در مطلوب‌ترین حالت ممکن


|

|

3,833

زمان مطالعه: 1 دقیقه

یک
ما به جای بازار ماهی‌فروش‌ها، در کافه کوچک یک کتاب‌فروشی قرار گذاشتیم. دلم می‌خواست می‌توانستیم در محل کار خانم عالی‌زاده با هم روبرو شویم. ولی خب، شدنی نبود. دالان‌های کم عرض و دکان‌های به هم چسبیده بازار ماهی‌فروش‌ها جایی برای نشستن ندارد. تحمل گرمای تابستان بوشهر هم کار آسانی نیست، آن هم زیر سقف کوتاه بازار که بوی شرجی و ماهی در هم و محصور می‌شود.

من زودتر رسیده بودم و به جای برانداز کردن تحفه‌های گلچین شده یزاف‌(۱) روی پیشخوان دکان‌ها، بین قفسه کتاب‌ها می‌چرخیدم. به هرحال کتاب‌ها هم مثل ماهی‌ها قرار است قاتق بشوند. هر دو قلاب انداخته‌اند و منتظر نشسته‌اند ببینند طعمه بختشان برای کدام مشتری دندان‌گیر است. حالا یکی با عنوان و نام نویسنده‌اش دلبری می‌کند یکی با قرمزی آبشش‌هایش. یکی روی قالب‌های قطور یخ و یکی زیر خنکای باد اسپیلت. به نظرم توجیه بدی برای حضورمان در آن کافه نبود. اما اینکه برای ماهی‌فروشی که من منتظرش بودم هم همین‌قدر موجه بود یا نه، نمی‌دانستم. مثل خیلی چیزهای دیگری که درباره‌اش نمی‌دانستم و همین، اشتیاق کشف شخصیتی ناشناخته، دقیقه‌های کوتاه انتظار را کش می‌داد.


 
 دو
زنی که روبرویم نشسته مهندس شیمی است. هرچقدر رشته تحصیلی‌اش از شغلش دور است، به کار پدرش که لنج دارد نزدیک است. فکر می‌کنم در یک شرایط ایده‌آل شاید ما می‌توانستیم سوار لنجشان بشویم و همین‌طور که بوی دریا بینی‌مان را قلقلک می‌داد و شاید هم باد دستی به صورتمان می‌کشید با هم صحبت کنیم. ترجیح می‌دهم مسیر فکرم را عوض کنم. باید رنج این همه دور بودن از آن وضعیت رویایی را برای خودم آسان کنم. به یاد می‌آورم که ما هر دو، مادر دو بچه کوچکیم و همین که توانسته‌ایم وقتمان را برای یک گفتگوی دو نفره خالی کنیم، خودش یک ایده‌آل بزرگ است.

میز و صندلی ساده کافه حکم همان کنج قناعت(۲) را داشت که دلمان را خوش می‌کرد برای گفتن و شنفتن. خانم عالی‌زاده، برای همین ملاقات ساده یک ساعت و نیم در راه بوده. از خورشهاب تا بوشهر. مثل همه دوران دبیرستانش. مثل همه چهار سالی که در دانشگاه خلیج فارس گذرانده. بعد از دوره کارشناسی اما عزمش را جزم می‌کند و قدم بلندتری برمی‌دارد. قدمی به طول فاصله هزار و دویست کیلومتری بوشهر تا سمنان! کارشناسی ارشد را آنجا خوانده. وقتی می‌گوید آن موقع متاهل هم بوده، برای من انگار فاصله دو برابر می‌شود. نمی‌توانم کتمان کنم که تصمیمش برایم عجیب بوده، برای همین می‌پرسم چرا تن به این سختی داده، جواب می‌دهد برای اینکه موقعیت شغلی بهتری داشته باشد. و من به دست روزگار فکر می‌کنم. دستی که دختر ساحل نشین ما را تا دل کویر می‌برد و باز برمی‌گرداند سر سفره دریا. همان سفره‌ای که از برکتش قد کشیده.

اینکه فاصله ما تا آرزوهایمان چقدر است هیچ‌وقت معلوم نمی‌شود. خانم عالی‌زاده وقتی توی سمنان، غربت و تنهایی قلبش را مچاله می‌کرده به نزدیکی خانه‌شان به دریا فکر نکرده بود. به لنج پدرش هم همین‌طور. وقتی به خوبی از پس آزمون‌ها و مصاحبه‌های استخدامی بر می‌آمده و تا یک قدمی شغل محبوبش پیش می‌رفته، به پتروشیمی خارگ به مراتب نزدیک‌تر بوده تا بازار ماهی‌فروش‌های بوشهر.

یک جایی خواندم همه چیزهایی که قبل از “ولی” و ” اما” می‌آیند فاقد اعتبار کافی هستند.مثل همان «لیکن» خواجه بعد از ذکر وجنات جهان(۳). و اینجا دقیقا جای همان «ولی» در قصه خانم عالی‌زاده است. که بنویسم: ولی نشد. مثل خیلی‌های دیگر. اصلا مگر چند درصد آدم‌ها به چیزی که دوستش دارند و برایش زحمت هم می‌کشند می‌رسند؟ چیزی که بین آدم‌ها فرق می‌گذارد از اینجا به بعد است.

