پدال چرخ را فشار بده مرد!


|

|

20,167

زمان مطالعه: 1 دقیقه

مجتبی قاسمی. متولد 1380. خودش می‌گوید: «25 سالمه.» بعد می‌خندد و اصلاح می‌کند: «نه 24.» اصلش اما 23 سال دارد و 24 را پر می‌کند. این‌قدر بزرگ شده که خودش هم باور کرده این عددها برایش کم است.

اهل جرقویه اصفهان، شهری که شغل اصلی همه مردانش تا همین ده سال پیش، خورجین‌دوزی بوده است. شهری که هنوز هم مرکز صادرات خورجین به تمام ایران و کشورهای اطراف است. او هم از همین نقطه شروع کرد. وقتی دیپلم گرفت و دنبال کار می‌گشت پدرش حرف آخر را اول زد: «نمی‌خوام برای کسی کار کنی. برای خودت کار کن.»

پدر یک چرخ صنعتی خرید و سرمایه اولیه را گذاشت جلوی پسرش. کاری که سرمایه میلیاردی نیاز داشت تا راه بیفتد، با صد و چند میلیون راه افتاد، یک چرخ صنعتی و کمی مواد اولیه برای تولید. کار با چرخ را از پدرش یاد گرفت. کار آسانی نیست. حوصله می‌خواهد و علاقه. آقامجتبی اینها را دارد. مهم‌تر از اینها تنش به کار است، دلش هم. پدر، او را می‌نشاند پشت چرخ و خودش می‌ایستاد پشت شانه‌هایش. دستش را می‌گذاشت روی دست مجتبی که پارچه را زیر سوزن چرخ نگه داشته‌بود و می‌گفت: «پدال را فشار بده.» مجتبی هربار دلش خالی می‌شد از اینکه دستش بلغزد از روی پارچه یا دوخت را خراب کند، می‌خواست دست بکشد یا پا بردارد از روی پدال، پدر دستش را محکم‌تر فشار می‌داد و جمله‌اش را تکرار می‌کرد: «پدال را فشار بده. نترس.»

مادرش خیاط است. مجتبی کار با چرخ‌ معمولی خیاطی را دیده بود و با آن آشنا بود اما ظرافت‌ کار با چرخ صنعتی را خردخرد از پدرش یاد گرفت.

وقتی می‌پرسم: «تجربه کار دیگه هم دارین؟» لحن حرف‌زدنش پر از افتخار است. با چشم‌های روشن و لب خندان از کارهای دیگرش می‌گوید. از سیزده سالگی می‌گوید که تابستان، در ایام تعطیلی مدرسه برای یک قنادی کار کرده و بعدها که کار در فست‌فود و اسنپ‌باکس را هم تجربه کرده‌است. آدمِ نشستن و بیکارماندن نیست.

بسم‌الله را گفت

چرخ خیاطی صنعتی را گوشه انبار دو در یک متر خانه جاساز کرد. نشست پشت میز و پایش را روی پدال چرخ فشار داد. صدای چرخ و چرخیدن چرخ زندگی مجتبی با هم در خانه پیچید.

مواد اولیه را پدرش از جرقویه می‌آورد. ساکن اصفهان شده بودند و او دو سال ابتدایی کارش را با همین خورجین‌دوزی سر و شکل داد. پدرش کارمند کمیته امداد امام خمینی است ولی شغل آبا و اجدادی‌ را تجربه کرده و همین‌ها را به پسرش یاد داد. خورجین و پادری‌هایی که می‌دوخت، باز راهی جرقویه می‌شدند برای فروش.

پدر هر بار تماس می‌گرفت و از مجتبی آمار کم و کسری مواد اولیه‌اش را می‌گرفت. پارچه و نوار و نخ و هر چه لازم بود را می‌خرید و بار ماشین می‌کرد به سمت اصفهان. خورجین موتور و دوچرخه و حیوانات اهلی، اولین محصولاتی بودند که مثل همه اهالی جرقویه تولید و راهی بازار فروش کرد.

پدر، پنج تا، ده تا، دوازده تا خورجین و بعدها پادری و خرده ریزهایی که می‌دوخت را عقب ماشین جاساز می‌کرد و برایش در شهر اجدادی می‌فروخت. حالا از انواع خورجین‌های دست‌دوز و صنعتی می‌گوید که دیگر جزو محصولات اصلی‌اش نیستند. اوایل کار، همین خورجین‌های بازیافتی که می‌گوید جنس‌شان از پلاستیک و مواد بازیافتی است و ارزانترین نوع خورجین هستند، از محصولات پرفروشش بوده است.

