پویا، پوریا و میراثِ آقا


|

|

4,083

پویا، پوریا و میراثِ آقا

زمان مطالعه: 1 دقیقه

تلفنم زنگ می‌خورد. آقای اسماعیلی است. ادمین غرفه ژین مارکت. می‌پرسد چقدر دیگر راه داریم تا کرمانشاه؟ می‌گویم حدودا یک ساعت طبق نقشه. و عذرخواهی می‌کنم بابت تاخیر. پاسخش دلم را گرم می‌کند. کرمانشاه دوبار مقصد سفر من بود و بارها برای رفتن به کربلا از آن گذشته و در آن توقف داشتم، اما هیچوقت، هیچ رفیق یا آشنایی که اهل این شهر باشد نداشتم.

شهرِ مهرهای بی‌منت 

این‌که کسی منتظر ماست و در جواب می‌گوید: «مشکلی نیست. فقط نگران شما شدیم.» یک دل خوشی‌ای می‌ریزد به جانم. همین که قطع می‌کنم، غرفه‌دار دیگری که فردا را با او وعده کرده‌ایم تماس می‌گیرد: «خانم خلیلی، مطمئنید که نمی‌آیید منزل ما؟ به خدا برای کرد ننگه مهمانش سر سفره‌ش نشینه. لااقل بذارید بیام سر جاده بدرقه‌ی شما.» و بدرقه‌ی شما یعنی به استقبالتان. پاسخ می‌دهم: «به خدا دیگه دارم از این حجمِ مهربونی خجالت می‌کشم. باور کنید روال ما این نیست که به غرفه‌دارامون زحمت بدیم. ممنون و شرمنده‌ی محبت شماییم. اگه اجازه بدین فقط فردا سر قرار تو فروشگاه ببینیمتون.»

و غرفه‌دار غرفه‌ی اکتاو، اینطوری قبول می‌کند که زحمتش ندهیم. اما این تمام ماجرا نیست، فردا ما یک ناهار مهمان او می‌شویم و شب هم تا مطمئن نشود ما جاگیر شدیم و شام خورده‌ایم رهایمان نمی‌کند. غرفه دیگری هم که غرفه گیوه‌ جاتون بود شام دعوتمان کرد منزلش، به صرف یک قرمه‌سبزی مامان‌پز.

و غرفه چهارم، تجهیزات آی‌کمپ هم، تا رسیدن ما و پرسیدن حال مادر مریض من که در انتهای سفر متوجه شدم پایش در نبودم شکسته، با من ارتباطش را حفظ می‌کند. و حتی امروز که دارم این روایت را می‌نویسم دوباره پیام داده و حال مامان را پرسیده است. چه خالصانه با معرفت بودند. چه مهرشان بی‌منت بود. چه وجودشان دل آدم را قرص و گرم می‌کرد.

کمی تا تبخیر

با کمی تاخیر در لوکیشنی که باید هستیم. پیاده می‌شویم و پیش از میزبان، هُرمِ گرمای هواست که در ظهر کرمانشاه به ما خوش‌آمد می‌گوید. ریحانه تا پا از ماشین بیرون گذاشت گفت: «تبخیر می‌شیم! کاش فروشگاهشون خنک باشه!» و برادرم تا پارک کرد و پیاده شد هم چیزی شبیه به همین را تکرار کرد.

مردی با موهای فلفل نمکی و صورتی گشاده می‌آید به استقبالمان: «سلام. خوش اومدین، من اسماعیلی هستم.» مثل صدای پشت تلفن، خوش خلق و مهربان به نظر می‌رسند. چند دقیقه بعد، از یک در کوچک که از بیرون پیدا نیست به چه جور جایی ختم می‌شود، وارد یک فروشگاه لوازم یدکی زیرزمینی می‌شویم.

تجربه‌ی زیسته‌ی من می‌گوید زیرزمین‌ها خنک هستند. چند پله را باید پایین برویم، از پایین باد می‌زند بالا. همان اول، چشم می‌چرخانم دنبال خنک کننده‌ای چیزی. یک کولر آبی یک نفس سعی دارد فضا را خنک کند، اما طفلک هرچه تقلا می‌کند بیشتر به شرجی هوا اضافه می‌شود.  چند آقا، در انتهای پله‌ها ایستاده‌اند تا سلام و احوال‌پرسی کنند. هنوز نمی‌دانیم کی به کی است و با همه به یک فرمان حال احوال می‌کنیم تا دقایقی بعد که آقای اسماعیلی با ما و یک نفر از هیئت استقبال کننده تنها می‌شوند و اینطور شروع می‌کنند: «من ادمین غرفه هستم و در واقع فروشنده و صاحب این کسب و کار آقای لطفی هستن. که بهتره راجع به کارشون خودشون توضیح بدن.»

