گوشی به دست در میانهی بازار روحالله راه میروم و سعی میکنم ازدحام و سر و صدای بازار را ثبت کنم. بازار روحالله یکی از قدیمیترین بازارهای شیراز است که تا کمی پیشتر جایی بوده برای تجارتهای محلی و مبادله مایحتاج روزمره مردم. میرسم به راسته مسگرها. راستش را بخواهید اصلا شبیه بازار مسگرها نیست. یکی در میان مغازهها تبدیل شدهاند به لباسفروشی و مسگریها هم کارشان شده است خرید و فروش مس.

میرویم سمت مغازه آقای دلاور. قول داده است ببردمان پیش قدیمیهای بازار که برایمان از حال و هوای بازار قدیم بگویند. شور و اشتیاق خاصی ندارم. یعنی گمان نمیکنم دل بدهند به مصاحبتمان. پیش از اینکه کمپین را شروع کنیم هم خیلی خوشبین نبودم به این ماجرا. مسنترها و بهویژه بازاریها خیلی علاقهای به صحبت با چهارتا جوانک دوربین و خودکار به دست ندارند. البته بعد یاد غرفه عطاری دیروز میافتم و با خودم میگویم: خدا را چه دیدی، شاید اینها هم مثل آقای هادینژاد غافلگیرمان کردند.

بعد از سلام و احوالپرسی با آقای دلاور میرویم به سمت یکی از قدیمیترینهای بازار! وارد یک مغازه دوبر شلوغ پلوغ میشویم. آنقدر وسیله چیدهاند داخل مغازه که فقط یک راه المانند برای رفت و آمد مشتری باقی مانده. از سر ال وارد میشویم. سمت راستمان پیشخان مغازه است و دو نفر پشتش ایستادهاند. انتهای ال یک کولر آبی بزرگ و پر سر و صدا قرار دارد و کمی آنورتر، میز اوستای مغازه.

او حالا ۸۲ ساله است و از هفت سالگی کف همین بازار مسگرها بزرگ شده. خودش میگوید قدیمیتر از او دیگر نمانده در این راسته.
همکارم میپرسد: اون اول که اومدین بازار چیکار میکردین؟
میگوید: «پادووَک بودم.» و بعد توضیح میدهد که وظیفه پادووَک یا همان پادو شستن استکان و نعلبکیها، جارو زدن، چای ریختن و حتی باد زدن اوستا در روزهای گرم تابستان بوده است: «مثلا پنکه نبوده، کولر نبوده. دکونها اکثرا سقفاشون تیریه، چوبیه. مثلا یِی مُقَوُّی بزرگی یه بند اینجا، یه بند اینجا میبستن تو سقف (با دستش سمت چپ و راست سقف را نشانمان میدهد). یه بندم میبستن وسطش. من خودُم میشِستم، بندو رو میکشیدم که این باد بزنه. اوسّامم خواب بود.»

رابطه اوستا-شاگردی در گذشته با حالا خیلی متفاوت بوده است. خاطراتی که او برایمان تعریف میکند، عجیب و کمی هولناک به نظر میرسند. مثلا اگر شاگرد یا پادو در انجام کاری قصور یا تأخیر میداشته، اوستا او را فلک میکرده و کتک میزده است.
یادم میآید که وقتی کوچکتر بودم، عمو برایم از خاطرات کودکی و کتکهایی که از معلمها خورده بود میگفت. او میگفت وقتی پدر و مادرها بچه را میسپردند دست اوستا، یا حتی معلم، به او میگفتهاند: «گوشتش مال تو، استخوناش مال من»؛ یعنی هر چه دلت میخواهد او را کتک بزن و ادب کن.
با این حال اوستا معتقد است که بازار در گذشته بهتر و حتی برکتش هم بیشتر بوده است.
– این برکتی که میگین از کجا میومد؟

