سازنده کمان دامول


|

|

22,973

سازنده کمان دامول

زمان مطالعه: 1 دقیقه

لقمه غذا دهانم را پر می‌کند. دو پسربچه در قاب تلویزیون به جان هم افتاده‌اند. پسرک دیگری پشت درخت تیروکمان دستش را سمت پسرها نشانه می‌گیرد. کش پشت کمان را عقب می‌کشد. لقمه غذا در دهانم مانده. چشم از تلویزیون می‌گیرم و با قاشق خورشت را زیرورو می‌کنم. دلم با صدای ناله یکی از پسرهای فیلم زیرورو می‌شود. با دست به دهانم اشاره می‌کنم. با دهان پر غر می‌زنم به جان همسرم. منظورم این است که: »داریم غذا می‌خوریم‌ها!» حرفم را می‌خواند. کنترل را سمت تلویزیون نشانه می‌رود و خلاصش می‌کند. برای این‌که جو را عوض کند از شیطنت‌های کودکی‌اش می‌گوید. از تیرکمان‌هایی که می‌ساخته و آتش‌هایی که می‌سوزانده. می‌خندم؛ اما هنوز فکرم با عاقبت پسربچه توی فیلم کلنجار می‌رود.

قانون جاذبه

چند ساعت بعد مشخص می‌شود قرار است همراه باسلامی‌ها راهی گلستان و گنبدکاووس شویم. چند روز بعد هم معلوم می‌شود قرار است از کمپ تیرکمان در محله آق آباد بازدید کنیم. 

غرفه که معرفی می‌شود سریع صفحه  باسلام را باز می‌کنم. با دیدن تیرکمان‌ها خاطرات چند روز قبل در ذهنم مرور می‌شود. انگار آهن‌ربای ذهنم گیرداده به صحنه‌های دلخراش. سعی می‌کنم آن فیلم ‌را از ذهنم کنار بزنم. اما مغزم برای یافتن صحنه‌های مشابه دست‌وپا می‌زند. یاد جوانان فلسطینی با چفیه‌های چهارخانه می‌افتم. تلویزیون همیشه آن‌ها را با تیرکمان و سنگ نشانم داده. پلک‌هایم را محکم روی هم فشار می‌دهم. تصاویر پشت چشم‌هایم گم می‌شوند. سرم را گرم توضیحات نوشته شده در بالای صفحه می‌کنم. غرفه را اسکرول می‌کنم. تیرکمان‌هایی از جنس چوب در شکل‌های متفاوت مرا به سمت خود می‌کشد و از دیدن آن همه طرح‌ مبتکرانه کیفور می‌شوم. کمپ تیرکمان می‌شود غرفه انتخابی‌ام برای نوشتن.

برادرزاده جومونگ

از پشت پنجره ماشین برایمان سر تکان می‌دهد. با زهرا به هم نگاه ‌می‌کنیم. با لبخند کش ‌آمده و تأیید سر به حس ششمان احسنت می‌گوییم. عرفان دهه هشتادی است. البته از تصوراتمان آرام‌تر و آقاتر. برخلاف سایر دهه هشتادی‌ها کم‌تر از سنش نشان می‌دهد. دم در به استقبالمان آمده. از دیدن چهارتا خانم و یک دختر بچه متعجب می‌شود. با چشم‌های گشاد شده می‌پرسد: «همتون خانومید؟ مرد همراتون نیست؟»

می‌خندیم و از آقای کوچک‌زاده رونمایی می‌کنیم. دست آخر می‌فهمیم چون فکر می‌کرده مصاحبه مردانه است، مادرش را که آمده بوده غرفه را آماده پذیرایی کند، فرستاده خانه. همه با هم برای فقدان یک مادر ترکمن با لباس اصیل و محلی در قاب تصاویر غصه می‌خوریم.

مغازه عرفان آقچه‌لی کوچک و باصفاست. به‌خاطر ما ابزار و وسایل را برده خانه و میز کار را تبدیل کرده به میز پذیرایی. رومیزی گل‌دار آبی متناسب با آبی دیوار مغازه سلیقه یک مادر ایرانی را به رخ می‌کشد.

خانم نظری همان اول کار سر شوخی را باز می‌کند و می‌خواهد نسبت عرفان با جومونگ را بداند؟ اصلاً گفت‌وگو با یک دهه هشتادی باید با همین شیطنت‌ها پیش برود.

