پشت پای بابا پا کند کردم و سرگرداندم روی ویترین. چشمم روی ردیف منظم چرخهای خیاطی سُر خورد. گفتم: «من که خیاطی بلد نیستم بابا!» و بابا بی توجه به من رفت توی فروشگاه. با فروشنده که دوستش بود دست داد و خوش و بش کرد. من همچنان مُصر بودم که برای جهیزیه چرخ خیاطی نمیخواهم. پس تو نرفتم تا فقط حال احوال کند و بیاید بیرون. سر تکان داد و چشمهای سبزآبیاش برق زد که یعنی بیا تو. نرفتم. چند دقیقه بعد بیرون آمد و گفت: «به مهندس گفتم وسایلات آبیه. آبی بده. مث چرخ خودمه.» و کارتن یک چرخ خیاطی توی بغلش بود.
دوباره گفتم: «من که خیاطی نمیکنم. برا چی گرفتین؟» حرفی زد که من، آن لحظه فکر کردم چون خودش در جوانی خیاط بوده و دوست دارد کسی راهش را ادامه بدهد میگوید، اما یک روز به آن رسیدم: «هر خونهای باید چرخ داشته باشه. زنا بالاخره یه جا دلشون میخواد یه درزی رو خودشون بگیرن.»
سالها بعد، بیکه بلدش باشم، با همان چیزی که زیردست بابا دیده بودم، زیپ کیف عوض کردم، شلوار پس دوز زدم، درز مانتو گرفتم و پرده دوختم. کمی هم که گذشت یاد گرفتم پارچه روی لباس بیاندازم و بدون الگو چیزی بدوزم. حالا سالها بعد، یکی از همان لباسها تنم بود و مقابل زنی نشسته بودم که انگار مثل من از یک جایی حس کرده بود باید دست به سوزن شود و شده بود.

هوا ظهر تیر ماه رشت بود. بندرعباسی که سال به سال باران ندارد، دیروز میزبان تگرگ شده بود و امروز برای چند دقیقه شاهد یک رگبار شدید بود که با عجله آمده بود و با عجله رفته بود و فقط دم در هوا پراکنده بود. آفتاب وسط مغزمان و دما روی 43 درجه درجا میزد. نفس سنگین میرفت و سنگینتر برمیگشت. قرارمان توی یک غرفه در یک مرکز فروش روبروی ساحل بود و ندیده میدانستم آقای غلامی برای محصول کاملا بومیاش، کارگاه بزرگ تولیدی ندارد و همهی نقابهای رنگارنگ غرفه، هنر دستان همسرش کنج خانه است.

با آدرس طبقهی دوم پاساژ، غرفهی ۲۲، رسیدیم به قرار. با دیدن دوربین توی دستمان آقای غلامی بیرون آمد و پرسید: «باسلام؟» گل از گلمان شکفت. و زیر گوش هم با ریحانه آرزو کردیم کاش مغازه کولر گازی داشته باشد. نداشت. ولی خوشبختانه ما توی شرجیِ خفهی مغازه بیش از ده دقیقه نماندیم.

آقای غلامی که مثل پشت تلفن لهجه داشت، موهای سرش کم بود و رنگ صورتش کاراملی جنوبی، کارهای دست همسرش را روی دیوار نشان داد و گفت: «کارامون ایناس اگه میخواید عکس بگیرید. همه هم کار دست خانوم بچههاس.» با این حرفش فهمیدم پشت تلفن درست توجیه نشدند که آمدیم برای چه کاری. دوباره توضیح دادم آمدیم بنشینیم پای قصهشان و باید خانوم و بچهها میبودند. و اینطوری بود که تا چند تا عکس از کارها بگیریم، یکی یک دانه برقع به من و ریحانه هدیه دادند و کلید را از پشت پیشخوان برداشتند: «خب پس بریم خونه! چون دوخت و دوز رو بچهها اونجا انجام میدن.» گفتم: «میخواید هماهنگ کنید اول؟» بدون این که اجناس بیرون مغازه را تو بیاورند، در را کلید کردند و با یک تماس طی مسیر، مریم خانم چایش را دم گذاشت.

