قدم زدنِ حلزون در یک شبِ پاییزی
رابطه من و حلزونها برمیگشت به خیلی سال پیش، به روزهای مدرسه، وقتی که ابتدایی بودم؛ کلاس چهارم شاید هم سوم! غروب جمعه، تاریکی که پهن میشد توی آسمان مادرم مرا میفرستاد حیاط تا مانتو و شلوار خشکشدهام را از روی بند رخت بردارم و بیاورم بالا. مامان شبها لباسم را اتو کرد تا شنبه شیک و پیک بروم سر کلاس. وقتی لی لیکنان زیرِ بادِیواشِپاییزی گیلان خودم را میرساندم به بندرخت میدیدم حلزونها گند زدهاند به لباسم. حلزون یا به زبانِ محلی ما:«راب» طاقت گرما نداشت و به وقتِ نم هوا و سوزِ ملایم پاییز سر و کلهاش هر گوشهی حیاط پیدا میشد.

آنها توی تاریکی شب، بیصدا هیکلِ پرگوشتشان را از دیوارها میکشیدند بالا و انگار عاشق مانتو و شلوار من باشند روی آن قدم میزدند، یک پیاده روی طولانی! نمیدانم رد بدن یک حلزون را روی لباس دیدهاید یا نه، اما برای که تصورش کنید کافیست چشمهایتان را ببندید، سرانگشت دستتان را یک بند ببرید داخل دماغ و بچرخانید. حالا مخاط لزج دماغ روی انگشت را بکشید روی یک پارچه سرمه تیره! آنچه میبیند، حاصلِ قدم زدن یک حلزون روی لباس فرمِ مدرسهی من است!
فهرست:
سارق بیصدا
دل که از شمال کندم و پناه آوردم به خشکی کویر رابطه من و حلزونها قطع شد. دیگر اصلا به حلزونها فکر نمیکردم، برایم اهمیتی نداشتند و حضورشان در زندگی حس نمیشد. ما اغلب سفری کوتاه به شمال داشتیم و پاییز آنقدر درگیر درس و دانشگاه بودیم که شاید یکبار گذرمان به گیلان میافتاد و شاید نه. اما روزی فرصتی دست داد و چمدان بستیم و به وقتِ پاییز هزار رنگ رسیدیم شهرمان. توی ایوان خانه، چای هورت میکشیدم و مامان از عالم و آدم برایم حرف میزد که ناگهان قیافهاش رفت توی هم. پرسیدم چی شده؟ چین انداخت به پرههایبینی:«یه عالم ترب کاشتم، سبزی کاشتم. این حلزونها امان نمیدن، همه رو خوردن برگهاش رو خوردن یه فرصت به ما نمیدن، دسترنج سالم خودمون رو بچینیم و بذاریم سر سفره کیف کنم.»
صبح با طلوع آفتاب خودم را رساندم به باغ. و بله! سوراخهای گل گشادِ روی برگها نشان از یک شبِ پرکارِ حلزونی داشت. حلزونها شب تا صبح کار کرده بودند و حالا چسبیده بودند به تنه درختها، زیر سقف، کنج دیوار، چرت میزدند. مادر میگفت آهک نابودشان میکند اما حلزونها هر بار قویتر به صحنه برمیگشتند، تو بگو انگار هیچ سم و دوا و داروی رویشان اثر نداشته باشد.
و من هر بار که این دو مواجهه را کنار هم میگذاشتم از خودم میپرسیدم خدا این حلزون را برای چی آفرید؟

من و حلزونها، دو خط موازی
همین چند سال پیش، تلویزیون را که روشن میکردی راه به راه تبلیغش میآمد جلوی چشم! کرم حلزون، جوانکننده پوست، معجزهی طبیعت، خداحافظی با چین و چروک و هزار غلو دیگر. من زل میزدم به صفحه تلویزیون و به چهرهی خانمی که در چشم برهم زدنی چین و شکنشهایش از بین میرفت و به خودم میگفتم:«اینها همه پروپاگانداست، یک مشت دروغ. اصلا آن حلزون موذی که پوشیدن یک لباستر و تمیز را زهرمارم میکرد و زحمت مادر را به باد میداد مگر میتواند ردِ رنج زندگی را از بین ببرد؟ »
از قضا بعد از چند وقت تبلیغها تمام شد. خبرش پیچید که کلاهبرداری بوده و اصلا کرمی تولید نشده و پرونده کرم و صابون حلزون برای همیشه در ذهنم ذهنم بسته شد، تا تیر هزار و چهارصد و سه!
در باسلام کمپین جدید داشتیم، کمپین ابتکار! توی بالا پایین کردن غرفههای گیلان رسیدم به یک غرفه فروش خاک و تخم و محصولات حلزون و جا خوردم. انگار دستی مرا کشید عقب و برد به دنیای کودکی، به زندگی در شمال به آن تبلیغ تلویزیونی، به غرهای مادرم. خواستم چشمهایم را روی غرفه ببندم و ردش کنم اما نتوانستم. گفتم بگذار یک بار بفهمیم این حلزون اصلا فایدهای هم برای مردم دنیا داشته یا نه؟ پس شماره غرفه دار را گرفتم و وقتی خانم پشتخط گفت: «بله ما هم کارگاه پرورش حلزون داریم، هم فروش محصولات.» گفتم هر جور شده باید خودم را برسانم به آنها و سر از کارشان در بیاورم.

