یک خوره‌ی کامپیوتر، یک سنگ قبر، یک آباژور!


|

|

8,097

یک خوره‌ی کامپیوتر، یک سنگ قبر، یک آباژور!

زمان مطالعه: 1 دقیقه

سال‌ها پیش، وقتی سودای نویسنده شدن داشتم در کلاس آقای شهسواری از دهانش جمله‌ای شنیدم با این مضمون:«اگر استعداد نداشته باشید، خودتان را بکشید هم نویسنده نمی‌شوید و اگر استعداد دارید باید خودتان را بکشید تا نویسنده شوید.» بعدها این جمله را در کتاب حرکت در مه او خواندم و در همه‌ی روزهایی که ذوق نوشتنم خشک می‌شد و نشستن پشت لپ‌تاپ برایم عین جان کندن بود، تکرارش کردم. وقتی حوالی دو ظهرِ آخرین روز مرداد درون کارگاه آقای اتحاد ایستادم و حرف‌هایش را شنیدم، یاد آن جمله‌ی طلایی افتادم، «یاسرِ اتحاد» یک آدمِ معمولی است، معمولیِ اما مستعد و خوره‌ کامپیوتر که خودش را کشته تا این روزها کسب و کاری داشته باشد با عنوانِ تولید بالبینگ یا همان آباژورِ خودمان!

با من باشید تا برویم به روزِ ملاقات.

83 محصول
644 فروش
استان گیلان

کارگاه تولید بالبینگ!

ماشین از فومن به سمت کوچصفهان می‌راند. من که تا دو روز پیش در هوای کاشان نفس می‌کشیدم، حالا مهمان خانه پدری بودم تا همسرم در مشایه به جای من هم قدم بردارد. دلتنگم و شاید کمی عصبی، و انگار او دل و دماغم را با خودش برده کربلا! او که خیلی وقت‌ها کنار دستم بود و حین مصاحبه امور زینب را رتق و فتق می‌کرد حالا نیست و من جور عجیبی احساس گیجی دارم. تابلوی کوچصفهان را می‌بینم و سخنگوی نشان می‌گوید چند دقیقه دیگر به مسجد رودکل، یا همان مقصد می‌رسیم،  اولین بار است که پا درون کوچصفهان می‌گذارم، کوچ در گویش گیلکی یعنی کوچک، با خود فکر می‌کنم حتما کوچصفهان یعنی اصفهان کوچک. پس چشم می‌چرخانم پی منارجنبانی، سه و سه‌پلی یا چیزی شبیه اینها اما چیزی پیدا نمی‌کنم، دست به دامن ویکی پدیا می‌شوم و می‌خوانم: «تیره‌هایی از کوچ و بلوچ به دلایلی از جنوب شرقی ایران (اصفهان) کوچانیده و در سایر مناطق ایران اسکان داده‌شده‌اند، می‌توان احتمال داد که بعضی نیروهای کوچ و بلوچ در کوچصفهان ساکن شده و در قرن‌های بعد نام خود را به قرارگاه‌هایشان داده باشند. بر اساس این نظریه کوچصفهان را باید کوچ اسبان یا کوچی اسبان بدانیم.»

 ماشین جلوی ورودی مسجد رودکل می‌ایستد، مسجد بزرگ و سرسبزی‌ست. اگر کار نداشتم حتما چرخی توی حیاطش می‌زدم، گوشی را هل می‌دهم توی کیف و جعبه شیرینی را برمی‌دارم. آقای اتحاد را می‌بینم که آنطرف خیابان به انتظار ما ایستاده. دوست داشتم وقت کار برویم سراغشان وقتی که ایستاده‌اند پشت دستگاه و مشغول کارند اما آقای اتحاد در همان گپ و گفت اول آب پاکی را ریخت روی دستم و گفت: «ما دو نیم، سه شب کارمون رو شروع می‌کنیم تا صبح کار آماده رو ارسال کنیم. آخه کار ما چهره‌ی مردمه. خیلی‌ها دوست ندارن کسی چهره‌ی همسرشون رو ببینه. ما به محض تولید و نصب بسته‌بندی می‌کنیم و ارسال.»