اعتبار داستان آدم‌ها بعد از همین نشدن‌هاست. که امیدشان را پیش آرزوی محقق نشده خاک می‌کنند و زانوی غم بغل می‌گیرند یا مثل یک شاخه کوچک پتوس می‌گذارندش توی لیوان آب روی میزشان و هر روز نگاهش می‌کنند. نه که نگاه کردن خشک و خالی. که تجسم کردن اتاقی که همه دیوارها و حتی سقفش سبز شده و دل خوش کردن به روزهای بهتری که معلوم نیست کی قرار است برسند.

خانم عالی‌زاده، که حالا دوست‌تر دارم با نام کوچکش «معصومه» شناخته شود، امیدش را رها نکرد. شاخه کوچک پتوسش را گذاشت توی آب، ولی ننشست روبرویش به خیال‌بافی کردن. خودش می‌گوید چون اهل نشستن نبود، رفت اتاق دیگر خانه‌اش را تابلو گذاشت و تبدلیش کرد به خانه ریاضیات. لباس مهندسی را درآورد و ردای معلمی پوشید. شاگردهایش هم شدند بچه‌های دبستان و راهنمایی روستای خودشان؛ خورشهاب. معصومه با دیپلم هم می‌توانست همین کار را بکند. بی آنکه بخواهد رنج سفر بکشد و غم غربت را تحمل کند. ولی شاید هیچ‌وقت دوستی در شهر دور پیدا نمی‌کرد که بخواهد برایش ماهی بفرستد. و دوست دیگری که بگوید چرا ماهی فروشی را جدی دنبال نمی‌کنی و حواس خانم معلم را از تابلوی خانه ریاضیات پرت کند سمت لنج پدرش.


 
سه
معصومه از عنوان معلمی هم مثل مهندسی عبور می‌کند تا ثابت کند آنچه برایش اصالت دارد تلاش است و نه عنوان‌ها. همان‌طور که وقتی سودای ورود به پتروشیمی در سرش بود، سختی راه از مسیر منصرفش نکرد، وقتی هم که خواسته‌اش محقق نشد، تکیه به تخته تدریسش داد تا پای تلاشش از حرکت نایستد. حالا همان اراده و پشتکار را آورده بود پای کار فروشندگی. آن هم از نوع سختش. فروش جنس فاسد شدنی همیشه همراه ریسک است. به این ریسک اضافه کنید شرایط خاص فروش مجازی را و در نظر بگیرید وضعیت غیرقابل پیش‌بینی دریا و صید را و هم‌چنین لحاظ کنید سختی پاک کردن حجم زیادی از ماهی و میگو.

از من اگر بپرسید می‌گویم فقط یکی از این‌ها برای پا پس کشیدن کافی است، اما معصومه پای کار ایستاد و حالا بیشتر از سه سال است که به جای فرمول‌های ریاضی حواسش به بالا و پایین شدن قیمت شیر و شوریده و سنگسر است و به جای شگفتی‌های علم شیمی از کم و کیف میگوهای صورتی خلیج فارس محتوا تولید می‌کند.

دیگر لنج پدرش پاسخگوی سفارش مشتری‌هایش نیست. می‌گوید تنوع ماهی‌هایی که در خورشهاب صید می‌شوند کم است و همین او را هفته‌ای دوبار می‌کشاند به بازار ماهی فروش‌های بوشهر. خریدهایش را همان‌جا بسته‌بندی می‌کند و می‌فرستد برای مشتری‌هایش. مشتری هایی که من تصور می‌کردم لابد از یکی دو استان همسایه هستند و نهایتا از سمنان که حتما آنجا دوستانی دارد. حتی فکرش را هم نمی‌کردم اولین مشتری‌اش را از کرمانشاه دشت کرده باشد، آن هم چه دشتی! مشتری شکاکی که معصومه برای جلب اعتمادش تمام مراحل تحویل سفارش به باربری را از طریق تماس تصویری نشانش داده و بعدتر که از داستان مشتری‌هایش در سنندج و خوی و قائمشهر و کرمان می‌گوید، متوجه می‌شوم تصور من درباره وسعت کارش، خیال خام است.

