پای پر از خار مغیلان، چشم پر از رویای کعبه


|

|

21,204

پای پر از خار مغیلان، چشم پر از رویای کعبه

زمان مطالعه: 1 دقیقه

از صبح توی ذهنم می‌­چرخد که زندگی خیاط است و ما آدم­ها هم پارچه­‌ایم. ما را با حوصله با تیغه تیز قیچی می‌­برد. بعد می‌­رویم زیر چرخ. سوزن با سرعت نخ را بالا و پایین می­‌کند. هزاربار تیزی­‌اش را توی تاروپودمان فرو می­‌کند و بیرون می‌­آورد. دوخت که تمام شد، نوبت اتو است. بخار داغ و گرما نمی­‌گذارد هیچ ناصافی‌­ای برای­مان باقی بماند.

در آسانسور را باز می‌­کنم و پلاستیک­‌های بزرگی را روبه­‌رویم می­‌بینم. تکیه داده­‌اند به دیوار و پارچه‌­های رنگی داخل­شان معلوم است. مطمئن می‌شوم طبقه را درست آمده­‌ام. بوی اسپند می­‌آید و من را یاد دودکردن‌­های همیشگی مامان می­‌اندازد. در باز می­‌شود و سلام و احوال­پرسی می‌کنیم. از قطعی برق چند روز گذشته ترسیده‌­ام و نگرانم وسط مصاحبه هم برود. تا روی صندلی می­‌نشینم، پیشنهاد می­٬دهم اول عکس­ها را بگیریم. با موافقت خانم­‌کارگر لنز را تمیز می­‌کنم. می­‌روم سراغ لباس­‌های بسته­‌بندی شده که مرتب توی قفسه­‌ها هستند. از چرخ­های روی میز، دستگاه­های چاپ و قرقره­‌های نخ که عمودی سر جای­شان هستند، عکس می­‌گیرم. حواسم به کلاه­های رنگی و لباس­های توی رگال هم هست. بین وسایل می­‌چرخم و بوی ملایم اسپند را نفس می­‌کشم. ولی من انتظار داشتم تولیدی بوی عجیبی بدهد مثلا بوی پارچه قیچی­‌خورده یا همچین چیزهایی!

تمام که می‌­شود با خیال راحت سر جایم می‌­نشینم. شروع می­‌کنیم به صحبت. حسابداری خوانده بود، با این فکر که می­‌رود توی بانک کار می­‌کند. توی زمان دانشجویی مشغول بازاریابی شد و از آن خوشش آمد. توی هر فرصتی تلاش می‌­کرد تا بیشتر در موردش بداند. با وجود درس و کار، مدام دنبال مطالبش توی سایت­ها می­‌گشت. کلاس­های آنلاین شرکت می‌­کرد. خانم­‌کارگر تجربه زیادی توی این حیطه داشت.

یکی‌یکی فروخته و جلو آمده بود. همسرش هم توی تولیدی پوشاک کار می­‌کرد. با هم تصمیم گرفتند تولیدی خودشان را بزنند؛ تولید از آقا و فروش از خانم. «ما از صفر شروع کردیم. صفر که می­گم یعنی صفرها! ولی اعتقاد دارم خدا همیشه کمکم می­کنه. همیشه هم کمک کرده.» مانع جدی­شان نداشتن سرمایه اولیه بود. پدر پول پیش خانه‌­اش را داد به دخترش تا کار را شروع کند. وام و قرض­ها جواب دادند و یک چرخ شد اولین قدم به سمت آرزوی­شان.

وقتی کارگاه را زدند خیلی حال خوبی داشتند. خانم­‌کارگر طراحی بلد نبود. خودخوان منبع‌­های مختلف را چک کرد، در اینترنت گشت. مدام تمرین کرد و با تکرار فراوان بالاخره یاد گرفت. الان خودش طراح شده است، لوگو می‌­زند و فتوشاپ می­‌کند. «من همیشه باید یاد بگیرم. اگر یاد نگیرم عقب می­‌مونم.» چرخ­ها کم­‌کم زیاد شدند. یکی شد دوتا. دوتا شد سه‌­تا. همین­طور اضافه شدند و نیروهای جدید را با خودشان آوردند. سعی می‌­کنم توی ذهنم سالن را مجسم کنم تا بتوانم بشمارم­شان. سه‌­تا چرخ کنار دیوار پشت هم چیده شده‌­بود و سه‌­تای دیگر هم روبه­‌روی­شان. به شش‌­تا رسیده بود. «چرخ­هامون بچه‌­هامونن. دستگاه چاپ­‌هامون بچه­‌هامونن.» عمیق می‌­خندد و کنار چشم­هایش خط می­‌افتد. از موقعیت­هایی می‌پرسم که سوزن تیز فرو می­‌رود و آخ آدم را بلند می­‌کند.

