سوغاتی که قصه کسب و کار شد


|

|

4,419

سوغاتی که قصه کسب و کار شد

زمان مطالعه: 1 دقیقه

توی بازار مشهد با رفقا دنبال سوغاتی می‌گشت برای مامان. ویترین‌های رنگارنگ لباس‌فروشی‌ها را نگاه می‌کرد و یکی یکی ردشان می‌کرد. رسید به یک مغازه که چشمش را گرفت. گوشی را از جیبش درآورد و زنگ زد به مامان.

 – الو مامان عکس‌هایی که برات می‌فرستم رو ببین کدوماش قشنگه برات بگیرم؟
بعد؛ چیک و چیک عکس گرفت از مدل‌های مختلف و هیچ کس نمی‌دانست آخرِ قصه این سوغاتی چه می‌شود.

علی آقای 22 ساله تازه درسش تمام شده بود و تو فکر پیدا کردن کار. از همان روزی که مدرک حسابداری مالیاتی‌اش را گرفته بود، با رفقا نشسته بودند به فکر کردن و تحلیل بازار. ولی تا الان که چند ماهی از فارغ‌التحصیلی‌اش می‌گذرد، موفق نشده بود کاری دست و پا کند. حالا رفته بود به پابوس آقا و از او خواسته بود خودش راهی برایش باز کند و مطمئن بود که جور می‌شود.

سفر 5 روزه مشهد تمام شد و بچه مسجدی‌ها برگشتند خرم آباد. علی پایش که به خانه رسید از ذوقش سریع ساک قهوه‌ایش را باز کرد. انگار که زمرد و یشم برای مادر سوغات آورده باشد، روبالشی‌ها را جلوی مادر گذاشت و منتظر عکس العمل مامان بود.


مامان که گل‌پسرش را برای اولین بار تک و تنها راه دور فرستاده بود، بیشتر از ذوق دیدن سوغاتی، محو دیدن علی بود و از ذوقش ذوق می‌کرد و قربان صدقه‌اش می‌رفت.

– روله؛ سی چیه خوتِن ونی و زحمت میاس سی خود چیه خریدی!  (عزیزم چرا خودت رو زحمت انداختی باید برا خودت چیزی می‌خریدی)


مامان با ذوق، روبالشی‌های کهنه را در‌آورد و سوغاتی‌ها را روی بالش‌ ‌کشید و و هی قربان صدقه علی می‌رفت. خواهر که حسابی از علی کفری شده بود، زیرلب طوری که مامان بشنود ‌گفت: “حالا مگه چی هم خریده؟ به جای روسری و لباس رفته روبالشی خریده آخه اینم شد سوغات. خوشحال بودم که داداشم برام یه چیز خوب میاره. نبات و روبالشی هم که تو خرم‌آباد پیدا می‌شه!”

لامپی بالای سر علی روشن شد. خواهر نمی‌دانست که غرغرهایش هم برکت دارد و فکری به سر علی می‌اندازد که می‌شود آغاز قصه کاروکاسبی‌اش. علی پرید کنار مامان و روبالشی که تازه مامان روی بالش انداخته بود، با سرعت کشید. مامان از کار علی تعجب کرد.

-دِ حرف خوَرت نارحت نو! مِ که گوتِم چَنه دوسشو دارِم. (از حرف خواهرت ناراحت نشو من که گفتم چقدر دوست‌شون دارم)

علی بی‌اعتنا به حرف مامان گفت: مامان تو می‌تونی از اینا بدوزی؟ مامان که خیالش راحت شد از ناراحت نشدن علی، گفت: “آره مامان فکر کنم بتونم” و سریع  از جایش بلند شد و از توی قوطی نخ ‌سوزن‌، بشکاف را درآورد و شروع کرد به شکافتن روبالشی.



روبالشی که حالا چند تیکه شده بود را ورانداز کرد و با اطمینان رو به علی گفت: “آره مامان بلدم. چی تو سرته؟”.

– مامان من پارچه بخرم از اینا می‌دوزی که بذارم برای فروش؟ مامان هم بی حرف پس و پیش سرش را به نشانه تایید تکان داد.

– سیت دوزم روله (برات می‌دوزم پسرم)


آن ماه، قرعه‌‌کشی وام خانگی مامان با خانم‌های محل، به اسم‌شان درآمده بود. روزی که مامان برای گرفتن این وام ثبت‌نام کرده بود هزار نقشه برایش کشیده بود؛ سال 97 بود و شش میلیون کم پولی نبود. فرش‌های خونه را نو کنم؛ شاید هم به بابای بچه‌ها بگم دسته‌جمعی بریم مشهد؛ هزینه دانشگاه پسر کوچیکه هم هست! اصلا تا اون موقع هزار طوره همون موقع فکری براش می‌کنم.

علی سرش را پایین انداخت و با شرمندگی گفت: “مامان، میشه 6 تومنی که از قرعه‌کشی گرفتی، بهم بدی برم یزد پارچه بخرم؟”

جیغ خواهر بود که  زنگ گوش‌ مادر و علی شد!

