پدرم از آن آدم های فنی است که هر وقت یک وسیله برقی و غیر برقی خراب می شود جعبه جادویی ابزارش را برمیدارد و با چند تا تکنیک اجی مجی وسیله را مثل روز اولش می کند. از آنها که توی مهمانی ها و دورهمی ها هیچ وقت کنار جمع نیست چون همیشه صاحب مجلس بالاخره یک وسیله اوراقی پیدا میکند که با یک تیر و دو نشان هم پول تعمیر را بگذارد توی جیبش و خرج نکند و هم میزان مهارت فنی پدرم را بسنجد. اینطوری تیر سوم را هم هدف می گیرد و در صورت شکست پدر در تعمیر وسیله، خوراک گفت و گوی مهمانی های شبانه با دیگر اقوام را تا چند سال دیگر جفت و جور می کند.
همین مهارت فنی بابا هم بود که بار اول من را با ننو آشنا کرد، حتی اگر آن را یادم نیاید، برای همیشه می دانم که اولین آشنایی رسمی من با ننو از حدود یک سالگی ام بوده، وقتی که با یک اشتباه محاسباتی مامان در میزان قطره استامینوفن، تشنج کردم و به گفته مامان و بابا هم چشم های من سفید شد و هم روزگار آنها سیاه. همان ایام بود که بعد از گذراندن روزهای نقاهتم در حدود یک سالگی، بابا برای آرامش بیشتر دخترک ته تغاری اش یک اختراع دیگر به جمع اختراعاتش اضافه کرد، چند تکه چوب برداشت و با ترکیبش با یک گونی برنج دویست کیلویی که همیشه چندتایش توی خانه شمالی ها پیدا می شود و چند متر طناب یک اختراع شگفت انگیز در خانه به ثبت رساند. یک ننوی سنتی که به قلاب لوستر آویزان کرد و روز و شب من را در کسری از ثانیه از گوشه سمت راست اتاق به منتهاالیه سمت چپش منتقل میکرد. گرچه از آن لحظات چیزی در خاطر ندارم ولی حالا که فکر می کنم حتما لذتش را با هیچ چیزی در دنیا عوض نمی کردم.
از من بپرسید می گویم احتمالا دختر دار شدن باباها با مخترع شدنشان رابطه مستقیمی دارد. آقا محسن هم مثل بابای من یک تازه بابا بود که کم کم دست به آچار شد. درست از وقتی که یک موجود کوچک صورتی به اسم نازنین زهرا به جمع خانواده شان اضافه شد از یک کارمند اتوکشیده پشت میز نشین کم کم تبدیل شد به یک تولیدکننده دست به آچار پشت چرخ نشین، درست از همان زمانی که حاضر بود هر کاری کند تا دخترکش آرام تر بخوابد. بابایی که تا قبل از آن دست به آچار و پیچ گوشتی نبرده بود، یک ننوی سنتی قرضی رسیده از اقوام کرمانی شان را با مهندسی خودش با محیط خانه متناسب سازی کرد و اینطور بود که به یمن قدم های یک فرشته کوچک جرقه ای پس ذهن بابا محسن زده شد: « می توانم مثلش را خودم بسازم».