من اما در تماس اولیه با یک خانوم صحبت کرده بودم. همین را هم می‌گویم و می‌فهمیم آن خانوم همسر آقای لطفی بوده است که غرفه با شماره تماس ایشان ایجاد شده. آقای لطفی لهجه‌ی کردی لطیفی دارند اما جدی به نظر می‌رسند و به سوالات پاسخ‌های کوتاه دو‌-سه کلمه‌ای می‌دهند. تا صحبت گل بیندازد دوبار می‌زنم به پهلوی ریحانه که: «خب توام یه چیزی بگو دختر. همه‌ش من دارم حرف می‌زنم.» یک طوری که فهمم می‌شود منظورش این است: «چی بگم آخه درباره لوازم یدکی!»

نگاهم می‌کند و من خودم ادامه می‌دهم و حتی برادرم که بیشتر از من به لوازم یدکی آشناست هم به دادم نمی‌رسد.

میراث آقا

بالاخره سوالاتم راجع به کسب و کار و قدمتش، یخ‌زدایی می‌کند از صحبت. آقای لطفی از هفت سالگی در این کسب و کار بوده‌اند: «از مدرسه که می‌‌اومدم آقام می‌گفت بیا در مغازه.» و من با آقام گفتنش، دنبال این کلمه یک گوشه از ذهنم می‌گردم و این سوال که آیا مغازه‌ی پدر همینجا بوده یا خیر را در گوشه‌ی دیگری می‌خیسانم تا به وقتش بپرسم. «من می‌آمدم تو مغازه و پیش می‌آمد تنها بمانم. ولی آقا دقیق بود. اگه یه پیچ جابجا می‌شد می‌فهمید و از من می‌پرسید فلان پیچ چرا جابجا شده؟ خودت دست زدی یا کسی آمده پشت دخل؟»

می‌‌گویم: «پس اول شاگردی کردین تو این حرفه و بعدش صاحب این کسب و کار شدین. الان بابا کجان؟ یادمه همسرتون گفتن که این شغل پدری شماست و بهشون گفتم دوست دارم پدر رو هم ببینم.» می‌‌گویند پدر سفر است: «وقتی شما زنگ زدین قرار بذارید آقام دو‌ روز بود رفته بود سفر. انشالله یه وقت دیه. آقا تا همین دو سه سال پیشم می‌آمد اینجا. ولی دیه نذاشتیم. گفتیم آقا خسته میشی. تو کارته کردی. نوبت ماست.» می‌پرسم: «اینجا مغازه‌ی باباست؟ تو کارشون به چی معروف بودن؟» آقای لطفی می‌خندند. با یک علاقه که پشت این لبخند است توضیح می‌دهند: «آقام جنس شناس بود. یه چیزه از دور می‌دید می‌فهمید اصله یا تقلبی. قبل از اتحادیه جنسا ر می‌آوردن آقا ببینه نظر بده.»

می‌دانم، اما می‌پرسم: «و این حاصل چی بود؟» می‌خندند دوباره: «تجربه! جزء سه چهارتا لوازم یدکی اولیه‌ی کرمانشاه بود. مغازه‌شان البته اینجا نبود، جای دیه‌س. آقام مو سفید کرده تو این کار.» نمی‌دانم آقا چه شکلی است، اما پردازش ذهنم بالاخره به نتیجه رسیده و اینجا یادم می‌آید آقا گفتن به بابا را اول بار کجا شنیده‌ام. یک زندایی شوهری داشتم که ترک بودند. به پدرشان همینطور می‌گفتند آقا. عاقله مردی بود با موهایی یکدست سفید، کم حرف، مهربان و یک کلمه هم فارسی بلد نبود. همیشه عصا به دست بود، با سبیل‌هایی پرپشت و کت شلواری. کلاه سیاه آذربایجانی و یک تسبیح هم داشت. در همه‌ی مراسم‌ها همینطور بود. حتی وقتی مهمان خانه‌اش بودیم.

الان بخواهم هم نمی‌توانم مثلا با تیپیکال مرد ایرانی، زیر پیراهنی، تنبان و کنترل تلویزیون تصورش کنم. وقتی به پدر آقای لطفی فکر می‌کنم هم چنین تصوری دارم. حیفم می‌آید که چرا نخواستم عکسی از آقا را به من نشان بدهند.

