من ماهرخم، مادر 5 فرزند و استاد تولید چای دستی!
مامان ماهرخ اهل سیدآباد است. میدانید سیدآباد کجاست؟ اگر یک نقشه دم دستتان باشد یا بروید سراغ مپ گوشیتان، باید اول از همه استان گیلان را پیدا کنید. بعد شهرستان فومن را، بعد بروید به سمتِ قلعه رودخان، در نزدیکی قلعهرودخان روستایی وجود دارد به نام «سیدآباد». روستایی با حدود 250 خانوار و بهغایت بکر، با هوایی مطبوع، خالی از هیاهوی شهرهای شلوغ و مملو از نغمهی بلبل و ماغ گاو و صدالبته پراز باغهای همیشه سبز چای.
فهرست:
خانهی مامان ماهرخ در کوچهای از کوچههای سیدآباد قرار دارد و او، مادریست بهتر از آب روان. مادری که چهرهی دوستداشتنیاش، مهربانی را به یاد آدم میآورد و دستانش همتبلند و سختکوشی را. مامان ماهرخ، استاد خشککردن برگهای نرم و نازک چای است. بله، چای. همان نوشیدنی موردعلاقهی ما ایرانیها در تمام فصول و من فکر میکنم ترکیب تجربه و مهر یک مادرگیلانی با برگهای معطر چای، مثل یک دُر کمیاب است، باارزش و خواستنی.مامان ماهرخ محصولاتش را در غرفهی «چای محلی گیلان» به فروش میرساند، البته اگر محصولی برایش باقی بماند!
باسلام و گیلانجان من
گیلان سرزمین من است، سرزمینی که از آن دور افتادهام.همیشه وقت ورود به گیلان، هنگامی که اولین نسیمِ دیارم به صورتم میخورد و سبزی بیانتهای درختانش در قاب چشمانم ظاهر میشود داد میزنم:«اینجا گیلان جان منهها.» و شاید به خاطرِ این علاقهی قلبی، وقتی متوجه شدم میتوانم با غرفهداری از اهالی گیلان حرف بزنم، لحظهای تردید نکردم و در عرض یکی دو ساعت، قرار ملاقات جور شد. من و همسرم و زینب کوچولو، همراه دختر کوچک مامان ماهرخ از فومن راهی سیدآباد شدیم. دروازهی خانه چهارطاق باز بود و این برای من معنی خوبی داشت، آخر شمالیها وقتی مهمانی را دوست داشته باشند، وقتی منتظرِ مهمانشان باشند درِ خانه را پیش از آمدنش چهارطاق باز میگذارند، این یک قانون نانوشته است.
مامان ماهرخ با یک مانتوی مشکی و روسری سورمهای، همراه دختر دیگرش در ایوان خانه ایستاده بود. ما، از حیاطِ سبز خانه که با درختهای پرتقال و گریپفروت رنگارنگ شده بود، از کنار مرغ و خروسهایی که از گشادهدستی مامانماهرخ در غذا دادن تپل و سنگین شده بودند گذشتیم، نگاهی به دستگاه مالش و فر کوچکی که وسیله کار مامانماهرخ بود انداختیم و من در آغوش مادرانه مامانماهرخ فرو رفتم و در ایوان خانه نشستیم به گفتوگو.