آرام آرام رویای فتح قله‌های بلندتر هلش داد جلو تا از خورجین، روکش موتور و دوچرخه، به فکر دوخت روکش ماشین بیفتد.

ماشین اسباب‌بازی راه را باز کرد

آرام آرام رویای فتح قله‌های بلندتر هلش داد جلو تا به فکر دوخت روکش ماشین بیفتد. بلد نبود. سرچ اینترنتی و جستجو در میان ویدئوهای آموزشی چیز دندان‌گیری دستش نداد. از کلاس و دوره آموزشی هم خبری نبود. هر دری را که می‌زد بسته بود. پدرش یک نفر را پیدا کرد توی کارگاه تولیدی چادردوزی، طرح و الگوی دوخت را به مجتبی یاد داد. شروع کرد. اولش در سایزهای کوچک می‌دوخت تا چم و خم کار را یاد بگیرد. نشد. ده بار، بیست بار، سی بار. نمی‌شد. دوخت‌ها هم‌تراز درنمی‌آمدند و کار، آنی نبود که باید.

پدرش دو تا ماشین بزرگ اسباب‌بازی خرید و گذاشت جلوی مجتبی. پارچه را پهن می‌کرد روی میز. اندازه‌های ماشین را پیاده می‌کرد روی الگو و پارچه را برش می‌زد. ماشین زرد و آبی جلوی چشمش بودند، کنار دستش. روکش‌ را می‌دوخت و روی ماشین‌ها امتحان می‌کرد. هر بار کناره‌های روکش از اطراف ماشین زرد پایین می‌افتاد می‌نشست به تماشا. عیب و نقص الگو و طرح و دوختش را یک به یک پیدا می‌کرد و باز شروع می‌کرد از اول.

وقتی توانست بهترین روکش ماشین آن روزهایش را بدوزد، یک قله از رویاهایش را فتح کرده بود.

حالا دوخت روکش ماشین‌های کوچک سواری و ماشین بزرگ‌های باری، کار روتین اوست. سایه‌بان و کاور و پادری و پرده محافظ و انواع صندلی و چیزهای دیگر، محصولاتی هستند که الان در مغازه کوچکش موجودند. تولید هر کدام از این‌ها ماجرای خودشان را دارند. گالری گوشی‌اش را باز می‌کند و محصولات را نشانم می‌دهد، عکس اولین خورجینی که دوخته، پادری‌هایی که از بازیافت فرش سر و شکل‌شان داده، انواع خورجین دست‌دوز و صنعتی. انگشت می‌کشد روی صفحه گوشی و برای هر سوال من که از جنس و طرح محصولاتش شگفت‌زده‌ام، عکسی پیدا می‌کند و با اشتیاق نشانم می‌دهد. محصولات اولی که دوخته، ناترازی دارند. با ذوق به عکس‌ها نگاه می‌کند، همچنان لبخند می‌زند و می‌گوید: «کارای اولمه.»

دوختن و خراب کردن و هر بار تجربه تازه اندوختن، کار هر روز او بوده و هست.

در فکرش هم نبودم

سال 1401 وقتی کار جدی‌تر شد دنبال مکانی می‌گشت برای کارگاه. جایی که کمی بزرگتر باشد از انباری کوچک خانه‌شان و بشود غیر از دو تا چرخ، رل‌های پارچه و پلاستیک و شیدها و بزرنت‌ها را در آن جا داد. مواد اولیه، خودشان کلی جا می‌گرفتند. نمی‌شد هر کدامشان را یک گوشه خانه گذاشت و وقت کار، از جایی آوردشان پای چرخ. چند ماه این‌طرف و آن‌طرف گشت. یک روز معاملات ملکی بَرِ خیابان صدایش زد و مغازه دیوار به دیوارش را نشان مجتبی داد. او فقط دنبال یک کارگاه کمی بزرگتر بود. برایم که ماجرا را تعریف می‌کند، چند بار تاکید می‌کند «کاملا اتفاقی.»