اوایل به صورت چکی چند صدمیلیون جنس فروختند. پول همه وسایل مثل پارچه و… را هم قرض کرده بودند. طرف کلاهبردار از آب درآمد و چک‌ها برگشت خورد. همه آن دوختن‌­ها و اتوکشیدن­‌ها و تلاش­ها از دست رفته­ بود. شکایت و دادگاه هم به نتیجه نرسید. پرونده شاکی­‌هایی داشت که میلیاردی ضرر کرده بودند. خانم‌­کارگر شب­ها از این پهلو به آن پهلو می‌­شد. غصه بدهی­‌ها توی سرش فشار می‌­آورد و می­‌رسید به چشم­‌ها. اشک­ها که پایین می­‌آمدند بالاخره خوابش می‌­گرفت. من اگر بودم شاید خواب می­‌دیدم سوزن بارها حرکت می­‌کند. حرکت می­‌کند اما چیزی نمی­‌دوزد. پارچه را سوراخ می­‌کند اما نخ را رد نمی‌­کند. خسته که می­‌شدم پارچه سرتاسر سوراخ را بالا می‌­آوردم. اشعه­‌های نور از سوراخ­ها رد می‌­شدند و روی صورتم می­‌ریختند. خانواده­ کارگر تا مدت­ها کار می‌­کردند و قرض‌­ها را می‌­دادند. می‌­دوختند و بدهی‌­ها را صاف می­‌کردند. چرخ­‌ها و دست­ها ادامه می‌­دادند تا در کارگاه باز بماند.

برقی که می‌­ترسیدم نبودنش عکس­ها خراب کند، بارها سعی کرده بود جلوی حرکت چرخ­ها را بگیرد. یک­بار برق­ها رفت و هرچقدر منتظر شدند نیامد. تحویل سفارش فردا صبح بود و فقط دگمه­‌ها را نزده بودند. نیروها را فرستاد بروند خانه‌­های­شان. با همسرش چرخِ دگمه را همراه وسایل بار ماشین کردند و بردند خانه. محله­‌شان برق داشت. با اینکه چرخ صنعتی است و صدای زیادی ندارد ولی توی محیط مسکونی باز اذیت­‌کننده می­‌شود. خانم‌کارگر به خاطر صدا از همسایه‌­ها اجازه گرفت. بعد از دو_سه ساعت دگمه­‌زدن، رفتند سراغ اتو. همه را مرتب و منظم بسته‌­بندی کردند. صبح سفارش را تحویل مشتری دادند و وسایل را دوباره بار وانت کردند و برگرداندند کارگاه. تازه آن موقع فرصت کردند بخوابند.

برق­ها که می‌­رفت کارخانه‌­ها هم برای تولید پارچه به مشکل می‌­خوردند و چیزی برای فروش نداشتند. می‌­پرسم تولیدی را تعطیل کردند یا نیروها را کم. جواب می‌­گیرم هیچ­‌کدام. «کجا برن آخه بچه‌­ها؟ تا یه جای جدید پیدا کنن، توی اون­‌ وضعیت خرج­شون رو چی کار کنن؟» از ذخیره پارچه‌­هایی که داشتند استفاده می‌­کردند یا سراغ چیزهایی می­‌رفتند که می­‌توانستند انجام بدهند. «وقت­‌هایی بود که حتی خرج­مون درنمی‌­اومد. ولی من اگه چند ماه سودی نداشتم، بعدش خوب کار کردم. قشنگ جبران میشه. خدا جای حقه.»

توی ماه­‌های آخر بارداری هم مثل قبل ادامه می‌­داد. بیشترین فاصله صندلی از میز کافی نبود. فضای بیشتری نیاز داشت. کج می­‌نشست پشت سیستم. دست­ها را می‌­کشید و با کیبورد کار می­‌کرد. هر چند دقیقه یک بار کمر خشک‌شده‌­اش را تکان می­‌داد، دستی به گردنش می‌­کشید و دوباره مشغول می­‌شد. فشار کارها که بالا می‌­رفت با همان شرایطش بسته‌­ها را می‌­برد پست­‌خانه. دانه­‌های عرق دور تا دور صورتش را قاب می‌­کردند. از گرمای هوا کلافه می‌­شد. به خوراکی­‌های خوشمزه و خنک فکر می­‌کرد. می­‌خواست پاهای ورم کرده‌اش را هرچه زودتر از دست کفش نجات بدهد. پسر بازیگوشش لگدی می­‌پراند. بهش قول شربت خاکشیر جلوی کولر را می­‌داد. حالا چهارسالش شده است. روزهایی که مادرش شیفت ندارد بچه را می­‌گذارد پیشش.
عصر که می‌­روند خانه حتما باید چند ساعتی را با هم بازی کنند. زمان­‌هایی که مادرش باید برود بیمارستان، او را با خودش می‌­آورد کارگاه. « فکر می­‌کنه می­‌تونه با چاپ‌­ها و پارچه‌­ها بازی کنه. گاهی اندازه­‌ها رو می­‌ریزه به هم و دوباره باید همه رو انجام بدیم. بعضی موقع‌­ها می­‌شینه پشت چرخ و می­گه ببینین دارم می­‌دوزم!» از شیرینی­‌اش می­‌خندیم.

