ساکم را بستم و نشستم پای نهایی کردن زمان ملاقات با غرفهدارها، قرار بود فردا ظهر راهی شهرکرد شویم. با غرفه دار اول گپ زدم و نوبت غرفه دار دوم که رسید مکالمه کوتاه و تلخی بین ما شکل گرفت:
_سلام دولتی هستم از باسلام، همکارم باهاتون صحبت کرده بود .شنبه چه ساعتی میتونیم مزاحمتون بشیم؟
+سلام مایل به گفتگو نیستم
و تماس قطع شد!
خون دوید به صورتم. برنامههایم که بهم میخورد کلافگی و اضطراب امانم را میبرید، نشستم پای باسلام و غرفههای شهرکرد را برای دهمین بار زیر و رو کردم. چشمم افتاد به غرفه «چادر سرای زینت». ابتکاری بود؟ گمان نمیکردم! تنها نکتهای که توجه مرا جلب کرد نام کارخانه حجاب شهرکرد بود. غرفهدار نوشته بود پارچههای چادرهایمان را از کارخانه حجاب شهر کرد تهیه میکنیم؛ اولین و بزرگترین کارخانه تولید چادر مشکی ایران!
مثل آدمی که از چاله درآمده باشد کیفم کوک شد، اما غرفهدار گفت: «من نیستم، یعنی صبح اول وقت باید راهی مشهد بشیم.» پنچر شدم؛ بی آنکه فکر کنم پرسیدم: «شب چی؟ همین فردا شب! حوالی ساعت هشت و نیم، نه خوبه؟ » و آخیش؛ قرار نهایی شد.
از کاشان تا شهرکرد چیزی حوالی چهار ساعت راه بود، قبل از رفتن آب و هوا را چک کرده بودم و میدانستم باید با یک خروار لباس گرم راهی شوم، از هودی بگیر تا بافت و کاپشن! اصفهان را که پشت سر گذاشتیم کم کم آب و هوای کوهستانی خودش را نشان داد، سوز موذی ریزی دوید زیر مانتوام و فهمیدم شهرکرد؛ بام ایران؛ چند ده درجه از کاشان سردتر است! آفتاب رفته بود و گرد سیاهی پخش شده در آسمان که به مقصد رسیدیم. تند و هل وسایل را پیاده کردیم و شام خورده نخورده راهی محل دیدار با غرفه دار شدیم. سخنگوی مپ میگفت از شهرکرد تا شلمزار، 45 دقیقه راه است!
فهرست:
سرزمین کتیرا
شلمزار در فرهنگ لغت ذهنم جایی نداشت، و یک ورورهجادو در سرم نشسته بود و مدام میپرسید: «اصلا شلمزار یعنی چی؟ » گوگل کردم: «شلمزار» و بلندبلند خواندم: «شلمزار یکی از شهری استان چهارمحال و بختیاری و مرکز شهرستان کیار است. شلم در لغت نامه دهخدا یعنی کتیرا و شلمزار یعنی جایی که کتیرا در آن بسیار رشد میکند. هنوز هم در کوههای اطراف این منطقه گیاه کتیرا به وفور وجود دارد.شلمزار شهری کوچکیست که عمده درآمد مردمش از کشاورزی تامین میشود و دیدنیهای طبیعی مختلفی دارد!»
توی جاده پرپیچ و خم، در سکوت شب فقط ما بودیم و پهنه آسمان و هر از چندگاهی کامیونی بی هیچ عجله از کنارمان رد میشد. از شما چه پنهان خوف برم داشته بود، راستش آدم که با بچه این طرف و آن طرف میرود محتاط میشود و ترسو! ورِ سرزنشگرِ ذهنم به زینب که چرتش گرفته بود نگاه کرد و دندان سایید: «چرا همون اول مقصد غرفهدار رو چک نکردی؟ اصلا این وقت شب موقع قرار گذاشتنه؟ » و تا خواستم بزنم توی دهانش که: «اصلا مگه فرصت دیگهای هم وجود داشت؟» چشمم افتاد به تابلوی کارخانه حجاب شهرکرد! با دیدن کارخانه چشمهایم برق زد، چند سال پیش وقتی یک جوجه نویسنده بودم خودم را به هزار در زدم تا توانستم گفت وگویی با رئیس این کارخانه داشته باشم، آن موقع دغدغه خرید کالای ایرانی و تولید کالای ایرانی در من بیداد میکرد و حالا با دیدن سردر کارخانه حس خوب آن روزها، روزهایی که با چاپ هر مطلبم چشمهایم ستاره باران میشد برایم زنده شده بود.