فکرش را هم نمی‌کرد یک مغازه تر و تمیز بَرِ خیابان بشود کارگاهش. خرداد 1402 اجاره‌اش کرد و چرخ‌ها را آورد توی مغازه. مردم که رد می‌شدند نگاهی به داخل مغازه و چرخ‌های صنعتی می‌انداختند. سرشان را از لای در شیشه‌ای داخل می‌آوردند و می‌پرسیدند: «سایه‌بون هم می‌دوزین؟»، «پرده برزنتی برای در حیاط می‌خوام، دارین؟»، «پرده طلقی می‌خوام برای ورودی مغازه، مدل آهنربایی، کار شما هست؟»

هر سوال، کار جدید و مشتری جدید و تجربه جدید بود برایش. طاقه پارچه‌های برزنت و شیدهای سایه‌بان را کنار دیوار مغازه منظم کرد و یکی از دیوارهای مغازه‌اش را با طبقه‌های فلزی آبی‌رنگ سر وشکل داد. محصولاتی که می‌شد را توی طبقه‌ها چید و به فکر تابلویی برای سردَر جای جدید و مسیر تازه‌ای افتاد که پیش رویش بود. اینجا عملا مغازه کسب و کار مجتبی شده بود. بعد از مدتی مغازه کناری‌اش را هم اجاره کرد و محصولات رنگ به رنگ مغازه را آنجا چید.

کارگاه بزرگ شد و مشکلات، بزرگ‌تر

 کارگاه بزرگ شد و مشکلات هم بزرگتر شدند. خرید مواد اولیه سرمایه می‌خواست و سفارش‌هایی که از راه می‌رسیدند منتظر جیب خالی مجتبی نمی‌ماندند. نگاهش را از سوزن چرخ که تند تند روی پارچه برزنتی می‌کوبید بالا آورد و بیرون مغازه را نگاه کرد. موتور هوندایش توی پیاده‌رو روی جک ایستاده بود. پایش را از روی پدال چرخ برداشت و بلند شد. کار را پدر راه انداخته بود اما نگه داشتن و ادامه‌اش مدت‌ها بود که با خودش بود. باید با همه توان و دارایی راهی را که شروع کرده بود ادامه می‌داد. موتور را فروخت و سفارش‌ها را به موقع تحویل داد. این‌ها را که می‌گوید محکم حرف می‌زند. هیچ تردیدی در صدایش نیست. می‌گوید: «تا یک سال هرچه درآوردم خرج کار کردم، غیر از هزینه‌های دانشگاه برای خودم هیچ هزینه‌ای نکردم.»

تا آن‌موقع از دانشگاه و درس خواندنش چیزی نگفته است. ترم هفتم رشته علوم‌تربیتی است. درس خواندن را همیشه دوست داشته و بعد از دیپلم، با اینکه کار را شروع کرده اما درس خواندن را رها نمی‌کند. شغل پر زحمتی دارد و بیشتر وقتش برای کار چادردوزی صرف می‌شود اما وقت‌های استراحت را به درس خواندن اختصاص می‌دهد. می‌پرسم: «سخت نیست؟» می‌خندد: «چرا، مخصوصا موقع امتحانات. ولی تمامه دیگه.» می‌گوید رشته دانشگاهی‌اش موقعیت شغلی مطمئنی ندارد و برایش مهم است که این چادردوزی را با قدرت پیش ببرد و در آن پیشرفت کند.

چتر خانواده باز است

چادردوزی سایه یک کسب و کار خانوادگی است. مجتبی بعد از اجاره مغازه و رونق گرفتن کار، دنبال شاگرد می‌گشت. حجم کار بالا رفته بود و حیف بود سفارش‌هایی که از شمال و جنوب ایران برایش می‌رسید را رد کند. حالا دیگر کارگاهش بَر خیابان بود و همین، بزرگترین تبلیغ کارش بود. مدت‌ها پیش غرفه‌ای در باسلام راه‌اندازی کرده بود اما جدی‌اش نگرفته بود. حالا باز سراغش رفته بود و سفارش‌های مجازی پشت سر هم می‌رسیدند.

نشست کنار سفره و دیس برنج را از دست مادر گرفت. بشقابش را که پر کرد، دیس را به خواهرش فاطمه، داد. فاطمه یک سالی بود دیپلم گرفته بود و دنبال کار می‌گشت. مادر، ظرف خورش را وسط سفره گذاشت و از مجتبی پرسید: «شاگرد پیدا کردی؟»

_آدم مطمئن نه.

مادر به فاطمه نگاه کرد و این فکر در سر همه اعضای خانواده چرخید که بهترین کمک‌کار مجتبی در این شرایط می‌تواند خواهرش باشد.