17 سالگی عروس شدم
مامانماهرخ قصهای ما، متولد 1344 است. او پنج فرزند دارد، یک پسر و چهاردختر و خیلی زود ازدواج کرده، در 17 سالگی! حرفمان که میرسد به ماجرای ازدواج مامانماهرخ و آقای علیپناه، آقای علیپناه از داخل خانه بیرون میآید، با سلام و احوالپرسی گرم تحویلمان میگیرد و بعد میگوید:«باید برم مغازه رو باز کنم. نمیتونم پیشتون باشم، شما شام بمونید…»
با رفتن آقای علیپناه،دختر کوچک مامان ماهرخ میپرسد:«بهتر نیست روسری مامان رو عوض کنیم؟ رنگ روشن سر کنه؟» من موافقم و از این حساسیتهای مادر_دختری کیف میکنم. اینبار مامانماهرخ با شال کرمی رنگ برایمان تعریف میکند که وقت ازدواج هم خودش 17 ساله بوده و هم آقای علیپناه و آشناییشان داستان دارد. مامانماهرخ، اهلِ قلعه رودخان است، یکی از اقوام او با یکی از قوموخویشهای آقا علیپناه ازدواج میکند. و طی رفت و آمد مامانماهرخ به خانهی فامیلشان آقای علیپناه او را میبیند و «که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها»
از آنجایی که خانوادهی آقای علیپناه، خصوصا پدرش جز افراد مورد اعتماد و شناس بود، پدرِ مامان ماهرخ مخالفتی با ازدواجشان نمیکند و این وصلت سر میگیرد. مامان ماهرخ، از قلعه رودخان میآید سیدآباد. خانه مستقل دارند؟ خیر! اصلا در آن زمان، داشتن خانه و زندگی مستقل باب نیست، پس مامانماهرخ مثلِ بسیاری از عروسهای دیگر در خانه پدرشوهر ساکن میشود. در یکی از اتاقها وسایلش را میچیند و زندگیشان را شروع میکنند. بعد از مدتی، اولین سنگ بزرگ از راه میرسد و آن چیزی نیست جز سربازی! آقای داماد ما سربازی نرفته و حالا باید برود اجباری.
شوهرم رفت سربازی، من ماندم و دو بچه!
مامانماهرخ، یا یک بچهی کوچک، و یک بچهی دیگر در شکم آقای علیپناه را راهی میکند و خودش میماند و پدرشوهر و مادرشوهر. کار روستا سنگین است، از رسیدگی به مرغ و اردک و گاو تا رفتن به باغ چایی و پیش بردن باقی امورات منزل. خبری از آب شهری و گاز و تلفن نیست. پس ماهرخ خانم پابهپای سایر اعضای خانواده کار میکند، از رفت و روب تا پخت و پز و انجام هر کار زمین ماندهای. آسان است؟ به زبان بله. ولی در عمل، سخت است و دشوار. بعید است عروس و مادرشوهر هیچ اختلافنظری باهم نداشته باشند، بعید است آدم با بار شیشه آدم از صبح تا شام کار کند و آخ نگوید، شستن کهنهها و لباسهای بچه ساعتها از مامانماهرخ وقت میگیرد، آنهم در هوای همیشه بارانی گیلان، بارانی که میآید و قصد رفتن ندارد، یک روز، دو روز، سه روز، زمین پر میشود از گل و شل، لباسهای نمدار روی بند رخت بو میگیرند و دریغ از یک آفتابِ جاندار، اگر هوا سرد باشد آوردن نفت و پرکردن بخاری و چراغها یک جور دردسر است اگر هوا گرم باشد، پشهها امان نمیدهند. مامانماهرخ تنهاست. شبها وقتی کمرش به زمین میرسد و سرش به بالش، به آقای علیپناه فکر میکند و بشمر سه، خوابش میبرد. ولی مامان ماهرخ، اهلِ سازش است، اهلِ ساختن. او میگوید:«سخت بود. ولی من به حرف پدرشوهر و مادرشوهرم گوش میدادم، هر چی میگفتن میگفتم چشم. آدمهای خوبی بودن.»
چه تفاوت عجیبی بین نسل ما و نسل مامان ماهرخ وجود دارد. من، حتی نمیتوانم لحظهای خود را جای مامان ماهرخ بگذارم، یا جای مادرم وقتی از لحظاتِ نفسگیر زندگیاش تعریف میکند. من همین حالا با هزارجور راحتی و با توجه به اینکه جارو با جاروبرقی زده میشود و زحمت لباسها با ماشین لباسشویی است و خبری از رسیدگی به مرغ و جوجه و باغ نیست، گاهی وقتی از دست زینب خسته میشوم چنان به جان زمین و زمان غر میزنم که بیا و ببین.

