-اُوزم آسلامیشام، گِتمیئین اورا.
آبا کمرش از وسط تا میخورْد و پایش را لبه پله اتاق بالا میگذاشت. صدا بلند میکرد که انگور آویزان کرده و به اتاق نرویم. با هشدارش، شیطنت و کنجکاوی نوهها بیشتر گل میکرد و فرصت بازشدن قفل در را غنیمت جنگی میدانستیم. پرده نباتی را کنار میزدیم و گردنمان دراز میشد به سمت سقف اتاق. دهانمان باز میشد و حیران به خوشههای آویزان انگور زل میزدیم.
با جثه کودکانه زیر خوشههای زرد و سبز و عسگری درشت چرخ چرخ میزدیم و دست دراز میکردیم طرف هوا. مشتهای کوچکمان را خالی برمیگرداندیم طرف دهان و هام هام میجنباندیم. مامان و خاله که از گنجه چوبی، کاسه استیل را با آلو خشک و کشمش پر میکردند، ما را هم مثل مرغ کیش میدادند بیرون تا در را دوباره قفل کنند.
از سرمای اتاق بالا به سرمای سوز دارتر پاییز به در میشدیم و پلهها را یکی یکی جست میزدیم پایین. باغچه پدربزرگم مَشد _ در بچگی مشهدی شده بود و این نام رویش ماند و به بچهها و نوهها رسید_ از رونق و سرسبزی تابستان افتاده بود و پای درختهای لخت سیب، برایمان تاب میبست.
آبا در گرگ و میش غروب و دم اذان، سطل بیدون شیر گاو را با پاکت زرد میگذاشت زمین و رو به ما میگفت: «الله سِیزی چوخ اِلسن آما چوخ شلوغ اِلیرِیز.»- خدا شما را زیاد کند اما زیاد شلوغ میکنید_ و ما با کاپشن و کلاه میدویدیم طرف باغچه و نوبت میگرفتیم برای تاب بازی. پاییز و زمستان را به هوای حلیم نذری آبا و عزاداری تاسوعا و عاشورا به زنجان میآمدیم. عید نوروز که برای دید و بازدید برمیگشتیم، انگورهای آسلامای آبا کشمش شده بود و در نایلونهای جورواجور، سهم هر خاله جدا.
در باز میشود و من از تنها خاطرات مربوط به حرفه خشک کردن میپرم بیرون. نه در کودکیام و نه در زنجان. دست روزگار کشاندتم به مازندران، ساری، دم کارگاه یا همان خانه داییِ خانم تقیپور. ساختمان دوطبقهای که پارکینگش شده محل کارآفرینی خانواده تقیپور. فاطمه خانم با روی گرم و صدایی که به شیرینی رب انار میماند، دعوتم میکند داخل. از حرارت محبتش است که دلم میکشد مثل اهالی خانه، با اسم کوچک صدایش بزنم.

دو خانم نشستهاند به سبزی پاک کردن و عطر سبزی محلی اناریجه میزند زیر دماغم و کیفم را کوک میکند. دست دراز میکند طرفشان: «خانم خلیلی و خانم برزگر.» بعد سلام و علیک، دنبال فاطمه خانم میروم داخل اتاقکی که ورودی پارکینگ بنا شده. یک عالمه شیشه خالی در سبدهای مشکی، تلنبار شدند و دفتر دستک گمانم حساب کتاب، منگنه و کاتالوگ محصولات، برچسبهای لوگوی نارنج و… مرتب چیده شدند روی میز.
اتاقکی که هم به دفتر مدیریت میماند و نمیماند. نمیماند چون فاطمه خانم یکجا بند نمیشود و تا من سرک بکشم در سوراخ سمبهها، تند و تیز کارهایی را سروسامان میدهد و برمیگردد. در دنباله فضولیهایم، میروم سراغ دغدغههای فاطمه خانم و چرایی بودنش در این حرفه، یعنی تولید محصولات خانگی.

