کاش می‌شد عطر برنج را قاب گرفت


کاش می‌شد عطر برنج را قاب گرفت

زمان مطالعه: 1 دقیقه

بالاخره بعد از چهارسال خانه‌داری، یادگرفتم نخ کیسه برنج را، از یک سمت و با یک کشش ملایم در امتداد افق باز کنم. این فقط یکی از دستاوردهای بازدید از غرفه برنج احسانی کناری بود. قبل‌ترها، یا تک‌تک کوک‌ها را می‌شکافتم یا با یک قیچی کیسه را پاره می‌کردم. سفر به فریدون‌کنار با تیم باسلام یک قدم به کدبانو شدن نزدیک‌ترم کرد. تا قبل از این سفر من فرق برنج طارم و  شیرودی را نمی‌دانستم. وقتی بیرون غذا می‌خوردیم بلد نبودم مثل پیشکسوتان خانه‌داری و پلوخوری سرتکان بدهم و در حالی که هنوز لقمه اول را قورت نداده‌ام، پشت چشم نازک کنم و با یک لبخند کج بگویم: ((برنجش ایرانیه ولی درجه یک نیست.))

فقط چون با غذای دانشگاه سیر نمی‌شدم می‌فهمیدم برنج خارجی به خوردمان می‌دهند. البته با همین فقر اطلاعات برنجی‌ام، عاشق عطر و قل‌قل قابلمه برنج خانه‌‌ی مامان بودم. می‌فهمیدم فرنی با آرد برنجی که مادرشوهرم از خانم شمالی چندکوچه آن‌ورتر خریده لذیذتر می‌شود. توی جمع‌ها گاهی می‌شنیدم کسی دیگران را دعوت می‌کند برنج طارمی یا هاشمی خوب و قیمت مناسب سراغ دارد. و انتهای دانشم این بود که شله‌زرد را با برنج نیم دانه می‌پزند. چون مامان همیشه وقت پخت نذری به بابا تاکید میکرد که برنج نیمه‌دانه بخرد.

باید اضافه کنم هر چند کم درباره برنج می‌دانستم؛ اما در دوره طرفداری از نودل و پاستا و سینه گریل به برنج متعهد مانده‌ام. در واقع با افتخار یکی از طرفداران پلو آغشته به زعفران و خورشت‌های مامان پز ایرانی‌ام. من هنوز با شعار کم بخور همه چیز بخور؛ سلامتی را به بدن فیت و غذاهای بی‌روح بیگانه ترجیح می‌دهم.

حالا بعد از بازدید از غرفه احسانی انواع برنج را می‌شناسم و می‌توانم سرم را بالا بگیرم و در جمع زنان فامیل درباره برنج خوب اظهار نظر کنم. دیگر می‌دانم چرا برنج کشت دومی را که چندسال قبل از رامسر خریدیم، آن‌قدر برای مامان تکرارنشدنی است. برنج برایم تاحدی قداست پیدا کرده که برای پختش مناسک خاصی به‌جا می‌آورم. اول به‌جای پیمانه مثل امیلی پولن دستم را داخل کیسه برنج می‌برم و دانه‌های سفید گردگرفته را لمس می‌کنم. هم‌زمان عطر برنج را با یک دم عمیق می‌بلعم و بعد با پیمانه برنج بر‌می‌دارم. بعد همان‌طور که آقای احسانی یاد داد با آب و نمک خیسشان می‌کنم و منتظر می‌مانم تا زمان پخت فرابرسد.

از صدای قل‌قل آب و چرخ‌خوردن دانه‌های قدبلند در میان جوشش آب کیفور می‌شوم و باز هم عطر برنج را با همه توان در حافظه بویایی‌ام ذخیره می‌کنم. اصلاً اگر عطار بودم یک عطر با بوی برنج می‌ساختم. خوش به حال آقای احسانی که صبحش با عطر برنج‌های تازه شروع می‌شود نه دود و آلودگی هوا. البته آقا محمدرضا می‌گوید دیگر اصلاً متوجه بوی برنج نمی‌شود. این را در حالی می‌گوید که من و ریحانه مست بوی برنج تازه‌ایم و چند دقیقه یک‌بار به هم می‌گوییم کاش می‌شد بوها را به اشتراک گذاشت. کاش عطر برنج تصویر داشت.

