باغ انجیر و انجیرهای خشکشده غرفه فرح استور چشممان را گرفته بود. از قم تا خرمآباد رفتیم تا خانم الهام سفیدی را ببینیم و از کاروکاسبیاش بدانیم. خانم سفیدی خوشذوقتر از ما بود و با آن همه سرشلوغی که داشت گفت: تا اینجا که آمدهاید حیف است باغ نرویم. به پیشنهاد وسوسهانگیزش برای رفتن به باغ، 60 کیلومتر دیگر را هم به جان خریدیم. خانه الهام خانم، خرمآباد بود و باغشان توی روستا. برای رسیدن به روستا باید از جاده پیچ و تاب خوردهی خرمآباد-پلدختر میرفتیم. آن جاده را خوب میشناختم، ناسلامتی بچه پلدختر بودم و بلدِ راه!
برای اینکه آفتاب داغ روستا و گرمای باغ انجیر اذیتمان نکند، صبح علی الطلوع از محل اقامت زدیم بیرون. نسیم خنک شهر میزد توی صورتمان. انگار نه انگار که دیروز توی همین شهر، کولر ماشین هم از عهدهی خنک کردنمان برنیامده بود.
پردهی اول ؛ تابستان 83
پدرم صندلی جلوی ماشین نشسته بود و طبق معمول سرش به گوشی گرم بود. آقای بیرانوند بیتوجه به تلفنهای پشتسر هم پدر، دو دستی فرمان را چسبیده بود و پایش روی گاز بود.
فهرست:
پیچوتابهای جاده خرمآباد – پلدختر را از بر بود، برای همین ترمز و کلاج به کارش نمیآمد. منِ بیچاره دو دستی در ماشین را چسبیده بودم. ۴۸ کیلو وزنم توی پیچها کم آورده بود و درگیر قانون اول نیوتون شده بودم. کمروتر از آن بودم که بگویم: « میشه لطفاً یواشتر؟!»
برای همین سرم را به گوش پدر نزدیک کردم و آرام گفتم:« بابا لطفاً به دوستت بگو یواش تر بره سرگیجه گرفتم».
آقای بیرانوند که از حال و روز من بیخبر بود به خیال اینکه از تصادف میترسم گفت: « خیالتون راحت! من جاده رو از برم، همهی پیچهای این جاده رو میشناسم.»
پرده دوم؛ تابستان 03
دخترم صندلی جلوی ماشین نشسته بود و سرش به گوشی گرم بود. آقای کوچکزاده با سرعتی دلنشین پیچهای جاده خرمآباد – پلدختر را رد میکرد و هر از چندگاهی میگفت: « خانم سفیدی چقدر سرعتش زیاده. خیلی خطرناکه». جوری که بشنود گفتم:« خیالتون راحت! اون جاده رو از بره، همهی پیچهای این جاده رو میشناسه».
پرده سوم ؛ خانه عمه زهرا
پشت سر ماشین قرمز خانم سفیدی افتادیم تو جاده خاکی. یکی دو تا پل و دستانداز که رد کردیم، وارد حیاط بزرگی شدیم. طبق وعدهای که با خانم الهام داشتیم، میدانستیم که اینجا باید خانه مادرشوهرش باشد. ماشین را کنار ال نود قرمز پارک کردیم و پیاده شدیم. نگاهی به حیاط خانه انداختم. قند توی دلم آب شد. ده سال بیشتر است که خانه عمه زهرا نرفتهام و حالا اینجا خیلی شبیه به خانه عمه بود. حیاط بزرگی که به راحتی میشد 10-20 تا ماشین کنار هم پارک کرد. ایوان بزرگ و اتاقهایی که دورش را گرفته بودند. منبع آبی که سمت چپ حیاط، زیر سایه درخت اکالیپتوس بود. اینجا با خانه عمه زهرا مو نمیزد. این را وقتی فهمیدم که خانم سفیدی برای رفتن به باغ، ما را برد سمت درِ پشتی حیاط؛ دقیقا شبیه در پشتی خانه عمه. منتظر بودم مثل خانه عمه، از در پشتی که میرویم برسیم به رودخانه، ولی این در، به روی باغ باز میشد. باغ الهام خانم اما کمی دورتر بود.

