هم‌سایه؛ هم‌سر؛ هم‌کار


|

|

13,693

زمان مطالعه: 1 دقیقه

هم‌سایه

یزد- خیابان امام- کوچه شیشه بری – سال 1376
کنار حوض، دست‌های کوچکش را پر از آب کرده بود تا صورتش را بشورد که صدای سعیده و مادرش را از توی کوچه شنید. دست و رو نشسته خودش را رساند تا در حیاط و دید که سعیده دست مادرش را گرفته و به خانه خانم سرایانی هم‌سایه دیواربه‌دیوارشان می‌روند. انگار که روی دور تند افتاده باشد آبی به صورتش زد و خودش را به اتاق رساند. حوله نخی راه‌راهی که مامان، هم‌قد خودش روی دیوار زده بود را برداشت و چسباند به صورتش. حوله را آویزان کرد و رفت توی کمد و پیراهن سفیدی که عمو از مکه برایش آورده بود را بیرون آورد. بلوز و شلوار راحتی که مامان شب قبل به زور تنش کرده بود را کند و پیراهنش را پوشید. شانه چوبی را از روی طاقچه برداشت و تلاش کرد که موهای بهم ریخته‌ش را کمی مرتب کند. جلوی آینه قدی توی حال، خودش را ورنداز کرد و چادر گل‌ریزی که ننه‌جون از سر چادرنمازش برایش دوخته بود، سر کرد. طوبی خانم که تمام حرکات ساجده 5 ساله‌اش را زیرنظر داشت، با قندشکن چدنی توی دستش مشغول خرد کردن، کله قند بود.  
این کارهای ساجده برای مامان تازگی نداشت. ساجده صبح‌به‌صبح از ذوق دیدن سعیده بیدار می‌شد و صبحانه خورده نخورده، خوشگل‌ترین لباس‌ کمدش را تن می‌کرد و با ترفندهای دخترانه‌اش از مامان اجازه می‌گرفت و می‌رفت خانه همسایه و تا ظهر با سعیده مشغول خاله‌بازی می‌شد. اما آن روز به‌جای خانه سعیده، باید به خانه خانم سرایانی می‌رفت و آن‌جا با سعیده آداب خاله‌بازی‌شان را به‌جا می‌آوردند.
ساجده بدون معطلی چادرش را زد زیر بغلش تا عروسک‌ش را راحت‌تر بگیرد. با یک بوس از مامان خداحافظی کرد و دمپایی‌های جلوبسته نارنجی‌اش را پا کرد و از نگاه طوبی خانم محو شد. قندها به‌جای آن‌که توی دست طوبی خانم خرد شوند توی دلش آب می‌شدند از بس که کارهای این ته‌تغازی برایش دوست‌داشتنی بود.
اما به دقیقه نکشید که ساجده گریان و وارفته برگشت خانه. عروسکش را پرت کرد گوشه حیاط و با عصبانیت هر چه تمام‌تر، دمپایی‌های نارنجی‌اش را به طرفی پرت کرد و با ترکیب جیغ و گریه به مامان فهماند که علی پسر خانم سرایانی اجازه نداده برود با سعیده بازی کند.

هم‌سر

یزد- خیابان امام- کوچه شیشه بری – سال 1403

در چوبی کولون داشت ولی قبل از رسیدن‌مان، علی سرایانی توی کوچه آمده بود و حس خوب کوفتن این در چوبی را از من و محدثه (نویسنده باسلامی) گرفته بود. با راهنمایی علی آقا وارد خانه شدیم. توقع دیدن آن معماری دلچسب از این خانه را داشتیم. از قاب چوبیِ در که داخل شدیم باید چهارتا پله را پایین می‌رفتیم تا به حیاط برسیم. کف حیاط، موزاییک بود و سه ضلع حیاط اتاق بود و در و پنجره‌های پرده کشیده و یک ضلع دیگر آن هم دیوار کاهگلی. حوض وسط حیاط هم تکمیل کننده حس خوب و قدیمی این خانه بود.
ساجده در شیشه‌ای روبروی‌مان را باز کرد و به استقبال‌مان آمد. من و دخترم فاطمه نورا و محدثه همکارم با دعوت ساجده به سمت اتاق رفتیم گرچه دلمان می‌خواست فرصت بیشتری برای دیدن و لذت بردن از آن حیاط زیبا را داشته باشیم.
ساجده به اتاق سمت راست اشاره کرد و ما هم با دیدن چیدمان مبل و میوه و شیرینی که روی میز عسلی بود، متوجه شدیم که مهمان‌خانه باید همان‌جا باشد. ذوق و شوق‌‌مان از دیدن معماری خانه هنوز فروکش نکرده بود. سقف گنبدی شکل اتاق مهمان‌خانه، طاقچه‌های گنبدی شکل، اتاق اندرونی که درش توی اتاق پذیرایی باز می‌شد، همه این‌ها نمی‌گذاشت لبخند و ذوق روی صورت‌مان محو شود.