توی کوچههای خیس بندر، که هنوز باران به تنشان بود و کفشان گِل شده بود، پشت پای آقای غلامی، دامن کشان میرفتیم. ریحانه پیراهن بلندی داشت که دامنش را از ترس گِل گرفته بود بالا. و من هم چادر و مانتوی بلندم را جمع کرده بودم که وقتی میرسیم، خانهی مردم را کثیف نکنم.
چندتا کوچه تنگ و ترش را گذراندیم تا به آپارتمان رسیدیم. توی راه، یک مسجد که حس میکردم برای اهل تسنن باشد، نشان کردم که قبل از غرفهی بعدی، نمازمان را آنجا بخوانیم و در خنکای سایهاش نفسی هم بگیریم. اذانش تازه یک اشهد ان محمد رسول الله را رد کرده بود که وارد آپارتمان آقای غلامی شدیم و دیگر صدا نرسید که بفهمم واقعا مسجد اهل سنت بود یا مسجد شیعیان.
مریم خانم و ماجده، با خندههای روشن جنوبی، که سفیدی دندانها تویشان بیشتر پیداست، منتظر ما بودند. در خانهای کاملا بندری که با اینکه یخچال ساید داشت ولی مبله نبود و دورش مثل خانههای توی فیلمها، بالشت و شاهنشین چیده بودند. و چه مادر و دختر به صورت هر دو شبیه دختر بندریهای دیشبی بودند که با ریحانه لب ساحل دیده بودیم. همانها که چادر نازک بلندی سر میکردند، ساق پایشان پشت پابند و شلوار بندری پیدا بود و شلنگ قلیان را از این دست که ده دوازده تا النگوی طلا داشت میدادند آن دست که یک تکپوش طلا داشت. اکثرا هم با صندلهای پاشنه دار بال به بال شوهر یا پدرشان راه میرفتند و انگار حتمی باید یک مردی مشایعتشان میکرد. این سه روز در بندر انگشت شمار گعدهی زنانه، دختر تنها و راننده خانوم دیده بودیم.

از حال احوالهای معمول رسیدیم به آن لحظه که پیشتر گفتم، آنجا که زنی حس میکند الان باید بنشیند پشت چرخ خیاطی. و این لحظه برای مریم خانم بعد از به دنیا آمدن دخترها اتفاق افتاده بود. وقتی فهمیده بود زنجیره گلابتونی که گرههایش را در نوجوانی یاد گرفته روی لباس قشنگ میشود، پولک و نگین زدن روی پارچه کار سادهایست و همهی اینها روی برقع سوار میشود و برقع هنوز خریدار دار: «میدونین؟ من از کوچیکی ذوق هنری داشتم. ۵ تا خواهر بودیم و دو تا داداش. ولی مامانم همیشه میگفت بچهی باسلیقه من تویی. گل و جاکلیدی درست میکردم، چیزی میبافتم، لباس و برقعم همینطو یُهو خودم دوختم.» و همینطور یهوی مریم خانم شبیه من، اول لباس روی پارچه انداختن بود و بعد هم به یک الگو رسیدن برای سایز خودشان.
بعدتر اما دختر بزرگشان -که حالا چون دوجان بود، نمیتوانست به جمع ما اضافه شود- میرود رشتهی طراحی دوخت و اندازه و فرم لباسها دقیقتر میشود. ماجده هم کنار درس و مدرسه مینشیند وردست مادر و با هم میبرند و میدوزند. گاهی که کسی، توی تنشان لباسی را ببیند و خوشش بیاید، پارچهای را نگین کاری و گلابتون دوزی میکنند و لباس بندری هم میدوزند. پیراهن، شلوار، چادر. اما بیشتر وقتشان را میگذارند برای سفارشات نقاب بندری یا به قول خودشان برقع.

