از صبح توی ذهنم میچرخد که زندگی خیاط است و ما آدمها هم پارچهایم. ما را با حوصله با تیغه تیز قیچی میبرد. بعد میرویم زیر چرخ. سوزن با سرعت نخ را بالا و پایین میکند. هزاربار تیزیاش را توی تاروپودمان فرو میکند و بیرون میآورد. دوخت که تمام شد، نوبت اتو است. بخار داغ و گرما نمیگذارد هیچ ناصافیای برایمان باقی بماند.
در آسانسور را باز میکنم و پلاستیکهای بزرگی را روبهرویم میبینم. تکیه دادهاند به دیوار و پارچههای رنگی داخلشان معلوم است. مطمئن میشوم طبقه را درست آمدهام. بوی اسپند میآید و من را یاد دودکردنهای همیشگی مامان میاندازد. در باز میشود و سلام و احوالپرسی میکنیم. از قطعی برق چند روز گذشته ترسیدهام و نگرانم وسط مصاحبه هم برود. تا روی صندلی مینشینم، پیشنهاد می٬دهم اول عکسها را بگیریم. با موافقت خانمکارگر لنز را تمیز میکنم. میروم سراغ لباسهای بستهبندی شده که مرتب توی قفسهها هستند. از چرخهای روی میز، دستگاههای چاپ و قرقرههای نخ که عمودی سر جایشان هستند، عکس میگیرم. حواسم به کلاههای رنگی و لباسهای توی رگال هم هست. بین وسایل میچرخم و بوی ملایم اسپند را نفس میکشم. ولی من انتظار داشتم تولیدی بوی عجیبی بدهد مثلا بوی پارچه قیچیخورده یا همچین چیزهایی!

تمام که میشود با خیال راحت سر جایم مینشینم. شروع میکنیم به صحبت. حسابداری خوانده بود، با این فکر که میرود توی بانک کار میکند. توی زمان دانشجویی مشغول بازاریابی شد و از آن خوشش آمد. توی هر فرصتی تلاش میکرد تا بیشتر در موردش بداند. با وجود درس و کار، مدام دنبال مطالبش توی سایتها میگشت. کلاسهای آنلاین شرکت میکرد. خانمکارگر تجربه زیادی توی این حیطه داشت.
یکییکی فروخته و جلو آمده بود. همسرش هم توی تولیدی پوشاک کار میکرد. با هم تصمیم گرفتند تولیدی خودشان را بزنند؛ تولید از آقا و فروش از خانم. «ما از صفر شروع کردیم. صفر که میگم یعنی صفرها! ولی اعتقاد دارم خدا همیشه کمکم میکنه. همیشه هم کمک کرده.» مانع جدیشان نداشتن سرمایه اولیه بود. پدر پول پیش خانهاش را داد به دخترش تا کار را شروع کند. وام و قرضها جواب دادند و یک چرخ شد اولین قدم به سمت آرزویشان.

وقتی کارگاه را زدند خیلی حال خوبی داشتند. خانمکارگر طراحی بلد نبود. خودخوان منبعهای مختلف را چک کرد، در اینترنت گشت. مدام تمرین کرد و با تکرار فراوان بالاخره یاد گرفت. الان خودش طراح شده است، لوگو میزند و فتوشاپ میکند. «من همیشه باید یاد بگیرم. اگر یاد نگیرم عقب میمونم.» چرخها کمکم زیاد شدند. یکی شد دوتا. دوتا شد سهتا. همینطور اضافه شدند و نیروهای جدید را با خودشان آوردند. سعی میکنم توی ذهنم سالن را مجسم کنم تا بتوانم بشمارمشان. سهتا چرخ کنار دیوار پشت هم چیده شدهبود و سهتای دیگر هم روبهرویشان. به ششتا رسیده بود. «چرخهامون بچههامونن. دستگاه چاپهامون بچههامونن.» عمیق میخندد و کنار چشمهایش خط میافتد. از موقعیتهایی میپرسم که سوزن تیز فرو میرود و آخ آدم را بلند میکند.

اوایل به صورت چکی چند صدمیلیون جنس فروختند. پول همه وسایل مثل پارچه و… را هم قرض کرده بودند. طرف کلاهبردار از آب درآمد و چکها برگشت خورد. همه آن دوختنها و اتوکشیدنها و تلاشها از دست رفته بود. شکایت و دادگاه هم به نتیجه نرسید. پرونده شاکیهایی داشت که میلیاردی ضرر کرده بودند. خانمکارگر شبها از این پهلو به آن پهلو میشد. غصه بدهیها توی سرش فشار میآورد و میرسید به چشمها. اشکها که پایین میآمدند بالاخره خوابش میگرفت. من اگر بودم شاید خواب میدیدم سوزن بارها حرکت میکند. حرکت میکند اما چیزی نمیدوزد. پارچه را سوراخ میکند اما نخ را رد نمیکند. خسته که میشدم پارچه سرتاسر سوراخ را بالا میآوردم. اشعههای نور از سوراخها رد میشدند و روی صورتم میریختند. خانواده کارگر تا مدتها کار میکردند و قرضها را میدادند. میدوختند و بدهیها را صاف میکردند. چرخها و دستها ادامه میدادند تا در کارگاه باز بماند.