عرفان می‌خندد. چشمان بادامی‌‌اش تنگ‌تر می‎شود، انگار راست می‌گوید که: «برادرزاد‌ه‌شم»

عرفان آقچه‌لی متولد 81 است. از بچگی با تیروکمان بزرگ شده. دست‌کش‌های آشپزخانه مادرش را برمی‌داشته و تبدیلشان می‎‌کرده به تیرکمان. مثل اکثر پسرها اوقات فراغتش با شیطنت و بازی توی کوچه سر می‌شده. عرفان از آن پسرجنگی‌ها بوده. عشق اولش بوکس بوده اما به‌خاطر سابقه درخشانش در دعوا، خانواده اجازه نمی‌دهند پا در رینگ بوکس بگذارد.

در 15 سالگی تصمیم می‌گیرد وکیل شود. برای بچه‌ها سوال می‌شود چرا وکالت؟ خانم نظری سلاح شوخی را سمت عرفان نشانه می‌رود و می‌گوید: «هم دعوا داشته هم…» عرفان می‌خندد. رد شیطنت توی مردمک‌هایش پیدا می‌شود. حرف خانم نظری را تکمیل می‌کند: «پول»

 آن سال عرفان تیروکمان و بازیگوشی را چال می‌کند و می‌چسبد به درس‌خواندن. کلاس نهم بوده. معلم‌ها از پیشرفت و همتش جاخورده بودند. می‌گوید: «می‌دونی انگیزه که باشه چیزی وجود نداره که آدم نتونه انجام بده.»

 تا اینکه یکی از اقوام، رایش را می‌زند. داستان یکی از هم‌شهری‌ها را تعریف می‌کند. طرف وکیل بوده می‌خواستند با پول تطمیعش کنند قبول نکرده و کشته شده. به عرفان می‌گوید حقوق خواندن خطرناک است و بدین شکل بت رشته موردعلاقه‌اش با خاک یکسان می‌شود. عرفان که دیگر حال ادامه‌دادن نداشته، قید مدرسه را می‌زند. به خانواده می‌گوید دیگر مدرسه نمی‎‌روم و می‌خواهم کار کنم. راضی از نتیجه، اعتراف می‌کند برای اینکه خانواده راضی شوند هرکاری از دستش برمی‌آمده انجام داده. مخصوصاً کتک‌کاری در مدرسه.

چوب بهتر است یا لواشک؟

چند وقت بعد عرفان همراه پدرش راهی تهران می‌شود. قرار است در یک تولیدی، نجاری کنند. میز، کمد و سرویس چوب بسازند. پسرعموی عرفان 25 سال در آن تولیدی کار می‌کرده. حالا سرپرست کارگاه و مثل برادر صاحب‌کارش بوده. پدر عرفان کنار پسرعمو کار را شروع می‌کند اما به‌خاطر سن کم، عرفان را قبول نمی‌کنند. پسرعمو یک کارخانه لواشک آن اطراف می‌شناخته. عرفان را می‌فرستند آنجا. عرفان چند روزی بیشتر آنجا دوام نمی‌آورد و بر‌می‌گردد.

 دارم به مزایای کار در کارخانه لواشک فکر می‌کنم که می‌گوید: «من نجاری رو دوست داشتم. می‌خواستم تو همون تولیدی کار کنم.»

بزاقم را قورت می‌دهم. ور شکمو ذهنم را از لواشک جدا می‌کنم و از خودم می‌پرسم «آخر چطور می‌شود چوب را به لواشک ترجیح داد؟»

در ستایش دهه هشتادی‌ها

تعریف می‌کند چند روز بعد در ترافیک سفارش‌ها، یکی از کارگران مرخصی می‌گیرد. می‌رود ترکیه و دیگر برنمی‌گردد. کمبود نیرو بانی خیر می‌شود و عرفان را به کار موردعلاقه‌اش می‌رساند. خانم نظری از درآمد اولیه عرفان می‌پرسد.

یک‌جور چشمانش را باز و بسته می‌کند و دستش را روی هوا تکان می‌دهد، که جواب نداده حرفش را می‌خوانم.

_ اصلاً پول برام مهم نبود. به‌خاطر علاقه‌ام کار می‌کردم. اون اول حقوقم ماهی 700 بود.

