بچرخ تا بچرخیم


|

|

11,222

زمان مطالعه: 1 دقیقه

اگر یک روز از شما بپرسند برای رفت و آمد روزمره دوچرخه را انتخاب میکنی یا موتور، کدام گزینه پاسخ تان خواهد بود؟ شاید اگر من در محله های بالانشین قم زندگی می‌کردم، کمتر به موتور فکر می‌کردم و به همه ثابت می‌کردم که حامی محیط زیست و لایه ی اوزونم. در کوچه‌های بلوار شهید کریمی بنیاد، قدم می‌زنم و دنبال پلاک 46 می‌گردم. می‌رسم به خانه‌ای که باید پلاک مورد نظر من باشد ولی چه می بینم؟ درختچه های یاس، که روی شبکه ای از سیم مفتول سوار شده اند پلاک را پنهان کرده اند. مانند لوبیای سحر آمیز در هم تنیده اند تا بالای دیوار و برای خودشان امپراطوری بزرگی ساخته اند و برای ورود به خانه باید از لای شاخ و برگ های هرس نشده ی این گیت محافظ رد بشوم.

شاخه های این ستون پیچ در پیچ را با نگاهم دنبال می‌کنم و می‌رسم به آن بالا، در انتهای دیوار یک تابلوی دایره ای شکل نصب شده که روی آن یک اسم به چشم می‌خورد: چرخستان.
به هر حال پلاکی نمی‌بینم و به درب نزدیک می‌شوم و از پشت شیشه‌های در ورودی، چند دوچرخه را داخل می بینم که جمع شان جمع است و چرخ شان چرخ. در می‌زنم و آقای بهمنی به استقبالم می آیند. راستش را بخواهید، انتظار داشتم یک مرد میانسال با ریش های سه تیغ، شلوار جین و ساعت اسپورت ببینم، اما چه کسی در را باز کرد؟ جوان خوش خنده ای با یک سویشرت ضخیم، و ریش کم حجم پشت درب ایستاده. سه قفله می‌شوم و جا می‌خورم. سلام می‌کنم، وارد می‌شوم و اولین قدمم به داخل خانه، محوطه ی گاراژ است و  قلب میدان کار آقای بهمنی.

چند دوچرخه ی کودک آن بالا نزدیک سقف تعبیه شده اند و زل زده اند به من. دیوار رو به رو پر است از لوازم یدک ریز که از هیچ کدام شان سر در نمی آورم و به خاطر می آورم که نزدیک ترین و آخرین تجربه ام به دوچرخه و ما فیها، همان زمانی است که در پارک نرگس با کله خوردم زمین. استندی به دیوار کناری زده شده که یک سری اجسام ناشناخته ی دیگر به آن وصل اند. چند تایر مشکی بیخیال آن بالا، پاندا وار روی استند لش کرده اند و سمت راستشان در کنج گاراژ، یک دوچرخه ی بی چرخ، افلیج شده و تحت درمان است.

در هر قسمت خانه یک ویژگی آقای بهمنی را شناسایی می‌کنم، در گاراژ متوجه می‌شوم که مانند خیلی از مردم ایران زمین بسیار انسان مهمان نواز و مودبی هستند و مرا به داخل خانه دعوت می‌کنند و راضی نیستند سرپا بمانم. خانه اش، همان طبقه ی همکف و در انتهای راهروی کنار گاراژ است. در مسیر گاراژ تا ورودی خانه هرقسمت از راه که عرض بیشتر از دونفر جا داشته، یک قفسه برای لوازم یدکی جا داده اند.

ضحی کوچولو، دختر پنج ساله ی خانه، دم در ایستاده و با نگاه شیطنت آمیزش به من نگاه می‌کند و گوشه ی روسری بی نوایش را دارد می‌جود. هنوز وارد راهرو نشده‌ام که آقای بهمنی اتاق کوچکی در سمت راست را نشانم می‌دهند و می گویند اینجا انبار ماست. تراکم وسایل در انبار بسیار بالاست و در موجی از سکوت عاقبت، غریبگی ام با این میکرو غریبه ها از نگاهم لبریز می شود و آقای بهمنی متوجه‌ش می‌شود و می‌گوید در مورد این وسایل کمی صحبت خواهیم کرد.

انبار ویژگی بعدی آقای بهمنی را روشن می‌کند، ایشان اهل درک کردن دیگران هستن، اگر از حرفه اش سر در نیاوری، خاله خان باجی دربار نمی‌شود که نقص ات را بزند روی پارچه و آویزان کند از ستون های ایوان حیاط اقدس و اختر و نافهمی ات را بکند پیراهن عثمان. با حوصله است و حتی اگر تک تک وسایل را وقت نکند توضیح دهد، با عبارت روشنی کلیت کار آن قطعه را می‌گوید.