کارگاه یک محیط سی متری است، دستگاهی با متعلقاتی شبیه شنی تانک در انتهای کارگاه روشن است و مشغول کار، صدایی دارد مثلِ کشیده شدن سنگ فرز روی تن سنگ و سوزنی بسیار بزرگ‌‌تر از سوزنِ چرخ خیاطی که بالا و پایین می‌شود و چیزی روی سطح زیرش حک می‌کند. یاسر همراه پدرش درون کارگاه‌ست و دعوتمان می‌کند به نشستن، او معذب است و من این را از چشم‌هایش می‌خوانم. از اینکه کارگاه اصلی‌شان هنوز افتتاح نشده و اینجا میز و صندلی درستی برای پذیرایی ندارد بهم ریخته و مرتب عذرخواهی می‌کند. سعی می‌کنم آرامش کنم و بگویم اصلا ما می‌خواهیم همین وضعیت را، همین خود واقعی‌تان را ببینیم اما حرفم تاثیر چندانی ندارد، پس سُرش می‌دهم وسط قصه زندگیش.

900 متر زمین را  جیرینگی  فروختم

خوره چیزی بودن عجیب است، آنقدر عجیب که اگر تجربه‌اش نکرده باشید درکی از آن ندارید. مثلا یک نفر می‌تواند خوره سنگ‌های آنتیک باشد، یک نفر خوره آسمان و ستاره‌ها و شفق قطبی و من همیشه خوره کتاب بوده‌ام. به خاطر همین می‌فهمم خوره بعضی چیزها بودن در بعضی از شهرها خیلی سخت است! من خوره کتاب بودم اما شهرمان جز یک کتاب‌فروشی که کتاب‌فروشی نبود لوازم التحریر فروشی بود و گاهی چند کتاب هم می‌فروخت چیز دیگری نداشت. رفتن تا رشت برای دختری 13، 14 ساله سخت بود، پس اگر بخت با من یار می‌شد اسم کتاب را می‌دادم به عمویم که برای کار به رشت رفت و آمد داشت و انقدر چشم انتظار می‌ماندم تا روزی گذرش به کتاب‌فروشی بخورد و کتاب را برایم بخرد. البته قبل از رسیدن به این مرحله، مراحلِ قربان صدقه رفتن و گاهی التماس کردن هم بود که دلِ عمو نرم شود. من خوره کتاب بودم اما کتابخانه شهرمان سال‌ها به روز نشده بود و خانم کتابدار آنقدر بداخلاق بود که وقتی حوصله گشتن بین قفسه‌ها نداشت با گفتن: «امانت بردن» سر من را گول می‌مالید.

یاسر هم خوره کامپیوتر است. خودش هم نمی‌داند کی و کجا عشق به کامپیوتر و کارهای کامپیوتری به سرش افتاده، پدرش نانواست و مادرش خانه‌دار. توی چنین خانواده‌ای که گذرشان سال به سال به کامپیوتر نمی‌افتد، خوره کامپیوتر بودن سخت است! آن هم کی؟ حوالی بیست سال پیش که کامپیوتر فقط برای پولدارها و پایتخت‌نشین‌ها بود و دنیای کامپیوتر ناشناخته‌ و گنگ! آن هم کجا؟ در یکی از شهرستان‌های استان گیلان که کسب و کار بیشتر مردم کشاورزی و دامپروری است. یاسر نفس عمیقی می‌کشد: «ما خانواده ضعیفی هستیم، اینجوری نیست که حساب‌بانکی‌هامون پر باشه. و خب من کامپیوتر می‌خواستم. یعنی آرزو داشتم یه کامپیوتر داشته باشم.»