صد دانه برنج، کیسه به کیسه

آقای محمدرضا احسانی کناری پشت میز نشسته و گرم صحبت با کسی است. از پشت میز مشخص است قدبلند و چهارشانه است. متوجه حضورمان پشت شیشه می‌شود و می‌آید استقبالمان. برخلاف تصورمان از صدای سردش پشت تلفن، تحویلمان می‌گیرد و بابت تأخیر شش‌ساعته و خراب‌شدن تعطیلاتش خم به ابرو نمی‌آورد. همه با هم از ترافیک هراز گله می‌کنیم. آقای احسانی پشت صندلی چرخانش می‌نشیند. ترافیک هراز در تعطیلات برایش زیادی عادی است.

مغازه آقای احسانی وسط یکی از خیابان‌های اصلی فریدون‌کنار است. ته خیابان به دریا می‌رسد. یک اتاقک شیشه‌ای دفتر آقای احسانی را از بقیه مغازه جدا می‌کند. آن طرف اتاقک شیشه‌ای کیسه‌های برنج مؤدب و مرتب پشت‌سرهم صف کشیده‌اند و برای مشتری‌هایی که می‌آیند توی مغازه چشمک می‌زنند. با نوشته‌های روی کیسه‌شان هرکدام می‌خواهند خودی به مشتری نشان دهند و در سفره مردم جایگاهی پیدا کنند. یک کیسه آن وسط ادعای ارگانیک بودن دارد. آن یکی وحشی است. روی کیسه یکی نوشته نیم‌دانه دیگری فجراست. پشت سر کیسه‌های صف‌کشیده، گونی‌های برنج را از روی یک تخته شیاردار تا سقف چیده‌اند. البته انبار برنج‌ها جای دیگری است.

دفتر را به‌خاطر گرمایش و سرمایش با در شیشه‌ای از مغازه جدا کرده‌اند تا زمستان که اسپیلت کارمی‌کند، برنج‌ها آسیب نبیند.

آقای احسانی متولد سال 70 است اما بیش‌تر از سن وسالش تجارت بلد است. این را از میان صحبت‌هایش فهمیدیم.

 آقا محمدرضا ایده‌اش برای فروش برنج را سال 89  عملی می‌کند. وقتی 18 ساله بوده، برایش سوال می‌شود چرا باید میراث خانوادگی‌شان را دلال به ثمن بخس بخرد و گران‌تر بفروشد. تصمیم می‌گیرد برنج شالیزارشان را  با نام و نشان خودش بفروشد. آن موقع فقط تاجران بزرگ نام خودشان را روی کیسه برنج ‌هاشان چاپ می‌کردند اما محمدرضا هم دوست داشته کیسه‌‌هایی به نام خودش داشته باشند. فکرش را با پدرش قاسم آقا در میان می‌گذارد. قاسم‌آقا یک هکتار شالیزار داشته. زمینی که نسل به نسل به او رسیده بوده. قاسم آقا هیچ وقت شالی‌کار نبوده. سرگرم بنایی بوده. با کمچه و ملات برای خودش اسم ورسم ساخته بوده و روزی حلال خانه می‌برده. محصول زمین برایش حکم پس‌انداز را داشته. اما به پسر جوانش اعتماد می‌کند و ترجیح می‌دهد به جای گرفتن پول کم و یک‌جا از دلال، پسرش کارکند وکم‌کم سود برنج در زندگی‌شان جاری شود.