میگوید در گذشته برکت بیشتر بوده، چون بعضیها آنقدر منصف و معتقد به حق الناس بودهاند که پیش از وزن کردن مس، گرد و غبارش را میگرفتهاند که مبادا مدیون کسی بشوند.
البته همیشه و همه جا شارلاتانهایی پیدا میشوند که کمفروشی کنند و کلاه سر مردم بگذارند:
«اون موقعها مسو مَنی میفروختن. یِی مَن میشه حدود سه کیلو. بعضیا بودن که مثلا یِی من و یِی وَقِّه مس میخریدن، ولی یِی من و کموقه میفروختن.»
⁃ وقه یعنی چی؟
⁃ یعنی یِی ذره، یه کم.
بعد برایمان از دیگهایمسی بزرگی میگوید که روی آنها «یا حسین» و «یا اباعبدالله» نوشته شده بوده، اما کسانی بودهاند که نیمههای شب، وقتی که بازار تعطیل بوده، میرفتهاند سراغ دیگها و اسم امام حسین را از روی دیگها پاک میکردهاند: اینا دودْمونْشون وحشیه! (واژه دودمان را تقریبا دو سه هفته بعد رمزگشایی میکنم).

گفتوگویمان بیست تا سی دقیقه بیشتر طول نمیکشد، اما در همین نیم ساعت اوستا حسابی درباره سفیدگری، آفتابهسازی، حال و هوای قدیم و حتی سر و شکل ظاهری بازار برایمان میگوید. در گذشته سقف دکانها و بازار از تیرهای چوبی ساخته شده و به خاطر استفاده از کورهها و زغال سنگ تمام سقفها دودهزده و سیاه بوده. بعدها میراث فرهنگی همه سیاهیها را از سر و روی بازار پاک میکند و به جای تیرهای چوبی، تیر آهنی کار میگذارد.
حرف زدنش دلچسب است و لهجهاش شیرین و غلیظ. آن قدر غلیظ که معنی بعضی واژهها را دیر کشف میکنیم. مثلا وقتی درباره سَفیدگری (دال را هم باید خیلی شل و مثل همزه تلفظ کنید) حرف میزند، اول کلمه را درست متوجه نمیشویم، اما بعد که شروع میکند به توضیح دادن، تازه میفهمیم که منظورش همان سفید کردن مس است و بعد سه تایی میگوییم: آهااان، سِفیدگری!

گاهی آنقدر اصطلاحات محلی و تخصصی به کار میبرد که برای فهمیدن هر جمله باید جای خالی بعضی از کلمات را با حدس و گمان پر بکنیم. البته گاهی هم از منگی نگاه و چهره سردرگممان میفهمد که باید بعضی چیزها را بیشتر توضیح بدهد: «لِردْ مال انگوره، شما تفل میدونید چیه؟ انگور سیاهو مثلا میانداختن برای سرکه، همو انگورو با لِرداشاینا میریختن تو مسو. جرمشو میسابیده.»
با توضیحاتی که ضمیمه میکند میفهمیم که در قدیم برای پاک کردن جرم مس از تفاله انگور سیاه استفاده میکردهاند. تفاله انگور را میریختهاند کف ظرف مسی و بعد با پوست بره میسابیدهاند. پس از آن نوبت کوره و دمیدن میرسیده. بعد روی مس نشادر میپاشیدهاند که باعث میشده مس بخار کند و سفید شود.

– چند سال سفیدگری کردین؟
– حدود ده سال سفیدگری کردم، ولی چون گاز نشادر شیمیایی بود، بابام گفت اینجا نرو. برو همون شغل اولت. رفتم دوباره شاگرد مسگر شدم.
در این میان پسر جوانی با یک لیوان آب خنک وارد میشود. لیوان را بی که چیزی بگوید، میگذارد مقابل اوستا و میرود. حدس میزنیم که احتمالا هنوز رگههای خیلی محوی از آن سلسله مراتب اوستا-شاگردی در بازار وجود دارد.
کم کم با اوستا خداحافظی میکنیم و برمیگردیم پیش آقای دلاور که برویم دکان بعدی را ببینیم.