از قالیبافی تا تولید چای
بالاخره، دوران سربازی آقای علیپناه تمام میشود. او برمیگردد، اما چون خدمتش همزمان بوده با جنگ تحمیلی، یادگاریهای کوچکی از جنگ با خود به خانه میآورد. جراحتهای روحی و جسمی. کمکم بچهی سوم و چهارم و پنجم هم به دنیا میآیند و خانوادهی مامانماهرخ و آقای علیپناه بزرگ میشود. همانقدر که داشتن بچهی زیاد شیرینیهای خاص خودش را دارد، سختی هم دارد. مامانماهرخ، تصمیم میگیرد همپای همسرش کار کند، برای داشتن یک زندگی بهتر لازم است در کنار کارهای روزمره، در کنار دامپروری و چای، سراغ حرفه دیگری برود. خیاطی میکند، سعی میکند کمک خرج خانه باشد و در کنار خیاطی او قالیبافی بلد است، پس شروع میکند به بافتن. بافتِ فرشهای بزرگ طولانی است و فروشش سخت، پس روی میآورد به بافتن تابلو فرشهای مختلف. در زندگی روستایی، خصوصا در گیلان بچهها باید دوشادوش پدر و مادر کار کنند، مسئولیتپذیر باشند، باری از زندگی بردارند. خبری از خواب تا لنگ ظهر نیست. بچههای بزرگتر باید از کوچکترها مراقبت کنند، باید همپای مادر کار کنند، از همین رو مامانماهرخ، دخترها را هم به کار میگیرد تا با هم قالیچه ببافند، تابلو فرش ببافند. بعد از 7 سال کار کردن در این حرفه، مامانماهرخ که بیمهی قالی بافی دارد متوجه میشود:«برای ادمهی بیمهتون باید بیایید دوره بافت فرش کامپیوتری ببینید. وگرنه بیمهتون باطل میشه.» برای مامانماهرخ دشوار است، از سیدآباد تا فومن برود، آنهم با وجود کارهای نامتناهی خانه و در حالی که فروش تابلوفرشها انچنان که باید خوب نیست. او دل از بافتن قالی میبرد و بیمهاش را از دست میدهد.
میان ماه من تا ماه گردون…
حالا مامانماهرخ پرتلاش و مهربان با همدلی و همکاری با آقای علیپناه، خانهی مستقلی دارند. آنها با نان حلال و توکل و تلاش، دخترها را عروس کردهاند و پسرشان را داماد. یکی از دخترها تهران ساکن شده، دوتایشان فومن، یکی دیگر در همان سیدآباد. باغ چای نهچندان بزرگی از پدرِ آقای علیپناه ارث رسیده به آنها که چایش را میچینند و میدهند کارخانه. مامانماهرخ، با بستهشدن پروندهی قالیبافی دلش میخواهد فعالیت دیگری را شروع کند و چهچیزی بهتر از خشککردن چای؟
چای، گیاه عجیبیست. اجان، پدربزرگ مادریم یک باغ کوچک چایی دارد و من با این گیاه و طریقهی خشک کردنش غریبه نیستم. اردیبهشت ماه، وقتی گیلانیها از کاشت برنج فارغ میشوند میروند سراغ باغ چای. چاییهای نورس دوبرگ که سرگل بار است، خواهان زیاد دارد. کشاورز به نرمی برگهای تازه متولدشده را میچیند و میریزد رون سبدهای بزرگ حصیری. بعد در تالار یا ایوان خانه، جایی که هوا گردش داشته باشد ملحفهای پهن میشود روی زمین و برگهای سبزچای روی ملحفه پخش میشوند، با عبور از کنار این برگها عطر تند و خوش چای مستت میکند. برگها باید بماند تا پلاسیده شود. و بعد از چروکیده شدن نوبت مالش است. مالش سختترین بخش تولید چای دستی و مهمترین بخش است. رنگ چایی به این مرحله بستگی دارد، چای را با دست مالش میدهند، تا جایی که آب سبز و سیاهی از برگها بیرون بزند. برگها باید چندساعتی در همین حالت بماند، البته گاهی مشما میکشند روی برگها که خوب دم کند. بعد هم میرسند به خشک کردن چای که باید با حرارت ملایم و آرام انجام شود.
کارخانههای چای شمال هم تقریبا برای تولید چای همین مراحل را طی میکنند اما هرکس یکبار چای دستی خورده باشد میداند میان چای دستی تا چای کارخانهای تفاوت از زمین تا آسمان است. خوردن چای دستی، مثل قدم زدن در باغ چای است. همان حجم از عطر و لذت!