برنج نیست که به رنجه

برنج‌فروشی آقای احسانی از انبار خانه خودشان شروع می‌شود. یک اتاق کوچک پشت آشپزخانه. اولین کیسه‌های برنج احسانی در آن انبار روی‌هم چیده می‌شدند و به دوست و اشنا و همسایه فروخته می‌شدند. حالا هم برنج زمین قاسم‌آقا و پسرش سهم همان مشتری‌های قدیمی است. همان‌ها که ذائقه‌شان به این برنج عادت دارد.

آقای احسانی می‌گوید: ((اینکه میگن فروش برنج زمین شخصی، دروغه. زمین شخصی این قدری برنج نمیده که کل سال بشه فروختش. برنج‌فروش برنج زمین خودش و دیگران رو میفروشه.))

یکی دو سال اول محمدرضا مشتری چندانی نداشته و مجبور بوده چندین کیلو از محصولش را به دلال بفروشد. اما به‌مرور کاسبی‌اش ری می‌آورد. در حدی که یک سال برنج احسانی تمام می‌شود و آقا محمدرضا برای ادامه کار فروش باید از شالی‌کارهای دیگر برنج می‌خریده. پول زیادی نداشته. به سه نفر از اقوام رو می‌زند؛ اما آن‌ها ریسک‌ نمی‌کنند برنج دست یک جوان تازه‌کار بدهند. حتی وقتی قاسم آقا واسطه می‌شود، قبول نمی‌کنند. دست آخر یکی از دوستان قاسم آقا به اعتبار ایشان به پسرش برنج می‌‌دهد.

به‌مرور این رنج‌ها، گنج می‌شود و کاسبی محمدرضا برکت می‌کند. به قول مرحوم ماه‌چهره خلیلی توی فیلم در چشم باد «برنج که نیست به رنجه!»

به نام پدر

چند سال بعد همان آدم‌ها کیفیت محصولشان افت می‌کند. برنجشان خواهان ندارد. قاسم آقا را واسطه می‌کنند تا محمدرضا را راضی کند برنجشان را بخرد. حالا دیگر آقای احسانی عمده‌فروش و تاجر است. می‌تواند برنج باکیفیت پایین‌تر را هم بفروشد. اما محمدرضا قبول نمی‌کند.

می‌گوید: ((به بابا گفتم اون سال اینا حاضر نشدن به اعتبار تو به من برنج بدن چون حرمت تو رو شکستن و روت رو زمین انداختن نمی‌خرم.))

توی مغازه مشغول عکس‌گرفتن می‌شوم می‌بینم همه کیسه‌های مغازه به نام آقای قاسم احسانی کناری است. فقط یک کیسه برنج طارم محلی آخر صف نشسته که به اسم آقا محمدرضا چاپ شده.

قضیه از این‌قرار است: سال 95، شش سال از برنج فروشی محمدرضا احسانی می‌گذشته. توشه‌ای از سرمایه و اعتبار جمع کرده بوده و دیگر می‌توانسته مغازه‌ای افتتاح کند. آقا محمدرضا  درست صبح روز تولدش کلیشه‌های چاپ کیسه‌های برنج را جمع می‌کند و می‌رود سر شالیزار پدری‌اش. آتشی روشن می‌کند و منیت و غرورش را همراه کلیشه‌ها به شعله‌های آتش می‌سپارد. بعد می‌رود کلیشه جدید سفارش می‌دهد. می‌سپارد چاپ جدید را به نام پدرش قاسم‌آقا بسازند. قولنامه مغازه را  هم به نام پدر می‌نویسد. پدری که تمام این سال‌ها حمایتش کرده. یک کلیشه‌ را یادگاری نگه‌ می‌دارد. فقط همین نوع برنج با کیسه به نام خودش به فروش می‌رسد. روی بقیه کیسه‌‌ها مهر نام پدر حک شده.