وارد خانه می‌شوم . همسر آقای بهمنی با روی گشاده و مهربان به استقبالم می آید. خانه بزرگ است، و معماری به تنهایی نشان از شهر قم دارد، پذیرایی بسیار دلباز و مشرف به حیاط جنوبی، درب ها چوبی و با روکش رنگ راش، دالان ورودی جداگانه برای مهمان های مرد و زن و خلاصه یک سری المان های دیگر که مختص شهر قم است.
بین پذیرایی و حیاط درب و پنجره های شیشه ای هست که درختان و شبکه های مفتولی میان شان به خوبی دیده می‌شود. تمام این شبکه کاری ها، کار پدر آقای بهمنی است، که با حوصله ی بسیار، در فواصل معین برای درختان بلند حیاط، شبکه ای شبیه به قفسه کار کرده است و در بعضی از طبقات تخته گذاشته است و دانه برای پرندگان. اصلا دنیایی است برای خودش این قسمت خانه. هر بار که آقای بهمنی پدرش را «ابوی» می‌خواند ، به درختان آزاد و سبز حیاط خیره می‌شوم و از خودم می پرسم ابوی کدام بود و اخوی کدام؟

 صحبت هایمان با یادی از مسابقات دوچرخه سواری شروع می‌شود، اینکه آقای بهمنی دوران دبیرستان و مسابقات نوجوانان مرحله ی استانی صاحب چند مقام شده بود اما مدل دوچرخه تا مراحل استانی همراهی‌اش می‌کند، برای مسابقات کشوری باید دوچرخه‌ی بهتری تهیه می‌کرده و به خاطر مسائل مالی و اندازه یک قاشق چای خوری مسائل مخارج اوایل ازدواجی کلاً مسابقات را کنار می‌گذارد. به عقیده‌ی آقای بهمنی دوچرخه سواری از ورزش های گران است، البته برایم تعجبی ندارد، در زمانه ی من، ورزش کردن که هیچ، تماشا کردنش هم هزینه دارد! از سال نود و پنج کرکره ی مغازه را بالا می‌دهد و به قول خودش حضوری کار می‌کند.

در این میان ، هر بار که ضحی کوچولو چیزی می‌گوید، آقای بهمنی صحبت هایش را قطع می‌کند و به احترام انسانی که به این دنیا آورده، صبر می‌کند. به خاطرم ثبت می‌کنم که وقتی صاحب کار و کاسبی بشوی، باید به احترام رشد کوچکترها، صبوری کنی و منتظر شوی شاخه ها تنومند شوند، و به این ترتیب ویژگی صبر آقای بهمنی را در قلب خانه دریافت می‌کنم، صبر برای آنها که از کار تو سر در نمی آورند.

صحبت مان که می رسد به منبع سرمایه ی لشگر لوازم یدکی مغازه و انبار، آقای بهمنی و همسرش به هم نگاه می‌کنند و می‌خندند. آقای بهمنی در توضیح این خنده داستان شروع کسب و کارش را بازگو می‌کند:

« اوایل کار ، همان حوالی سال نود و پنج، در جاده ی قم تهران تصادف کردم، و ماشین خیلی جدی آسیب دید و همسرم برای کمک به خرید ماشین جدید کمی از طلاهایش را فروخت که البته به ایشان برگرداندم و این مقدمه‌ی دست گرمی اش در سرمایه گذاری شد، و وسایل جدید خریدیم، ابزار تعمیر، وسایل تزیینی دوچرخه ، انواع چراغ ، مهره برای قسمت های مختلف یک دوچرخه، انواع آچار، رکاب، و مانند اینها را گسترش دادیم. ابزار تعمیر قبلی، مربوط به خانه ی پدرم بود که به عنوان کمک برای باز کردن مغازه در اختیارمان گذاشته بودن… به هرحال همسرم الان شریک کارم هم هستند.»

ضحی کوچولو همچنان هر از گاهی پیام بازرگانی بین مان پخش می کند و می‌خنداندمان. آن طرف، در مقابل مبل ها و کنار آشپزخانه یک سری وسایل انبار روی زمین و لم داده به دیوار گذاشته شده. انبار آقای بهمنی مرز ندارد، همه جا انبار است. آقای بهمنی قصد دارد بعد از مسقف کردن پشت بام، انبار را به آنجا منتقل کند تا مجبور نشود کارتن های پست را مهمان ناخوانده ی آشپزخانه کند و کمی سر اتاق مطالعه را خلوت کند و کلا وسایل سفارشی را ببرد بالاترین طبقه.