در حسرت دیدار!
توی خیالم میخواستم بروم کارگاهشان را از نزدیک ببینم، حلزونها را سیر کنم، نحوه کاهو خوردنشان را، جست و خیزشان کردنشان را، اما هرچه اصرار کردم نشد که نشد. میگفتند محل پرورش حلزونها در دست ساخت و ساز است و نمیتوانیم در سولههای پرورش پذیرای شما باشیم. میگفتم توی همان خاک و خلها هم اگر صندلی بگذارید ما مینشینیم، عکسمان را میگیریم، گپمان را میزنیم و میرویم اما نشد. گفتند بیایید دفترمان و دفتر کجا بود رضوانشهر، جایی حوالی شرکتِ کاغذ و مقوای چوکا.
آقای عکاس گفت رضوانشهر دور است، هوا گرم است و نمیتوانم این همه راه را بیایم. پس من قید عکاس را زدم و راهی رضوانشهر شدم.
خانمِ عیوضی، همان خانمی که با او برای هماهنگیها تماس گرفته بودم، لبِ جاده منتظرمان بود. در دفترِ کارِ آقای کاملِ خرمی که شبیه یک مغازهی نه چندان بزرگ بود نشستیم. آقای خرمی با پیراهنِ سفید و شلوارِ مشکی اتوکشیده به ما خوش آمد گفت و من در یک نظر تمامِ دفتر را دید زدم. از گلدانِ باباآدمی که خوب رشد کرده بود تا قابهای مدرک و مجوز و…. روی دیوار.
به عنوان اولین سوال پرسیدم: «آقای خرمی شما متولد چه سالی هستید؟ »
_ نمیدونم واقعا. من چند سالم بود؟
آقای خرمی این سوال را از خانم عیوضی میپرسد و من که هنوز نمیدانم چه نسبتی بین این خانم و آقا برقرار است میپرسم: «زن و شوهرید؟ » و اینجاست که میبینم ما با یک کسب و کارِ بینِ زوجینی طرف هستیم، زوجی که همهی کارهایشان را با هم انجام میدهند.
قصه سرراست است. چند دقیقه با من همراه باشید همهاش را یک نفس برایتان تعریف میکنم!

کامل خرمی یک جوان سی و چهار ساله است. لیسانس کامپیوتر خوانده و در رشتهی نرم افزار فارغالتحصیل شده. او در سال هشتاد و هشت وقتی لیسانسش را میگیرد به فکر این میافتد که در رشته خودش کسب و کاری ایجاد کند. از آنجایی که کنجکاوی صفتِ ذاتی اوست، وقتی پی اجاره خانه است به سرش میزند یک اپلیکیشن طراحی کند تا مردم بیدردسر در آن خانههایشان را برای اجاره بگذارند، تا مستاجر مجبور نباشد عمرش را از این املاک به آن املاک تلف کند. اما از آنجایی که طراحی چنین چیزی مستلزم هزینه و سرمایه است و خب آقای خرمی یکی شبیه ماست با پسانداز اندک، قید این چیزها را میزند و میرود سراغِ یک شغل ثابت.
بعدها چنین اپی نوشته و عرضه میشود و مثلِ توپ سر و صدا میکند. کامل به ایدهی قدیمی خودش که حالا شده نوآوری یک نفر دیگر لبخند میزند و میرود سراغِ ادامهی زندگی.
او در یک شرکت با عنوان تاسیسات فنی مشغول کار میشود، شاید بپرسید تاسیسات را از کجا یاد گرفته؟ مگر او فارغالتحصیلِ رشتهی نرم افزار نیست؟ از آنجایی که پدر و دایی آقای خرمی فنی بودند و اصلا وقتی توی یک خانواده فنی بزرگ شوی بدون اینکه خودت بخواهی دست به آچاری او از بچگی باز و بسته کردن خیلی چیزها را یاد گرفته و حالا همان فن توی بزرگسالی به کارش میآید. مدتی که در کار تاسیسات پیش میرود، طی آشنا شدن با آدمهای مختلف و حضور در صحنهها و موقعیتهای متفاوت خمیر ذهنش شکل پیدا میکند. او متوجه میشود اگر میخواهد دنبال علایقش برود باید یک کار ثابت داشته باشد یک چیز بیسیک که بتواند از آن درآمد کسب کند، سپس با پسانداز آن پول کسب و کار بلندمدت دیگری راه بیندازد.