می‌پرسم: «شما به چی معروفید؟» یک خجالتی می‌ریزد به صورتشان: «اینه باید بقیه بگن.» می‌گویم: «خب نظر خودتون چیه؟» تا جواب بدهند یک نفر می‌آید توی فروشگاه و سراغ یک سری فاکتور را می‌گیرد. تمام قد می‌ایستند، همینطور سرپا می‌گویند: «مهمان دارم. رو جفت چشمام، انجام می‌دم تا آخر وقت بچه‌ها برات میارن مغازه.» و من دوباره سوالم را تکرار می‌کنم و اینبار پاسخ می‌گیرم: «من یه قراری دارم با خودم. احترام مشتری، احترام همکار، احترام مهمان باید حفظ بشه. همیشه به بچه‌ها اینجا تاکید می‌کنم. فرقی نمی‌کنه مشتری کی باشه، چه کاره باشه، باید بهش احترام گذاشته بشه.» ریحانه اینبار زد به من و گفت: «بنده خدا برا همه پا میشه. راست می‌گه!» و مرور که می‌کنم می‌بینم همین‌طور بوده از وقتی آمده‌ایم.

سریالهای تلویزیونی ما را گول زده‌اند

همیشه یک سنت‌هایی در بازار هست. می‌پرسم: «اینطور که فهمیدم هسته‌ی اولیه‌ی شهر دور و حول همین بازاره. یعنی الان شما دقیقا تو بازارید. درسته؟ تو این سال‌ها که تو بازار هستید، سنت خاصی داشتید؟ کار ویژ‌ه‌ای انجام میدن بازاریا؟ یا حتی خودتون؟»  آقای لطفی یک جور یواشی، که انگار کار خاصی نکرده‌اند می‌گویند: «بله بوده فردی که مقروض باشه، کمک کردیم بدهی‌ش جمع شه. البته خیلی زیاد نبوده، دو سه تومن.»

گاهی احساس می‌کنم، فیلم‌‌ها ما را گول زده‌اند. به ما دروغ گفته‌اند و در بازار واقعا خبری نیست. اینطوری که مثلا زندانی آزاد کنند یا کسی را از زیر تیغ بکشند بیرون. می‌پرسم: «شما چند تا بچه‌اید راستی؟» و اینطوری یک آقای لطفی دیگر به ما اضافه می‌شود. اسم‌های کوچک دو برادر را می‌پرسم. یکی پوریا و دیگری پویاست. خنده خنده می‌گویم: «چه بامزه. فقط یه ر فرق اسماتونه. کی اسماتونو انتخاب کرده؟ کار آقاست؟» و آقا پوریا که تازه به جمع اضافه شده، سرخ می‌شود. برای شروع انگار یک مرد کرد را خیلی خجالت داده‌ام. شرمنده می‌شوم که معذبشان کردم. می‌گویند: «مادر انتخاب کردن.» و من که به جواب‌های کوتاه آقا پویا عادت کرده بودم دیگر، این پاسخ کوتاه هم برایم کافی به نظر می‌رسد. و تنها به پاسخ «خدا حفظشون کنه» بسنده می‌کنم. نمی‌شنوم چیزی بگویند ولی سر تکان می‌دهند که یعنی ممنون. 

پیشکسوت باسلام

غرفه تازه دو ماه است در باسلام ایجاد شده اما فروش خوبی را تجربه کرده. درباره این می‌پرسم و آقای لطفی بزرگ را راحت می‌کنم از توضیح. با جمله‌ی: «فروش مجازی رو ما سپردیم به آقای اسماعیلی.» ایشان را می‌گذارند پشت فرمان و خودشان نفس راحتی می‌کشند انگار: «من بی تجربه نبودم توی فروش مجازی. کارم دیجیتال مارکتینگه. قبل از این دو تا غرفه ی دیگه داشتم که به یه فروش قابل قبولی رسوندم و بعد کار رو سپردم و اومدم بیرون. کلا کارم همینه. به حرکت و سرعت که می‌افته فروش، میرم سراغ نفر بعدی. اینجا هم شکر خدا خوب شروع کردیم. چون بی واسطه داریم جنس می‌دیم دست مردم، دستمون بازه تو قیمت گذاری. یه مقدار اینجا هم راه بیفته میرم سراغ یه کار دیگه‌ای. من با باسلام از روزهای اولش آشنا شدم. اولا تو کار زعفرون بودم. بعد یه غرفه لوازم آرایشی رو آوردم بالا. الانم که لوازم یدکی و لوکس خودرو. تا بعدی چی باشه.»

