صبحِ گرفته و خاکستری بیشتر شک انداخته بود به جانم. بروم، نروم؟ هوا پاییزی شده؛ خنک و بارانی. خوراک خودم بود ولی نگرانی نمیگذاشت از آن لذت ببرم. گوشی را روی میز گذاشتم. لغوکردن قرارم حرفهای نبود. مجری شبکه خبر حرف میزد، از همهجا به جز موضوع اصلی. جوری وقتکشی میکرد انگار قرار بود خبر بد بدهد. بلند شدم. با خانهماندن خبری از سید حسن نمیآمد. اینطوری زمان هم زودتر میگذشت. قول دادم تا از خانهشان بیرون نیامدم خبرها را چک نکنم.
یک خواهر دلسوز به از یک صف لشکر
عکسها و پیامهای زیرش را قبلا دیده بودم. کیکهایی که با ظرافت تزئین شده و لحن مهربانی که به مشتریها جواب داده بود. حدس زدم خانمی خونگرم و باسلیقه باشد. وارد خانه که شدم، استقبال گرم و چیدمان قشنگ سالن مطمئنم کرد. یکی از دیوارها نقش گلخانه را داشت. چند گلدان آویزان و چندتایی هم پایین بود، قفس طوطی هم نزدیکشان. پنجره تا آخر باز بود و بوی خاک بارانخورده همهجا را گرفته.
فهرست:
کنار اکرمجان، خانم دیگری هم ایستاده. خواهرش الهامخانم بود. به هم نزدیک بودند؛ هم خانههایشان، هم دلهایشان. نه مثل ما که یکیمان مانده بود شرق و یکیمان رفته بود غرب؛ هم دلهایمان، هم ذهنهایمان. منِ منجمد و جدی کجا میتوانستم نقطه اشتراکی با خواهرِ لطیف و طنزم پیدا کنم؟ ولی خواهران منفرد به شیرینیجات علاقه داشتند. با هم کلاس کیکپزی رفته، کنار هم شیرینی پختن را بلد شده و همزمان با هم توی باسلام غرفه زده بودند. بچه اول هردو پسر بود. بچه دومشان هم دختر، که همسن بودند. آنها ادامه میدادند و من بیشتر حسرت میخوردم. دوباره هواپیمایی رد شد. یعنی میشد از پنجره دیدشان؟ یاد روزهایی افتادم که دوتایی برایشان دست تکان میدادیم.

من و خواهرم تیراندازی و گرافیک را از دور دوست داشتیم. آنقدر دور که حتی یک دوره هم برایش شرکت نکرده بودیم ولی کیکپزی برای هردوی آنها جدی بود. بارها با هم هماهنگ شده و رفته بودند برای آموزش، چه غیرحضوری توی کرونا و چه حضوری. از بستههای ساده مجازی شروع کرده بودند. خوششان که آمده، پیگیر شدند برای کارگاههای تخصصی کیکهای خامهای، طبقاتیکردن و تزئین. همین که دستشان توی این تکنیکها راه افتاده، رفته بودند سراغ فوندانت. دیگر همه فن حریف بودند. میتوانستند برای بقیه هم کلاس بگذارند ولی اکرمجان درخواستهای آموزش را رد کرده بود:
_ باید خودم رو بیشتر ارتقا بدم. بیشتر وارد باشم. جوری نباشه که هنرجو سوالی پرسید گیری داشته باشم. هی میگم یه ذره بیشتر یاد بگیرم بعد.
علمش را ده از صد میدید. معتقد بود حیطه گسترده و متنوعی است که هر چه یاد بگیری باز چیز جدیدی دارد.
_ دوست دارم آموزش کیکهای حجیم رو برم، کیکهای مجلل، دهطبقه کج. حتی اگه ازش درآمدزایی هم نکنم، میخوام بدونم چه جوریه. دلم میخواد برای خودم اجراش کنم.
پیشنهادهای کار توی قنادی و کافیشاپ را هم قبول نکرده بود. میخواست توی خانه پیش بچهها باشد. برایش اهمیتی نداشت که درآمد خوبی را از دست میداد. فاصله گرفتن از فضای خانواده خط قرمزش بود.
کوزهگر از کوزه شکسته آب میخورد
قبلترها قلاببافی انجام میداد. به روتختی و رومیزی هم رسیده بود. خیاطی را هم در حد ابتدایی بلد بود اما به خاطر بارداری و بعدش بچهداری آنها را کنار گذاشت و دیگر سراغشان نرفت. میتوانست بگذاردشان مهد یا پیش مادربزرگها اما نمیخواست. برایش مهم بود که توی تربیت بچهها کوتاهی نداشته باشد. روسریام را مرتب کردم. خانواده اولویتش بود و این از تک تک تصمیماتش مشخص بود. به گلهای درشت فرش خیره شدم، با گلبرگهای سرمهای رو به بالا اوج گرفته بودند. چه اتفاقی میافتاد که مردی از خانوادهاش میگذشت؟ چه اولویت دیگری برای خودش حس میکرد؟ تا کجا برای این اولویت جلو میرفت؟ یکی از همین گلها توی دلم جوانه زد. قلبم را سنگین کرد؛ سنگین و خوشبو. بوی دارچین را توی سرم حس کردم و سینی را روبهرویم دیدم. استکان را برداشتم و از اکرمجان تشکر کردم. بچهها که از آب و گل درآمده بودند، شروع کرد به پختن کیک.
_ همیشه فکر میکردم امروز اگه بخوام میرم میخرم اما اگه باز دو روز دیگه بخوام که نمیشه با این هزینهها. بذار برم یاد بگیرم، هرموقع خواستم بپزم و حسابی بخورم. خوردن کیک رو اینقدر دیوانهوار دوست داشتم که رفتم دنبال کیکپزی.
با این همه دیگر خیلی برای خودشان نمیپخت. بوی آن سیرش میکرد. حتی سادهترین مدلها را برای خانه درست میکرد. برای تولد امسال پسرش، فقط دورش را خامه سفید کشیده و یکگل طبیعی هم رویش زده. پسرش تعجب کرده بود که این کیک تولد است یا نامزدی! الهامخانم خندید:
_ نوبت به خودمون که میرسه این جوری میشه. میگن کوزهگر از کوزه شکسته آب میخوره.