در مسیر تحقیقات خیلی چیزها توجهش را جلب میکند؛ پرورش ماهی، توت فرنگی، قارچ. در بعضی از آن هم وارد میشود، مثل یک دوره تولید قارچ راه میاندازد. تولید خوب است، همه چیز روی روال پیش میرود، اما خریدار نیست. و همین نکته میشود چراغ راه برای کارهای بعدی. عامل تصمیم میگیرد پیش از ورود به تولید هر محصول و موجودی اول بازار فروشش را پیدا کند. یعنی اول فروش داشته باشد، بعد تولید. پس به جای اینکه مستقیم برود سراغ تولید، یک سایت فروشگاهی راه میاندازد و شروع میکند به فروختن زالو و حلزون. او زالو و حلزون را از تولیدکننده و پرورش دهنده میخرد و آن را با قیمت مناسب میفروشد. اولها درگاه ندارد، شمارهاش را میگذارد تا مشتری تماس بگیرد و کالای مورد نظرش را سفارش دهد و چون در آن بازهی زمانی دسترسی به حلزون و زالو راحت نیست، بازارفروش خوبی پیدا میکند. طی این مسیر او با دنیای حلزونها و زالوها آشنا میشود! راستی شما از حلزونها چی میدانید؟
حلزون معجزهی طبیعت است؟ بله!
باورش سخت است اما حلزون، همان حلزونهای چندشِ چسبناک هم انواع بسیار مختلفی دارد و هم خواص بسیار زیادی! حلزونها در بسیاری از نقاط جهان از جمله فرانسه، آلمان، پرتغال به عنوان یک غذای لذیذ مصرف میشوند چه به صورت پخته چه به صورت سرخ کرده. چندشان شد؟ من هم! در کنارِ مصرف حلزون به عنوان یک غذا، خواص این موجود هم غوغاست، او گوشتی دارد با کمترین چربی و بیشترین پروتئین. در گوشت حلزون مقدار بسیار زیادی آهن، کلسیم، ویتامین آ و چند مواد معدنی دیگر یافت میشود. مصرف حلزون یا پروتئین تراپی حلزون برای سلامت مو و ناخن و پوست هم که یک روشِ معجزهآساست. در کنارِ اینها حلزون برای درمان مخاط ریه و بیماریهای ریوی هم مفید است. من همه اینها را از زبان آقای خرمی میشنوم و بعد از تحقیقات مبسوط در اینترنت میفهمم که خدا در این وجود این موجود، ویژگیهای منحصر به فردی قرار داده! خواصِ شگفت انگیز حلزون دل از کامل خرمی میبرد و او تصمیم میگیرد در کنار کار ثابتش لاین پرورش حلزون را راه اندازی کند.