می‌خواهم با او همدردی کنم، با او که به آرزویش نرسیده اما لبخند می‌نشیند روی لب‌های یاسر و با گفتن:«بابا برام کامپیوتر خرید.» ورق را برمی‌گرداند. پدر وقتی تب و تاب یاسر را می‌بیند یک تصمیم طوفانی می‌گیرد! می‌گویم طوفانی چون کاری که پدر یاسر کرده در منطق جایی ندارد و باید رد پایش را در دایره احساس و عاطفه جست و جو کنیم. پدرِ یاسر، همین مردِ میان‌سالِ خنده‌رویی که موهای جلوی سرش ریخته و مدام به ما آبمیوه و کیک تعارف می‌کند، بیست سال پیش، نهصد متر زمین کشاورزی، نهصد متر سرمایه را می‌فروشد تا برای تنها پسرش یک کامپیوتر بخرد! با یک حساب سرانگشتی و از آنجایی که زمین در شمال حکم طلا را دارد و قیمتش هر روز آسانسوری بالا می‌رود 900 را ضرب می‌کنم که در عددی پایین‌تر از آنچه در باره قیمت هر متر زمین شنیده‌ام و قلبم تیر می‌کشد. پدرِ برای یاسرِ هزینه کرده، یک هزینه درست و حسابی! نگاهم را می‌دوزم به پدر و می‌پرسم:«پشیمون نیستید؟ اصلا چرا اینکار رو کردید؟»

لهجه‌ی غلیظ گیلکی‌اش فضا را معطر می‌کند: «می‌خواستم چی کار کونم زیمین رو؟ ما خانواده کوچیکی هستیم، اما پشتیم باهم. مال و منال برای اینه که بچه‌هام راضی و خوش باشن. کیف کنن، اگه تا زنده‌ام براشون کاری نکنم دو روز دیگه چه فایده‌ داره آخه؟»

نگاهم می‌چرخد بین این پدر و پسرِ و خیالم می‌رود به روزی که یاسرِ نوجوان، کامپیوترش را گوشه‌ی اتاق دیده، چه گذشته توی دلِ او؟ یعنی آن شب خواب به چشمش آمده؟ یاسر در عرض مدت کوتاهی کامپیوتر را زیر و رو می‌کند و خیلی زود تصمیم می‌گیرد تا با آن پول در بیاورد. او اولین دفتر خدمات کامپیوتری شهرشان را باز می‌کند و می‌چسبد به کار. می‌پرسم: «آخه چطوری یاد گرفتید؟ » و او: «یکی از اقوام ما توی یه شهر دیگه دفتر خدمات کامپیوتری داشت. چند وقتی رفتم ور دستش و کار کردم.»

من بودم و یک عالمه سنگِ قبر

16 تا 18 سالگی، یاسر دفتر را می‌چرخاند و بعد نوبت می‌رسد به پست دفترچه‌ی سربازی و آموزشی و تراشیدن سر و اعزام برای 24 ماه خدمت سربازی. او باید دل بکند از گیلان زمین و برود هشتگرد کرج در واحد مرفوک خدمت کند. سربازی که تمام می‌شود از آنجایی که یاسر خوش‌انرژی و دقیق است جذب نیروی انتظامی می‌شود، پنج سال صبح تا شبش را در نیروی انتظامی می‌گذراند و در حالی که همه می‌گویند بهترین شغل رو داری و دست از کارت نکش تصمیم می‌گیرد قیدِ شغلش را بزند و استعفا بدهد. شاید بپرسید چرا؟ و جوابش خلاصه می‌شود در دو کلمه: «لقمه حلال» یاسر بحث را باز نمی‌کند، فقط می‌گوید: «بابای من نونواست، پول رو از توی آتیش در آورده گذاشته روی سفره‌مون. حلال و حروم سرمون می‌شه. برام مهم بود پولی که به دست میارم هیچ شک و شبه‌ای نداشته باشه.» مکث می‌کند و می‌خندد: «قابل پخش نیست دیگه بقیه‌اش. » و من اصرار نمی‌کنم به بیشتر گفتن. فقط می‌پرسم:«خانواده واکنششون چی بود؟ » و یاسر: «بابای من خیلی سختی کشیده برای بزرگ کردن ما. یادمون داده پول ارزش نداره دین و باورمون رو بفروشیم، به خاطر همین هیچ مخالفتی با تصمیم من نداشتن.» و پدر کلام یاسر را ادامه می‌دهد: «میلیارد هم که به دست بیاری، نفست که قط بشه باید بذاری و بری. این دنیا رو می‌شه یه جوری سر هم آورد، ولی پس فردا جواب خدا رو چی بدیم؟»