دکان آقای زندگانی تنها دکانی است که در این راسته اصالتش را حفظ کرده. تنها دکانی که هنوز سندان دارد و صدای کوبیدن چکش در آن میپیچد. صدایی که به عابران یادآوری میکند که مسگری در اصل چگونه بوده و مسگران چه آهنگی مینواختهاند و اصلا چرا عباس معروفی گفته است: سرم بازار مسگرهاست!
هیئت و هیبت بازار مسگرها حالا طوری فرو ریخته که یکی از همسایهها از صدای چکش زدن آقای زندگانی شکایت کرده است!
– رفتم بهشون گفتم خانم فلانی، اسم بازارو عوض کنید، بذارید بازار لته کهنه فروشا!

دلش حسابی پر است و تنگ روزهایی که تمام دکانهای این راسته چکش میکوبیدند و ساز خودشان را میزدند؛ آن که دیگ بزرگ میساخته یک طور، آن که آفتابه میساخته یک طور و آن که تاس حمام میساخته طور دیگر.
– هر دکونی یه رقم چکش میزد. آهنگاش فرق میکِرد.

خیلیهایمان، به ویژه مسنترها و ویژهتر بازاریها، ارادت خاصی به خاطرات و گذشته داریم. آن حس نوستالژی و آن مه رقیقی که خاطرات را در بر میگیرد، اتفاقات گذشته را در نظر آدمی زیباتر میکند. اصلا همه چیز در مه زیباتر جلوه میکند، حتی همین جاده خستهکننده قم-تهران هم وقتی در مه فرو میرود، جاده چالوس را میماند؛ مثل فیلتری که میاندازی روی تصویر و ایرادهایش را پنهان میکنی.

آقای زندگانی هم از آن دست آدمهاییست که گذشته برایش دلفریبتر از حال است. او میگوید قدیمها حتی مرام بازاریها هم فرق میکرد. وقتی دو نفر در بازار با یکدیگر دعوا یا قهر میکردند، آن را بین خودشان نگه میداشتند؛ یعنی اگر غریبهای میآمد و میخواست با یکی از آنها بحث کند، دیگری پشتش درمیآمد و حمایتش میکرد. آن وقتها بازار مثل خانواده، بزرگتری داشت و اینطور هردمبیل نبود. بزرگترها ناراحتیها و قهرها را رفع و رجوع میکردند و هوای جوانترها را داشتند.
حین گفتوگو دکانش را خوب برانداز میکنم. داخل مغازه پر از وسایل مسی قدیمیست که چند برابر من سن دارند. دو آفتابه کوچک از کنار یکی از قفسهها آویزان شده است. قد و قوارهشان به آفتابه معمولی نمیخورد. با توضیحات آقای زندگانی متوجه میشویم که در گذشته از این آفتابهها برای شستن نوزادان استفاده میکردند؛ یکی مخصوص آب سرد و دیگری آب گرم.

مغازه را انگار از وسط تاریخ برداشته و گذاشتهاند پیش رویمان. حتی پنکهاش هم از آن پنکههای آهنی قدیمیست که پرههای آبی یا خاکستری داشتند و من نظیرش را فقط در خانه عمه صدیقه، عمه مامان دیده بودم؛ همانها که در فاصله میان میلههایش دست و انگشت که هیچ، سر آدمی هم جا میشد.

کنار در مغازه، روی زمین به قدر یک دایره با قطر شصت سانت به جای سنگفرش گِل زرد کار شده است. آقای زندگانی میگوید این گل مخصوص است و مناسب برای نگه داشتن سندان. قبلا کف تمام بازار از همین گل بود. شب به شب مسگرها زمین را آبپاشی میکردند که تا صبح گل سفت شود و وقت کوبیدن چکش، سندان تکان نخورد.

بعد یک قابلمه مسی برمیدارد و مینشیند پشت سندان تا شیوه کار با سندان را نشانمان بدهد. قابلمه را میگذارد روی سندان و با یک چکش قدیمی که خودش میگوید قدمتش به ۹۰ سال میرسد، شروع میکند به کوبیدن روی دیواره قابلمه. عشق میکند با صدای سازش. میگوید اگر یک روز در هوای این بازار نفس نکشد و چکش نزند، میمیرد. از قدیمیها هم هر که مغازهاش را اجاره داده و رفته، یا مریض شده و یا مرده است. آدمی که نمیتواند عادت چنددهسالهاش را یک شبه ترک کند. بعد حاج مهدی را مثال میزند که دکانش روبهروی دکان آقای دلاور است: ئی اگه صبحی نیاد در دکون، مریض میشه. اولین نفر ئی میاد، آخرین نفر ئی میره.