می‌دانستم دارد از چه چیزی حرف می‌زند و حدس می‌زدم خیلی‌ها درکش نکرده باشند. خودم چشیده بودم. چندین سال خاک رشته‌ای را خوردم که دوستش نداشتم. به هدف که رسیدم کم آوردم و کمانه کردم. دیگر می‌خواستم فقط بدوم دنبال علایقم و برایم مهم نبود چقدر پول بماند ته حسابم. به‌عنوان یک نسل زدی _البته با ارفاق_ این رک‌بودن و جسارت‌های متولدین دهه 80 را ستایش می‌کنم.

علاقه به کار باعث می‌شود عرفان آقچه‌لی حسابی بدرخشد و دیده شود. بعد از دو سال به مقام استاد کاری می‌رسد. استاد قبلی با پدر عرفان می‌روند گنبد تا کاسبی خودشان را راه بیاندازند. عرفان پله‌های ترقی را در کار مورد علاقه‌اش دوتایکی بالا می‌رود. از یک جایی به بعد رقیب عرفان، فقط خودش بوده و رکورد خودش را در کار می‌زده. یک میز را در کارگاه فقط به عرفان می‌سپردند. میزی که بقیه یک‌روزه می‌ساختند، عرفان چهارساعته تحویل می‌داده.

_ پسرعموم می‌گفت این میز رو بساز بعد تعطیل کن.

عرفان مثل هم سن و سالانش وقت آزادش را با گیم سر می‌کرده. حتی گاهی برای بازی مرخصی می‌گرفته. بعد از مدتی به سرش می‌زند از گیم هم پول در بیاورد. خیلی موفق نمی‌شود و روی می‌آورد به درآمدزایی از یوتیوب. برایم سؤال می‌شود کسی مشوقش بوده؟ می‌گوید:

_ اصلاً مشوق نداشتم. خانواده‌ام که یوتیوب رو جدی نمی‌گرفتن. پسرعموم هم مسخرم می‌کرد و می‌گفت آره بشین تا به درآمد برسی. منم گفتم نشونت می‌دم.

عرفان مهارت و علاقه‌اش را ترکیب می‌کند و معجزه رخ می‌دهد. طی یک سال حدود 300 تیر و کمان می‌سازد و با اشتراک گذاری 200 ویدیو در کانال یوتیوبش (miracle) یک میلیون تومان عایدش می‌شود.

از عرفان می‌پرسیم ایده ساخت تیرکمان را از کجا آورده بوده؟

_ یه مرده بود ژاپنی بود فکر کنم. از کانال اون ایده گرفتم. می‌خواستم مثل اون باشم.

بعد از مدتی، سر اشتباه یک نفر دیگر و قوانین سفت‌وسخت کپی‌رایت یوتیوب، کانال معجزه و چند کانال دیگر برای مدتی از دسترس خارج می‌شوند. آقچه‌لی هم قید یوتیوب را می‌زند.

_ می‌دونین یوتیوب جای محتوای باارزشه. من خیلی تجربه نداشتم. مثلاً ممکن بود یه تیر و کمون موقع تست توی ویدیو بشکنه و وقت نداشتم دوباره بسازمش. برای همین فعلاً قیدشو زدم شاید در آینده دوباره محتوا تولید کنم.

ریحانه چند سؤال گیمرپسند می‌پرسد و چند تا اصطلاح یوتیوبی می‌‌گوید که فقط عرفان متوجه‌اش می‌شود و جوابش را می‌دهد و من برای بار نمی‌دانم چندم فکر می‌کنم بین ما و نسل بعدمان یک گسل فاصله افتاده. دوست دارم بیشتر با دهه هشتادی‌ها تعامل کنم. دلم می‌خواهد از کیدراما و گیم سردربیاورم. من این فاصله را دوست ندارم.

نگو آتش‌زدن، بگو آتش سوزاندن

خانم نظری از سرنوشت تیرکمان‌ها می‌پرسد.

_ با اونا آتیش درست کردم برای کباب.