بله، انگار توی این خانواده پول، تعیین کننده نیست و حکم چرکِ کف دست را دارد، یاسر با این فکر که شده کارگری می‌کنم، مسافرکشی می‌کنم اما بیکار نمی‌مونم، برمی‌گردد کوچصفهان و ظرف مدت کوتاهی به عنوان حراست شرکت پارس‌خزر مشغول می‌شود. زندگی شیفتی حراستی خوبی‌ها و بدی‌های زیادی دارد. خوبی‌اش وقت خالی بیشتر و بدی‌اش بهم ریختن برنامه خواب و هماهنگ نبودن برنامه زندگی با دیگران. چون ساعتی که بقیه می‌خوابند یا جمعه و تعطیلی دارند تو باید بیدار باشی و یا در محل کار حاضر شوی. یاسر سختی‌ها را به جان می‌خرد و چندی بعد ازدواج می‌کند. زندگی دارد روی روتین خودش پیش می‌رود، تا اینکه یک روز، پسردایی آقا یاسر می‌آید سراغش. پسردایی یک سنگ فروشی بزرگ دارد، اشتباه نکنید منظورم از سنگ فروشی، سنگ نمای ساختمان نیست بلکه منظور سنگ قبر است!

پسر دایی می‌خواهد چهره متوفی را روی سنگ‌ها حک کند. این ایده مدت‌هاست به سرش افتاده و چندین نفر را آورده پای کار اما، خروجی طوری نیست که پسردایی را راضی کند و بستگان متوفی به‌خاطرش هزینه کنند. توی کلِ استان گیلان یک نفر می‌تواند طرح چهره را دقیق و واضح و بی‌کم و کاست در بیاورد و او هم فرصت سرخاراندن ندارد. پسر دایی می‌گوید: «یاسر، تو که یه روزگاری خوره کامپیوتر بودی، بیا یه تلاشی بکن. شاید شد. »

یاسر سرِ رفاقت و فامیلی می‌رود، چون از این آدم‌های مشتی است و حرف کمک که میان باشد دریغ ندارد، او می‌رود و ماندگار می‌شود. وقتی دستش می‌خورد به موس، وقتی می‌نشیند پای کار، وقتی غرق می‌شود در دنیای کامپیوتر انگار یک نفر با نفس عمیق می‌دمد به خاکسترِ درون دلش. به استعدادش. او که در تمام سال‌های بعد از سربازی با کامپیوتر کار کرده، آن هم در حد راه انداختن کار خودش و اطرافیان، در حالی که کارمند است و دخترکی چندساله دارد خودش را می‌اندازد در دنیای طراحی. یاسر در روزهای استراحتش می‌رود کارگاه و می‌نشیند به سرچ کردن و اتود زدن. یک بار خراب می‌کند، دوبار، سه بار. طراحی درست است اما وقتی به مرحله‌ی اجرا می‌رسد نقشِ چهره کج در می‌آید و معیوب. یاسر، دل نمی‌کند از کار و بالاخره بعد از چند روز کار مداوم سنگ قبری را نشان پسردایی می‌دهد که حرف ندارد. یاسر می‌خندد: «پسرداییم باور نمی‌کرد. می‌گفت می‌دونستم تو از پسش برمیای ولی نه انقدر زود. بعد کلی سنگ آورد و گفت هر چقدر دوست داری تمرین کن حالا و بعد یهو گفت: «باید بریم یه جایی. » من همراهش رفتم و اون برام یه لپ‌تاپ نو خرید. باورم نمی‌شد اما او تاکید می‌کرد: «من تا حالا ده نفر رو آوردم پای کار، با کلی دبدبه و کبکبه اما نتونستن. تو توی خونه لپ‌تاپ نداری، این بگیر و باهاش کار کن. هم سریع‌تره و هم کار باهاش راحت‌تر. »

لپ‌تاپ از مد افتاده هنوز روی میزِ کارگاه آقای اتحاد است. چسبیده به یک لپ‌تاپ‌ دیگر. با اینکه هنوز نمی‌دانم یاسر چطور از طراحی سنگ قبر رسیده به تولید بالبینگ اما می‌توانم حدس بزنم این لپ‌تاپ چقدر برایش عزیز است، عزیز است که توی انباری خانه خاک نمی‌خورد، یا به فروش نرفته، عزیز است که هر روز انگشت‌های آقا یاسر را بعد از این همه سال روی دکمه‌های خودش حس می‌کند.