یکی از آداب بازاریهای قدیم هم همین سحرخیزی بوده است انگار. در این چند روز سراغ هر غرفه و دکانی که رفتهایم به این سحرخیزی اشاره کردهاند. آقای دلاور میگفت پدرش هر روز بعد از نماز صبح دکان را باز میکرده و از آن طرف هم تا نماز مغرب و عشا در دکان را نمیبسته.

گرم صحبتیم که صدای قرآن میپیچد در بازار. نگاه ساعتم میکنم. نیم ساعتی میشود که مشغول صحبتیم، اما دیگر وقت رفتن است. آقای زندگانی که میفهمد باید برویم، از پشت سندان بلند میشود و چکش را میگیرد رو به الهه. الهه متعجب نگاهش میکند: بزنم؟ و بعد با خنده اضافه میکند: «خراب میشه حاج آقا». آقای زندگانی با سر اشاره می کند که «بشین» و بعد شیوه گرفتن چکش را به الهه میآموزد. چند ثانیه بعد صدای چکش کوبیدن الهه بازار را پر میکند. نگاهمان پر است از حیرت و شوق.

از بهت این اتفاق که بیرون میآییم، عزم رفتن میکنیم. از بازار مسگرها که میپیچیم به سمت بازار حاجی و از دیدرس آقای زندگانی خارج میشویم، نفسهای از شوق در سینه حبسشدهمان را با فشار میدهیم بیرون و شروع میکنیم به حرف زدن. هر سه راضیایم از گفتوگوهای امروزمان.

از وقتی یادم میآید از بازار نفرت داشتم. حس کلافگی ناشی از گیر کردن میان آن شلوغی، ترس دزدیده شدن موبایل و پول و دستبند و …، اضطراب گم کردن مامان که گمانم از بچگی در سرم کاشته شده بود و بوی تند عطر آمیخته به عرق که تا سه روز از مشامم خارج نمیشد، باعث شده بود همیشه از بازار رفتن اجتناب کنم. امروز هم پیش از آنکه بیاییم، انگار وزنهای به پایم بسته و طنابی دور گردنم انداخته بودند و میکشیدندم به سمت بازار. تجربه امروز اما باعث شد که حس بهتری نسبت به بازار داشته باشم و آن کینه قدیمی را از دلم پاک کنم. یکی از دوستانم میگفت هر وقت که حس کردی خاطرات گذشته رفتن به یک مکان را برایت ناممکن کردهاند، بار و بندیلت را جمع کن، برو آنجا و یک خاطره جدید بساز؛ خاطرهای ساده، خوشحالکننده و قوی که زورش به خاطرات تلخ قبلی بچربد و دلت را با آن مکان صاف کند. مکانها که تقصیری ندارند، ما آدمها خراب یا آبادشان میکنیم.

استان فارس
سلام وقتتون بخیر چقدر عالی که ب سراغ قدیمی های بازار مسگرها رفتید اما ب نظرم ی کم بی لطفی شده ب آقای توتونچی چون آقای زندگانی و بقیه در کنار مس ب چیزای دیگه هم در فروشگاهشون پرداختن اما شما ب سراغ آقای توتونچی که خب یکی از قدیمیترین مسگرهای شیراز هست و هنوز بعد از چند سال تنها مسگری میکنه و توی فروشگاهی فقط ب مسگری میپردازه رو رها کردین و اسم و عکسی ازشون نپرداختند.
خسته نباشید به آقای زندگانی
اقوی زندگانی عالیه
کاشکی اقای زندگانی توی باسلام غرفه داشت
از قدیم گفتند لاف در غریبی و…😬
خیلی جالب وزیبا بود کیف کردم از خواندنش
سلام
ای خدا،دلم خواست منم برم بازار قدیمی شهرم و کمی نگاهشون کنم.
دستت درد نکنه خانم حقانی جان