آقای احسانی می‌گوید: ((اول آبان سال 1400 بابا بازنشسته شد. ازش قول گرفته بودم بعد از بازنشستگی نباید دستش به کمچه و ملاقه ببینم. بابا خیلی زحمت کشیده دیگه وقت استراحتشه. بعضی روزها میاد مغازه سر میزنه. ولی نمی‌ذارم کار کنه. براش باغ دست وپا کردم بیشتر وقت به باغش می‌رسه))

ریشه در کودکی دارد

برای آقای احسانی مشتری آمده و ما فرصت داریم عکس بگیریم و زیرزیرکی از عطر برنج حرف بزنیم. هوس چلو چرب کرده‌ایم از آن‌ها که دانه‌های سفیدش برق می‌زند و عطر روغن حیوانی به خوردش رفته. آقای احسانی دارد برای مشتری از  پخت برنج می‌گوید از اینکه برنج تازه را نباید خیلی خیساند. از اندازه نمک برنج می‌گوید و برنج مناسب شهرشان را پیشنهاد می‌دهد. مشتری راضی از خریدش خداحافظی می‌کند.

 می‌خواهیم آقای احسانی  بیشتر برایمان از برنج بگوید. کیسه‌ها را باز می‌کند و مشتمان را پر می‌کند از دانه‌های سفید. برایمان از عطر کیفی_محلی‌ها می‌گوید. برای بوییدن برنج‌ها، قهوه لازم شده‌ایم. آن‌قدر همه‌جا عطر برنج هست دیگر از دانه‌ها بویی استشمام نمی‌کنیم. آقا محمدرضا فرق بین کشت اول و دوم را توضیح می‌دهد و می‌فهمم ارادت مامان به کشت دومی‌ها ریشه در کودکی‌اش دارد. به‌خاطر شباهت زیاد زمان کاشت و برداشت کشت دومی‌ها، کیفیتشان مطابق برنج‌های قدیم است. با خودم فکر می‌کنم حتماً برنج کشت دوم مزه اصالت می‌دهد.

ضرر به موقع به از نفع بی‌موقع

درباره فروش بالای آنلاینشان می‌پرسیم. آقای احسانی می‌گوید: ((فروش مجازی رو سال 98 شروع کردیم. کرونا که اومد شهرمون خلوت شد. مشتری کم شد. از باسلام و اینستاگرام شروع کردم. هنوزم ادمین صفحه باسلام خودمم. ولی دیگ سایت و اینستاگرام  ادمین داره.))

آقای احسانی توی لپ تاپش پنل باسلام را باز می‌کند و نمودارها و سفارش‌ها را نشانمان می‌دهد. و بقیه داستان را این‌طور تعریف می‌کند:

«یک هفته بعد از ثبت‌نام تو باسلام، باهام تماس گرفتن و مجابم کردن تو جشنواره شرکت کنم. با ارسال و بسته‌بندی برای خودم تقریباً کیلویی 15 تومان آب می‌خورد. اما کیلویی 11 می‌فروختم. 250 میلیون از جیب گذاشتم. اما ارزش داشت. به هرکسی می‌گفتم می‌گفت دیوانه شدی. تو همین جشنواره‌ها سه تا مشتری عمده پیدا کردم که سالی 300 تن از من برنج می‌خرند. سه تا جشنواره شرکت کردم بیش از 1000 تا مشتری پیدا کردم. جشنواره چهارم فقط برای عنبربو تخفیف گذاشته بودم؛ ولی برنج‌های دیگه هم باهاش فروش رفت.»

جوان‌مرد و دریا

آقا محمدرضا دارد بسته‌های کاپوچینو را بادقت در لیوان‌های کاغذی خالی می‌کند. حرف‌هایمان درباره برنج ته ‌کشیده. خانم نظری با سر به انتهای خیابان اشاره می‌کند بحث را به دریا می‌کشاند: «دریا هم می‌رید؟»

چشم‌های عسلی آقای احسانی برق می‌افتد. فکر کنم تنها شمالی‌ که تابه‌حال به این سؤال پاسخ مثبت داده آقا محمدرضاست.