مامان میدوزه، من میفروشم
شهر خلوت و کوچک برایمان آغوش باز کرد و ما بیست دقیقه دیرتر از ساعت قرار رسیدیم، تولیدی یک مغازه گل و گشاد بود شامل:«یک رگال پر از چادر و چند عبای آویزان روی دیوار و تعدادی قفسه و دو تا میز و یک اتو، قیچی و دوک.» فضا بوی سادگی و صمیمیت داشت، انگار کن رفته باشی سری به قوم و خویشت بزنی. خانم ستاری و مادرش، با نگاهی مهربان چشم دوخته بودند به من و من که نمیخواستم تا پاسی از شب مزاحم مسافرهای مشهد باشم رفتم سر اصل مطلب.

طیبه ستاری بیست و شش ساله است، مامایی خوانده اما درست یک هفته بعد از کنکور مامایی با پسرعمهاش ازدواج کرده و همین ازدواج هم موجب شده دل از شلمزار بکند و ساکن تهران شود. البته او در دوران عقد و بعد از ازدواج تا تمام شدن درسش در شلمزار ساکن بوده و با آغاز طرح دوسالهاش کوچ کرده به پایتخت و درست روز آخر طرحش امیرحسین به دنیا آمده! پسری که حالا توی بغل اوست و یک سال و هفت ماه دارد و یک جا بند نمیشود. تولد امیرحسین همانا و خانه نشین شدن طیبه همان، زندگی در غربت بدون حضور حمایت مادر و خواهر و داشتن یک پسر کوچولوی پرانرژی طیبه خانم ما را مجبور کرده مادر تمام وقت باشد.
طیبه نمیگوید اما از من میشنوید مادرتمام وقت بودن دشوار است، آن هم برای زنی مثل طیبه که با هزار امید درس خوانده و تا آخرین روز بارداری در بخش زایمان بالای سر زائوها حاضر شده، برای زنی مثل طیبه که دو سال کار در بیرون از منزل را تجربه کرده و کار کردن در کنار همهی سختیها و فرسایشها، استقلال مالی دارد، حضور اجتماعی و حس مفید بودن!

تا اینجای ماجرا را داشته باشید و با من از تهران و کلافگی طیبه سفر کنید به شلمزار، به سوی دیگر ماجرا که مادر طیبه است، زهرا خلیلی، زنی چهل و هشت ساله با مدرک دیپلم.
مادر چادرش را مرتب میکند و نرم شروع میکند به حرف زدن، هر چقدر که من دستهایم را تکان میدهم توی هوا و جوش میزنم، او سر صبر میگوید: «من چهار تا بچه دارم. از خیلی سال پیش از همون موقع که ازدواج کردم و بچهها کوچیک بودند، دیپلم خیاطیمو گرفتم و خب برای بچههای خودم و در و همسایه خیاطی میکردم. اما چند سال پیش دیگه تصمیم گرفتم خیاطی رو کنار بذارم. خیاطی دردسرهای خاص خودش رو داره، مخصوصا اگر لباسها مدل دار باشه و مشتری حساس. دیگه حوصله نداشتم اما یکم که گذشت تصمیم گرفتم فقط چادر بدوزم.» و طیبه پر به پر مادر میدهد و میگوید: «کارخونه حجاب شهرکرد که همین نزدیکه میریم پارچه میخریم و تولیدی چادر میزنیم!»
اولِکار به خاطر اینکه بودجه چندانی ندارند و توان ضرر مالی را در خود نمیبینند، میروند سراغ پارچههای ته طاقهای. مادر سعی میکند با ظرافتی بی نظیر پارچههای کارخانه حجاب را جوری کنار هم قرار دهد و چادر بدوزد که همه فکر کنند محصول نهایی از پارچه یک دست دوخته شده. بعد از چند بار دوخت و دوز، طیبه و مادر اولین ریسک کاریشان را رقم میزنند. آنها یک طاقه کامل پارچه چادری میخرند و مادر در کنار همه مسئولیتهای خانه و بچهها، با وجود همسری که راننده ماشین سنگین است و نصف بیشتر روزهای ماه در سفر از یک طاقه پارچه، بیست چادر در میآورد؛ بیست چادر خوش دوخت و بی عیب و نقص!
طیبه که در طول گفت و گو ایستاده میگوید: «شلمزار که بازار فروش نداره، من چادر رو بردم تهران.»