برقع یه روبندهی تزیین شده با نگین و پولک و گلابتون است که قسمت چشمهایش باز است و با دو تا بند در طرفین روی صورت مینشیند. تزیینات روی برقع به چشمم ساده میآمد تا برایم توضیح دادند که نگین و گلابتون دوزی است. و من معنی گیس گلابتون تازه فهمم شد. گلابتون یک زنجیره نازکِ بافته شده با قلاب است که قبلا ماده اولیهاش طلا و نقره بوده و حالا با نخهای نازک اکلیلی انجام میشود. یک بهت شیرینی نشسته بود به کامم. نمیدانم پیدا بود که نمیدانستم گلابتون چیست یا نه ولی دوباره نگاه کردم به برقعی که توی مغازه با عجله گذاشته بودم توی کیفم و رو به آقای غلامی گفتم: «چقدر هدیهتون برام ارزشمندتر شد وقتی فهمیدم این قسمتای زربافتش اینهمه زحمت داره. خیلی ممنونم ازتون.»

تا هم عکس بگیریم و هم فرصت لمس پارچههای خوش آب و رنگ بندری از نزدیک را داشته باشیم گفتیم میخواهیم لباسهایی که حرفشان بود و مراحل دوخت برقع را ببینیم. و مریم خانم و ماجده یک فنجان چایی دادند دست ما و خودشان رفتند آماده شوند. تا برسند از آقای غلامی پرسیدیم فروش چطور است؟ کفاف ۴ فرزند و یک نوهی توراهی را میدهد یا نه؟ و اصلا برقع مگر آنقدر فروش دارد که بشود روی پولش برای امرار معاش یک خانواده حساب کرد؟ و با توضیحشان فهمیدیم برقعها را گردشگران میخرند و در بندر هم بیشتر توی عروسیهای روستایی استفاده میشود.
یک وقتی پوشش بوده و زنان به عنوان حجاب از آن استفاده میکردند ولی حالا تزیینی است و به ندرت زنی برای پوشاندن واقعی صورت از آن استفاده میکند. بخش زیادی از فروششان هم به صورت عمده به کشورهای حاشیه خلیج فارس است و حالا امارات خریدار اصلی آنهاست.

جالب بود که در بندرعباس پیر و جوان، هیچ کاری را عار نمیدانستند. و مهاجرت به شهر و کشوری دیگر برای کار و صادرات داشتن آنقدر برایشان نزدیک و محتمل بود که برای ما بعضیوقتها رستوران رفتن. مثلا آقای غلامی و همسرش اصالتا اهل جایی میان بوشهر، فارس و هرمزگان بودند به نام فداغ. که برای کار آمده بودند بندر و ماندگار شده بودند و برقع را به صورت عمده صادر میکردند. یا پدر مریم خانم سالها در قطر مغازهدار بوده و برادر آقای غلامی حالا از چین ماشین حساب وارد میکند و در تهران فروشنده است.
در خلال گفتگو با آقای غلامی راجع به بندر، کِیف عطر و طعم خاص چای مراکشی را میبردیم که مادر و دختر رسیدند. پیراهنهای پولکپولکی بلند پوشیده بودند و شالهای قشنگ بندری سرشان بود. شالها هم مثل چادر بندری پوشش خنکی محسوب میشود و خیلی اعتقادی به پوشاندن موها ندارد. گفتم: «وای چقد نازه! شبیه دخترای لب ساحل شدن ریحانه!!» و ریحانه از پشت لنز دستش را نشان داد که یعنی خصوصا با النگوها! آقای غلامی نکته را گرفت. خندید و گفت: «اینجا زنا به عشق النگو کار میکنن. عاشق اینن کار کنن برا خودشون النگو بخرن!» و ماجده و مادر بدون اینکه اعتراض کنند، با شیطنت به حرف آقای غلامی خندیدند.