«هر هفته باید برم دریا. عاشق دریام.» چشم می‌بندد و سر تکان می‌دهد انگار غرق می‌شود در تصویر دریای خیالش.

 « از بهمن تا اردیبهشت از پنج صبح تا ده، و از شش غروب تا ده شب میرم ماهیگیری. خانمم با علم به این موضوع بهم بله گفته. تابستان هم قایق تفریحی دارم میرم قایق‌سواری»

فیلم‌های ماهی‌گیری‌اش را نشانمان می‌دهد. حالا علاوه بر پلو، دلمان ماهی کبابی هم می‌خواهد. البته خدا رو شکر فیلم‌ها بو ندارند. وگرنه بوی زهم ماهی، عطر برنج توی سرم را خدشه‌دار می‌کرد.

فیلم قایق‌سواری با دخترش را هم نشانمان می‌دهد. همگی ماشاالله گویان قربان صدقه نیلا می‌رویم. می‌گوید نیلا 11 ماه و سه روز دارد. از اینکه آن‌قدر دقیق تاریخ تولد دخترش را می‌داند می‌شود فهمید، چقدر نیلا را دوست دارد. می‌گوید نیلاکوچولو مثل خودش عاشق دریاست و اصلاً ترسی از آب ندارد. موقع نوشیدن کاپوچینو به این فکر می‌کنم احتمالا در آینده‌ روزی آقای احسانی و نیلا لب اسکله ماهی می‌گیرند. نیلا از نقشه‌هایی که برای زندگی کشیده می‌گوید و پدرش از او حمایت می‌کند. همان‌طور که قاسم آقا به محمدرضا قوت قلب داد و پشتیبانش بود. یا اینکه چقدر قشنگ می‌شود روزی نیلا کلید مغازه را از  دست آقای احسانی بگیرد و باعث سربلندی پدرش شود. هرچند عشق پدر و مادر به اولاد بی چشم داشت است.

دم رفتن یادمان می‌آید عکس دست نماد باسلام را نگرفته‌ایم. از داخل ماشین صدا بلند می‌کنیم. می‌خواهیم از همان جا برایمان دست تکان دهد. چلیک عکس باسلامی با چاشنی خنده، می‌شود آخرین صحنه بازدیدمان از غرفه برنج احسانی کناری.

برنج احسانی کناری فریدونکنار
محمدرضا احسانی کناری
41 محصول
16,589 فروش
استان مازندران

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

7 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
محبوبه
1 سال قبل

چه روایت جذاب و به اندازه‌ای. دقیقا مثل برنج ایرانی که آداب و زمان خاص خیس کردن و دم کردن خودش رو داره؛ همه چیز در متنشون به قاعده بود. تونستن عطر خوش برنج ایرانی رو از توی روایت هم به ما منتقل کنند. خدا به قلم نویسنده و کسب و کار فروشنده برکت بده.

آسیه
1 سال قبل

متن بسیار زیبا و دلنشینی بود،
موقع خوندن متن انگاری فضا پر عطر برنج دم کرده ایرانی و دلی که ضعف میره و مشتاق اینه سری غذا رو بیارن و خواندن در انتهای متن آدم و سیر میکنه آنقدر لذت بخشه .
بسیار قلم زیبا و دلنشینی دارن خانم نویسنده دقیقا مثل عطر برنج ایرانی

آشنا
1 سال قبل

عالی بود

Motiii
1 سال قبل

چقدر خوبه آدم پدرش پشتش باشه 😭واقعا احساساتی شدم

Zahra8
1 سال قبل

چقدر زیبا بود این روایت.بوی زندگی میداد…دست مریزاد واقعا👏🏻

بهاره
1 سال قبل

روایت انقدر دلنشین بود انگار خودم اون لحظه ها رو زندگی کردم خودم تک به تکشون رو دیدم زنده باد بازم بنویسید

فاطمه سادات موسوی
مدیر
1 سال قبل

خداقوت بهشون.
روایت زیبایی بود. ممنونم ازتون.

پرش به بالا
7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x