پدر گفته بود: «این‌طوری از محل کار فاطمه هم خیالم راحته.»

این‌بار هم پدر و مادر، دست‌هایشان را چتر کردند بالای سر خانواده. فاطمه، همکار برادرش شد در چادردوزی سایه.

صبح‌ها با هم می‌آیند توی کارگاه و پشت چرخ‌هایشان می‌نشینند. از فاطمه می‌پرسم: «سخت نیس؟» می‌گوید: «خوبه. کمر و گردنم گاهی درد می‌گیره ولی کاره دیگه. هر کاری یجور سختی داره.» مادر، تابستان‌ها که کارشان بیشتر است می‌آید کمک‌شان. ظهرها ناهار را در خانه و کنار سفره خانواده می‌خورند و عصرها تا شب، باز هم در کارگاه و مغازه‌شان هستند.

سایه‌ای که خنک است و دلچسب

هر کسب‌وکاری اسمی می‌خواهد و نشانه‌ای تا همیشه در یاد بماند. مشتری‌ها که زیاد شدند و مغازه‌ی بَرِ خیابان که پا گرفت، مجتبی تابلوی مغازه را بالا برد: «چادردوزی سایه». سایه، سایه‌بان خنکی است برای خانه و زندگی آدم‌هایی که در تمام مدت تلاش و فعالیت کاری‌اش به او اعتماد کرده‌اند و او برایشان محصولی از جنس آرامش تولید کرده است.

سختی‌های زیادی داشته تا اینجا ولی هر وقت گرهی به کارش بیفتد یا فکر تازه‌ای برای توسعه کارش داشته باشد، با پدرش مشورت می‌کند.

«پدر» در میان حرف‌های آقا مجتبی کلمه پرتکراری است. مادرش هم تائید می‌کند: «پدرشون همیشه حمایتشون کرده.»

حرف دیگر

می‌پرسم: «حرف دیگه‌ای هست که بخواین حتما بگین؟»

نگاه می‌کند به چرخی که پشتش نشسته و زیرلب تکرار می‌کند: «حرف دیگه…!» سرش را بلند می‌کند. به تابلوی وَاِن‌یَکادی که به دیوار است چشم می‌دوزد و می‌گوید: «هیچ چیزی نیست که با تلاش کردن، نشه به دست آورد! هیچ‌چیز!»

ازش قول می‌گیرم عکس آن دو تا ماشین اسباب‌بازی را برایم بفرستد.

چادر و سایبان سایه
مجتبی قاسمی
74 محصول
3,247 فروش
استان اصفهان

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

36 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
مریم
3 ماه قبل

سلام من اعتبارمو 24 اذر نقد کردم ولی چیزی برام نیومده

مریم از س ب
6 ماه قبل

سلام آقا مجتبی داستانتون برام خیلی جذاب بود منم مثل شما دوست دارم کار و کسب برای خودم میداشتم الان که فکر میکنم از دانشگاه رفتن حرفه ای یاد بگیریم خیلی زودتر نتیجه میده اما متاسفانه در استان ما برای دخترا خیلی جای امنی نیس کار تنهایی دعا کنید منم بتونم توی رشته خودم (روانشناسی)حداقل یه مطب کوچیک داشته باشم بهترینها رو براتون آرزو میکنم انشاالله همیشه پر روزی باشید

محمد
6 ماه قبل

سلام..می خواستم برای دختر که رشته اش طراحی دوخت چرخ راست دوز بخرم البته دست دوم..می تونید کمک کنید

قیصر
6 ماه قبل

احسنت ❣️

الارز زیبا
6 ماه قبل

امید وارم من هم باهنرم کلی ادم و خوسحال کنم ، و براشون ارزو میکنم (کسب و کارتون پربرکت باشه ا للهی)

سارا
6 ماه قبل

بسیار جالب بود کاش همه خواهر برادرا همت داشتن باهم کسب و کار راه مینداختن

رسول
7 ماه قبل

عالی

شیوا
7 ماه قبل

واقعا لذت بردم آفرین به این پشتکار

ضیاء حیالی
7 ماه قبل

سلام من یک خیمه می خواهم عکس رو دارم فقط باید براتون بفرستم

یاس
7 ماه قبل

خیلی خوشحال شدم از موفقیت تون، ولی ان شاءالله برسه روزی که بنویسید الان یه کارگاه زدم با ۲۰۰تا شاگرد، تو فکرش باشین💪

پرش به بالا
36
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x