ده و نیم صبح پنجشنبه از ورودی دربِزنجیر پا درون بازارِ سرپوشیده میگذاریم، بوی ادویه و گلاب با صدای گپ و گفت آرامِ مردم و کاسبها در هم میشود، من که از تیغ آفتاب تیرماه به خنکی و سایهی بازار رسیدهام نفس چاق میکنم و چشم میچرخانم، پرچمهای یا اباعبدالله و بیرقهای سیاه و سرخ جلوی دکانها نصب شده، کتیبهها و آویزهایی نیمدایرهای مشکی با ملیلههای سبز به دالانهای بازار رنگِ عزای سیدالشهدا پاشیده است. اینجا بازار کاشان است، شهرِ محتشم، شاعری که سالهاست مرثیهاش چاووش محرم است.

دارالمومنین
من برای نوشتن این روایت تنها نیستم. آقای ترسلی، یکی از دوستان خانوادگی ما که در کاشان متولد و بزرگ شده و سینهاش برای فرهنگ و سنت شهرش میتپد با ما همراه شده تا راحتتر بتوانم با کاسبهای قدیمی ارتباط بگیرم. ما پیش میرویم و من فکر میکنم بازار هنوز آنطور که باید سیاهپوش نشده، شاید فردا که جمعه است و کاسبها از مغازهداری فارغند دست به دست هم بدهند و کار را یکسره کنند.
فهرست:
محرم 1402، اولین سال حضورم در کاشان بود و در عرض چند روز، به چشم دیدم که چهره شهر عوض شد. انگار یک نفر، دکمهی توقف زندگی روتین و همیشگی را زد. مردم هم و غمشان شد مجلس روضه و بازار در دهه اول محرم آغوش باز کرد برای هئیتها و دستهها. جوری که اگر دلت میگرفت و هوای روضه و نوحه به سرت میافتاد میتوانستی خودت را برسانی تیمچهی امینالدوله که چهار سمت بازار کاشان را به یکدیگر متصل کرده و در عرض یکی دو ساعت تماشاگر چند دستهی عزاداری باشی و سینه سبک به خانه برگردی.

سقاها؛ نغمهی پیشواز محرم
نفر اولی که با او برخورد میکنیم آقای ضیغم است. او از معتمدین بازار است و نامش گره خورده به هیئت سقاها. آقای ضیغم همانطور که ما را دعوت میکند تا شب مهمان هیئتشان بشویم میگوید:«بازاریهای قدیمی، اونهایی که خاطره داشته باشن و بتونن از پیشینهی عزاداری توی بازار بگن کم شدن. یا خونهنشینن و یا در قید حیات نیستن.» هیئت سقاها اولین هیئتیست که چند روز قبل از محرم، به بازار میآید. آنها حوالی بیست نفرند که مشک و کوزه و کاسهی آب دارند، در هیئت آنها خبری از طبل و سنج و نوحههای پر شور نیست.

سقاها آرام و منظم در دستههای چند نفره در بازار راه میروند و شعرها و مرثیههایی را زمزمه میکنند. این هیئت روز اول محرم هم به بازار میآید و بعد از آن میدان را به هئیتهای دیگر میسپارد. سقا شدن هم مناسک خاصی دارد و در سنین نوجوانی بر اساس نیت پدر و مادر مبنی بر این که فرزندشان همیشه سالم و تندرست بماند با تشریفات جالبی انجام میشود. آقای ضیغم تاکید میکند:«سقاها، نغمهی پیشواز از محرم هستن. بازاریها که دستهی سقاها رو میبینن یقین میکنن محرم نزدیکه.»
چهارپایهای که منبر شد
بعد از خداحافظی با آقای ضیغم، سری به دکان فروش فرش و تابلوفرش میزنیم. سه مرد مسن، کنار هم نشستهاند و مشغول گپ زدن هستند. از آن پیرمردهای باصفا که موهایشان یک دست سفید شده و چین و چروکهای صورتشان دل آدم را آب میکند. صاحب مغازه میگوید:«محرم که میاد، از سه، چهار روز قبل تا بعد از عاشورا بازار دیگه بازار سابق نیست. رونق نداره کسب و کار. کسی دست و دلش به خرید و فروش نمیره انگار.» مکث کوتاهی میکند و انگار خاطراتش را ورق بزند:«از قدیم، وقتی من یه الف بچه بودم تا حالا هیئت از بازار جدا نشده. از اول محرم تا عاشورا که اوج عزاداریهاست، هر روز چند تا هیئت میاد بازار. بعضی از هیئتها توی دههی اول دو سه بار میان و بعضی پنج شش بار.»
آنچه در دهه اول محرم، نمود پیدا میکند حاصل جلسههاییست که به طور مرتب هر آخر هفته توسط اعضای اصلی هیئت برگزار میشود، تصمیمگیریها، نحوهی حضور در بازار، مداح همراه، پذیرایی و… طی یکسال برنامهریزی میشود و جلوه آن در روزهای دهه اول است. میپرسم:«دعوا و بحث و تداخل به وجود نمیاد؟» نرم میخندد، سرش را تکان میدهد:«چرا. مگه میشه نباشه؟ قبلا دعواها و درگیریها بیشتر بود. الان کمتر. قبلا شهربانی و الان نیروی انتظامی همه چیز رو کنترل میکنه. اینکه هر هیئتی چه ساعتی بیاد و چه ساعتی بره، چقدر مراسمش طول بکشه و… مهمه. میدونی عیبه اگر یه هیئتی دیر برسه و نتونه اونطور که باید مراسمش رو اجرا کنه.»