جمعه روزی او و همسرش بیست چادر ماماندوز را میبرند بازارچهی حرم شاه عبدالعظیم حسنی. طیبه بعد از توضیحات مفصل نمونه کار را میگذارد روی میز فروشنده و چشم چشم میکند تا نظرش را بداند. فروشنده چادر را باز میکند، زل میزند به دوخت سرآستین و لبه چادر، مثل یک عتیقه شناس جزء به جزء کار را بررسی میکند و سر آخر میگوید: «خیلی خوش دوخته!» و تا طیبه بخواهد یک لبخند گل و گشاد بزند و نفس راحت بکشد، ادامه میدهد: «بابت این چادر 200 تومن میدم.» و این یعنی بزخری!
طیبه چشم درشت میکند: «همه چادرها رو میخواستن اما قیمتها خیلی پایین بود. همون چادر رو با کیفیت کمتر توی مغازه خودشون 5 برابر قیمتی که به ما میگفتن میفروختن اما حاضر نبودن از ما بالاتر بردارن. سرآخر ما مجبور شدیم هر چادر رو با 50 تومن سود بفروشیم تا مامان ضرر نکنه و اصل سرمایهاش برگرده. من که دیدم قیمتا این طوریه گفتم خودم پیج میزنم، خیلی این در اون در زدم تا تونستم هزار تا فالوور جمع کنم. با اون پیج شش تا چادر فروختیم. یادمه اولین نفری که چادر سفارش داد یه آقایی بود، میخواست چادر رو به همسرش کادو بده، ما خیلی ذوق داشتیم، کنار چادر براش یه روسری هم خریدیم و یه بسته بندی خوشگلم زدیم و فرستادیم. اما این جوری انگار کار پیش نمیرفت بعد چند وقت اینستاگرام هم فیلتر شد و هیچی به هیچی.»
مادر حرف طیبه را تکمیل میکند: «من همچنان چادر میدوختم و به فامیل و همسایه میفروختم. خیلیها هم خودشون پارچه چادری هاشون میآوردن تا من براشون بدوزم. این جوری نبود که حالت تولیدی داشته باشه یه خیاطی خونگی داشتیم توی اتاق خونه اما بعد از چند وقت طیبه خانم کار دست ما داد گفت توی باسلام غرفه زدم و حالا باید چادر بیشتری بدوزیم.»
طیبه میخندد: «با باسلام توی تبلیغات تلویزیونی آشنا شدم. اوایل که خیلی درگیر بچه بودم نمیرسیدم به غرفه و در عرض دو سال فقط 50 تا چادر فروختیم. اما پاییز پارسال تصمیم گرفتم یه تحولی ایجاد کنم و چسبیدم به کار، آموزش غرفه داری دیدم؛ تنوع محصولات رو بالا بردم، عکسهای جدید گرفتم و توی این تبلیغاتی که داشتم فروش یهو بالا رفت. این مغازه مال خودمونه، خونمون پشت مغازه است. مغازه رو داده بودیم اجاره و پول چندانی نمیگرفتیم. به مامان گفتم به جای اینکه توی خونه کار کنی، بیای مغازه رو راه بنداز.»
مادر حرف دختر را گوش میگیرد و هر چقدر دیگران میگویند این مغازهی دراندشت رو چطور و با چی میخوای پر کنی ناامید نمیشود. دم عید سفارشها بالا میرود، مشتری پشت مشتری و ثبت سفارشهای بی وقفه خواب و آرام را از چشم طیبه میدزدد. ویژگی منحصر به فرد کار طیبه و مادرش این است که شخصیدوزی دارند و دل به دل مشتری میدهند!

چادرهای غرفهی آنها نه به صورت سری دوزی بلکه درست اندازه قد و قواره مشتری دوخته میشوند. یک نفر بلندی دستش غیراستاندارد است، یک نفر قامت کوتاهی دارد و یک نفر مدلی میخواهد که در بازار موجود نیست. مادر میگوید: «مثل همین دیروز یه سفارش داشتیم قد دست خانومه هشتاد و پنج بود. خب نرمال آستین چادر باید هفتاد و پنج سانت باشه. ده سانت اختلاف چیز کمی نیست، اگه بخواد بره چادر سریدوزی و بازاری بخره اصلا نمیتونه محصول مناسبش رو پیدا کنه. اما طیبه توی اندازهگیریها کمک مشتری میکنه و عین همون اندازهها رو به من میده تا دوخت انجام بدم.» و این یعنی برگ برندهی تولیدی چادر زینت!