خط آخر هزارتویی که گوگل مپ روی گوشی موبایل الهه کشیده بود را طی کردیم و با جمله « به مقصد رسیدید» خانم گوینده توی کوچه بن بست تاریکی که به جز چند تا پسر بچه ای که فوتبال بازی می کردند هیچ جنبده ای نبود، چشم چرخاندیم برای پیدا کردن مقصدمان. تماس تلفنی مان با آقای دیلمی به دو جمله نرسیده بود که مقصدمان پیدا شد:
– «ما توی همان لوکیشینی هستیم که فرستادید»
+ « اومدم دم در».
چند دقیقه بعد خودم را وسط کوهی از آهن و چوب و پارچه دیدم، پارچههایی در طرح های مختلف کارتنی که برای هر بچهای خاطرهای ساختهاند از سگهای نگهبان و مینیون گرفته تا کیتی و دختر کفشدوزکی. دیدن آن همه ننوی بالقوه خاطرات دو سال پیشم را زنده کرد، وقتی حسان را هفت ماهه باردار بودم و در حالی که از کمر درد توانایی گاز زدن آسفالت خیابان را داشتم، در آن واحد هم به فیزیولوژی زنانه و سنت های ایرانی از جمله خرید سیسمونی نفرین میفرستادم و هم همزمان از پشت ویترین مغازه ها به لباسهای اندازه کف دست خیره شده بودم و تمام قندهای دنیا توی دلم آب میشد.
فروشنده مغازه آبی و صورتی را گذاشت جلویم و پرسید « دختره یا پسر؟» بدون اینکه جواب سوالش را بدهم گفتم: «سفید ندارین؟» متنفر بودم از این چارچوب های از پیش تعیین شده بی دلیل، چرا پسر نباید صورتی بپوشد، یا پیراهن آبی نفتی چه گناهی دارد که نباید تن یک دخترک پوشک پوش شش ماهه سراسر قند را لمس کند؟ مادری عجیب ترین تجربه دنیاست، آنقدر که میتوانی متناقض ترین حس ها را همزمان با هم داشته باشی، وسط همه این احساسات متناقض من هم مثل خیلی از نومادرهای دیگر قبل از به دنیا آمدن پسرکم تزهای صد من یک غاز روشنفکرانه صادر می کردم. از آنها که نمی گذارم تا دو سالگی بچه ام صفحه تلویزیون را روشن ببیند، یا مثلا تایم خواب کودکم از هشت شب قرار نیست به هشت و یک دقیقه برسد. یا اینکه به هیچ روش خواب غیر استانداردی از جمله خواباندن با تکان قرار نیست تن بدهم. همین مانیفست روشنفکرانه هم بود که باعث شد در جواب فروشنده ای که قصد داشت یک ننو هم مثل همه خریدهای دیگر که قالب کرده بود به خریدهایم اضافه کند، جواب قاطع منفی دادم.

اما بعد از تولد حسان بود که فهمیدم می توانم از تزهای روشنفکرانه دوران بارداری ام یک ملات باکیفیت درست کنم و لای جزر دیوار را پر کنم، در واقع تنها خاصیتشان همین بود. این را وقتی بیشتر فهمیدم که چند ماه بزرگترین آرزویم به چند دقیقه خواب راحت و بی دغدغه تبدیل شده بود همین نتیجه گیری بزرگ بود که جمله فروشنده مغازه را توی سرم هی تکرار می کرد « وقتی شب تا صبح آرزوی خواب کردی، به حرف من می رسی» همان هم شد، من بعد از هر واکسن، بعد از هر دل درد، بعد از هر دندان درآوردن و بیماری دائم یاد فروشنده مغازه می افتادم. نتیجه یکی از همین شب بیداری ها و مرور چهره و جمله مرد فروشنده هم آخر این شد که سرو کله یکی از همان ورژن های به روز شده اختراع بابا توی خانه ما هم پیدا شد.
حالا وسط تکه پاره های همان وسیله ای ایستاده بودم که آرزوی دو سال پیشم را محقق کرده بود. میله های آهنی یک گوشه روی هم سوار شده بودند، پارچه ها در طرح های مختلف روی طبقات قفسه چیده شده بودند و تخته های چوبی با نظم و ترتیب کنار دیوار ایستاده بودند و منتظر بودند تا خانه به خانه بروند و آرزوی خواب آسوده را برای خیلی ها برآورده کنند.