برقی که میترسیدم نبودنش عکسها خراب کند، بارها سعی کرده بود جلوی حرکت چرخها را بگیرد. یکبار برقها رفت و هرچقدر منتظر شدند نیامد. تحویل سفارش فردا صبح بود و فقط دگمهها را نزده بودند. نیروها را فرستاد بروند خانههایشان. با همسرش چرخِ دگمه را همراه وسایل بار ماشین کردند و بردند خانه. محلهشان برق داشت. با اینکه چرخ صنعتی است و صدای زیادی ندارد ولی توی محیط مسکونی باز اذیتکننده میشود. خانمکارگر به خاطر صدا از همسایهها اجازه گرفت. بعد از دو_سه ساعت دگمهزدن، رفتند سراغ اتو. همه را مرتب و منظم بستهبندی کردند. صبح سفارش را تحویل مشتری دادند و وسایل را دوباره بار وانت کردند و برگرداندند کارگاه. تازه آن موقع فرصت کردند بخوابند.
برقها که میرفت کارخانهها هم برای تولید پارچه به مشکل میخوردند و چیزی برای فروش نداشتند. میپرسم تولیدی را تعطیل کردند یا نیروها را کم. جواب میگیرم هیچکدام. «کجا برن آخه بچهها؟ تا یه جای جدید پیدا کنن، توی اون وضعیت خرجشون رو چی کار کنن؟» از ذخیره پارچههایی که داشتند استفاده میکردند یا سراغ چیزهایی میرفتند که میتوانستند انجام بدهند. «وقتهایی بود که حتی خرجمون درنمیاومد. ولی من اگه چند ماه سودی نداشتم، بعدش خوب کار کردم. قشنگ جبران میشه. خدا جای حقه.»

توی ماههای آخر بارداری هم مثل قبل ادامه میداد. بیشترین فاصله صندلی از میز کافی نبود. فضای بیشتری نیاز داشت. کج مینشست پشت سیستم. دستها را میکشید و با کیبورد کار میکرد. هر چند دقیقه یک بار کمر خشکشدهاش را تکان میداد، دستی به گردنش میکشید و دوباره مشغول میشد. فشار کارها که بالا میرفت با همان شرایطش بستهها را میبرد پستخانه. دانههای عرق دور تا دور صورتش را قاب میکردند. از گرمای هوا کلافه میشد. به خوراکیهای خوشمزه و خنک فکر میکرد. میخواست پاهای ورم کردهاش را هرچه زودتر از دست کفش نجات بدهد. پسر بازیگوشش لگدی میپراند. بهش قول شربت خاکشیر جلوی کولر را میداد. حالا چهارسالش شده است. روزهایی که مادرش شیفت ندارد بچه را میگذارد پیشش.
عصر که میروند خانه حتما باید چند ساعتی را با هم بازی کنند. زمانهایی که مادرش باید برود بیمارستان، او را با خودش میآورد کارگاه. « فکر میکنه میتونه با چاپها و پارچهها بازی کنه. گاهی اندازهها رو میریزه به هم و دوباره باید همه رو انجام بدیم. بعضی موقعها میشینه پشت چرخ و میگه ببینین دارم میدوزم!» از شیرینیاش میخندیم.

یاد خودم میافتم. اولش مهمان خانه خالهها بودم. تا وقتی که بزرگتر شدم و مشقهای بچهها را اگر از سر لطف پاره نمیکردم، قطعا خطخطی میکردم. کنارنیامدنم با پسرخاله و دخترخالهها برنامه را عوض کرد. بابا شبکار شد تا صبحها من را نگه دارد. البته این هم خیلی طول نکشید. منِ سحرخیز و پر سروصدا نمیگذاشتم بابایی که تمام شب را کار کرده بود، بخوابد. رفتم مهدکودک اما گوشه ذهنم مانده بود که مامان صبحها کجا میرفت. چرا من را با خودش نمیبرد؟ با اصرارهای زیاد، مامان را مجبور کردم دوتایی برویم مطب. آنجا تلاش کردم کمک منشی خوبی باشم. گاهی جراحیهای کوچکی انجام میدادند و مامان هم دستیار جراح میشد. توی این موقعیت میزش تماما تحت حکومت من در میآمد. برگههای نوبتدهی خانمدکتر صورتی بودند. آنها را یک سمت میچیدم و سفیدهایی را که برای آقایدکتر بود سمت دیگر. نباید با هم قاطیشان میکردم وگرنه نمی شد مریضها را به ترتیب بفرستم داخل. هرچند همیشه جراحی را موقعی میگذاشتند که آخرین مریض هم ویزیت شده و رفتهبود. کمی که گذشت از منشی بودن برای صندلیهای خالی خسته شدم. قبول کردم برگردم مهد تا زمان مدرسه رفتنم برسد.
در مورد عادتهای روزانه با هم حرف میزنیم. میفهمم که اسپند فقط برای امروز نیست. صبح که وارد تولیدی میشود قبل از هرچیزی اسپند دود میکند. هروقت نیروها بیانرژی و ناراحت باشند سراغ عود میرود. حس آرامش میگیرد از اینها. «خوشحالیشون خیلی قشنگتر و مهمتره. سعی میکنم دلشون رو شاد نگه دارم.» مامان هم وقتی به نظرش خوب نیستیم میرود سراغ اسپند. فکر میکند این طوری حس و حالمان تغییر میکند.