آقای خرمی اواخر سال نود و نه اوایل سال هزار و چهارصد، بعد از تماشای مستندها و فیلمهای علمی و خواندن مقالاتی پیرامون حلزون پرورش حلزون را شروع میکند، او اما معتقد است که اصل فعالیتش را با الگو گرفتن از طبیعت پیش برده. از آقای خرمی میپرسم: «یعنی هیچ استادی نداشتید؟ »
_نه من از طبیعت الگو گرفتم، سعی کردم با نگاه کردن به طبیعت و نگاه کردن به اینکه حلزون توی چه محیطی و توی چه آب و هوایی و توی چه خاکی بهتر رشد میکنه کارم رو پیش ببرم. مثل من یه مکمل خاکی درست کردم که میتونم اون رو به حلزون هام بدم و حلزونها خیلی سرحالتر و سالمتر بمونن و بیشتر رشد کنن.
*حلزونها خطرناک نیستن؟ خوردنشون، مصرفشون…
_خطرناک که نه، مهمترین مسئلهای که وجود داره اینه که حلزون ناقل انگله، پس باید خوراکش تمیز باشه، محیطش ایزوله باشه، مثلا ما تمام کاهوهایی که به حلزون هامون میدیم شسته شدهست، محیط کار کاملا ایزولهست.
*برای نگهداری حلزون شرایط خاصی لازمه؟
-محیط باید مرطوب باشه، چیزی شبیه گلخونه. برای اینکه مصرف حلزون موثر باشه باید یه بازهی زمانی با مصرف رو ادامه بدیم. پس ما به مشتری یاد میدیم چطور داخلِ یه آکواریم خودش حلزون پرورش بده.
*ضرر و تلفات نداشتید؟
میخندد، هم خودش و هم همسرش، و همسرش جواب میدهد: «تا دلت بخواد ضرر داشتیم. خیلی وقتها توی گرما حلزونها تلف شدن. هرچند که کلا حلزون مقاومت بالایی داره. یا مثلا یه ابزاری خریدیم، کاری کردیم و ضرر دادیم. »
و آقای خرمی: «هنوز هم تلفات داریم. کار با موجود زنده بدون تلفات نمیشه.»

از چندش تا علاقهی قلبی!
از همسر آقای خرمی که پشت میز نشسته و تا الان حرف چندانی نزده میپرسم: «واکنش شما نسبت به کسب و کار همسرتون چی بود؟ خیلی عجیب نیست یکی بیاد خواستگاری آدم و تو کار پرورش حلزون باشه؟» میخندد، خودکارش را به بازی میگیرد:«اولش که اصلا نمیدونستم، به من نگفته بود توی این کاره. میگفت که همون کار تاسیسات رو داره انجام میده و فروشگاه آنلاین داره. یکم که از عقدمون گذشت متوجه شدم که پرورش حلزون داره. خب خیلی از این کار بدم میومد، اذیت میشدم و حتی یه مدت طولانی اصرار کردم که این کار رو جمع کنه و بره دنبال یه کار درست حسابی. مثلا همینجا که الان شده دفترمون، مغازه بزنه، مغازه لوازمخانگی. خانواده من هم خیلی براشون جالب نبود این کار، و میخندیدن اصلا. اما خب آقای خرمی چیزی به من گفت که من کوتاه اومدم.»
من که کنجکاو شدهام بدانم، مردِ جوان و جسورِ مقابلم چه گفته که همسرش تا این حد با او همراه شده، نگاهم را میدوزم به آقای خرمی و او: «من به همسرم باشه هرچی تو بگی، ولی من این کارو برای تو راه انداختم، میخوام که تو مدیریتش کنی، تو باشی. »

و این جملات، جملاتی ساده نیست، طلاییست، آنقدر طلایی که عروسخانم دلش نرم میشود و خودش را با شرایط وفق میدهد. حالا او نه تنها همراه آقای خرمیست بلکه یک قدم جلوتر از او حرکت میکند. خانم عیوضی میگوید: «یک سال و خوردهای از حلزونها میترسیدم، از دور نگاهشون میکردم، ته دلم خالی میشد، چندشم میشد. اما انقدر رفتم و اومدم که الان برام عادی شده، دوستشون دارم. اگر مریض بشن یا بیحال و اینا بهم میریزم. »
آقای خرمی و همسرش حالا شانه به شانه هم برای یک آینده روشن تلاش میکنند. آن کسب و کار نویی راه انداختهاند با وجود مشکلاتی مثل عدم دریافت مجوز توانستهاند برای چندین نفر کار ایجاد کنند، چهار نفر به عنوان ادمین، سه نفر در بخش بستهبندی، دو نفر برای پرورش و کار با دستگاه کلاژن گیر در مجموعهی مهشید تجارت کادوسیان، غرفهی برند آویسا مشغول به کارند. آنها خلاقیت را جز جدایی ناپذیر هر کسب و کاری میدانند و تا امروز تلاش کردهاند با خلاقیت و ایدههای نو، حلزون را به دیگران بشناسانند. مثل چندوقت پیش آقای خرمی یک نوع خاک مکمل ابداع میکند، او برای اینکه به مشتریهایش نشان بدهد این خاک تا چه اندازه در پرورش و رشد حلزون تاثیر دارد، پک آزمایشی درست میکند؛ یک کیلو خاک رایگان+ سیصد گرم مکمل رایگان به هرکس که خواهان پک است پست میشود و اینروزها مکملِ ابداعی خاطرخواه زیاد دارد.