چه طور میشد هم به اولویتت برسی و هم به چیزی که علاقه داری؟ دنبال راهکارش بودم. اکرمجان توضیح داد وقتی حجم سفارشها زیاد باشد، حوصله بچهها سر میرود. برای همین حواسش بود اول غذای آنها را بدهد و بهشان رسیدگی کند. بعضی شبها همه که میخوابیدند، تازه مینشست پای کار.
آشپزی در دستهبندی منی که سالی یکبار سراغش میرفتم، جز شغلهای ساده بود. راحت و بیدردسر! کیکپزی هم همین طور. هر چند خواهرم به عنوان آشپزی باتجربه مخالف بود تا اینکه حرفهای اکرمجان را شنیدم. با خرابشدن بخش کوچکی مجبور بود از اول همهچیز را درست کند و دوباره چندین ساعت زمان بگذارد. ممکن بود شکل نهایی، همانی که توی ذهن داشت، نشود. مثلا صورت خرس تزئینی، بامزه از آب درنمیآمد. آنقدر تکرارش میکرد تا فرمی که ساخته راضیاش کند.
تابستانها باید یک ساعت قبل از شروع، کولر را روشن میکرد تا فضا خنک شود. اگر مستقیم هم میخورد مواد کاراییشان را از دست میدادند. زمستانها در بالکن را باز میگذاشت تا محیط گرم نباشد. خواهر سرماییام را تصور کردم با کاپشن، کلاه و شالگردن. وسط آشپزخانه ایستاده و روی میز ناهارخوری خم شده. پرده بلند بالکن را باد تکان میداد و دانههای درشت برف دیده میشد. هر از گاهی پخش کردن خامه را ول میکرد و دستهایش را به هم میکشید. اگر دقیقا لحظه آخر موقع قراردادنش در جعبه، انگشتش اشتباهی به کیک میخورد چی؟ به نظرم دیگر وقتش بود که طرز فکرم را عوض کنم.

دوست سلطان و دل ولایت اوست
فروش کیک را پسرش توی سرش انداخته. دانشگاه شریفی بود و حرفهایش مورد قبول مادر:
_ این همه زحمت میکشی و هدیهاش میدی به این و اون. عکسم که نمیگیری. فقط دلی کار میکنی! من برات صفحه میزنم. شاید برات مشتری جور شد.
آن روزها آقای دانشجو تازه دوربین مجهز خریده بود. مدام از هنر دست مادر و خالهاش عکس میگرفت و توی صفحه میگذاشت تا اینکه همسر اکرمجان بهترین پیشنهاد را بهش داد. مدیر مدرسه برای جشن آخر سالشان کیک لازم داشت.
_ شوهرم بهم گفت تو آرامش داشته باش و هر چی بلدی رو اجرا کن. معلمها که نمیخوان پول بدن. منم هزینهاش رو چون خونگیه کمتر میدهم که به نفع مدرسه است. به جاش تو هم تمرین میکنی. دو طرف سود میکنیم.
دم عید بوی بهار و کیکهای پخته شده در خانهشان پیچیده بود. دو خواهر ۳۰ کیک درست کرده بودند. کیکهایی که سر انتخابشان بین معلمها دعوا شده بود. قبل از این انتظار نداشت از پسش بربیاید. مطمئن نبود میتواند آن را صاف بالا ببرد. میخواست آنقدر آزمون و خطا کند تا دستش راه بیفتد.
_ الان ولی میپزم ارتفاعش بیستودو. قشنگ مثل ستون میره بالا. خودم کیف میکنم.
ستون! ستون مقاومی که همه با بودنش خیالشان راحت بود! پلک زدم. چای، روی میز جلویم بود. سیاه سیاه. عکسم افتاده بود وسط استکان. آرام برداشتمش و کمی ازش خوردم. تلخی و سردیاش توی دهانم ماند. گذاشتمش توی پیشدستی. دارچینش هرچند کمرنگ شده بود ولی هنوز حالم را خوب میکرد. اکرمجان بلند شد تا عوضش کند. هر چه تعارف کردم فایده نداشت. صدایش از پشت سماور میآمد. همسرش آن اوایل اعلام آمادگی کرده بود برای تحویل کیکهای طبقاتی. توی اسنپ کج میشدند و نیاز به مراقبت داشتند. شوهرش دلش نمیآمد سفارشهایش را رد کند. برای همین به مشتریها خبر میداد که با ماشین مخصوص برایتان میفرستم.
_ وقتی شنید برای مصاحبه میاین از من بیشتر خوشحال شد. گفت:«دیدی اصرار میکردم کارهات رو بذار برای فروش ولی تو فکر میکردی نمیتونی. میگفتی من اگه بتونم یه شکوفه بزنم خیلی حرکت بزرگی کردم. سفارش! نه اصلا.»