معصومه توانسته در دورترین نقاط هم مشتری داشته باشد و این یعنی کار را جدی گرفته و دقیق پیش برده، درست مثل یک خانم مهندس. اما اگر این کار اینقدر برایش جدی است پس تکلیف آن شاخه پتوس کوچکی که روی میز مانده چه شده؟ تکلیف کار دولتی مطلوبی که آنقدر برایش درس خوانده و زحمت کشیده؟ می‌گوید یکسال است که دیگر قطع امید کرده. نه از پیدا شدن شغل دولتی، که قطع امید از اینکه چنین کاری واقعا برایش مطلوب باشد.
«این واقعا همان کاریست که خوشحالت می‌کند؟» این سوال من نیست، سوالی است که معصومه می‌گوید بارها و بارها از خودش پرسیده و هربار مطمئن‌تر شده که جای درست ایستاده و کار درست را انجام می‌دهد و من فکر می‌کنم اگر قرار باشد زحمت‌ها و تلاش‌های معصومه جبران شده باشد مگر ممکن است چیزی بالاتر از همین اطمینان و رضایت عایدش بشود؟
 خودش می‌گوید در بازار و موقع تهیه سفارش‌ها حالش خوب است، وقتی خستگی کارش برایش لذت بخش شده، وقتی می‌تواند کنار بچه‌هایش در خانه باشد و کسب درآمد کند، وقتی می‌داند می‌تواند درآمدش را آنقدری ارتقا دهد که قابل قیاس با حقوق دولتی نباشد، چرا باید شک کند؟


او به یقین رسیده ولی هنوز اطرافش هستند کسانی‌ که اصرار دارند معصومه با آن همه استعدادی که داشته و درسی که خوانده باید جای بهتری باشد. جایی که به قول خودشان شان بالاتری داشته باشد. می‌گوید روز آزمون استخدامی آموزش و پرورش زنگ زدند که ببینند چه کرده، معصومه گفته: «من تمام صبح تا ظهر را بازار ماهی‌فروش‌ها بوده‌ام و از آزمون اصلا خبر ندارم.» می‌خندد و این‌ها را برای من تعریف می‌کند. در برق نگاهش پیداست که رنجی بابت دور بودن از شرایط ایده‌آلش متحمل نمی‌شود؛ چون درست همان جا ایستاده؛ در مطلوب‌ترین حالت ممکن. اگر آن شاخه کوچک پژمرد، در عوض حالا گلدانی دارد که شاخه‌های بلند و درهم تنیده‌اش روز به روز بیشتر دیوارهای خانه‌اش را سبز می‌کند.

ماهی لیان بوشهر
معصومه عالیزاده
12 محصول
0 فروش
استان بوشهر

پانوشت:
 ۱/ یزاف: شخصی که بار صید شده را مستقیما از صیاد می‌خرد و به ماهی فروش می‌فروشد.
۲/ گنج زرگر نبود کنج قناعت باقیست (حافظ)
۳/ خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکن، هر که پیوست بدو عمر خودش کابین داد (حافظ)

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

11 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
عباس
1 سال قبل

پرچم شما خیلی بالا بالا برافراشتس

عباس
1 سال قبل

خسته نباشید

ساناز
1 سال قبل

خیلی متن دل نشینی بود
انگار قصه خود من بود منم با ارشد شیمی و آرزوی کار تو پالایشگاه و پتروشیمی آنلاین شاپ لباس زدم با اینکه این کارم دوست دارم ولی هنوز خیلی وقت ها میگم پس نتیجه این همه سختی و درس خوندنم چی شد

رضا
1 سال قبل

سوالم اینه که کسی غرفه دوم توصفحه اصلی باسلام دارد راهنمایی کنه ممنون

رضاعلی
1 سال قبل

باسلام سوال داشتم

آرزو
1 سال قبل

چقدر داستان تون جالب بود
و جالبتر اینکه شما بشدت چهره تون شبیه به منه

معصومه
1 سال قبل

احسنت به شماهموطن پرتلاش به نظرمن بهترین شغل رو انتخاب کردی چون کارهای دولتی درسته بیمه داره ولی بیشرکارهاش پشت میز نشستنه وبعد هم دیسک کمر،ولی شما سلامتی تون بهتر حفظ میشه ومیتونید راحت بیمه رد کنید ان شاءالله در زندگی همیشه سلامت وموفق باشیدخداقوت😘

سارا
1 سال قبل

متن قشنگی بود.
پر از ماجراهای که فراز و نشیب زندگی رو نشون میده،شاید شغل دولتی راحتی و استرس کار های آزاد رو ندارن،صرفا زمان خاصی در مکان خاص،کار مشخص انجام میدن،که شاید بعد گذشت مدتی خسته کننده بشه،
شغل آزاد از اسمش مشخص هست،زمان و مکان و کاری که انجام میده فرد ازاد ، این خودش یه حسن محسوب میشه ولی خوب دردسر ها و استرس هم داره که بعد یه مدت اونم عادت میشه.امیدوارم کسب و کارشون پر رونق باشه

سارینا
1 سال قبل

بسیار زیبا نوشتین
من هم رنج غربت کشیدم و در شهرهای دور از خانواده تا دکترا درس خوندم
البته استخدام دولت هم شدم ولی اصلا راضی نیستم
همش با خودم می‌گم تهش این بود؟؟

حیدره
1 سال قبل

عزیزم، باریکلا

پرش به بالا
11
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x