از دکان که بیرون میزنیم آقای ترسلی که از اول گفت و گو سعی کرده کم و کاستی توضیحات بازاریها را تکمیل کند به قسمتی از بازار اشاره میکند:«اینجا رو ببینید. طبق حکم نانوشتهی محل چهارپایهست. یعنی یه نقطهایه که به سه طرف بازار اشراف داره و هیئتها موقعی که اینجا میرسن یه چهارپایه میذارن زیر پای مداح تا دم بگیره و بخونه.»
به بیرقِ یاحسینی که با نسیمِ کمجان پنکه سقفی درون یکی از دکانها نرم تکان میخورد خیره میشم، حکایت عشق به امام حسین، حکایت غریبیست. با آمدن محرم، بیهیچ اجباری، این دالانها که تمام سال رنگ صنعت و تجارت دارند تغییر شکل میدهند و شاید تغییر ماهیت، چارپایهای لرزان و کمجان زیر پای مداحی میشود منبر امام حسین (ع) و کاسبها دست میجنبانند تا برای مداح هیئتی که در نزدیکیشان توقف کرده چای و شربتی آماده کنند، دم مداح که تمام میشود، او را به دکان دعوت میکنند و التماس دعایی میگویند و لیوانی آب جوش به دستش میدهند تا گلو تازه کند. خیلی از کاسبها در روزهای دهه اول محرم، نه به نیت فروش و کسب روزی حلال، بلکه به نیت خدمت به عزاداران و عاشقان امام سوم کرکرهی مغازهشان را بالا میدهند.

بازار ریسمان
هر قسمت از بازارکاشان، اسمی دارد. درب زنجیر که تمام میشود بازار کفشدوزها آغاز میشود. اما قبل از رسیدن به بازار کفشدوزها، ما به دالانی باریک میرسیم، کوچهی سرپوشیدهای به نام«بازار ریسمان» این کوچهی نحیف که در طول سال آرام و کماستفاده میان رفت و آمد مردم چرت میزند، در ده روز محرم، مامورت مهمی برعهده دارد. در روزهایی که همهمهی عزاداری بالا میگیرد و هیئتیها و کاسبها به سر و سینه میکوبند پیدا کردن یک میانبر برای رسیدن به هوای آزاد و فضای بیرون، حکم جواهر را دارد، و کوچهی بازار ریسمان، دقیقا همان جواهر است. آقای ترسلی توضیح میدهد:«وقتی چندتا هیئت به هم میرسن، یکی از هئیتها به راحتی میتونه از این کوچه عبور کنه و از بازار خارج بشه. یا توی شلوغیها تا اگر پیرزنی، بچهای، جوانِ بیرق بهدستی از تنگی فضا خسته شد و نفسش تنگ شد میزنه به دل این کوچه و بیمعطلی میرسه به خیابون.»