اینکه یک آدم از کاری پول در بیاورد که به آسایش مردم گره خورده می تواند جذاب باشد، جذاب تر اینکه آقا محسن می گفت تمام این اتفاقات به برکت دخترهایش بوده. یک جرقه که نازنین زهرا آن را روشن کرد و یاسمین زهرا شعله ورش کرد: « یاسمین زهرا که به دنیا اومد با خانومم فکر کردیم شبیه به ننوی نازنین زهرا رو خودمون بسازیم و بعد که ساختیم فکر کردیم ما که یک بار برای خودمون تونستیم چرا دوباره نتونیم». همین «می توانیم» حالا هفت سال است که زندگی خانواده آقای دیلمی را با خواب بچه های کوچک گره زده.
از آن روز بود که مخترع درون بابا محسن مثل همه باباهای دیگر بیدار شد، چند تکه چوب و پارچه های طرح گلیم را با چرخ خیاطی «مامان مشهوده» ترکیب کردند و با کمک چند متر طناب و دو قلاب یک ننوی سنتی ساختند، عکس هایش را گرفتند و توی تلگرام آن روزها که خیلی بروبیا داشت یک کانال راه انداختند. مشهوده خانم همزمان که داشت توی تلگرام از بین مخاطبانش آدم های مختلف را تیک می زد که به کانال اضافه کند توی فکر مرحله بعد بود، مرحله ای که باید کادر «نام کانال» را پر می کرد، توی همین فکر ها بود که تاریخ بالای صفحه گوشی موبایلش یک ایده در ذهنش ساخت؛ هشتم مهرماه 1396، فهمیدم: « اسمشو بذاریم، ننومهر، اینطوری هم همیشه یادمون میمونه از کی شروع کردیم، هم به مهرمادری اشاره می کنیم». انتخاب مشهوده خانم خوش یمن بود، چند روز بعد گوشی اش حامل یک خبر بود. «یک پیام جدید» دارید، پیام جدیدی که فرستنده اش آجر اول بنای یک تولیدی را گذاشت.

پیام ها پشت پیام ها آمدند و آجرها روی آجرها سوار شدند تا ننوی مهر شبیه یک نوزادی که هر لحظه به مراقبت و توجه نیاز دارد کم کم جان بگیرد و سرپا شود. من که همیشه شیفته اولین ها هستم چشم می چرخانم دنبال نمونه های اولیه ننو که آقای دیلمی می گوید: « برای شروع دو تا ننو ساخته بودیم که همون هفته اول فروش رفت، همین باعث شد که امیدوار بشیم و کار رو با قدرت ادامه بدیم بعد از چند وقت که فروشمون افت کرد فکر کردیم باید یه تغییری تو کار بدیم، با توجه به محیط خونه ها که داره هی کوچیک تر میشه سعی کردیم برای ننوها پایه بسازیم که دیگه نیازی نباشه به دیوار متصل بشن. بعد همون ننوهای دو متری را باز کوچیک تر طراحی کردیم، یه وقتی براشون کمربند ایمنی گذاشتیم و یکم بعد لبه های ننو رو حفاظ زدیم».

بابا محسن و مامان مشهوده حواسشان به نوزاد تازه به دنیا آمده شان بود، می دانستند طفل تازه به دنیا آمده شان، مثل هر نوزاد دیگری توی هر دوره سنی نیازهای مختلفی دارد، یک وقتی باید اندازه سازه هایشان را تغییر بدهند ، یک وقتی نیاز است که طرح ها را به روزتر کنند و وقتی هم باید فضای فروش را عوض کنند. این شد که یک روزی که توی اینترنت دنبال راهکار بهتری برای فروش می گشتند غرفه های باسلام نظرشان را جلب می کند و مسئول فروش که مشهوده خانم است بلافاصله یک غرفه می سازد و کرکره فروشگاه باسلامی شان را می دهد بالا. با کرکره باسلام، فروش هم بالا می رود و از فروش ماهانه 4 الی 5 ننو تبدیل می شود به 30 سفارش، دیگر با چرخ خیاطی و داخل خانه نمی شد این فرزند را بزرگ کرد، انقدر بزرگ شده بود که نیاز به مستقل شدن داشت و از همان روزها که بود که اولین « کارگاه ننو مهر» متولد شد.