دلم میخواهد بدانم با اولین حقوقش چه کار کرده. به دستبند توی دستش نگاه میکند. ستارههای نقرهای و لوزیهای زرد پشت هم تکرار شدهاند. چند ماه اول فقط پسانداز کرد و آن را خرید. «این رو هیچوقت نمیفروشم. خیلی دوسش دارم.» چشمهایش برق میزنند. انگار ستارهها رفته باشند آنجا. اگر از آرزوهایش صحبت کنیم ستارهها تغییر میکنند؟ به چشمهایم نگاه میکند ولی انگار به گذشته برگشته است. آرزویش بود کاری بزند و خودش خدمات ارائه دهد. «دقیقا هم همین شد.» حالا هر نوع خدماتی که از دستش بربیاید انجام میدهد و کار آدمها را راه میاندازد. با اینکه اکثرا عمده کار میکنند اما او کارهای تک را هم انجام میدهد. «اون بندهخدایی که یهدونه میخواد هم کارش باید راه بیفته دیگه.» میگویم برود دهسال جلوتر و خودش را ببیند. «فکرش رو کردم. میخوام سولهای بزنم که پنجاه تا نیرو داشته باشم. از یکچرخ به پنجاهچرخ.» میخندد و ستارهها بیشتر میشوند.
از اولین مشتری هم میپرسم. به نظرم اولینها خاطرههای ماندگاری میشوند حتی اگر اتفاق خاصی نیفتد. برای کاروان حجی کلاههای یک شکل زدند. از این نشانهها که همدیگر را گم نکنند خوشم میآید. به کاروانی فکر میکنم که نشانهشان کلاه بود.

هروقت ترس گمشدن قلبشان را مچاله میکرد، سرهای آدمها را نگاه میکردند. همین که کلاه را میدیدند خیالشان راحت میشد. کلاهها با چمدان رفتند تا به بیابانهای حجاز رسیدند. سبزی گنبد مدینه را دیدند، خانه خدا را دور زدند و حاجی شدند. کلاههایی که نماینده خانوادهکارگر بودند. از کارگاه با دست خودشان آنها را راهی کردند. با این امید و تلاش دور نیست وقتی که چشم خودشان هم به کعبه رویاهایشان بیفتد. حافظ میگوید:«در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم/ سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور»

استان تهران


نوشته زیبایی بود
ان شاالله کسب و کارشون پر رونق باشه
سلام لطفا راهنمایی کنید چطور می تونم غرفه تون ببینم
سلام و عرض ادب
https://basalam.com/iranmod?utm_source=share&utm_medium=copy&user_hash_id=qy3mj&from_component=vendor-app
از این لینک میتونید وارد بشید
تولیدی پوشاک ایران مد
🙏
باسلام خیلی جنساش خوبن من یه چیزه ازش گرفتم عالی بود
رضایت شما باعث افتخار و سربلندی ما هست 🙏
امیدوارم همیشه بتونیم بهترین خدمات رو به شما عزیزان ارائه بدیم
چه متن زیبا و دلنشینی بود💜
ممنون از انرژی خوب و لطف شما 🙏😍
سلام خداسلامتی بده ببخشید کارهای شما کلاه وتیشرت روازکجا تهیه کنم
اولین بار بود که این همه نوشته خواندم و خسته نشدم عالی بود موافق باشید.
خیلی ممنونم از حس خوب و انرژی مثبتی که به من دادید
امیدوارم برای هممون موفقیت و سلامتی و برکت باشه 🙏🌸
سلام.امیدوارم همیشه در کارهایتان موفق باشید در مشکلات به خداوند توکل کنید واز چیزی نترسید .هیچ مشکلی نیست که راهکار نداشته باشد .سربلند باشید .
خیلی ممنونم از دعای خیر شما دوست عزیز
انشالا برای همه سلامتی و برکت و روزی باشه 🙏🌸
خدا همیشه حواسش به ما هست ❤️
انشالله همیشه در همه کارهاتون موفق باشی
خدا قوت
خیلی ممنونم از نظر شما و لطفی که به من دارید
انشالا همیشه برای همه موفقیت و سلامتی و روزی باشه 🙏🌸
سلام خیلی کار خیاطی سخته واقعا بهتون خداقوت میگم
خیلی ممنونم از شما دوست عزیز
خدا قوت به هممون انشالا موفقیت و برکت و سلامتی برای همه ی ما باشه ❤️🌸🙏
سلام من چطوری میتونم با فروشنده تماس بگیرم
انتهای نوشته یک فیلد سبز رنگ هست نوشته بازدید از غرفه برو تو غرفه یک محصول رو انتخاب کن در قسمت گفتگو با غرفه دار صحبت کن