به هم دیگر نگاه می‌کنیم و ابرو بالا می‌دهیم. ریحانه از سر بهت می‌پرسد:«همه رو سوزوندی؟ چه حسی داشتی؟»

_ ما قبل عید هرچی خرده چوب می‌موند آتیش می‌زدیم. کارگاه رو خلوت می‌کردیم. عید اکثرا رفته بودن تعطیلات. دلم کباب می‌خواست. چوب نبود آتیش بزنم. اونا رو سوزوندم و کباب درست کردم. هم خوشحال بودم چون اونقدر خوب نبودن، هم ناراحت بودم انگار داشتم بچه‌هام رو آتیش می‌زنم. ولی خب اونا به درد بخور نبودن. همکارا می‌گفتن نکن بدشون به ما. ولی ندادم. می‌خواستن بدن دست بچه‌هاشون. چون می‌دونم بچه‌ها با تیرکمون چیکار می‌کنن ندادم.»

دستش برایمان رو می‌‍‌شود می‌خندیم و مجبورش می‌کنیم به آتش سوزاندن‌های کودکی‌اش اعتراف کند. اولش طفره می‌رود، بعد می‌گوید یکبار خواهر دوست برادرش را با تیرکمان نشانه گرفته.

_ تازه تو روستامون بستنی اومده بود، اون دختره رفته بود خریده بود. ازش پرسیدم بستنی رو چند خریده؟ یه عشوه اومد و روش رو کرد اون‌ور جوابم رو نداد. خیلی اعصابم خرد شد با تیرکمون زدمش. هم کلاسی بودیم. فرداش اومد سر کلاس دیدم پیشونیش باد کرده. شب هم پدر و مادرش اومدن گفتن به خاطر داداشم کاریم ندارن ولی دیگه تکرار نشه. می دونی من مثلا تو ظاهر پشیمون بودم ولی دلم خنک شده بود.»

خنده‌مان را به‌زور قورت می‌دهیم. نمی‌دانم چرا دلمان می‌خواهد حق را به عرفان بدهیم. چند مورد دیگر از رزومه درخشان و نشانه‌گیری‌های دقیقش برایمان تعریف می‌کند. نمی‌دانیم بخندیم یا دلمان برای زخم‌خورده‌ها بسوزد.

نقض قانون اول نیوتن

عرفان تعریف می‌کند که این اواخر سرپرست کارگاه بوده و حقوقش به ماهی ده تومان رسیده بوده. می‌گوید:«اونجا دیگه چیز جدیدی نداشت برام. چیزی یاد نمی‌گرفتم. برای همین برگشتم.»

طبق قانون اول نیوتن این تغییر بزرگ و کنده‌شدن از جایگاه خوب برای رسیدن به یک هدف نامعلوم سخت به نظر می‌رسد، اما انگار عرفان ازاین‌قبیل تعلقات خیلی جدا بوده و جاذبه روی انسان‌های آزاد اثر ندارد.  فکر می‌کنم من هیچ‌وقت آن‌قدر شجاع نبودم که معادلات فیزیکی را به هم بزنم. شاید هم قوانین سفت‌ و سخت وزارت بهداشت بال و پرم را بسته بود.

 نمی‌دانم دخترها چه می‌پرسند اما با جواب آقچه‌لی جوان از بند کشمکش‌های ذهنم در می‌روم.

 _ اولش خیلی استرس داشتم. یک‌سالی بهش فکر کردم. می‌دونی سخت بود. صفر رفته بودم، باید صفر برمی‌گشتم. همه حقوقم رو یا خودم خرج کرده بودم یا داده بودم به خانواده. خیلی استرس داشتم.»

کمان دامول رو کی می‌سازی؟

 تعریف می‌کند بعد از برگشتن، سه چهار ماه در خانه بوده. توقع داشتم عرفان هم مثل من یک دوره افسردگی کشیده باشد و یک جرقه‌ای، شخصی، چیزی نجاتش داده باشد اما تیرم به سنگ می‌خورد. نمی‌دانم چرا در گفت‌وگوها این‌قدر دنبال تشابه می‌گردم؟ شاید بیشتر دنبال این هستم که به خودم ثابت کنم تنها نیستم. حواسم را از این فکرها پرت می‌کنم میان صحبت‌های عرفان آقچه‌لی.

_ سه چهار ماه فکر کردم و تصمیم گرفتم تیر و کمون بسازم و بفروشم. پنج شش میلیون داشتم، مغازه اجاره کردم و ابزار خریدم. یک کم چوب و آهن هم گرفتم و شروع کردم. با باسلام شروع کردم. تو ماه اول دوتا تیر و کمون فروختم. انرژی گرفتم و مدل‌های مختلف ساختم. ماه بعدش هشت تا اینطورا فروختم.

