترین نقطهای که میتواند. هر نر کارگری به آن نقطه برسد میشود جفت ملکه. نر میمیرد و ملکه برمیگردد به کندو. زمستان تخمریزی ملکه شروع میشود. همه سلولهای کندو پر میشود از فرزندان ملکه. کارگرها تخمگذاری نمیکنند یکسریشان میشوند پرستار لاروها، بعضیها از کندو محافظت میکنند و بقیه هم شهدآور کندو میشوند.

خانم نظری میپرسند:
_ چهقدر طول میکشه تخمها تبدیل به زنبور بشن؟
+ 21 روز. 50-60 روز هم عمر میکنن. فقط ملکه 3-4 سال زندگی میکنه.
گیج میشوم اگر فقط ملکه تخم میگذارد چطور بعد از مرگش کلونی باقی میماند؟ جواب سوالم این است. ملکه قبل از مرگش تخم میگذارد و چند تا کاندید برای جایگاه خودش ایجاد میکند. کلونی بهترین را انتخاب میکند و دیگران را میکشد. اگر ملکههای دیگر را نکشند.
ملکههای یاغی تعدادی از زنبورها را با خود همراه میکند و از کلونی برای ساخت کندو جدید خارج میشوند. اینطور جمعیت کندو بهم میخورد. اگر خود زنبورها این عملیات حذف را انجام ندهند زنبوردار مجبور است خودش دست بهکار شود تا ضرر نکند.
خانم نظری برای اینکه از فضای تراژدیک کند و دورمان کند سوال میکند:
_با زنبورها حرف هم میزنید؟
آقای امانی یک طوری نگاهمیکندکه انگار سوال دور از ذهنی شنیده و خیلی جدی نه میگوید. بعد ادامه میدهد گاهی برای زنبورها قرآن میخواند. و به برکت آیات ایمان دارد. انگار خوب سوالم را نمیشنود که میگوید حمد هم میخوانم برایشان. البته چون به جای سوره نحل گفتهام نمل، خوشحال میشوم. و خوشحالتر از اینکه نیمی از سوالات را برای خودم نگهداشتهام و از نگاه عاقل اندر سفیه امانی در امان ماندم.

دوست داریم یکبار برای همیشه یکی فرق عسل خوب و بد را بیطرف توضیح دهد. آخر هیچ ماستفروشی نمیگوید ماست من ترش است و همه عسل فروشها هم ادعا دارند عسل طبیعی و بکر دست مشتری میدهند. نمیدانم عسلی که شکرک میزند را بگذاریم پای خواصش یا قاتى داشتنش. اصلاً این عسل درمانی که خدا هم در قرآن برایش آیه نازل کرده چه ویژگی دارد؟
خانم نظری پیشدستی میکند و سوال را میپرسد.
_ عسلی که شکرک بزنه خوبه. ولی نه هر شکرکی. عسل باید حداقل یک سال بمونه تا کمکم از کف شروع کنه به شکرک زدن. اگر زود شکرک بزنه خوب نیست. عسل درمانی شکرک بزنه شبیه روغن حیوانی میشه. نعسل مرغوب هرچی بیشتر بمونه خواصش بیشتر میشه.
میپرسم «جریان این ژل رویال چیست؟»
_ ژل رویال غذای ملکه و لاروهاست و خیلی مقویه.
انگار زنبورها میفهمند اسم ملکه را بردیم و داریم فیلمش را نگاه میکنیم که دو سهتایی وارد چادر میشوند و برای بار نمیدانم چندم رشته کلام را پاره میکنند. مجبوریم یکی دوتا را بکشیم.

کلثوم که خطر گزش از بیخ گوشش گذشته و زنبوری که رفته بود زیر روسریاش حالا دارد روی زمین مقابل چشمان ترسیدهاش جان میدهد میگوید:
«ما داریم اینجا به شما خسارت میزنیم آقای امانی.»
تصمیم میگیریم صحبت را کوتاه کنیم و عکس بگیریم و سریع از محل دور شویم.
آقای امانی لباسی دستمان میدهد. لباس سفید را میکشم روی مانتو و یک کلاه که شبیه نسل جدید توریهای سبزی خشککردن است را سرم میکنم. خانم نظری از من عکس یادگاری میگیرد تا در مستندی که بعد از شهادتم به دست زنبورها میسازند؛ پخش کند و من اصرار دارم کارم از کارگران معدن هم سخت تراست و باید سختی کار برایم واریز شود.
به شوخیهای بیمزه بین خودمان عصبی میخندیم. آقای امانی اطمینان میدهد که چون باد میوزد تعداد زیادی از زنبورها در کندو پناه گرفتهاند. گوشی به دست از چادر خارج میشوم که باد میزند و کلاه از سرم میپرد. آقای امانی به دادم میرسد و کلاه را میگیرد. حالا مجبورم با یکدست کلاه را نگه دارم و یکدستی و با دستکشی که هرچه فکرش را میکنم نمیتواند جلوی نیش را بگیرد عکاسی کنم. تعداد زنبورها هنوز هم زیاد است.

چندتاشان که جدیترند میچسبند به توریهای کلاه. انگار دوست ندارند از خانه و زندگی و ملکهشان عکس بگیرم. گوشی هم آن وسط لجباز شده و تنظیماتش بههمریخته. با دستکش کار نمیکند. آقای امانی اصرار میکند دستکش را در بیاورم و من اصلاً دوست ندارم دستم سیبل زنبورها باشد. آن هم بعد از آن سوال ترسناکش.
_ به زنبور که حساسیت ندارید؟
هر طوری هست عکسها را میگیرم و تا چادر میدوم. هنوز زنبورها روی تور کلاه ویز، ویز میکنند. سیر و پیاز میگویم و قسمشان میدهم که خانهشان آتشگرفته اما انگار این خرافات روی آنها تأثیری ندارد. جیغ میکشم و با دست پرشان میدهم. توی چادر پناه میگیرم و لباسها را میکنم. از لابهلای در چادر به ماشین نگاه میکنم. فاصله را تخمین میزنم و با توکل به خدا میدوم سمت ماشین. در را میبندم و نفس راحتی میکشم.


استان لرستان
سلام کندو بازنبور فروشی دارید
سلام خسته نباشید خداوند به کار وروزیتون برکت بده انشاالله
سلام ببخشید کندو با زنبور فروشی دارید
واقعا کار با زحمتی است
اما اگر عاشق کارش بشی
دیگه خسته نمیشی
با درود خدمت شما
چه قد استرس کشیدین برا این داستان.
ان شاالله کسب و کارتون پر رونق باشه
تقریبا داستان قشنگی وبلندگفتی
خیلی عالی
چه متن دلنشینی بود🥲
خدا قوت به غرفهدار و نویسنده
عالی بود غرفه دار عزیز موفق باشه