شبیه چند غریبهی معذب، وسط مغازهای که هم ما، هم پسر آقای عطار برایش وصلهی ناجوری به نظر میرسد، ایستادهایم. میپرسم: «هیچ جوره راه نداشت پدر رو راضی کنیم و ببینیمشون!؟» با خنده به پیرمردی که در پیادهروی خیابان، دست در جیب ایستاده و زیرزیرکی ما را میپاید، اشاره میکند: «دیدنش رو که دیدید، ولی گفته نه حرف میزنم، نه توی مغازه میام!»

ما برای این مغازه با درِ فلزی چهارلتهاش و تابلوی دست نویس «عطاری حکیم باشی»؛ ما برای همصحبتی با این پیرمرد عطار، زیادی امروزی بودیم.
چشمهایم را میبندم، صدای فیلمهای علی حاتمی توی گوشم میپیچد، صدای کشیدهی املا نوشتن پسر پاک سیرتِ خانواده، وقتی میخواند: « مادررررر مرد…. از بس که جان ندارد» .
چشمهایم را باز میکنم، مغازهی عطاری حکیم باشی، قطعهی پاکی، جامانده از تاریخ به چشمم میآید که نباید لذت تماشای گوشههای مختلفش را از دست داد.
قاب اول

برای ما آدمهای نسلِ تابلوهای نئونی، تابلوی «عطاری حکیم باشی» با رنگ کهنه و آفتاب خوردهاش و دست خطی که ذوق خطاطش را در دل دارد، زندهترین تصویری است که یادمان میاندازد عادت کردن چشمهایمان به دیدن نور چراغهای پرهیاهو، چقدر ما را به الگوهای تکراریِ شبیه به هم تبدیل کرده است و مغازهها، نمای خانهها و تمام شهر چقدر از وجود ما خالی شده.
قاب دوم

از خیلی قدیمترها که عطارها تنها نجات دهندههای مردم از درد بودند تا به امروز، تنها وسیلهای که به آنها برای درست کردن ترکیبهای شفابخششان کمک میکرد، ترازوست.
قاب سوم

با اینکه ترازوی دیجیتالی هم جایش را در کنار مغازه باز کرده، اما هنوز هم برای وزنکردن دقیق مثقالهای گیاهان، از وزنههای کوچکی استفاده میکنند که حتی پیرمرد عطار هم، هرچقدر چین به پیشانیش میاندازد، یادش نمیآید از کی همراهش هستند.
قاب چهارم

برخلاف آشپزخانههای مادرها با قوطیهای گمراه کنندهشان، در عطاری حکیم باشی روی تمام ظرفها، اسم گیاهان نوشته شده است.
علی میپرسد: «خون سیاوش چیه؟» و در ذهنهای ما که دوست داریم همه چیز را به داستانها وصل کنیم، سریع سرنخهای زیبایی سیاوش و آزمون آتش ردیف میشود.
پیرمرد عطار که به خاطر سوالهای عجیبمان تازه با ما دوست شده، دستش را دایرهوار و بیتفاوت در هوا تکان میدهد: « یه گیاهیه شبیه بوتههای خار. دونههایی توش درمیاد که قرمزرنگه و آبکی»
قاب پنجم

آقای هادی نژاد بعد از امتحان کردن چند شغل دوباره به پیشهی پدریاش برگشته و پدرِ عطارش از کودکی کنارِ ترازوی عطاری پدربزرگ و در عطر گیاهان دارویی درسش را میخوانده.
پدربزرگ عطاری که به حکیم شهر معروف بوده و دانش گیاهشناسیاش را از پدر و جدهایشان به ارث برده. با این همه آقای عطار داستان ما معتقد است، عطار باید به گیاهشناسی مسلط باشد و در کنار تمامِ دانشی که روستا به روستا و از دل روستاییها جمع کرده، یکی از قفسههای عطاریاش هنوز هم پر از کتابهای گیاه شناسی است.
قاب ششم

کتابها هم مثل فرشها میمانند، هر چه پیرتر و خستهتر میشوند، ارزشمندتر میشوند. فقط خود پیرمرد عطار و این کتاب گیاهشناسی (که حالا به جای جلد، طلقِ زردی برایش مانده) میدانند چه روزهایی را با هم گذراندهاند، چه دردهایی را مرهم گذاشتهاند و از چه غمهایی عبور کردهاند.
قاب هفتم

عکسها عجیبترین غنیمتی هستند که ما میتوانیم آنها را از گذشته با خودمان بیاوریم. پیرمردِ عطار که از کودکی در فکرِ درمان دردها بزرگ شده، به عطاری قناعت نمیکند، بهیار میشود و سالها در پیراهن پرستاری در بیمارستان شیراز کار میکند. (آقای هادی نژاد نفر اول از سمت راست هستند.)
قاب آخر

حالا عطار پیر با اینکه پیراهنِ پرستاریاش را آویزان کرده، اما هر صبح با اولین تلالو آفتاب، قفل در مغازهاش را باز میکند تا با دانشی که تجربهی چند نسل را با خود دارد، به جنگ دردها برود.


استان قم
سوژه جالبی بود در این دوره که اغلب مشاغل اون عزت و جایگاه اصلی خودشون رو بخاطر منفعت طلبی مطلق از دست دادن معرفی بیشتر و در خور سایسته تر لازم است ممنون
نوشته زیبایی بود
هر وقت اسم از طب سنتی میاد،یاد مامان بزرگم می افتم،تاقچه آشپزخونه پر بود از گیاه های خشک شده،یه یخچال پر از انواع مربا،کلی چیزهای خوشمزه که برا بدن ضرر نداشت،هر چند که چای نبات ،نبات داغ با بعضی عرقیجات رو برا بیشتر درد های بچگی ما درست میکرد،چند کیلو چاق تر میشدیم وقتی از خونه مادر بزرگ برمیگشتیم.
درود.
مطلب زیبایی بود ولی یه نقد کوچک دارم. خیلی از کلمهی پیر و پیرمرد استفاده کردید. حس خوبی نمیده این کلمهها خصوصا اگه خود این بزرگوار بخواد مطلبش رو بخونه. شاید اگه از کلمات جایگزین مثل باسابقه، کارکشته یا اصطلاحاتی نظیر این استفاده میشد، خیلی جذابتر بود. راستش من لذت بردم ولی در عین حال معذب بودم موقع خوندن.
سپاس از تلاش و زحمتتون.
دقیقا منم همین حس رو داشتم.پیر نبودن با تجربه بودن
خیلی عالی چیز قدیم دوست دارم
تیتر جالب و هوشمندانه ای داره.
چه جالب قصه اشیاء که میبینید.
کاش منم بنویسم راجب اشیاءدور و برم