تولیدی دونفره مادر دختری زینت هر روز توجه مشتریهای زیادی را جلب میکند، جوری که آن تصمیم میگیرند در کنار بالا بردن تنوع چادرها، دوخت عبا را هم به کسب و کارشان اضافه کنند. میپرسم: «فکر کنم این حسن ماجرا این باشه که کارخونه حجاب شهرکرد بهتون نزدیکه. این طور نیست؟ » و جواب طیبه مرا انگشت به دهان میکند: «نه متاسفانه. کارخونه دیگه خرده فروشی نداره و اگر شما بخوای پارچهای از این کارخونه رو بخری فقط باید به دو تا نمایندهای که توی تهران داره رجوع کنی. ما از کنار در کارخونه رد میشیم و توی تهران از اون نمایندهها خرید میکنیم.»
این مامان همه فن حریف
تا اینجای ماجرا من از اینکه یک مادر و دختر در شهری کوچک توانستهاند با تکیه بر تواناییهایشان شغلی ایجاد کنند ذوق زدهام، اما یک باره بعدی از ماجرا برایم روشن میشود که دوست دارم محکم و سفت مادر را در آغوشم بفشارم و یک تشر بزنم به طیبه که: «اصلا حواست به مامان هست؟ »
نزدیک عید 1403، وقتی سفارشها اوج میگیرد و طیبه پشت هم پیام و اندازه میفرستد برای مادر، حال مادر دیدنیست. طیبه میگوید: «مامان نتونست خونه تکونی کنه، نه خرید نه هیچ کار دیگه. از اون طرف دست تنها هم بود، من که تهران زندگی میکنم، اون یکی خواهرمم قمه. کلا کارهای مامان زیاده، ما باغ داریم و مامان باید کارای مختلفی انجام بده، مثلا همین دیروز ما کلا درگیر چیدن انگورهای باغ و پخت شیره بودیم. چند وقت دیگه باید رب انار بپزیم و فصل دیگه کار دیگه انجام بدیم. یعنی کارای مامان تمامی نداره. پارسال هم یه همچین وضعیتی بود، اما مامان هر طور بود از خواب و استراحتش زد و سفارشها رو رسونیدم.»
مامان همه فن حریف است، اصلا همین که توانسته با شرایطِ کاری همسرش کنار بیایید و چهار فرزندش را تقریبا دست تنها بزرگ کند یعنی شاخ غول را شکسته. اما آدمهای همه فن حریف و سختکوش هم خسته میشوند، کم میآورند، خالی میکنند. مادر با ملاحتِ ذاتیاش، نمکی میخندد: «چه کنم؟ دیگه عادت کردم. اوایل که همسرم نبود غر میزدم اما الان دیگه نه. برای دوخت چادرها هم از خواب و استراحتم میزنم تا به موقع برسه دست مشتری.» عروس خانواده با سینی چایی و ظرف میوه وارد میشود و تا میبیند حرف از مادرشوهرش در میان است میگوید: «من به عنوان عروس خانواده بگم که مادرشوهر من خیلی صبوره. ماه دو سال عقد بودیم و تازگی ازدواج کردیم و توی این مدت کوچک ترین دخالت کوچک ترین، حرف تلخ من از ایشون نشنیدم. اگه هم مسئلهای پیش بیاد مامان پشت من در میاد. کلا خیلی مادرشوهرم ماه و صبوره. از جون برای بچهها و خانوادهاش مایه میذاره.»

نگاهی به چشمهای مادر میاندازم، از تعریف عروسش ذوق کرده، تخم چشمهایش میدرخشد انگار، میگویم:«تعریف عروس مزهی دیگهای دارهها» و میپرسم: «خب حالا که کسب و کارتون خدا رو شکر رو به رشده، چرا نیروی کار اضافه نمیکنید؟»
خانم خلیلی سر تکان میدهد، نفس عمیقی میکشد و: «چند وقت پیش که سفارش خیلی زیاد شد من چند تا از چادرها رو سپردم به یکی از اقواممون که خیلی ساله دوخت و دوز انجام میده. اما اونجوری که باید دل نداد به کار. ظریف ندوخت و دوتا از سفارش هامون برگشت خورد. خب این اصلا خوب نیست، هم برای ما ضرر مالی داره و هم اینکه امتیاز منفیش تاثیر میذاره روی نظر باقی مشتریها. هرچند ما هر دو تا چادر رو گرفتیم و کار تمیز فرستادیم براشون اما همین باعث شده نتونم به خیاط دیگهای اعتماد کنم. میدونید وقتی ما چادر رو متناسب با قد یک نفر دوختیم روزی که چادر برمیگرده و مورد پسند واقع نمیشه دیگه معلوم نیست هیچوقت فروش بره. چون مشخص نیست چقدر باید بگذره تا کسی مثلا با قد 183 به ما چادر سفارش بده. اصلا سفارشی با این قد داشته باشیم یا نه؟»
نگرانی خانم خلیلی قابل درک است اما با اشتیاقی که از طیبه برای ادامهی کار میبینم، نمیتوانم خودم را بزنم به بیخیالی. طیبه اما خاطرم را آسوده میکند: «حالا ایشالله بریم مشهد و برگردیم باید فکر اضافه کردن نیروی کار باشیم. کسی که بیاد همینجا و تحت نظارت مامان دوخت کنه.»