خودش اولین سفارش ثبت شدهاش را تحویل مشتری داده بود. دو ساعت توی راه رفت بود و دو ساعت هم برگشت ولی تمام راه حس خوبی داشت. مثل وقتی که از کنار قنادی رد شوی و بوی شیرینیها مستت کنند.
باشد که روزگار بچرخد به کام دل
باشد که غم خجل شود از صبر قلب ما
کنجکاو بودم بدانم زندگی کجا بهش سخت گرفته و کجا غافلگیرش کرده. سرش را پایین انداخت. بعد از پسرش، بچه دیگری میخواستند. اما نمیشد. چهار_پنج سال اقدام کرده بودند برای درمان اما از نظر پزشکی مشکلی نداشتند و کاری از دست دکترها برنمیآمد. ناامید شده، فکر کرده بودند خدا نمیخواهد. تا اینکه یکهو میفهمد باردار است. همان دختری را که با چادر جشن تکلیفش بهم لبخند زده بود!
_ اینکه سالم باشن حالم رو خوب میکنه. هر مادری خوشحالی خودش رو توی بچههاش و خوشبختیشون میبینه. دلم میخواد نوههام رو هم ببینم.
خندیدیم. خدا احتمالا یک قالب مشترک برای همه مادرها داشته! گوشیاش را برداشت تا عکس یکی از کیکهای تولد دخترش را بیاورد. الهامخانم هم گوشی به دست شد تا کارهای خودش را نشانم بدهد. اما اخم کرد. دهانش نیمهباز ماند. انگار زور لبهایش نمیرسید تا کلمهها را سریعتر بگوید.
_ …شهیدش… کردن!
همهجا ساکت شد. حتی هواپیماها. حتی طوطی. از پشت میلهها سبز خوشرنگ تنش معلوم بود. هر هواپیمایی که رد میشد، دلش هوس پرواز نمیکرد؟ گل توی قلبم بزرگ شد. رشد کرد و همهجا را گرفت. به چشمها رسید و دستهای مشتشده. صدای باران بود که برم گرداند. با شدت میبارید. پلکهایم را محکم به هم فشار دادم. دفترچه سؤالها را ورق زدم. یکی دوتا نکته ریز مانده بود. عکس هم نگرفته بودم. نفس عمیقی کشیدم. باید تا آخرش صبر میکردم.
از خانه زدم بیرون. مجبور شده بودم از هر عکسی چندتا بگیریم تا بلکه یکی واضح شود. ظرف کیک توی همان دست لرزانم سنگینی میکرد. حتی نفهمیدم درست تشکر کردم یا نه. برگهای روی زمین خیس بودند. تند قدم برمیداشتم. اشکهایم با قطرههای باران قاطی شد. گلویم میسوخت. تابلوی زرد مترو آنطرف خیابان بود. زیر شیشههای ورودیاش ایستادم. صدای هواپیمایی آمد. چند بار چرخیدم تا پیدایش کنم. تار میدیدمش. بالا میرفت. بالای بالا. دهانم تلخ شده بود. ظرف را با احتیاط باز کردم. صورتی ملایمی داشت با قلبهای قرمز. بلند زدم زیر گریه. شیرینی شهادتش زیادی قشنگ بود. درش را بستم. پس کی شیرینی پیروزی قدس را میخوردیم!



استان تهران
عالی
به این میگن یه گزارش مصاحبه عالی! از خواندنش لذت بردم. برای همکار محترم و خواهرشون هم آرزوی موفقیت روز افزون دارم