با دیدن قاب عکس بزرگی که روی دیوار مهمان‌خانه بود، حواس‌مان از خانه پرت شد. دو تا دختر که نه دو تا عروسک قاب شده! “دختراتون هستن؟ پس کجان؟” ” آره النا و لیانا دخترهامونن الان دَرشون کردیم خونه مامان‌بزرگ‌شون طوبی خانم.” علی و ساجده نگاهی به هم می‌کنند و بلند می‌خندند ” فرستادیم‌شون دنبال نخود سیاه. النا ۵ سالشه و لیانا 3 سال. اگه بودن نمی‌ذاشتن حرف بزنیم شلوغ‌کاری می‌کردن”

هم‌دانشگاهی

ساجده که چشم‌های من و محدثه را خوانده و از نگاه‌های دزدکی‌‎مان به خانه فهمیده هنوز ماجرای این خانه قدیمی با این‌صاحب‌خانه‌های امروزی، معادله دومجهولی برایمان ساخته می‌گوید ” این‌جا خونه پدرشوهرم بوده. راستش خونه ما هم سه تا خونه اونورتره. ما همسایه بودیم. من و علی از بچگی هم‌بازی بودیم” من و محدثه با شنیدن این حرف حسابی جا می‌خوریم و ذوق‌مان برای شنیدن قصه این غرفه چند برابر می‌شود. خنده‌های ساجده و علی همان اول گفتگو یخ‌مان را باز می‌کند و طلبکارانه رو به آقای سرایانی می‌گویم پس لازم شد از خیلی قبل‌ترها برایمان بگوییی مثلا از آن روزی که فهمیدی باید با ساجده ازدواج کنی حتی از قبل‌تر. “من این‌جا به‌دنیا اومده بودم تا 5-6 سالگی هم همین‌جا زندگی می‌کردیم. حتی یه دفعه ساجده به هوای دختر همسایه‌مون اومده بود خونه ما. ولی من دَرِشون کردم” این را می‌گوید و بلند بلند می‌خندد. نگاه متعجبم را روی ساجده می‌اندازم ولی خنده‌های ساجده عصبانیتم را کم می‌کند. معترضانه به علی آقا می‌گویم چرا این کارو کردید؟ با همان خنده می‌گوید “حوصله کارهای دخترونه‌شون رو نداشتم” خنده‌های ساجده را که می‌بینم ترجیح می‌دهم قانع شوم تا علی ادامه دهد.
“ما خیلی سال بود که از این محل رفته بودیم و خونه‌مون رو داده بودیم دست مستاجر. از همون سال من دیگه ساجده رو ندیدم تا سالی که دانشگاه قبول شدم. سال 90 بود. دانشگاه یزد ادبیات زبان انگلیسی قبول شده بودم. یه روز تو کافی‌نت دانشگاه بودم که ساجده رو دیدم. شناختمش. از دیدنش جا خوردم  گفتم عه این که ساجده است . 10-15 سالی بود که همدیگه رو ندیده بودیم. حال و احوال کردیم و فهمیدم که ساجده هم دانشگاه یزد کتابداری می‌خونه. اتفاقا انشکده‌هامون هم نزدیک هم بودن. این بود که تقریبا هر روز همدیگه رو می‌دیدیم.”


می‌پرسم همون سال ازدواج کردید “نه اون موقع نه کار جدی داشتم و نه خونه و نه ماشین. البته تو فکر پیدا کردن کار بودم ولی بعد از دیدن ساجده دیگه قضیه پیدا کردن کار برام خیلی جدی شد.”

“همون سال اول دانشگاه خیلی فکر کردم که چه کاری می‌تونم همزمان با درسم انجام بدم. تا این‌که با دیدن پیامک‌های تبلیغاتی که روی گوشیم می‌اومد به ذهنم رسید ببینم این پیام‌های تبلیغاتی چطور کار می‌کنن. تحقیق کردم و فهمیدم می‌تونم یه پنل بگیرم و برای سایت‌ها و اداره‌ها مختلف ارسال پیامک انجام بدم و درآمد داشته باشم. شروع کردم و همین کار، ورود من به دنیای مارکتینگ بود.”