پرده چهارم؛ خیابانی به نام پدر
توی مسیر، تا به باغ برسیم از قدیمترهای الهام خانم پرسیدیم. برخلاف خانمهای دیگر، از گفتن سن و سالش ترسی نداشت. سال 56 دنیا آمده بود و به همراه 4 خواهر و برادرش توی کوچهی پشت فرمانداریِ پلدختر زندگی میکردند. کوچههای آن شهر را خوب میشناختم، برای همین وقتی خانم سفیدی به آدرس فرمانداری، نشانی خانهشان را میداد برایم عجیب نبود.
پدرش دندانساز بوده و مردم کمدرآمد شهر، او را خیلی خوب میشناختند. پدر از آنها هزینهای نمیگرفت و همین بود که سال 77 وقتی از دنیا رفت، اسم آن کوچه را به اسم آقای سفیدی گذاشتند.
پرسیدم فامیلی سفیدی را کمتر شنیدهام؟ جواب الهام این بود که:” پدربزرگم تو کار مس بود. توی شهر، کار سفید کردن مس رو هم انجام میداد. واسه همین وقتی رفت شناسنامه بگیره، فامیلیش رو گذاشت سفیدی. اون موقع داداشش خیاط بود و عموی پدرم فامیلیشون شد خیاطزاده. اون یکی عموش هم کارش تعمیر چراغهای گردسوز بود و فامیلیشون شد چراغی”.
پرده پنجم؛ کاری که ناتمام ماند
الهام برای درس و دانشگاه میرود اراک و بعد که برمیگردد، با کمک همسرش آقا محسن، یک مرکز توانبخشی معلولین را در پلدختر راه میاندازد. 5-6 سالی سختیهایش را به جان میخرند ولی مشکلات بیشتر از این حرفها بوده و مجبور میشوند به بستن مرکز راضی شوند.
با جمع کردن مرکز، خانه و زندگی را هم جمع میکنند و میبرند خرمآباد. آقا محسن توی بازار آزاد، خودش را مشغول میکند و الهام خانم هم به مامایی. او میشود مامای شهر معمولان. معمولان شهر کوچکی است که 40-50 کیلومتر از خرمآباد فاصله دارد و توی همین جادهای است که به پرپیچ بودن معروف است!

پرده ششم؛ سرزمین انجیر
آقا محسن، همسر الهام، اهل روستای زورانتل- روستایی در 30 کیلومتری شهر پلدختر- است. شغل آبا و اجدادیشان باغداریست و بعد از پدر، همین باغهای انجیر بین پسرها تقسیم شده است. مردهای اینجا به راحتی از کنار شغل پدری نمیگذرند برای همین است که به هوای رسیدگی به باغ، زود به زود به روستا میآیند.
الهام میگوید: “آقا محسن هروقت میره باغ، بچهها رو هم با خودش میبره تا اونام باغداری رو یاد بگیرن. البته بچهها خودشون هم عاشق باغن واسه همین وقتی میایم روستا اصلا تو خونه بند نمیشن.
ما برای باغ زحمت زیادی میکشیم. البته نه فقط ما، همه مردم روستا. ولی تهش سودش میره تو جیب دلال. فصل نوبرونه، انجیر رو خوب ازمون میخرن. ولی بعد یکی دو هفته، قیمت خریدشون میرسه به سی چهل تومن که اصلا سودی برای باغدار نداره البته دیگه مثل روزهای اول برداشت هم طرفدار نداره.
حالا چند سالیه خانمهای روستا برای اینکه هم نگران خراب شدن انجیر نباشن و هم بتونن محصولشون رو به قیمت بفروشن، انجیر رو خشک میکنن. اینجوری هم ارسالش به شهرهای دیگه راحته هم اینکه توی تمام سال میتونن از محصول باغشون درآمد داشته باشن”.
الهام خانم هم که سرش درد میکند برای کارهای سخت، با وجود کارهای خانه و بچهها و شغل ثابتش، کسبوکار دیگری راه میاندازد و کرکره غرفهاش را در باسلام، بالا میزند. دلش میخواهد روزی برسد که انجیرهای باغ پدری همسرش را تا آن سر دنیا هم بفرستد و ذوق کند از ذوق همسرش.


استان لرستان
اینکه گفته از ذوق همسرش ذوق کنه واقعالذت بردم،این یک همسر واقعی بودن را نشان می دهد،رزقشان،عمرشان ،نسلشان وشادیهایشان پربرکت ومستدام باشد🤲🏻🌹
سلام ..واقعا کم پیش میاد عروسی ادامه دهنده راه پدرشوهرش باشه اونم باسختی های این دوران ..دمت گرم شیرزن من یکی که خیلی بهت افتخار میکنم
سلام بر خرم آباد
عزیزم خداقوت
لذت بردم