ساختن چیزی برای بچه ها خودش به اندازه کافی برای رقیق شدن قلب آدم ها کافی است چه رسد به اینکه سازنده اش کسی مانند آقای دیلمی و همسرش مشهوده خانم سازندگی باشد، پدر و مادر سه فرزند که بعد از هر ننویی که می سازند فرزند خودشان را درونش تصور می کنند، آقا محسن می گوید بعد از هر تغییری که در ساختار ننو می دهند با بچه های خودشان تستش می کنند و تا خیالشان از راحتی و امنیتش تخت نشده کار به تولید نمی کشد.
وسط این همه دقت برای تولید بعضی ها را هم سفارشی تر می سازند. مثلا فکر کن قرار باشد حضرت علی اصغرتوی ساخته دست های تو بخوابد. معلوم است که هر چه اشک برایش ریختی، هر چه اسمش را توی مجالس روضه صدا زدی و هر چه نفرین نثار قاتلانش کرده ای توی وجودت می جوشد و توان می شود و از سر انگشت هایت می زند بیرون. آقای دیلمی هم انگار که بخواهد هر چه ارادت به این نوزاد و پدرش دارد را یکجا اثبات کند هر چه در چنته داشت را رو کرد: « رفتم بازار کهنه یه کلاف در چوبی راش قدیمی پیدا کردم، برش دادم و با سمباده قالب چوبی گهواره رو ساختم بعد روش رو روغن جلا زدم و برای پارچه اش هم از بازار پارچه سبز خریدم، با خانمم روی گهواره رو هم با تور پوشونیدم و روی آن را هم یک سری پروانه سبز رنگ کار کردیم. می خواستیم هر کاری کنیم که لایق خوابیدن آقا باشه». با همه وقت و توانی که برای این سفارش گذاشته بود هنوز دل توی دلش نبود، انگار که مطمئن باشد حضرت علی اصغر قرار است توی این گهواره آرام بگیرد، نگران آرامشش بود، نگران اینکه نکند خدایی نکرده امنیت نداشته باشد، نکند ساخته دست های او به رنج علی اضافه کند، کمی بعد که فیلم گهواره ای با تورهای سبز که روی دست جمعیتی در هیئت ورامین روان است را برایش ارسال کردند تازه خیالش راحت شد، تازه احساس کرد ذره ای از دینش به این خانواده را ادا کرده است.
این تنها باری نبود که این احساس را تجربه می کرد، دفعات دیگری هم بوده که بار مسئولیت یک سفارش روی دوشش سنگینی کرده، مثلا وقتی برای یک پسر 6 ساله که مشکل حرکتی داشت و فقط می توانست توی گهواره استراحت کند سفارشی گرفته بودند و باید با توجه به جثه پسر شش ساله آن را طراحی می کردند، تمام فکر و ذکرش پیش راحتی شب های آن پسر بچه معلول بود. یا وقتی برای یک نذر خلاقانه مامور شد « یک آقای مجردی پیام داد، برای ازدواجش نذر کرده بود، هزینه یک گهواره رو واریز کرد و از ما خواست این گهواره پیش خودمون بمونه و وقف نوزادانی بشه که خانواده هاشون بضاعت مالی ندارن، ما هم بخشی از هزینه رو تقبل کردیم و این گهواره را ساختیم و به خانواده ای که می شناختیم و توان مالی نداشتند اهدا کردیم تا بعد از اینکه فرزندشان از دو سال عبور کرد به خانواده دیگه ای اهدا کنیم».
انگار مرور حرف هایش غبارهای روی خاطراتش را تکانده باشد، چند دقیقه ساکت می شود و لبخند می زند، حرفی نمی زدم تا راحتش گذاشته باشم. چند دقیقه بعد به چرخ خیاطی های گوشه کارگاه اشاره می کند « این چرخ خیاطی خودش صدا زیاد تولید می کنه ولی برای خیلی از بچه ها یه خواب آروم ساخته».

لبخندش واگیردار می شود به خودم که می آیم از تصور همه فرشته های کوچکی که روی همین گهواره هایی که توی این کارگاه ساخته می شوند، آرام خوابیده اند قند توی دلم آب می شود. برای اینکه عکس باسلامی آقای دیلمی را بگیرم از او می خواهم پشت همان قول چراغ جادویش بیایستد، از پشت چرخ خیاطی دست راستش را که بالا می گیرد دقیق تر می شوم توی جزئیات دست هایش، توی خطوط و چین و چروک هایش، یاد دست های بابای خودم می افتم، یاد دست های معجزه گر همه باباهایی که آرامش هدیه می دهند.



استان قم
خوبه ولی تنوع رنگتون خیلی زیاده آدم گیج میشه