فکر خوبی به نظر میرسد و البته این ایده نشان میدهد طیبه رویاهای دور و دراز دارد و حاضر نیست به سادگی دست از تولید چادر بکشد. همه کارهای تولیدی، غیر از دوخت و دوز و ارسال پای طیبه است. و در کنار کارهای غرفه او مسئول خرید و حمل و نقل تولیدی هم محسوب میشود: «خرید پارچه و حتی حمل پارچهها و هزینه وانت از تهران تا این جا زیاده. اگه ما بخوایم خیلی هزینه کنیم، دیگه سود چندانی برای مامان نمیمونه. پس هر بار که میخواهیم بیایم شهرکرد چند تا طاقه پارچه با خودمون میاریم.»

به شکوفه ها، به باران برسان سلام ما را
زینب افتاده به بهانهگیری، امیرحسین هم بیتاب مادرش شده انگار که گاهی گریه خفیفی میکند و خاموش میشود. نگاهم را سُر میدهم بین مادر و دختر و سوال آخر را میپرسم: «دعوا هم میگیرید؟ اصلا کار کردن مادر_دختری، خانوادگی سخت نیست؟ »
خانم خلیلی بیصدا میخندد: «چرا گاهی واقعا خسته میشم و به طیبه غر میزنم که انقد سفارش نگیر، من نمیرسم بدوزم و طیبه اصرار میکنه که باید زود کار برسه به دست مشتری.»
و طیبه امان نمیدهد: «مالی تولیدی دست منه. هر بار مامان غر میزنه یه پولی میزنم به حسابش تا بره برای خودش خرید کنه. از طرفی گاهی خواهرم به خاطر مامان غر میزنه بهم که مامان خسته میشه و انقد براش سفارش نگیر. ولی بعضی از مشتریها دیگه مشتری ثابتمان. مثلا ما مشتری داشتیم که چند هفته منتظر بوده تا سفارشش آماده بشه. منم به فکر مامان هستم. هر بار ابزارهای تولیدی رو ارتقا میدم تا کار مامان راحت تر بشه.»
وضعیت غریبیست، اینکه تو سفارش داشته باشی اما نیروی کار هنرمند و ظریف دوز دم دستت نباشد آخرین مشکلیست که یک کسب و کار میتواند به آن دچار شود. طیبه خانم قصهی ما برای خلاص شدن از تنهای کشنده غربت سعی کرده کاری برای خودش دست و پا کند، او تسلطش به فضای مجازی و نزدیکی به بازار تهران را با هنر مادرش پیوند زده و الحق که نتیجه خوب از آب درآمده. مادر هم با وجود دستتنها بودن پشت طیبه ایستاده و کیفت کار را فدای تولید بالا نکرده. اما بی شک باید برای ادامه ماجرا فکری کرد…

ساعت حوالی یازده است، در حالی که صدای گریهی زینب مثل آلارم رفتن، همهمان را به صف کرده روی ماه مادر را میبوسم و میگویم: «سلام ما رو به امام رضا برسوند.»و مهر طیبه و مادر بدل میشود به یک سبد انگور طلایی و مینشیند روی صندلی عقب ماشینمان، همان انگورهایی که مادر با سرانگشتان هنرمندش چیده و تا چند ساعت پیش مشغول پخت شیرهشان بوده…
استان چهارمحال و بختیاری

درود بر این بانوان گرامی و محترم که با این شرایط دشوار اقتصادی کسب و کار خودشان را راه انداختند و تسلیم شرایط نشدند.