یاد خودم می‌­افتم. اولش مهمان خانه خاله­‌ها بودم. تا وقتی که بزرگ­تر شدم و مشق­‌های بچه‌­ها را اگر از سر لطف پاره نمی­‌کردم، قطعا خط‌­خطی می­‌کردم. کنارنیامدنم با پسرخاله و دخترخاله‌­ها برنامه را عوض کرد. بابا شب‌­کار شد تا صبح­ها من را نگه دارد. البته این هم خیلی طول نکشید. منِ سحرخیز و پر سروصدا نمی­‌گذاشتم بابایی که تمام شب را کار کرده بود، بخوابد. رفتم مهدکودک اما گوشه ذهنم مانده بود که مامان صبح‌­ها کجا می‌­رفت. چرا من را با خودش نمی­‌برد؟ با اصرارهای زیاد، مامان را مجبور کردم دوتایی برویم مطب. آن­جا تلاش کردم کمک منشی خوبی باشم. گاهی جراحی­‌های کوچکی انجام می­‌دادند و مامان هم دستیار جراح می‌­شد. توی این موقعیت میزش تماما تحت حکومت من در می­‌آمد. برگه­‌های نوبت‌­دهی خانم‌­دکتر صورتی بودند. آن­ها را یک سمت می­‌چیدم و سفیدهایی را که برای آقای‌­دکتر بود سمت دیگر. نباید با هم قاطی­شان می­‌کردم وگرنه نمی شد مریض‌­ها را به ترتیب بفرستم داخل. هرچند همیشه جراحی را موقعی می­‌گذاشتند که آخرین مریض هم ویزیت شده و رفته­‌بود. کمی که گذشت از منشی بودن برای صندلی­‌های خالی خسته شدم. قبول کردم برگردم مهد تا زمان مدرسه رفتنم برسد.

در مورد عادت­های روزانه با هم حرف می­‌زنیم. می­‌فهمم که اسپند فقط برای امروز نیست. صبح که وارد تولیدی می­‌شود قبل از هرچیزی اسپند دود می‌­کند. هروقت نیروها بی­‌انرژی و ناراحت باشند سراغ عود می‌­رود. حس آرامش می­‌گیرد از این­ها. «خوش­حالی­شون خیلی قشنگ­تر و مهم­تره. سعی می­‌کنم دل­شون رو شاد نگه دارم.» مامان هم وقتی به نظرش خوب نیستیم می­‌رود سراغ اسپند. فکر می‌­کند این طوری حس و حال­مان تغییر می‌کند.

دلم می‌­خواهد بدانم با اولین حقوقش چه کار کرده. به دستبند توی دستش نگاه می­‌کند. ستاره‌­های نقره‌­ای و لوزی‌­های زرد پشت هم تکرار شده‌اند. چند ماه اول فقط پس‌­انداز کرد و آن را خرید. «این رو هیچ‌­وقت نمی­‌فروشم. خیلی دوسش دارم.» چشم­هایش برق می‌­زنند. انگار ستاره‌­ها رفته باشند آن­جا. اگر از آرزوهایش صحبت کنیم ستاره‌­ها تغییر می­‌کنند؟ به چشم­هایم نگاه می­‌کند ولی انگار به گذشته برگشته است. آرزویش بود کاری بزند و خودش خدمات ارائه دهد. «دقیقا هم همین شد.» حالا هر نوع خدماتی که از دستش بربیاید انجام می‌­دهد و کار آدم­ها را راه می­‌اندازد. با اینکه اکثرا عمده کار می‌­کنند اما او کارهای تک را هم انجام می­‌دهد. «اون بنده­‌خدایی که یه‌­دونه می­‌خواد هم کارش باید راه بیفته دیگه.» می­‌گویم برود ده‌­سال جلوتر و خودش را ببیند. «فکرش رو کردم. می­‌خوام سوله­ای بزنم که پنجاه تا نیرو داشته باشم. از یک­‌چرخ به پنجاه‌­چرخ.» می­‌خندد و ستاره‌­ها بیشتر می­‌شوند.