پیش فروش چای به سبک مامان ماهرخ
مامان ماهرخ، تقریبا تمام مراحل تولید چای را خودش انجام میدهد. گاهی در چیدنبرگها همسر و پسرش یاریاش میدهند اما اصل کار با اوست. حالا، باغ چای مامانماهرخ کجاست؟ در دامنه کوه. او باید با فرغون و سبدهای حصیری مسافت نسبتا طولانی از خانه تا باغ را پای پیاده طی کند، برگها را بچیند و به خانه برگردد. تا همین چند سال پیش، مامان ماهرخ مالش برگهای چای را با دست انجام میداد اما با بالا رفتن تقاضا برای چای، سختی کار موجب شد به فکر خرید دستگاه مالش بیافتد. بچهها پرس و جو کردند و فهمیدند در شفت دستگاهی تولید شده برای این بخش کار. اما وقتی برای خرید دستگاه رفتند فهمیدند تولیدکننده دستگاه از دنیا رفته و فقط یک دستگاه نیمه ساخته دارد. همان را خریدند و با تعمیر و تکمیلش زحمت مامان ماهرخ کم شد. اما آنچه محصول مامان ماهرخ را منحصر به فرد میکند، دلسوزی مادرانه اوست. او میگوید:«من وقتی چایی درست میکنم دلم میخواد همه چیش خوب باشه. انگار که دارم برای بچههای خودم چیزی درست میکنم. ما باید 5 بار در طول سال چی بچینیم اما من 3 بار میچینم تا چای بهتری تولید کنم. از طرفی تمام آشغالها و حلزونهای کوچکی که گاهی همراه برگ چای هست رو جدا میکنم. اگر هوا بارونی باشه، برگ چای گلی یا کثیف بشه میشورمش تا خاطر جمع باشم از سلامتش. وقتی برگها رو پهن میکنم توی ایوون یا توی انباری، حتما روش تور میاندازم و مراقبت میکنم که خدای نکرده حیوونی، پرندهای روش نشینه. سلامت محصول برام مهمه. چون خریدارهایی که دارم، برام مهمن.»
اولینبار که مامان ماهرخ چای تولید میکند، دامادش که تهران زندگی میکند مقداری چای میبرد سرکار و با دم کردن اولین قوری، بوی شمال میپیچد در شرکت و همه طالب چای مامان ماهرخ میشوند. مشتریهای مامان ماهرخ از قبل برای چای سال بعد رزرو میکنند. همکاران دامادهایش، دوستان برادرشوهرش، چند نفر از اقوام و… پس چای مامان ماهرخ به زمین نرسیده فروش رفته است. پارسال، در یک روز بارانی وقتی مامان ماهرخ در حیاط خانه پی کاری رفته بود، پایش پیچ خورد و شکست. همین آسیب او را از چیدن چای انداخت و نتوانست در مقدار بالا تولید کند. به همین خاطر حالا که زمستان به نیمه نرسیده، بیشتر چای هایش را فروخته و میگوید:«همه بهم میگن برای ما کنار بذار. قیمتش رو بالا نبر. منم سعی میکنم همه رو راضی نگه دارم. بعضیها نمیدونن چای ایرانی، چای دستی باید یه ربع، بیست دقیقه توی قوری چینی روی بخار آب دم بکشه. من بهشون توضیح میدم.» بعد میخندد، از دست چای خورهای کیسهای که انتظار دارند چای دستی در چشم برهم زدنی استکان آبجوش را پر از رنگ کند.

بفرما چای و کاکا
بزرگ کردن 5 فرزند موفق و سالم، کار سختیست. مامان ماهرخ مهربان ما، بیادعا و عاشق است. عاشق زندگی و فرزندانش. و دخترش میگوید:«مامان من خیلی مهربونه. مهموننواز و بخشنده. وقتی کسی میاد خونهاش اصلا اجازه نمیده دست خالی بره، سعی میکنه از محصولات باغش، حیاطش بهش سوغاتی بده، چه غریبه باشه چه آشنا. مامانم، پشتکار فوقالعادهای داره. توی این سالها دوشادوش پدرم کار کرده. زحمت کشیده و هرگز شکایتی نداشته. خب ما توی روستا بزرگ شدیم و کار خیلی زیاده. معمولا بچههای بزرگ تر از بچههای کوچکتر مراقبت میکنند تا والدین به کارهاشون برسن. مادرم از همون بچگی به ما مسئولیت میسپرد و کار یادمون میداد. قالیبافی، خیاطی، آشپزی و…و همیشه تاکید میکرد که نماز و روزهمون رو ترک نکنیم.» از حمایتهای مامانماهرخ و خانم علیپناه، بچههایشان دیوار به دیوار خانه پدری برای خود خانهها ساختهاند و یکی از دخترها خیاط حرفهای است و در باسلام غرفهدار.