ان شاءالله که خداوند به کسب و کارشان خیر و برکت فراوان بیفزاید.
مطلب جالب توجه و تامل برانگیز بود.
با سلام
منم برای همسرم تهیه کردم خیلی راضی بودن
جنس عالی کیفیت عالی
مخصوصا اینکه دوخت خصوصی انجام دادم اندازه قدی که میخواستم
سلام. چقدر عالی که راضی بودید. بله واقعا شخصی دوزی شون خیلی کار راه اندازه.
سلام وعرض خسته نباشید بنده الان ازپارچه چادری مهاراجه خوشتم اومد قیمتش هم مناسبه ولی ازمشخصاتش اطلاعی ندارم لطفا بنده رادرخریدتوجیح کنید
سلام عزیزم ممنون از نظرتون من در گفتگو ها به صورت کامل در خصوص جنس و انواع پارچه مشاوره میدم و پاسخ گوی عزیزان هستم میتونید اونجا پیام بدید.
پارچه مهاراجه یه پارچه سبک و ظریف و کاملا مشکی و جلوه ماتی داره در حين طراوت و سبکی ولی بدن نما نیست.
سلام و ادب. میگم غرفه دار پاسخ بدن
سلام. ضمن آرزوی توفیق هرچه بیشتردرانجام این کارپرصواب،براتون آرزوی روزهای بهتررادارم،،،اگرجنس چادرهاهمراه باتوضیح باشه خیلی بهتر ومشتری جمع کن میشه،،،یعنی بگید براق هست یانیست ،کمترچروک میشه یادرحدمتوسط چروک میشه،،خیلی مشکی هست یاکم ووو
سلام.ممنونم که خوندید. بله حق باشماست. اگر براتونمقدور بود به غرفه دار پیام بدید با دقت راهنمایی می کنن. من هم این نکته رو میگم خدمتشون
سلام عزیزم خیلی ممنون از دعای قشنگتون حتما نظراتون لحاظ میشه . انواع پارچه ها ی ما از جنس کیفیت بالایی برخوردارند و چروک پذیری خیلی کمی دارند و مات هستن فقط پارچه ندا جلوه نیمه براق دارد
سلام قولا من رب الرحیم
خداقوت خداقوت خداقوت مادر و دختر پرتوان و خستگی ناپذیر
خیلی خیلی دست مریزاد
ممنونم که خوندید. الهی که ازشون خرید کنید و کیفش رو ببرید
سلام عزیزم
خیلی خیلی ممنونم از نظر و محبتتون
اولا ک حسابی خسته نباشین هم راوی هم تولید کننده هم ما خودمون بخاطر متن بلند بالا😄 دوماااا بلا استثنا قراره از این به بعد از شما خرید کنم . ب بقیه هم بسپارم از شما خرید کنن😍
خداقوت به همه. الهی که به خوشی بخرید و به زیارت سر کنید
سلام عزیز دلم . ممنون از شما که وقت گذاشتید و داستان ما رو خوندید
امیدوارم خریدی عالی و دلپسند براتون رقم بزنیم
از خوندن این روایت واقعاً لذت بردم. خیلی جامع و کامل به زوایای ماجرا اشاره شده. انشاءالله چادرهای ماماندوز طیبه خانم به دست ما هم برسه و خدا به کسبوکارشون برکت بده.
ممنونم عزیزم که وقت گذاشتی و خوندی. امیدوارم روزی از این غرفه خرید کنی و به دل خوش بپوشی
سلام عزیزم، ممنون از لطف و نظرتون باعث افتخار ماست که چادر هامون به دست شما عزیزان برسد.
به به مثل همیشه نوشته های خانم دولتی ادم رو میبره کنار غرفه دار،زنان کاری مثل این مادر عزیز،نشون میده ادم اراده ی قوی داشته باشه،میتونه همه سختی های مسیر رو تحمل بکنه, ان شاالله کسب و کار این مامان و دختر روز به روز پر رونق تر بشه و هر روز شاهد موفقیت بانوان سرزمینمان باشیم.
لطف دارید خانم. واقعا تلاش و پشتکار جواب میده. کار تیمی باشه که صد البته بهتره.
انشالله که رزق و روزی پر برکتی داشته باشند واقعا آفرین به این همت و تلاش مادر و دختر
من که خودم به شخصه از غرفشون خرید کردم و واقعاااا راضی بودم از کیفیت حتی به اقوام و آشناها هم معرفی کردم
خداقوت به مادری پرتلاش و نمونه.
ممنونم که خوندید