برایم این راحت در اوج گذاشتن و گذشتن جالب است. حتی اسم و رسم غرفه‌ها را می‌گیرم که ثمره کار آقای اسماعیلی را هم ببینم. خنده‌رو می‌گویند: «من عاشق راه‌‌ انداختن جوونام. از وقتی مشهد بودم و تا همین الان همه‌ی عمرمو گذاشتم برا همین.» از مشهد تا اینجا که ماییم خیلی فاصله است.

سوال‌سوال متوجه می‌شوم که همسرشان کرمانشاهی هستند و خودشان مشهدی و به خاطر ایشان نقل مکان کرده‌اند به کرمانشاه. چه عزیزتر شدند وقتی قصه‌ی این همراهی را گذاشتم کنار آن در اوج گذاشتن و گذشتن. همین را هم گفتم و اینبار آقای اسماعیلی بودند که مثل آقا پوریا سرخ و سفید شدند. دوباره زدم به ریحانه و اینبار به برادرم هم که همراهمان بود و گفتم: «شمام حس می‌کنید من خیلی حرف می‌زنم یا واقعا مردای کرمانشاهی خیلی خجالتی‌ن؟» نظر ریحانه این بود که این غیرتی بودن مردهای کرد و این در پرده بودن زنانشان انگار ذاتی این خطه است و من آنرمال نیستم. نظر برادرم هم. قرار گرفتم کمی.

آشنایان غربت ما

بعد از قریب ده ساعت در راه بودن، رنگ به رخ نداریم و نای حرف زدن هم دیگر.هنوز ناهار نخورده‌ایم، هنوز نماز نخوانده‌ایم، و حتی نمی‌دانیم با توجه به نزدیک بودن اربعین جا گیرمان می‌آید برای اقامت شب یا نه؟ چه گرما دور و دیر کرده بود مسیر را. آقای اسماعیلی همین را می‌پرسند و با پاسخ ما می‌گویند: «اگر مایل باشید بریم یه چیزی بخورید. اگر صحبتی هم مونده همونجا ادامه بدیم. جا برای شب رو هم با هم اوکی می‌کنیم.» چیزی نمانده که نپرسیده باشیم. چند قاب عکس و بعد با ایشان و آقا پوریا می‌رویم در رستورانی بااصالت، یک خورشت خلال کرمانشاهی می‌خوریم. بعد از ناهار، با کمک آقای اسماعیلی جایی را برای اقامت پیدا می‌کنیم و تا مطمئن نمی‌شوند که جاگیر شدیم، بی خیال نمی‌شوند. درست مثل غرفه‌دار غرفه‌ی اکتاو که قرار بود فردا ببینیمشان اما پیگیر ما بودند. حالا آقا اسماعیلی و برادران لطفی یک قاب کم‌حرف اما دوست‌داشتنی در ذهنمان هستند که آشنای غربت ما در کرمانشاه‌اند. 

47 محصول
0 فروش
استان کرمانشاه

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

8 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
داریوش
1 سال قبل

خیلی عالی
من خودم ترکم
ولی چندین سال با کردها بودم مردمی خونگرم و با اصل و نسبی هستند…

زهرا خلیلی
پاسخ به  داریوش
1 سال قبل

دقیقا همینطوره که می‌فرمایید. خیلی با اصالت هستن کردهای عزیز.

علی رض
1 سال قبل

🤣😂🤣🤣😂😂😂🤣😂😂🤣😂🤣😅😅😅باشه

محمد ج
1 سال قبل

خدا به کسب کارتون برکت بده انشاله
من ازتون راضیم چون به مشتریاتون بها میدین

چکو
1 سال قبل

کرماشانه که م ئه یی خاکی زیرین
هاوزاره وه که یی به دره وخانقین
کرمانشاه یا کوردیش کرماشان عشقه شهر شیرین و فرهاده، بامرامترین و بامعرفترین مردم دنیا با اختلاف زیاد اونجا هستند با وجود هزاران تلاش صدساله برای تفریس و معتاد کردن و محرومیتشان و … باز صفای بی همتایی داره👌 سپاس از دیدار و مطالبتان از این دیار کهن

زهرا خلیلی
پاسخ به  چکو
1 سال قبل

ممنون از بیان نظر ارزشمندتون. قدردان همراهی شما هستیم.

حیدره
1 سال قبل

خصلت کُرد اینطوری هست که بیشتر صحبت هاشون در فضای باز دور از کار گل میندازه
دیدم که میگم ها😁
خلاصه قشنگ بود💚

زهرا خلیلی
پاسخ به  حیدره
1 سال قبل

اینم نکته ظریفی بود.
ممنون که وقت گذاشتید. :))

پرش به بالا
8
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x