انگار نیروی من چند برابر شد


|

|

167

زمان مطالعه: 1 دقیقه

آسیه باقرنژاد از غرفه بوته

امروز 29 ام مهر ماه است. موبالیم زنگ می‌زنه؛ شماره پشتیبان باسلامه. گوشی رو جواب می‌دم، گفتند اول آبان با گروه باسلام به رشت میان. از شرایط کاری پرسیدند و منم توضیح دادم. قرارمون ساعت 16:30 شد. قرار شد کارگاه‌های کوچک ما هم جزو بازدیدهاشون باشه. گوشی رو قطع می‌کنم. یك‌هو به شش سال پیش پرت می‌شم. روزی که همسرم نامه تعدیل نیروی خودش رو دید و من همون شب اينترنت رو بالا و پایین کردم و به چند نفر پیام دادم و فرداش رفتم برای مصاحبه و از شانس خوبم تایید شدم و شدم پشتیبان سایت یه موسسه تبلیغاتي.

من کارشناسی ارشد مدیریت اجرایی داشتم و خیلی به رشته تحصیلیم مربوط نمی‌شد ولی تو یه ماه خیلی از کارهای طراحی و سئو رو یاد گرفتم. داشتم مادر می‌شدم؛ دکتر تجویز به استراحت مطلق کرد و من دیگه نتونستم به سر کار برم و حالا همسرم هم بیکار بود. یه روز که دنبال تخت برای دخترم می‌گشتم یه تخت دیدم که نمونه‌ش رو قبلا تو بازار دیده بودم و به همسرم گفتم می‌تونی بسازی؟ همون لحظه یه شلف دیواری دیدم که به نظر ساده می‌اومد به همسرم گفتم این رو که دیگه حتما می‌تونی بسازی! و شروع شد! هنوز باورم نمی‌شه بعد دو روز یه تعداد زیادی برای یه مغازه سفارش گرفتم. سود سفارش اولمون صفر بود ولی به ما خیلی انرژی داد و بعد از داییم که طراح و مجری ساخت لوازم چوبی بود کمک گرفتم.

اوایل تمامی کارها با خودمون بود حتی با اینکه تازه زایمان کرده بودم تمام رنگ‌ها رو خودم می‌زدم ولی حالا خیلی از کارها رو مدیریت می‌کنم. من تو سایت باسلام عضو شدم و خیلی از سفارش‌ها رو از سایت باسلام می‌گرفتم. حالا نه تنها شلف بلکه تمام سفارش‌های چوبی که مشتری می‌خوان رو طراحی و اجرا داریم. حالا برای اتاق کودک، اول طراحی سه بعدی می‌زنیم، مشتری که تایید کرد صفر تا صدش و اجرا می‌کنیم. نه تنها کارهای چوبی بلکه تمام روتختی، پرده و چادر سرخپوستی و… اجراش با ماست. حالا دیگه عین عکس‌های مشتری سفارش‌ها رو می‌سازیم.

دخترم صدام می‌زنه و به خودم میام… برکت زندگیم فاطمه حلما… دو روز بعد من درحالی که تخت سرخپوستی رو آوردم که تو محل عکس‌برداری بچینم که بعد تماس وقت نشد و گوشیم زنگ می‌زنه. از گروه باسلام هستن و آقای محترم که گفتن 20نفر هستن و گفتن تمام مدیران باسلام همراهشون هستند و من به خودم میام که چرا هیچ‌کاری برای مهمون‌های عزیز نکردم. این دو روز درگیر مرتب کردن کارگاه بودم و پشت تلفن به اون آقا گفتم فضای کارگاه مناسب تعداد افراد نیست و می‌تونن به منزل تشریف بیارن. گوشی رو قطع می‌کنم و فکر می‌کنم من برای پذیرایی 20نفر آمادگی ندارم حتی تعداد مبل و صندلی‌ها هم نمی‌رسه.

ساعت 17:15، اولین نفر وارد می‌شه. جناب مدیرعامل محترم باسلام هستن و یه کیف پارچه‌ای با برند باسلام همراه با هدیه‌های ارزشمند دیگه‌ای به همسرم می‌دن. هیچ کس روی مبل و صندلی نمی‌شینه، همه روی زمین می‌شینن. می‌رم به آشپزخونه که چای بریزم حتی اجازه نمی‌دن چایی هم من بریزم و خانم دکتر کریمی و دوتا از همکارانشون زحمت می‌کشن و می‌ریزن و همکار دیگه که اسمشون رو خاطرم نیست به همه تعارف می‌کنن. به من و همسرم هم اصرار می‌کنن که روی صندلی بشینیم و من با شرمندگی می‌شینم.

من نمی‌تونم از میزان صمیمیت و افتادگی این جمع بگم. فقط می‌تونم بگم اینقدر این یک ساعت حال خوبی داشتم احساس می‌کردم این عزیزان جزوی از خانواده من هستن. من و همسرم از تمام شرایط کاری گفتیم، درد و دل کردیم. الان که فکر می‌کنم اصلا قسمتی از حرف‌هامون به گروه باسلام مربوط نمی‌شد ولی با جان و دل گوش دادن و حتی راهنمایی‌مون کردن با اینکه هم سن و سال بودیم احساس کردم با پدری مهربان حرف می‌زنم. خیلی زود این یک ساعت تموم شد چقدر دوست داشتم بیشتر پیش ما باشن ولی متاسفانه کارشون زیاد بود و باید می‌رفتن. موقع رفتن یکی از مدیران باسلام به همسرم گفتن خیلی جوون هستی با آدم‌های بیشتری همکاری کن تو حتی می‌تونی یه کارخونه بزنی. با یه دلگرمی منزل ما رو ترک کردن. انگار نیروی من چند برابر شد شاید بعد از شش سال به این انرژی نیاز داشتم.

308 محصول
258 فروش
استان گیلان

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

0 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
پرش به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x