با اهل و عیال به دکان میرویم
اطلاعیهی برگزاری مراسمهای عزاداری شهر کنار بساط وسایل مختلفی که هر مغازه برای فروش گذاشته جالب است، بعضی اطلاعیهها چاپیاند و بعضی دستنویس. بعضی مراسمها درون مسجدهای بازار برگزار میشود و بعضی خارج از بازار. بازار کاشان از اول تا هشتم محرم باز است. اما وقتی هیئتها از راه میرسند بازاریها فروش را متوقف میکنند، آنها با کم کردن نور دکانها و تا نیمه پایین آوردن کرکرهی مغازهها احترام عزاداری را نگه میدارند. تاسوعا و عاشورا هم به طور کل بازار تعطیل است، اما بعضی از مغازهدارها، اول صبح دکانشان را باز میکنند و همراه اهل و عیال به بازار میآیند. آنها با پهن کردن زیلو و پارچهای در انتهای مغازه زنهای خانواده را به تماشای هیئتهای بازار میآورند.
تیمچهامینالدوله؛ وعدهگاه سیاهپوشان اباعبدالله
نزدیک تیمچهی امینالدولهایم که صدای اذان در بازار میپیچد، خیلی از کاسبها با گذاشتن چهارپایه یا چوبی در دهانهی ورودی مغازه، کسب و کارشان را تعطیل میکنند و آستین بالا میزنند برای نماز. ما وارد تیمچهی امینالدوله میشویم و من سر به هوا میشوم، سقفگنبدی تیمچه برای من مثل یک منظرهی بکر است، هنر دست استاد علی مریم کاشانی مدتهاست دل از من برده، یک معماری چشمنواز و بدیع. بنای تمیچه سه طبقه ساخته شده و یک حیاط مرکزی دارد و دور تا دورش حجرهها و مغازهها و کافهها جا خوش کردهاند. تا چشم کار میکند جزئیات است و ارسیهای شیشه رنگی و بازی نور. اینجا موعد و موقف نهایی تمامی هیئتهای عزاداری بازار است. مفصلترین و عاشقانهترین قسمت حضور محرمی هر هیئت در بازار به اینجا ختم میشود. چند نفر از کاسبها کنار حوض وسط تیمچه وضو میگیرند و اینجاست که ما با آقای مهدویان آشنا میشویم. یکی از آدمهای اصیل کاشان که به واسطهی آشنایی با آقای ترسلی ما را با خود به مسجد میبرد و قول میدهد بعد از نماز برایمان از محرم بازار بگوید.

از نخل سرفره تا طوق سیدرضا
بازار کاشان بیشتر از 14 مسجد کوچک و بزرگ دارد. ما در خنکی مسجد مینشینیم. آقای مهدویان میگوید:«خیلی از کاسبها اول صبح، توی مسجدها و مجلسهایی که از قبل مقرر شده برای خوندن زیارت عاشورا دور هم جمع میشن. زیارت عاشورایی میخونن و آقا براشون کمی صحبت میکنه و بعد از صرف صبحونه کرکرهی مغازه رو میدن بالا. خیلی از هیئتها نخل میارن، بعضیها طوق و بعضی هم جریته، که در اصل همون جریدهست.»
حالا نخل و طوق و جریده چیست؟
نخل نمادی از پیکر امام حسین(ع) است. گرداندن نخل هم در بازار به عنوان نمادی از تشییع امام انجام میشود. کاشان چند نخل مهم و بزرگ دارد اما نخل سرفره، قدیمی ترین نخل کاشان است. نخلها را در دهه اول محرم با گلاب معطر میکنند، بعد با لباس سیاهی را به نام چادری با فریادهای «یا حسین» بر نخل میپوشانند و پارچه سبز رنگی که نشان از آقایی و سیادت اباعبداللهست به صورت عمامه بالای نخل میبندند. این نخلها در کاشان بسیار مورد احترامند و عظمت خاصی دارند. طوق: حدود 4 قرن پیش فردی به اسم شیخ رضا در عالم رویا، سوغاتی جاودانه از امام رضا(ع) میطلبد سوغاتی که هیچوقت از بین نرود. امام رضا(ع) نشانی مسئول آستان را به شیخ میدهد و میفرماید:«برو و بگو امام رضا فرمودند فلان طوق را به من بدهید تا به کاشان ببرم.» شیخ رضا با پشت سر گذاشتن مشکلاتی طوق را از تولیت آستان میگیرد و به کاشان میآورد.