نشستیم سر هم کردن یک برقع را از نزدیک ببینیم. تا ماجده و مریمخانم با آن لباسهای رنگی بنشینند پشت چرخ، یکی از برقعها را گرفتم روی صورتم و ریحانه جلدی عکس گرفت و دوربین را برگرداند سمت من. از خودم خوشم آمد. شبیه عکس جلد کتاب چشمهایش بزرگ علوی شده بودم. به ماجده گفتم: «تو خودت برقع میزنی؟» تا شرم نوجوانانهی ماجده اجازه بدهد حرف بزند، آقای غلامی گفت: «نه دیگه استفاده نمیشه برقع. بیشتر تزیینیه. مگر تو جشنای روستایی؛ عروسیا.»
من ولی فقط میخواستم ماجده را بیاورم توی گفتگو، پس دوباره گفتم: «تو خودت تنها میتونی کار کنی ماجده؟ یا ور دست مامانی؟» و دوباره آقای غلامی پیشدستی کرد و تا ماجده به خودش بجنبد گفت: «استاده برا خودش. خیلی تمیزکارم هست. این گوشی اگه بذاره روزانه از یه کارمند بیشتر در میاره.» گفتم: «ماجده دوست داری بری چه رشتهای؟» موفق شدم. شنیدم که بالاخره به حرف آمد و یک «عکاسی» ریز گفت و زیر نگاه دوربین ریحانه، پولک چسباند به بدنهی برقعی که مادر همان لحظه از زیر چرخ در آورده بود.

واقعا هم تمیزکار بود. بدون اینکه ذرهای چسب معلوم باشد یا پولکها لق بزنند کار را گذاشت کنار که خشک شود و پنس را بیهدف لای انگشتان بلندش چرخاند. همزمان آقای غلامی کارش را برداشت و دوباره نشانم داد: «ببینید، خیلی تمیزه!» چشمهایش برق میزد. روی برقع توی دستش و بعد به دستش دقیق شدم. دستش از ذوق یک لرزش ریزی داشت. دلم بابا خواست. و چشمهای دریاچمنیاش را. یادم هست اولین بار که من را پشت چرخ خیاطیام دید که داشتم با پارچه خردهها پادری چهلتکه درست میکردم، همینقدر ذوق داشت. روحش شاد است حتما که حالا دخترش کنار کتابهایش نیمچه خیاطی هم هست برای خودش.

دیدارمان به ساعت کشید و خیلی جدی تعارف ناهار شدیم. نماندیم ولی. غرفهدار بعدی منتظر بود. یک چای دیگر نشستیم و مریم خانم با دو تا ظرف ترشی انبه خجالتمان داد و ظرف شکلات را خالی کرد توی کیفم: «شکلاتاش خارجیه. ببرید ضعف کردید بذارید دهنتون.» و تا چای دوم تمام شود و بلند شویم، حرف به درازا کشید و آقای غلامی فهمید یک دختر دارم، جلدی رفت از مغازه یک بسته صدف و حنای طراحی روی دست آورد برایش. صدفها را خودش از ساحل جمع میکرد و حنا آن ور آبی بود. مریم خانم انگار خیالش راحت نشده باشد، کمی از خشکِ چایی که برایمان دم کرده بود را ریخت توی کیسه و داد به ریحانه. رفیق چای خورم چشمش برق زد.


استان هرمزگان
نوشته زیبایی بود
ان شاالله کسب و کارشون پر رونق باشه
سلام و خداقوت به همشهریان گلم. جنوب و بندرعباس مردمان هنرمند وباهوش هستند
خانواده آقای غلامی موفق و پیروز باشید
جنوبی ها به خونگرمی و مهمان نوازی معروفند . دلشون هم اندازه دریا بزرگ و مهربونه
موفق باشن و در پناه حق ، پسرم از جنوب برام برقه هدیه آورده و خیلیییی هم قشنگه
بله…خیلی خوب وعالی دخترگلم این قصه رو ،هوشمندانه وشیطنت آمیز مجذوب ونگارش و…چی میشه گفت جز. احسنت برشما وآرزوی بهترين اتفاقات جالب ودوستداشتنی برایشما تا مابازهم نثر ونگارش شماروشاهد باشیم….درودبرشما….درود به مردمان جنوب میهن ،،تعظیم به نگینه معتبرآذین ایران عزیزخلیج همیشه فارس
بسیار عالی جنوبیها هنرمند ومهربان ومهمان نوار
عالی بود خرید کردم موفق باشید
هر جا اسم جنوبیا میاد وسط یهو همه جا قشنگ میشه
هر خونهای باید چرخ داشته باشه. زنا بالاخره یه جا دلشون میخواد یه درزی رو خودشون بگیرن♡