همپای بورس جهانی!
نکته جالب این است که بازار حلزون مثل بازار بورس جهانی است گاهی وقتها اوج میگیرد و مردم به چشم سرمایه گذاری به آن نگاه میکنند و گاهی به این بازار هجوم میآورند. آقای خرمی میگوید چند وقت پیش بازار خرید و فروش حلزون خیلی داغ شده بود، بعضیها فقط به خاطر یه آگهی تلوزیونی با خیال این که میتوانند به راحتی حلزون را صادر کنند با سرمایهی هنگفت سراغِ پرورشدهندهها رفتهاند. آقای خرمی توضیح میدهد: «خیلی از پرورش دهندهها بدون اینکه مردم رو از اون چیزی که در انتظارشونه آگاه کنند، معاملههای زیادی انجام دادن و اون حلزونها هیچ وقت صادر نشد از بین رفت و خریدار ضرر کرد. چون کار حلزون، چه پرورشش، چه فروشش و صادراتش هنوز متولی مشخصی نداره. از طرفی شیلات میاد وسط، از طرفی محیط زیست و خب فعلا اوضاع خوب نیست. » این در حالیست که از طرف جهادکشاورزی به آقای خرمی مجوز آموزش و تدرس چگونگی پرورش حلزون دادهاند و او در سال گذشته به بیش از 200 نفر اسرار مگوی پرورش این موجودِ سرشار از پروتئین و کلاژن را آموزش داده است.


استان گیلان
با سلام
همیشه شروع کردن کارهای نو، نیاز به جسارت و خطرپذیری داره. امیدوارم زوج جوان نتایج خوبی بگیرند
یعنی تمام خاطراتی که با این موجود نرم و لزج از دوران کودکی داشتم برام زنده شد
فقط میتونم ارزوی بهترینها رو براتون. داشته باشم پر روزی و پر نشاط باشید
افرین به شما زوج پرتلاش
سلام.از اینکه باهمدیگه همدل هستین و اینجوری باجدیت دارین واسه کسب روزی حلال زحمت میکشید ودرکنار تلاش میکنید خوشحال شدم .امیدوارم حضرت بقية الله علیه السلام شما رو بطور ویژه مورد لطف و عنایت خودشون قرار بدن و بزودی به افتخار پدر شدن و مادر شدن نايل بشین.
حرم حضرت رضا علیه السلام دعاگوی شماهستم
به به. خوش به سعادت آقای خرمی. لطفا سلام رسان ما باشید
باسلام خسته نباشید آرزوی موفقیت فقط نگفتید که چاره باغ و باغچه از دست حلزون چیه ؟یعنی هیچ راهکاری نداره
سم های شیمیایی هست ولی خب به ارگانیک بودن محصول آسیب میزنه. بهترین راهکار ریختن پوست جو یا برنج روی سطح خاک باغچه ست
مطالب جالبی بود،مخصوصا خاطره اول مطلب که همسایه شدن با یه موجود زنده مثل حلزون چه مشکلاتی داره که من خودم نمی دونستم ،چون منطقه ما سردسیر هست ،ما حلزون کلا تو منطقه نداریم.
در مورد مطلب هم برام خیلی جالب بود،چون خودم هم یه مدت میخواستم ،تو زیرزمین خونمون پرورش حلزون بزنم،که شوهرم موافقت نکرد،الان میبینم کار خیلی پر زحمتی هست.
ان شاالله خانواده خرمی هم روز به روز کارشون پررونق تر بشه ، همیشه اولین کسایی که یه کاری رو شروع میکنند ،کارشون از بقیه سخت تره،چون نه ادم با تجربه ای هست که ازش بپرسند،نه مردم که باهاشون زندگی میکنند، میتونن اون ها رو درک بکنند و با اون ها همراه بشن،بیشتر زخم زبان میزنند و متلک میگن،ولی شیرینی کار اونجاست که موفقیت رو همون ادم ها ببینند.
چه جالب که تجربه زیسته من رو دوست داشتید. بله واقعا اولین ها خط شکن هستن. ممنون که خوندید
احسنت به جفتشون که با پشتکار موفق شدن به موفقیت برسن. براشون از صمیییییم قلب آرزوی خوشبختی میکنم.
ممنونم که خوندید. لطف کردید