مرد در خیابانهای کویت راه میرفت. از شلمزار آمده بود این ور آب تا کار کند و یک لقمه نان حلال ببرد برای زن و بچهاش. پس از چند ماه دوری و دلتنگی فردا وقت بازگشت بود. مرد میخواست دست پر برگردد، با سوغاتیهای از آب گذشته. او برای هر کدام از اعضای خانواده برگ سبزی خرید و به نام زهرا که رسید مکث کرد. دخترش دم بخت بود و مرد میدانست به زودی خواستگارها در خانهاش را خواهند کوفت. دختر دم بخت چه نیاز داشت؟ مرد از خودش پرسید و به گشت زدن در خیابانها ادامه داد و بالاخره جلوی مغازهای ایستاد. چشمهایش از پشت ویترین چرخ خیاطی را برانداز کرد. زهرا دیپلم خیاطیاش را گرفته بود اما چرخ نداشت.

چند ماه بعد، مرد میان اشک و لبخند زهرا را راهی خانه بخت کرد. میان جهیزیهی دختر چرخ از آب گذشته هم بود. زهرا خانهی کوچکش را چید و سوغات پدر را کنج خانه گذاشت، رویش یک توری کشید و نوعروس بودن او را از دوختن بازداشت. دست و دلش به دوخت نمیرفت انگار.

بچهها دور زهرا را گرفتند و او فراموش کرد پشت چرخ بنشیند و کار کند. بزرگ کردن بچهها تمام وقت او را میگرفت و زمان و عمر در چشم بر هم زدنی میگذشت. بالاخره دختر بزرگ زهرا هفت ساله شد و رفتن به کلاس اول مانتو و شلوار میخواست. زهرا اول تصمیم گرفت مثل خیلی از مادرهای دیگر برایش مانتو و شلوار آماده بخرد. اما یک نفر در سرش میگفت:«لباس ماماندوز کجا؟ لباس آماده کجا؟» پس چرخ را گذاشت روی میز چوبی، پارچهها را هم پهن کرد. از خیاطی چیز زیادی به یاد نداشت اما ایمان داشت که میتواند. چند باری روی پارچههای کهنه و دورریز الگو کشید و بعد دل قرص پارچهی نو را برید و صدای چرخ کویتی خانه را پر کرد.

از آن روز چرخ خیاطی حضور پررنگی در خانه داشت. دخترها قد میکشیدند و زهرا در کنار لباس مدرسه برایشان پیراهنهای رنگی و دامنهای چین دار میدوخت. چادر سن تکلیف و مقنعه و شلوارهای راحتی. دم عیدها هم برایش خودش و مرد خانه الگو میکشید و مینشست پای چرخ. هم عشق میریخت به جانِ خانواده و هم به اقتصاد خانواده کمک میکرد. زهرا خیاط خانواده بود و چرخ کویتی همکارِ درجهی یکش.

بچهih که رفتند سر خانه و زندگیشان، زهرا ماند و یک دنیا فکر و خیال. دوختن آرامش میکرد پس با ایده دخترش یک تولیدی کوچک چادر راه انداخت. روزی که تصمیم گرفت برای در و همسایه چادر بدوزد دلش به چرخ کویتی قرص بود. حالا میان تولیدی زهرا دو چرخ و سردوز دیگر هم وجود دارد اما وسیلهی اصلی و عصای دست زهرا چرخ کویتی ست. او سرانگشتان هنرمندش را میکشد روی تن فلزی چرخ و با لبخند شیرینی میگوید: «با همین برای دخترا لباس مدرسه دوختم. با همین محلفههای سیسمونی بچه هاشون رو دوختم و الانم چادر میدوزم برای دیگران. آخ نگفته این چرخ.»
چرخ کویتی یک چرخ است شبیه باقی چرخها اما رد پای خاطره روی تن هر چه بنشیند آن را عزیز میکند. عزیز و اهلی!

استان چهارمحال و بختیاری

یاد پدر و مادر بخیر .خدا رحمت کنه دوتاییشون رو .خیلی دلم براشون تنگ شده .پدر و مادر من هر دو خیاط بودند .حتی در یک خیاطی در سالیان سال پیش با هم آشنا میشوند و ازدواج میکنند . روحشون شاد و یادشون گرامی .مادر منم خوراکش چادر بود طفلی دیگه این آخرییها چشمش ضعیف شده بود .من یکی از چرخهای صنعتی بابام رو به یادگار نگه داشتم .البته خودم هم خیاطی بلد هستم .ولی این چرخ برام خیلی عزیزه .دستهای لرزان و پیر پدرم بهش خورده .یادش بخیر .
الهی…نور به زندگی تون بباره
انشاالله که بیشتر بدرخشی😍
عالی بود
عالی یاد مادرم افتادم که گلدورزی میکرد و چه شلوارهای برام میدوخت
خدا قوت کارت پر برکت
عالی
عالی بود.یادخودم وسختیهای دوران نوجوانی وجوانی افتادم….
بسیار عالی ،دستان پر تلاش مادر رو باید بوسید 😍
بسیار عالی بود