می‌خواستم شریکِ شادی باشم

پسردایی توی آسمان‌ها سیر می‌کند. لاینِ جدیدی در کسب و کارش باز شده اما یاسر خوشحال نیست. نمی‌دانم می‌دانید یا نه، اما گیلانی‌ها روحیه شادی دارند. همانقدر که زود عصبی می‌شوند و از کوره در می‌روند دلشان برای شادی و خوشی می‌تپد. عروسی را دوست دارند، جشن گرفتن را، بزرگ کردن یک مناسبت کوچک و دور هم جمع شدن را. آن‌ها عروسی‌های باشکوه می‌گیرند، مهمانی‌هایی با سفره‌های رنگی و حتی مناسبت‌های مذهبی و ملی مثلِ ماه رمضان و چهارشنبه سوری را چنان ویژه برگزار می‌کنند که بیا و ببین.

یاسر هم گیلِ‌مرد است، او هر بار که چهره‌ی پیرمردی را روی سنگ قبر طرح می‌زند، دست و دلش می‌لرزد. اگر عکس کودک باشد که دیگر هیچ، چنان بهم می‌ریزد که کسی نمی‌تواند از چند متری‌اش رد شود و مشتری‌های او از هر سن و سالی هستند، از تازه‌داماد، تا مادری جوان و نوجوانی که بر اثر تصادف چشم بر دنیا بسته. آشفتگی روزگارِ یاسر را می‌بلعد. دست و دلش نمی‌رود به طرح زدن چهره‌ی افرادی که هیچوقت نمی‌توانند ظرافت و دقتِ دستان هنرمندش را ببینند و کیف کنند. هوای کارگاه برای او سنگین است. او را به فکرِ مرگِ عزیزانش می‌اندازد.

یاسر با وجود اینکه دوست دارد در طراحی چهره بیشتر از قبل پیشرفت کند اما دلِ ماندن و ادامه دادن ندارد. یاسر بغض می‌کند، اشک را در چشم‌هایش می‌بینم، چانه‌اش می‌لرزد: «سخت بود برام. نمی‌تونستم. » آب دهان و بغضش را با هم می‌دهد پایین و: «خیلی تحقیق کردم. سایت‌های خارجی رو دیدم. سایت‌های ایرانی رو و متوجه شدم با این دستگاهی که پسر داییم در اختیارم گذاشته و من دارم باهاش کار می‌کنم میشه چیزهای دیگه هم تولید کرد. میشه طرح چهره داد بهش و ازش برای ساخت آباژور یا همون چراغ خواب چهره استفاده کرد. خب کار بکری بود، خاص بود، کاری بود که اون قدر توی ایران رایج نبود، یکی دو تا شرکت محدود با قیمت خیلی بالا داشتن چراغ خواب رو ارائه می‌کردن و تولیدکننده‌ی دیگه‌ای وجود نداشت. من صرف علاقه‌ای که داشتم سعی کردن این کار رو یاد بگیرم.»  

خوره‌ی کامپیوتر بودن اینجا به کارِ آقا یاسر می‌آید، او در کنارِ شغل ثابتش می‌چسبد به یادگیری و آزمون و خطا. چشم‌هایش برق می‌زند از یادآوری آن روزها، روزهایی تلاش کردن بی‌وقفه: «تمام فکر و ذکرم شده بود اینکه بتونم با بالاترین کیفیت طرح رو در بیارم. گاهی سه صبح از خوابی می‌پریدم و می‌نشستم پای کار. همسرم نگران می‌شد اما می‌گفتم نمی‌تونم بخوابم. توی محل کار، وقتی شب کارم وقتم آزاده، من تمام ساعت‌های خالیم رو می‌ذاشتم پای کار، از تحقیق بگیر تا فکر کردن و تلاش کردن.»