از اولین مشتری هم می­‌پرسم. به نظرم اولین‌­ها خاطره‌­های ماندگاری می­‌شوند حتی اگر اتفاق خاصی نیفتد. برای کاروان حجی کلاه­‌های یک شکل زدند. از این نشانه­‌ها که همدیگر را گم نکنند خوشم می‌­آید. به کاروانی فکر می­‌کنم که نشانه­‌شان کلاه بود.

هروقت ترس گم­‌شدن قلب­شان را مچاله می­‌کرد، سرهای آدم­ها را نگاه می­‌کردند. همین که کلاه را می­‌دیدند خیال­شان راحت می­‌شد. کلاه­‌ها با چمدان رفتند تا به بیابان­های حجاز رسیدند. سبزی گنبد مدینه را دیدند، خانه خدا را دور زدند و حاجی شدند. کلاه‌­هایی که نماینده خانواده­‌کارگر بودند. از کارگاه با دست خودشان آن­ها را راهی کردند. با این امید و تلاش دور نیست وقتی که چشم خودشان هم به کعبه رویاهای­شان بیفتد. حافظ می­‌گوید:«در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم/ سرزنش‌­ها گر کند خار مغیلان غم مخور»

پوشاک و هدایای ایران مد موجودی آپدیت
پوشاک و هدایای ایران مد،فروش تک و عمده
214 محصول
5,264 فروش
استان تهران

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

26 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
سارا
9 ماه قبل

نوشته زیبایی بود
ان شاالله کسب و کارشون پر رونق باشه

شهلانهیرات
11 ماه قبل

سلام لطفا راهنمایی کنید چطور می تونم غرفه تون ببینم

09906986059
پاسخ به  شهلانهیرات
10 ماه قبل

سلام و عرض ادب
https://basalam.com/iranmod?utm_source=share&utm_medium=copy&user_hash_id=qy3mj&from_component=vendor-app
از این لینک میتونید وارد بشید
تولیدی پوشاک ایران مد
🙏

پرویز محمدول
11 ماه قبل

باسلام خیلی جنساش خوبن من یه چیزه ازش گرفتم عالی بود

09906986059
پاسخ به  پرویز محمدول
10 ماه قبل

رضایت شما باعث افتخار و سربلندی ما هست 🙏
امیدوارم همیشه بتونیم بهترین خدمات رو به شما عزیزان ارائه بدیم

فاطمه
11 ماه قبل

چه متن زیبا و دلنشینی بود💜

ایران مد
پاسخ به  فاطمه
10 ماه قبل

ممنون از انرژی خوب و لطف شما 🙏😍

محسن
11 ماه قبل

سلام خداسلامتی بده ببخشید کارهای شما کلاه وتیشرت روازکجا تهیه کنم

Hojat
11 ماه قبل

اولین بار بود که این همه نوشته خواندم و خسته نشدم عالی بود موافق باشید.

کارگر
پاسخ به  Hojat
11 ماه قبل

خیلی ممنونم از حس خوب و انرژی مثبتی که به من دادید
امیدوارم برای هممون موفقیت و سلامتی و برکت باشه 🙏🌸

م.ص
11 ماه قبل

سلام.امیدوارم همیشه در کارهایتان موفق باشید در مشکلات به خداوند توکل کنید واز چیزی نترسید .هیچ مشکلی نیست که راهکار نداشته باشد .سربلند باشید .

کارگر
پاسخ به  م.ص
11 ماه قبل

خیلی ممنونم از دعای خیر شما دوست عزیز
انشالا برای همه سلامتی و برکت و روزی باشه 🙏🌸
خدا همیشه حواسش به ما هست ❤️

رحیمی زاده
11 ماه قبل

انشالله همیشه در همه کارهاتون موفق باشی
خدا قوت

کارگر
پاسخ به  رحیمی زاده
11 ماه قبل

خیلی ممنونم از نظر شما و لطفی که به من دارید
انشالا همیشه برای همه موفقیت و سلامتی و روزی باشه 🙏🌸

محیا منصوری
11 ماه قبل

سلام خیلی کار خیاطی سخته واقعا بهتون خداقوت میگم

کارگر
پاسخ به  محیا منصوری
11 ماه قبل

خیلی ممنونم از شما دوست عزیز
خدا قوت به هممون انشالا موفقیت و برکت و سلامتی برای همه ی ما باشه ❤️🌸🙏

بابک
11 ماه قبل

سلام من چطوری میتونم با فروشنده تماس بگیرم

اسی
پاسخ به  بابک
11 ماه قبل

انتهای نوشته یک فیلد سبز رنگ هست نوشته بازدید از غرفه برو تو غرفه یک محصول رو انتخاب کن در قسمت گفتگو با غرفه دار صحبت کن

پرش به بالا
26
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x