می‌پرسم چطور اومدید این خونه؟ برادر و خواهرهاتون چطور از این خونه دل کندن؟ ” همون موقع که دانشجو بودم و کارم هم حسابی گرفته بود، همه خونواده رو جمع کردم. با مامان و بابا و داداشم و آبجی‌هام رک و راست گفتم خونه‌ی کوچه شیشه بری رو کی می‌خواد ورداره؟ هیچ‌کی میلی به نشستن توی این خونه نداشت. خیالم که راحت شد اومدم خونه و اولین کلنگ رو به سینه دیوار زدم. بعد هم یه معمار آوردم خونه رو ببینه و قیمت بازسازیش رو تخمین بزنه. وقتی گفت 2 میلیون لازمه گفتم خوب دو تومن باکیش نیست!”
چشمان علی گرد می‌شود و صورتش جدی، ادامه می‌دهد” با پول اون موقع 15 میلیون خونه خرج ورداشت. فقط سرامیک خونه 700 هزار تومن شد”

می‌پرسم پولش رو از کجا جور کردید؟ “یادمه اون موقع جلوی شیشه ماشینم با ماژیک نوشتم 20! یعنی اگه 20 تا مشتری می‌داشتم، هزینه بازسازی خونه و شام عروسی درمیومد. هر روزی که یه مشتری می‌گرفتم عددی که روی شیشه نوشته بودم رو یکی کم می‌کردم. تا وقتی که اون عدد به صفر رسید.”
علی و ساجده از گفتن جزییات آن روزهای دانشجویی و بعد هم خواستگاری و جشن تفره می‌روند. من و محدثه هم تلاش کردیم با سوال‌های بی‌ربط و باربط گفتگو را به آن سمت جذاب ببریم ولی حریف این زوج یزدی نشدیم که نشدیم.

باید

علی آقا حرف برای گفتن زیاد دارد. تا صبح هم می‌نشستیم پای لهجه شیرین یزدی‌اش نه ما از گوش کردن خسته می‌شدیم و نه او از حرف زدن. به ساجده هم که مهلت حرف زدن نمی‌داد. سعی کردم با سوال‌هایم علی آقا را در مسیر گفت‌وگویمان نگه دارم. می‌گویم “آقای سرایانی حالا که قرار نیست از اون روزهای جذاب ازدواج‌تون بگید پس از دهه نود بیایم بیرون، ده سال به عقب‌تر برگردیم. مثلا دهه هشتاد. اون موقع علی سرایانی کجا بود و چکار می‌کرد اصلا اولین کامپیوتری که خریدی کی بود؟”


“من ته‌تغاری خانه بودم.” نگاهی شیطنت‌آمیزی به ساجده می‌کند ” ساجده هم بچه کوچیک خونه‌ست” ربطش را نمی‌فهمم می‌گذارم پای همان دل‌غشه‌ای که برای هم دارند.
“بابا سال 85 برامون کامپیوتر خرید. من صبح‌ها از ساعت 7 صبح به عشق کار با کامپیوتر بیدار می‌شدم تا شب که بابام از سرکار برگرده خونه. وقتی بابام متوجه می‌شد که از صبح پاش نشستم می‌گفت بلند می‌شی یا از برق دَرکِشم؟!
ولی وقتی می‌دید دارم با کامپیوتر فتوشاپ و کارهای دیگه یاد می‌گیرم می‌گفت علی تو خراب کن من می‌دم درستش می‌کنن.”

“سال سوم راهنمایی بودم که از بابا و مامان خواستم مثل هم‌کلاسی‌هام برام گوشی بخرند، ولی اونا سفت و سخت گفتن که ما نمی‌خریم و اگه گوشی می‌خوای “برو کار می‌کن مگو چیست کار….” اولش ناراحت شدم ولی با خودم گفتم انجامش می‌دم.  
شب تا صبح از فکر و خیال خوابم نبرد. فردای همون روز رفتم دنبال کار. یه جا بود که بهم تراکت تبلیغاتی می‌دادن که پخش کنم، قبول کردم. اون موقع بابت هر تراکتی 5 تا تک تومنی می‌دادن. 4 ماه طول کشید تا درآمدم رو رسوندم به 200 هزار تومن و اولین گوشیم رو خریدم. مدلش رو هنوز یادمه”
ساجده نگاه‌مان می‌کند و لحظه‌ای به علی استراحت اجباری می‌دهد ” اگه یه هدف بزنه باید به هدفش برسه”.
ساجده “باید” را خیلی محکم و کشیده ادا می‌کند.

هم‌کار

ساجده رفت برای‌مان چایی بریزد. علی ادامه داد”گفتم که کارم دیجیتال مارکتینگه. هفت هشت سالی کارم SMS  مارکتینگ بود. کل یزد رو قبضه کرده بودم. تا این‌که به دلایلی سال 98 از SMS مارکتینگ پرت شدیم دَر. همون سالی که دخترم النا دنیا اومد. من که این سال‌ها طراحی سایت و سئو رو هم یاد گرفته بودم شروع به گرفتن پروژه‌های طراحی سایت کردم و شرکت خودم رو  تو سه راه آب‌نما زدم.