صدای قیژ و ویژ دستگاه لیزر خاموش می‌شود، یاسرِ آباژور نیمه آماده را برمی‌دارد، دست می‌کشد روی صفحه و ذرات نشسته روی چهره را پاک می‌کند. چهره‌ی پسرِ جوانی حک شده روی صفحه. یاسر از توی لپ‌تاپ نشانم می‌دهد که چطور عکس مشتری را تبدیل می‌کند به نقطه‌های کنار هم و طرح را می‌فرستد برای لیرز و می‌گوید:«این آباژورها طراحیشه که خیلی مهمه. نقطه نقطه نقطه باید کنار هم بذاری و انقد این نقطه‌ها جاش باید دقیق باشه که تصویر نهایی خوب در بیاد. اگه یه دونه از این نقطه‌ها بالا و پایین بشه مثلا چشم طرف که عکسش رو داریم کار می‌کنیم بسته میشه. ابروش کج میشه. دماغش بزرگ میشه و خروجی هیچ شباهتی به اون تصویر اولیه نداره. خب اگه این ظرافت نباشه مشتری هم کارو قبول نمی‌کنه و اصلا اعتبار آدم خراب میشه. من هیچ استاد و راهنمایی نداشتم، کل این کار رو خودم یاد گرفتم. بعد از دو سال و نیم تلاش تونستم اولین اولین آباژور رسمی و درست حسابیم رو بسازم. بعد هم در مورد اینکه چطور باید نورش رو وصل کرد، موزیکالش کرد و…  فکر کردم. همه‌ی قطعات این آباژور رو من با همین دستگاه لیزر می‌زنم. با کمترین سود. » اشاره می‌کند به پدر: «کارهای برقش رو هم بابا انجام می‌ده.»

_مگه شما نانوا نبودید؟

_چرا. اما وقتی رفتم خونه بسازم، چند روز همراه برق کاری که داشت کارهای برق خونه رو انجام می‌داد شدم و یاد گرفتم. یه خونه دیگه رو خودم برق کاری کردم.

_یعنی نگاه کردید و یاد گرفتید؟

_آره دیگه!

من مرض مقایسه دارم. به خاطر همین با مقایسه خودم با آقا یاسر و پدرش که بدون آموزش دیدن، اوستا شده‌اند پکر می‌شوم. آباژورِ نیمه آماده را دست می‌گیرم و زیر و رویش را بررسی می‌کنم. یاسر توضیح می‌دهد: «بعضی‌ها توی بازار همین کار رو دارن با قیمتِ دو برابر ما می‌دن. ما کل سودمون 100 هزار تومن هم نیست. تازه ظرافت و کیفیتمون هم بالاتره. باور نمی‌کنید بعضی از مشتری‌ها کالایی که از شرکت دیگه خریدن می‌فرستن برای ما تا براشون تعمیر کنیم. این روزها خانم و خواهرم کارهای ادمینی رو انجام می‌دن. طراحی به عهده منه. برق به عهده بابا و دو نفر دیگه هم وقتی برش و سر هم کردن و بسته‌بندی میان کمک. اگه بودجه داشته باشیم میشه خیلی بیشتر از اینها کا رو گسترش داد.»

_سختی کارتون چیه؟

_این لوله رو می‌بینید؟ (اشاره می‌کند به لوله‌ی پلاستکی بزرگی که بیرون کارگاه‌ست.) وقتی چوب برش می‌دیم یا دستگاه داره کار برش قاب آباژور رو انجام می‌ده دود زیادی تولید می‌کنه. ما این لوله رو به عنوان دودکش وصل کردیم به دستگاه. تنظیم می‌کنیم تا دودش بره بیرون. الان داریم یه کارگاه دیگه می‌سازیم. ولی خب پول زیادی می‌خواد و ما هم اونقدر سرمایه نداریم که بریزیم توی کار.