-مامان تو و پسرت دارید چکار می‌کنید؟ حواست هست علی چی می‌گه. می‌دونی قرار بود با اون 6 تومن چکار کنی؟ علی دوباره با اون چشمای جادوییش راضیت نکنه پولت رو بهش بدی! هزار تا نقشه براش کشیدیما.

علی دوباره ساک قهوه‌ای‌اش را بست و با شش میلیون تومانی که مادر توی ساکش جاسازی کرده بود، این‌بار رفت یزد. اولین باری بود که به یزد آمده بود و نمی‌دانست از کجا شروع کند. بهتر بود که از مغازه‌ها شروع کند و رفت تا بازار امیرچخماق. این‌قدر این مغازه و آن مغازه سرزد تا دست آخر رسید به نشانی به کارخانه ترمه بافی آقا علی سلطانی. حاج علی، مثل علی آدم وقت تلف کردن نبود پس تا علی داشت از فکر و خیالاتی که توی سرش بود می‌گفت، چند طاقه از بهترین ترمه‌هایش را گذاشت روی میز و داد به علی.

علی با یک ساک رفته بود و حالا با چند طاقه ترمه به خانه برمی‌گشت. طاقه‌ها را جلوی مامان گذاشت و گفت مامان ریش و قیچی دست خودت. مامان هم دست‌به‌کار شد و شروع کرد به بریدن و دوختن! سلیقه مامان حرف نداشت و خودش روبالشی درست کرد از سوغاتی‌ها قشنگ‌تر. یکی، دو تا سه تا… دوخت و روبالشی رو روی روبالشی انداخت.

خانه‌ی حیاط‌دار مهرناز خانم مادر علی،  همیشه خدا درش به روی همه باز بود مثل خانه‌های دیگر همشهری‌هایش. از خانم همسایه گرفته تا عمه‌ی پدر و عروس خاله مادر. همین خانه پر مهمان هم به کار و کاسبی علی برکت داد و آوازه روبالشی‌های ترمه مهرناز خانم توی فامیل پیچید. مادر می‌دوخت و دوست و در و همسایه و فامیل می‌خریدند. کار که زیاد شد، علی خودش برش و اتو زدن و لایه چسباندن را انجام می‌داد و مامان می‌دوخت و آبجی هم بسته‌بندی می‌کرد و از ذوق داداش ذوق.

سفارش‌ها زیاد شده بود و رفت و آمد علی هم به یزد کم. حالا با یک تلفن حاج علی سلطانی برایش طاقه طاقه ترمه می‌فرستاد و پولش را هم قسطی کرده بود و علی برای این‌که حسابش تسویه شود ماه به ماه بخشی از پول را برایش می‌فرستاد.

برای این‌که مامان کمتر اذیت شود، علی به چند نفر از خانم‌های فامیل پیشنهاد همکاری داده بود و دست آخر چرخ برایشان خرید و دوخت و دوز را به آن‌ها سپرد. حالا مادر فقط مهندس ناظر بود و حواسش به دوخت و دوز و دادن ایده‌های جدید.

5 سال ازشروع کسب‌وکار علی می‌گذرد و علی برای هر روز از این 1800 روزی که گذشت خاطره‌ای ذهنش را قلقلک می‌دهد. آن روزی که از دست طعنه و کنایه دور و بری‌ها، همه روبالشی‌ها را جمع کرده بود و از عصبانیت پرت کرد توی حیاط. روزی که جیبش آن‌قدر پر شده بود تا بتواند برود دانشگاه و در رشته مورد علاقه‌اش ثبت‌نام کند و مهندسی پزشکی بخواند. روزی که خواهر یادش آورده بود که با 6 میلیون کارش را شروع کرده و حالا آخرین خریدی که از حاج‌ علی سلطانی داشت به 187 میلیون رسیده بود. یا همان روزهای کرونا که روبالشی‌هایش دیگر مشتری نداشتند و یکی از همان روزها محمد سپهوندی، رفیق فابریکش، باسلام را پیشنهاد داده بود و  پای روبالشی‌های علی و مهرناز خانم را به باسلام باز کرد.

سرای سنتی افشار
علی صادقی
10 محصول
277 فروش
استان لرستان

علی مادرش را همه کاره این کسب و کار می‌دانست برای همین دلش نمی‌خواست توی هیچ عکسی باشد و می‌گفت فقط مادرم…

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

8 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فاطمه
1 سال قبل

اشکام ریخت…

عاطفه
پاسخ به  فاطمه
1 سال قبل

منم

یس گلی
1 سال قبل

خدا مادرتونو حفظ کنه

طاهره
1 سال قبل

خدا به کسب و کارتون برکت بده، سایه مادرتون مستدام.
خیلی داستان قشنگی داشتید❤️

مریم
1 سال قبل

چجوری باید خریدددد

فاطمه سادات موسوی
مدیر
پاسخ به  مریم
1 سال قبل
خانم ط
1 سال قبل

سلام من ۶ جفت رو بالشتی گرفتم با دو ست ۵ تیکه کارشون تمیز وزیبایی من که خیلی رازیم به همه‌ی دوستان وعزیزان پیشنهاد خریدشو میدم

حیدره
1 سال قبل

همیشه مادرها مثل فرشته نجات هستند.
خدا حفظ شون کنه
دستت درد نکنه قشنگ بود.

پرش به بالا
8
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x