زندگی که خرخرهیمان را میجَوید، مامان سر از بازار در میآورد. بچهسن که بودم حالیام نمیشد. هاج و واج به بلوز آبی و کشبافتی که از حراجی خریده بود زل میزدم. توی دست بازش میکرد و با لبخند وراندازش. حسی دوگانه توی مغزِ نپختهام بخار میشد و علامت سوال درست میکرد. بزرگ که شدم و زندگی نشان داد با هیچکس تعارف ندارد و گاهی چکمه سیاهش را روی خرخره من هم گذاشت، آن حال مامان را فهمیدم. زیر بار فشار روانی، یکهو مغزم فرمان میدهد «برو بازار»
ته جیبم شپش چارقاب بزند یا نه فرقی ندارد. شده بروم قفسههای فروشگاه سر خیابان را بجورم و یک ظرف نگهدارنده غذای سایز یک بخرم یا دودل شوم و بگذارم سرجایش، شده توی راهروهای تنگ ترهبار بازار رجایی ساری قدم بزنم و تنه بخورم و رنگ و لعاب انار و نارنگی و سیب را تماشا کنم و گوشم پر شود از «بدو بیا این ور بازار» شده بروم چنبره بزنم روی سرامیکهای سرد هشت شهید و چشم خیس کنم و برگشتنی یک ساندویچ فلافل کثیف از مرد دکهای خیابان معلم بخرم، باید بروم.
روانشناسی نخواندهام و بلدش نیستم؛ اما شاید «خودتحویلی» یا هرچی که بشود اسمش را گذاشت، برای لحظهای من را رها میکند. برای چند دقیقه ذهنم از مشکل اصلی پرت میشود و وقت میخرم. نه مشکل حل شده و نه ذرهای تحلیل رفته، همه چیز سر جایش است؛ اما من در این فرصت، کمی تسکین پیدا میکنم و دوباره برمیگردم. شاید این روش، مبارزه زنانهایست که از مادرم ارث بردم؛ اما مطمئنم بیشتر مردها هم روشی برای تسکین و رهایی آنی خود دارند و شاید سرش به بازار نرسد اما جنسی از خودتحویلی را داراست.
عرفان آقچهلی سنش به هفده نرسیده بود که پایش از روستای آق آباد گنبدکاوس، به پانصد کیلومتر آنطرفتر و کارگاه مبلسازیی توی تهران باز شد و سفر قهرمانش از اولین آستانه گذر کرد. در هیاهوی نه شنیدنها و «تو نمیتونیها» ابزار مبارزهاش را به دست گرفت و ساعتهای استراحت هم سیبل نشانهگیریاش شدند.
توی یوتیوب صفحهای به نام معجزه ایجاد کرد و با حوصله فیلمهای آموزشی ساخت تیر و کمان را تولید و بارگزاری میکرد. معجزه بود «میدونی چون کانال یوتیوب زدن و موفق شدن توش واسه من خیلی کار گندهای بود و کسی هم مثلا تو دور و برم ندیده بودم که مثلا یوتیوب بزنه و توش موفق بشه. بعد مثلا انگار این یه معجزه بود که مثلا برم توش و موفق بشم.»

روز تولدش بود که به ذهنش آمد این همه کار تولید کرده و حالا یکی هم برای خودش بسازد دنیا قهرش میآید؟ چهار پنج روزی، وسط کارها و با دستهای لاش خورده میآمد سراغش و یک تیرکمان «خوش دست و قشنگ» مدل کراسبو ساخت و شد کادوی تولدش.

نوروز که از راه رسید، کارگاه را از ضایعات اضافه چوب پاک کرده بودند و بقیه یکی یکی خودشان را به جمع خانواده میرساندند. عرفان آقچهلی مانده بود و کبابی که میخواست برای خودش بزند. تمام تیرکمانهایی که برای یوتیوب ساخته بود و آزمون خطا نشده بودند، یکجا تپه کرد و کبریت کشید رویشان «انگار که بچههام رو آتیش میزدم.» یکی اما عزیز دردانه بود و سوا شده از بقیه: تیرکمان تولدش.

ابزارهای کارش را مرتب و در یک خط، میخ کرده بود به دیوار کارگاهاش. در جواب سوال “کدوم رو بیشتر استفاده میکنید؟” انگشت گرفت طرف یکی و معرفی کرد. تعجب ما را که دید با خنده خاطرهای یادش آمد:
-اینو بهش گیره میگن یا پیشدستی و خیلی نیازم میشه. واسه نگهداری چوب. تهران که بودم اونجا هم خیلی نیاز میشد. ی بار وسط کار اُستاکارمون گفت فلانی برو پیشدستی رو سریع بیار. اونم تازه کار بود، بدو بدو رفت از تو آشپزخونه دو سه تا پیشدستی برداش آورد. اُستا هم کلی داد و بیداد که بابا من اینو نگفتم که اونو گفتم. ما هم کلا پاشیده بودیم.

زنی در کارگاه نبود اما من همان اول عطری مادرانه را در آن اتاق کوچک استشمام کردم. سر که چرخاندم سبد پیکنیک و فلاکسی گوشه کارگاه چشمک زدند. رومیزی ترمه و آبی رنگ پهن شده و بشقابهای شیشهای با دستمال کاغذی بینشان، روی هم سوار شده بودند. بساط چای و شیرینی و میوه با حوصله آماده شده بود. این یعنی مادری جوان در خانه، آرزوی موفقیت پسرش را ذوق و سلیقه کرده و ریخته توی سبد پیک نیک. سعی کردم چهرهاش را در ذهنم با چارقد ریشهدار گلگلی و حلقهی ورآمده از زیر روسری ترکمنیاش تصور کنم. در جواب «دوست داشتیم مادر هم بود و میدیدیمش» پاسخ داد «فکر نمی کردم شما همه خانم باشید وگرنه مامان و خالم خیلی دوست داشتن بیان». با خودم فکر کردم قیافه و تیپ مامانها باهم فرق دارد اما روحشان که نه. مادر خودم را بخاطر آوردم وقتی برای روز کنکورم، صبح زود چای خشک را با گل محمدی توی قوری میریخته و زیر لب آیه الکرسی میخوانده. اینجا بود که جورچین مادر عرفان آقچهلی با پیراهن بلند ترکمنی و لبخند ملایمی که چین گوشه چشمانش انداخته و چای توی فلاکس میریزد کامل شد.


استان گلستان
نوشته ی قشنگی بود
امیدوارم کسب و کارشون پر رونق باشه
چقدر دلی بود
عالی