مامان ماهرخ، دستگاه مالش را روشن میکند تا طریقه کار دستگاه را ببینیم، بعد فر کوچک ایوان را روشن میکند و بستههای چای سیاه و سبز را میآورد تا محصولش را ببینیم. اینجا خبری از بستهبندی شیک نیست، هرچه هست محصول اصیل و ارگانیک است آمیخته با مهر مادری. مامان ماهرخ دو نوع چای تولید میکند، سیاه و سبز. چای سبز با همان مراحل بالا تولید میشود فقط مالش ندارد و برگها رنگ نگرفتهاند. ما مشغول عکس گرفتنیم که عطر چای شامهمان را نوازش میدهد، مامان ماهرخ مهماننوازی را در حقمان تمام کرده. یک سینی چای خوشعطر و طعم، یک سینی کاکا که یک جور شیرینی محلی دست ساز است، چند نان محلی و یک دیس برنجدوشاب که خوردنی محبوب گیلانیها در زمستان محسوب میشود. دوشاب و گردوی محلی هم هست و بادی که از اول آمدنمان قصد آرام شدن ندارد. اولین جرعه چای را که مینوشیم ابرها دست از خست برمیدارند و چند قطره باران میبارد بر زمین، حالا شما چشمهایتان را ببندید، عطر خاک باران خورده را به سینه بکشید، یک گاز جانانه بزنید به کاکا، یک جرعه چای دستی بنوشید و نگاهتان را بدوزید به باغ چای مامان ماهرخ که در دامنه کوه جا خوش کرده و از ایوان خانه پیداست.این تصویر خود بهشت است. نیست؟

سلام دست شما درد نکنه خانم دولتی
ممنون از شما
مادرم(مامان ماهرخ)خیلی مهربان و زحمت کش هستن و چای که آماده میکنن غیر از اینکه کاملا ارگانیک هست برای مشتری هاش از نظر بهداشتی هم خیلی حساسیت به خرج میدن .
سلام خانم دولتی عزیز داستانتون خیلی جالب بود .لذت بردم.ولی چطور باید ازشون خرید کرد ..داخل برنامه با سلام نیس. محصولشون 👏😍
سلام عزیز؛
این لینک غرفهشونه: https://basalam.com/chaye_kohpaye/home
سلام خانم دولتی عزیز .خیلی جالب وزییبا بود 👏ولی چطور میشه ازشون خرید کرد ..؟؟
لینک غرفهشون:
https://basalam.com/chaye_kohpaye/home
چقدر زیبا نوشتید لذت بردم
گیلانی نیستم ولی عاشق گیلانم و دوستدار مردمان باصفا یش. چند سال پیش برای تحقیقات پایان نامه ام مدتی رو در رفت و آمد به گیلان و شهر زیبای سیاهکل بودم. هنوز بوی خوش جنگل ها و کارخانه چای سیاهکل رو از یاد نبردم.
گیلان حتی برای ما که اهلش هستیم هم همیشه پر از تازگیه. سیاهکل زیبا رو دوست دارم
سلام
وقت بخیر مارو بردین به دوران کوچکی خودمان که در باغها بازی میکردیم و میدیدیم چگونه پدرو مادر مان زحمت میکشیدند
عالی بود احسنت به غیرت پدران و مادران گیلانیان با افتخار من گیلانی هستم
عزیزید. ممنونم که خوندید. خدا حفظتون کنه خاخورجان
خیلی جالب و خوندنی بود خانم دولتی عزیز،مرسی که اینقدر قشنگ می نویسین😍🤗.
ممنونم خانم. محبت دارید