آقای اتحاد با پشتوانه و حمایت پسردایی‌اش توی این کار مانده و رشد کرده. آن‌ دو در اصل با هم شریکند اما هیچ قراردادی بینشان نیست و از هم مطالبه هیچ پول و سودی ندارند. آقای اتحاد این روزها توانسته در خیلی از مزایده‌ها برنده شود و سفارش‌های سازمانی بگیرد، اما برای گسترش کارگاهش، برای خرید دستگاه لیزر جدید و برای استخدام نیرو نیازمند پول و سرمایه است.

من برای وصل کردم آمدم!

عکس‌ها را می‌گیریم و آبمیوه‌مان را سر می‌کشیم. پدر در جواب من که می‌پرسم: «از آقا یاسر راضی هستید؟ اخلاق بدشون چیه؟ » نگاه پرافتخارش را می‌دوزد به پسر، با فارسی آمیخته به لهجه گیلکی می‌گوید: «دخترجان، من از پسرم راضیم. البته که هیچوقت شاهد بزرگ شدنشون نبودم. از بس که صب زود می‌رفتم و دیروقت می‌اومدم. اگر خوبی دارن مادرشون تربیبتشون کرده.» آقایاسر حرف پدر را تایید می‌کند: « بابای من الان بیشتر وقتشون رو می‌ذارن برای نوه‌هاشون. دختر من و بچه‌ی خواهرم. تا جبران اون نبودن‌ها باشه.»

سوالی که ذهنم را مشغول کرده به زبان می‌آورم: «آقای اتحاد الان با تولید آباژور چهره خوشحالید؟ »

_خیلی. خیلی حالم خوبه. من رضایت مشتریم برام مهمه. از طرفی اکثر مشتری‌ها این آباژورها رو برای کسی که براشون عزیزه و دوستش دارن سفارش می‌دن. همین چند وقت پیش یه خانومی یه آباژور به من سفارش داد با این قید که اسمش مخفی بمونه. از من خواست کار رو به آدرسی پست کنم. چند روز بعد آقایی با من تماس گرفت، آباژور رو دریافت کرده بود و می‌خواست بدونه کی چنین هدیه‌ای براش فرستاده؟ من گفتم نمی‌تونم بگم، سفارش دهنده می‌خواد اسمش مخفی بمونه. اما آقا کوتاه نیومد. سه چهار روز مدام زنگ می‌زد، تا جایی که به گریه افتاد، من واقعا دلم براش سوخت و با اجازه‌ی سفارش دهنده اسمش افشا کردم. کاشف به عمل اومد  این‌ها سابقا زن و شوهر بودن و جدا شدن. اما هنوز هم رو دوست دارن. آقا می‌گفت من هیچکس رو توی این دنیا ندارم. می‌خواستم برگردم به این خانم اما اون همه‌ی راه‌های ارتباطی رو بسته بود. از طریق این آباژور دوباره همو پیدا کردن. چند روز پیش فهمیدم برگشتن بهم و دارن زندگی می‌کنن.

آقا یاسر چند خاطره دیگر هم می‌گوید، همه‌شان در مورد وصل است. یکی به واسطه این آباژور ازدواج کرده، یکی با این آباژور قهری بلند مدت را بدل کرده به آشتی، آن یکی با سفارش این آباژور برای محبوبش دلِ شکسته‌ای را ترمیم کرده و…  تو انگار کن آباژورهای هنرِ دست یاسر اتحاد، ساخته می‌شوند برایِ وصل کردن و «وصل» رسالت این گیلِ‌مرد سی و اندی ساله است!

83 محصول
644 فروش
استان گیلان

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

4 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
هاجر
1 سال قبل

تجربه اسون بدست نمیاد ممنون از داستان عالی خوبتون 💐

حدیث
1 سال قبل

سلام و عرض ادب
فقط خواستم نکته ی کوچکی رو بگم. استعداد، فقط یک فریب بزرگه. هر کسی هر چیزی که بخواد، می تونه بشه. انسان ها نامحدود خلق شدند.

زهرا
1 سال قبل

چقدر محترمند. دم پدرشون گرم

مبین
1 سال قبل

من که حتما بهشون کار سفارش می دم

پرش به بالا
4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x