می‌خواهیم عرفان از اهدافش بگوید.

_ مثلاً قبلاً هدفم آزادی مالی بود که پوچ بود. میدونی هرکاری کنی بهش می‌رسی اما الان هدفم اینه که لذت ببرم. وقتی پیر شدم بگم کاری که دوست داشتم رو انجام دادم و ادامه‌اش دادم.

 مدل جهان‌بینی‌اش را در دل تحسین می‌کنم. انگار این دهه هشتادی‌ها زندگی را بیش‌تر و بهتر از ما بلدند.

خانم نظری می‌پرسد: «کمان دامول رو کی می‌سازین؟» باز چشمان عرفان بادامی‌تر می‌شود و توضیح می‌دهد به تجربه بیشتری برای ساخت آن مدل کمان‌ها نیاز دارد.

سوال به ذهنم می‌رسد و از عرفان می‌پرسم هیچ‌وقت نخواسته حرفه‌ای تیر و کمان دست بگیرد؟ نمی‌خواهد این رشته ورزشی را دنبال کند؟ می‌گوید دوست داشته اما خانواده راضی نبودند الان هم اگر بخواهد ورزشی را حرفه‌ای دنبال کند آن ورزش بوکس است نه تیرکمان.

 سوال‌هایمان که تمام می‌شود عرفان تیروکمان‌ها و نحوه کارکردنشان را نشانمان می‌دهد. تیر و کمان را بدون ساچمه سمت ماشین آقای کوچک‌زاده نشانه می‌گیرد که عکس بگیریم. آقای کوچک‌زاده از داخل ماشین با ایما و اشاره و بوق می‌گوید نکند. بچه‌ها هم با همان شیوه توضیح می‌دهند کمان خالی است. ذهنم باز سمت آن فیلم کشیده می‌شود. بعد هم سمت جوانان فلسطینی. سوال‌ها توی ذهنم سروصدا راه انداخته‌اند. دوست دارم بدانم تیرکمان‌های آن‌ها چطور ساخته می‌شود؟ آن‌قدر عمر می‌کنند که تیرکمان‌های پیشرفته بسازند؟

کمپ تیرکمان
عرفان آقچه لی
4 محصول
409 فروش
استان گلستان

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

7 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Thefind
1 سال قبل

سلام. میشه بگین تیرکمان سنگی هاتون از چه جنسی هستش؟تا تقریبا بفهمم چقدر مقاومت و کیفیت داره و بنا به کیفیتش چند می فروشین؟ ممنون میشم سوالم رو کامل جواب بدین.تشکر

محمد
1 سال قبل

قیمت هاتون به شدت بالا هست
به عنوان غرفه دار پیشنهاد میکنم اصلاح بشه

محمد ایمانی
1 سال قبل

همیشه خوش بدرخشی هنرمند ارزنده🌹

حمیدرضا شاهح
1 سال قبل

عالی بودخلاقیت جالبی بود

محمدد
1 سال قبل

داداش بااین قیمت آدم خوده اسلحه رو بره بخره بصرفه تره عزیز. چخبره مگه.. قیمت ات فضاییه

سارا
1 سال قبل

نوشته ی زیبایی بود
ان شاالله کسب و کارشون پر رونق باشه

خلیل غلامی
1 سال قبل

درودبر کاربران باسلام، هرکی مثل من وهمسالانم بيننده باشه ناخداگاه یاددوران نوجوانیش میوفته چه تیرکمان های درست میکردیم وچه شیشه های روشکوندیم، ،خلاقیت اقاعرفان درتنوع تیرکمانها که درست می‌کنه یک نوع خلاقیته، وتمام عزیزانی که دنبال تهیه تیرکمان هستند بدونند که برای تفریح وورزش سالم درمحیط باز بسیار عالی وبانشاط هستش ونبایدبه واسطه تفریح خسارت به طبیعت و جانوران ومردم بزنیم مثل ماکه درمحل سکونت استفاده می‌کردیم نباشه، ،، که میتونه وسیله بسیار خطرساز باشه امیدوارم بارعایت ایمنی استفاده کنیدولذت ببرید، وبرای تمام‌ جوانان وافاعرفان آرزوی موفقیت دارم،روزگار به‌ کامتان باد

پرش به بالا
7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x