 علاوه‌بر طراحی سایت و سئو، کارهای تبلیغاتی کسب‌وکارها رو هم به عهده گرفتم و کارشون رو روی ریل فروش می‌نداختم. ساجده هم خیلی دلش می‌خواست توی خونه کنار النا و لیانا  مشغول بشه. البته خودم هم خیلی دوست داشتم کسب‌وکار جدیدی راه بندازم و حالا که به بقیه برای فروش کمک می‎کنم، خودم هم فروش رو تجربه کنم. خیلی به این‌که روی فروش چه چیزی متمرکز بشیم فکر می‌کردیم. یه مدت فروش لباس رو شروع کردیم و بصورت آنلاین از تولیدی خرید می‌کردیم و برای مشتری‌ها می‌فرستادیم. ولی فروش لباس سخت بود و برای هماهنگی سایز و رنگ خیلی اذیت می‌شدیم.”

“یه ضرب المثل یزدی میگه: آبِ در خونه تلخه. ما که ایقدَر فکرش کردیم، ولی آدم وقتی چیزی نزدیکشه نَمی‌بینه. ما هم اصلا فکر نَمی‌کِردیم دستمال یزدی و شمد و حوله یزدی خواهان داشته باشه. اتفاقا کارگاه تولیدیش هم همین کوچه پشتی‌مونه. به ساجده گفتم بیا رو فروش محصولات یزد کار کنیم ببینیم چطو می‌شه. همین که شروع کردیم و دیدیم که چقدَر مشتری داره گفتیم چرا زودتر از اینا شروع نکردیم.  مثلا همین شمد یزدی که ایقدَر نازکه هیشکی فکر نمی‌کنه به کار بیاد ولی واسه تابستون از خیلی جاها سفارش می‌دن. یا همین حوله‌های یزدی که ما بهش می‌گیم حوله‌های تشنه، از بس که آب رو سریع به خودش جذب می‌کنه. دستمال یزدی هم که اسمش رو خودشه.

از اول امسال کار فروش منسوجات یزدی رو شروع کردیم. کارهای سایت و تبلیغاتش رو من انجام می‌دم ساجده هم بارگذاری محصولات و ارتباط با مشتری و عکاسیش رو به عهده گرفته. خداروشکر مشتری‌هامون هم خیلی کارهامونر و دوست دارن و هر کی واسه خودش خریده بعدش هم دوباره میاد و واسه دوست و آشناهاش می‌خره. البته ما هم سعی می‌کنیم حتما با یه هدیه غافلگیرش کنیم” ساجده با سینی چای آمد داخل. علی با یک چشم به هم زدنی سینی را از دستش گرفت و خودش تعارف چای و شیرینی را به عهده گرفت. ذوق علی برای ساجده دیدنی بود. من اگر عکس عروسک‌های روی دیوارشان را نمی‌دیدم باورم نمی‌شد که بیشتر از یکسال از ازدواج‌شان گذشته باشد. ان‌قدر که لاو (بخوان قلب) از چشم‌هایشان فوران می‌کرد.

غرفه یزد بافت
منسوجات یزدبافت « غرفه برتر و پرستاره »
174 محصول
1,907 فروش
استان یزد

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

13 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
مژده
1 سال قبل

خیلی جالب بود..عشقتون پایدار و خدا برکت بده به کسب و کارتون…در کنار هم قدم برداشتن مهمترین اصل خوشبختی وموفقیته

مهرانا
1 سال قبل

پشت هرفرد موفقی حتما
یک همسر همراه وجود داره بهم ثابت شده است عشقتون پایدار

توکلیان
1 سال قبل

سلام
زندگیتون پرثمر و ماندگار
خوش بدرخشید.

منیر اقامحمد
1 سال قبل

چوخ گوزل

توحید
1 سال قبل

امیدوارم تنتون سالمو تا عمر کنار هم خوشبخت باشین….برای این خانواده آرزوی موفقت و سلامتی دارم

یزدبافت
پاسخ به  توحید
1 سال قبل

ممنون دوست عزیز🙏

عطیه
1 سال قبل

خیلی جالب بود همیشه کنار هم بدرخشید انشاالله

یزدبافت
پاسخ به  عطیه
1 سال قبل

ممنون دوست عزیز

خیاط
1 سال قبل

سلام لذت بردم عالی 👌پایدار و پرفروش باشید

یزدبافت
پاسخ به  خیاط
1 سال قبل

ممنون از لطف و محبتتون

الهام
1 سال قبل

سلام ساجده جون وقتی دیدمت خیلی خیلی خوشحال شدم
انشاالله موفق باشید

سلام
1 سال قبل

خیلی جالب بود، برای این خانواده آرزوی موفقت و سلامتی دارم

سارا
1 سال قبل

نوشته ی زیبایی بود
ان شاالله خدا به کسب و کارشون رونق بده

پرش به بالا
13
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x