آقای بهمنی یک دختر بزرگتر هم دارد به نام زینب که در اواخر صحبت هایمان از مدرسه می رسد. اصلا به این زوج نمی آید یک بچه مدرسه ای هم داشته باشند. در پس این چهره های آرام، تجربه های سخت در گوشه ای جا خوش کرده اند.

مثلا آقای بهمنی چند سال پیش سفارش یک دوچرخه را می گیرد، با قیمت بالای بیست میلیون تومان، در زمانی که چند روز تعطیلی پشت سر هم بوده، دوچرخه و وسایل سفارشی را پلاستیک پیچ می‌کند. خریدار، اصرار می‌کند که با باربری بفرستید من عجله دارم. آقای بهمنی هم با باربری اجناس را می‌فرستند. صبح روز بعد، اتفاق عجیبی می افتد، از باسلام تماس می‌گیرند و اعلام می‌کنند که این سفارش کلاه برداری است، لطفا پیگیر کار باربری باشید که اقلام سفارشی به دست کلاهبردار نرسد. اما طرف کلاه شناس قهاری بوده و کلاهبردار حرفه ای. صبح زود از باربری تحویل می‌گیرد و الفرار. البته چون مبلغ سفارش بالا بوده آقای بهمنی کار را پیگیری می‌کند و با کمک باسلام بعد از پیگیری های مکرر بالاخره مشکل حل می‌شود با کلی اتلاف وقت.

بسیار صبور و شاکر هستند این دو نفر. بروز نمی‌دهند، با انبر دست باید مشکلات شان را از دل شان بیرون بکشم. آقای بهمنی درس خوانده‌ی حوزه ی علمیه قم هستند و در واقع طلبه محسوب می‌شوند. یک طلبه ی دوچرخه سوار و دوچرخه شناس و دوچرخه ساز که الان پیراهن تُرک قرمز رنگ پوشیده و کل محتویات دیگ تصوراتم را از حوزه‌ی علمیه با ملاقه ی بزرگی دارد هم می‌زند. هنوز هم درس می‌خواند و البته می‌دانید، دو چیز در دنیا پایان ندارند، یکی اعشار عدد پی و دیگری درس آخوندی.

از بچگی زینب دختر بزرگشان برایم گفتند، که یک بار در نوزادی تب می‌کند، دکترها که منبع مشکل را تشخیص نمی‌دهند، درخواست تست ال پی می‌کنند. تست ال پی نمونه برداری از مایع نخاعی است. چه باید بکنند این پدر و مادر؟ از یک تب ساده ، چه چیزی دارد شروع می‌شود؟ آقای بهمنی با مشورت یک بزرگی، کودکش را با رضایت شخصی و با قلب نگران مرخص می‌کنند. خدا نظر می‌کند و زینب بعد دو روز خوب می‌شود. صحبت‌هایمان با آقای قرمز پوش دارد تمام می‌شود. زینب که می آید عکس دسته جمعی شان زینت بخش گفتگو هایمان می‌شود.

به همراه آقای بهمنی به گاراژ برمی‌گردم، یک سری وسایل را توضیح می‌دهند که چیست و چه کاری می‌کند. پشت در ورودی برچسب‌های جملات قصار مختص دوران نوجوانی پسرها آماده‌ی فروش‌اند وسوسه می‌شوم که یکی از برچسب ها را بخرم، همان که نوشته رفیق بی کلک مادر نزاییده!

خداحافظی می‌کنم و برمی‌گردم به تابلوی چرخستان نگاهی می اندازم. تصوراتم از همه چیز دوّار و چرخان شده. از حوزه ی علمیه گرفته تا طلای عروسی و کسب و کار و محله ی بنیاد و تب یک نوزاد..

چرخستان
علی بهمنی
0 محصول
20,459 فروش
استان قم

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

12 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
علی
9 ماه قبل

عالی

علی
9 ماه قبل

عالی بود

سارا
9 ماه قبل

ان شاالله کسب و کارشون پررونق باشه

امیرعلی
9 ماه قبل

خیلی دلنشین بود

امیر عباسم
9 ماه قبل

عالی

میمنی
9 ماه قبل

آرزومند بهترین ها برای خانواده محترم بهمنی

مرضیه
9 ماه قبل

چه خانواده باحالی
موفق باشید
بسیار عالی

کوثر
10 ماه قبل

چه قلم خوبی دارن نویسنده ..خیلی خلاقانه بود

فاطمه
10 ماه قبل

عالی

علی سالاری
10 ماه قبل

سلام شما موتور شارژی کوچک برای بچه‌ها نداری

پرش به بالا
12
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x