جریده: ازنمادهای عزاداری است. در کاشان جریده را درروز هفتم و هشتم و نهم محرم، میچرخانند. خیلیها جریده را به نام حضرت عباس میدانند، آن را مانند علم برمیدارند و میگردانند. علم جريده نيز شبيه به نيزه بوده و داراي يك يا دو تسمه آهنين هلالي شكل، دو پنجه فولادين، دو عدد شير، كشكول مسي، رشتههاي مرواريد، جاشمعي و چند تكه پارچه قيمتي است.
هر چه بالا رفت پائين آمد الّا پرچمت
آقای مهدویان برایمان از خاطرات قدیم میگوید، از اینکه قدمت بعضی از هیئتهای کاشان برمیگردد به خیلی سال قبل از انقلاب، به روزهایی که جز چند نفر کسی علیه شاه حرف نمیزد و اصلا گاهی بعضیها معتقد بودند مگر شاه بدی هم دارد؟ او میگوید:«بعضی از هیئتها همون موقع دو دسته شدن. مثلا شاه دوست و علیه شاه. اما خب بعد از انقلاب اونهایی که با شاه بودن عقیدهشون عوض شد، همهی اینها از عدم آگاهی بود، مردم نمیدونستن چه ظلمی داره بهشون میشه. انقلاب شد، امام اومد، اختلافها از بین رفت اما پرچم امام حسین و عشق به اباعبدالله باقی موند. توی دهه اول، شاید بیشتر از 40 تا هیئت بیاد بازار. خیلی از مردم و کاسبها به هیئت خاصی ارادت دارند و سعی میکنن زمان رسیدن و حضور هیئت توی بازار خودشون رو به تیمچه برسونن. بعضیها هم هر روز، ساعتی به بازار سر میزنن و از هر چی رزقشون بود بهره میبرن. نذری و ناهار و شام هم که فراوونه. بیشتر گوشتلوبیا و خورشت لپه.» گوشت لوبیا، غذای مورد علاقهی کاشانیهاست که در عزا و شادی پخت میشود. پختنش بلدی میخواهد و سینهچاک فراوان دارد. ترکیبی از گوشت و لوبیا سفید و پیاز داغ و انواع ادویههای گرم مثل دارچین. خورشت لپه هم همان قیمه خودمان است.
حاجآقامیر مسچی، حسینی بود
در خاطرات آقای مهدویان، رد یکی از کاسبهای ماندگار را پیدا میکنم، حاجآقامیر مسچی. او کاسبی بوده دلدادهی امام حسین(ع) که از شب اول محرم، تمامِ جان و مال و وقتش را خرج سیدشهدا میکرد. از اول تا بیستم محرم، حاجآقامیر مسچی کار و بارش، دغدغهاش عزاداری و خدمت به عزاداران اباعبدالله بود. خانهاش را تمام و کمال در خدمت قرار میداد و هم از جیب خودش میگذاشت و هم از خیرین بانی کمک میگرفت. آقای مهدویان میگوید:«وقتی زیر بیرق امام حسین سینه میزد واقعا حسینی بود. یه بار یکی از کاسبهای بازار ورشکست شد و کلی بدهی بالا آورد تا جایی که خبرش پیچید میخواد خونهاش رو بفروشه و دینش رو به مردم ادا کنه. آقای مسچی شنید، پیغام فرستاد براش که خونهات رو نفروش و از این به بعد هر طلبکاری اومد سراغت بفرست پیش من. کمکش کرد. دستش رو گرفت. نجاتش داد.» حالا چندسالی از فوت حاجآقامیر مسچی گذشته است اما تمام بازار او را با حب به امام حسین به یاد میآورند.
باز این چه شورش است…
از مسجد که بیرون میزنیم، شرارههای آتش امان نمیدهد، کرکرهی بیشتر مغازهها بسته شده و کاسبها رفتهاند برای ناهار و استراحت. از پسرک سبزی فروشی که به نظرم کوچکترین کاسب بازار است و دکانش یک فرغون آهنیست سبزی میخرم و از بازار بیرون میزنیم.
ما راه خانه در پیش میگیریم اما بیرقهای عزاداری ایستاده و رقصان چشم انتظار محرمند، چشم به راه سینهزنها و طبلها و نوحهها. عزاداری در بازار کاشان در باور مردمان این شهر ریشه دارد و قلب به قلب و نسل به نسل منتقل شده. اصلا شاید محتشم هم روزی، در کنجی از این بازار، میان حجرهای، نشسته بر چهارپایهای چشمش افتاد به پرچم عزای اباعبدالله و رویایی که در آن امیرالمومنین را ملاقات کرده بود به یاد آورد و لبهایش جنبید:«باز این چه شورش است که در خلق عالم است…» چرا که محتشم کاشانی بزاز و شعرباف بود، کاسبی دوست خدا!

مرسی بابت قلم شیوا و عالی تون، اجرکم عندا…
خیلی جالب بود روایتی زیبا و پر از معنی
بزرگوارید. ممنونم از شما
خاطرات کودکیم را زنده کردید، من متولد کاشانم ولی سالهاست که از اون حال و هوای زیبای محرمی کاشان دور بودم.
خیلی عالی بود.
واقعا کاشانی ها برای امام حسین علیه السلام سنگ تمام می ذارن
خیلی زیباست ممنون و تشکر 🌹
ممنونم از شما که خوندید
یعنی راه افتادید توی بازار کاشان و یکی یکی سوال پرسیدید و این روایت رو نوشتید؟
چه زیبا
بله دقیقا همینطوری. 🙂 کمی سخته اما جالبه
خیلی روایت دوست داشتنی بود
سپاسگزارم از شما
ارزش وقت گذاشتن رو داشت و چقدر زیبا نوشتید
الهی شکر. دغدغه من حین نوشتن:نکنه وقت مخاطب رو هدر بدم
دوست عزیزم عالی بود توصیف زیبایی بود موفق باشی
ممنونم ازتون