فاطمه خانم گرافیک خوانده و مدتی هم در آن رشته مشغول به کار شده؛ اما جنس وجودش با جنس خلق و خوی آن فضا جور درنیامده و گروه خونیشان بهم نخورده بود. مادرش دخترها را، از کودکی برای خلق طعمها و غذاهای نو و تزئینات سالاد و پلو آزاد گذاشته بود. شاید فاطمه خانم هم برای همین خلق کردن بود که دنبال گرافیک و بعدش خیاطی رفت.
بعد چندسال، مزون به گیر و گور خورد و فاطمه خانم چرخش را کشاند داخل خانه و دایره خلاقیتش محدود شد به فامیل و آشنا. اینجا بود که دغدغه همیشگیاش توی سرش وول خورد. «غذای سالم خوردن» مسیرش به «غذای سالم تولید کردن» رسید و خلاقیت در خلق محصولات جدید خودنمایی کرد. پسرعمو فاطمه خانم در تهران فروشگاه سلامت محور داشت و با طب سنتی آشنایی. پیشنهاد تولید سبزیهای خشک را داده بود و عمه و دایی دو سه ماهی میشد که بذر نارنج را کاشته بودند. فاطمه خانم هم به پیشنهاد برادرش میآید در دل کار و کمکم باغبان این کسب و کار نوپا میشود.

کلمه عمه و دایی کنارهم و زندگیشان در یک ساختمان، برایم کمی گنگ به نظر میرسد که خودش میگوید ازدواج فامیلی زیاد داشتهاند. مفهوم خانواده در زندگی فاطمه خانم از کودکی مفهومی متفاوت از بقیه بوده و در نوجوانی هم این برایش جای فکر و حتی گاهی اعتراض داشته. خانواده محدود به پدر، مادر، برادر و خواهرها نیست بلکه دایی، خاله، عمو، عمه، پدربزرگ و مادربزرگ و… را هم در بغل خودش جا میدهد.
از کودکی وقتی پدر به خانه میآمد، صحبتش با مامان خانه از روزمرگی و امروز چهکار کردی و اینها نبود. از فلان فامیل چه مشکلی دارد و چطور کمکش کنیم حرف میزدند. حریمها و حصارکشیهای امروز در فامیل تقیپور از اول نبوده و نیست. پهنهکلا و ییلاق رفتن، مزهاش به نشستن دختردایی و که و که توی ماشین و چپیدن کنارهم بوده. کار گروهی، سختیهای خودش را دارد. اختلاف سن و دیدگاه هم این وسط آش را شور میکند اما همین رابطه عمیق عاطفی، پای گذشت و چشم پوشی را به میان میآورد.
ماههای اول، تولیدات خیلی تنوع داشت و این شاخه و آن شاخه میشد از شیرینیپزی گرفته تا سبزی خشک و ترشیجات و مربا و… هر کدام هم زحمت و ابزار خودش را میخواست. تجربه کمک کرد و کمکم بعضی قلمها حذف شد و دسته بندی محصولات دقیقتر. مسائل مالی هم یک پای لنگ قصه بود و هست. سالهای اول هیچکدام حقوق نمیگرفتند و به جایش کارگاه را تجهیز میکردند. با خنده تعریف میکند این ماه حقوق همه را داده جز خودش. یاد مامانها میافتم که وقتی غذا کم میآید، سهم همه را میکشند و ته قابلمه نصیب خودشان میشود.

مشکل دیگر هم فروش غیرحضوری و ارسال محصولات بود که وزن بالا مایه دردسر میشد. این شد که تمرکز فاطمه خانم رفت سمت تولید تخصصی محصولات خشک که هم سبک بودند و هم سالم. از هر محصولی هم اول خودش غذا میپزد و تست میگیرد بعد به اطرافیان و دوست و آشنا میدهد و نظرشان را میپرسد. دو سه سال همین جوری روی دستور قرمه سبزی خشک کار کرد تا بتواند همه پسندترینش را تولید کند. دستهایش که در هوا میچرخد و اقلام نارنج را یکی یکی نام میبرد. نفسش لحظهای بند میآید. لابهلای صحبتش، به سیب زمینی خشک که میرسد با چشم گرد نگاهش میکنم:«سیب زمینی خشک؟» میگوید بله و دنبالهاش اضافه میکنم «یعنی چجوریه؟ تو چی استفاده میشه؟»
-ببین نگاه کن سیب زمینی خشک چندجا استفاده میشه. میتونید توی پورهها و پودینگها استفاده کنید قوام دهندهها، آردش رو توی کیک و نون و اینا. هم بصورت گرانول هست که میتونید تو سوپ ازش استفاده کنید هم روی گراتن سبزیجات بریزید. به عنوان قوام دهنده که خیلی راحت تو انواع خورش و غذاها و تو کوکو کتلت هم که کاربردیه.

این حرف زدنش از آشپزی و غذا، هم نشانم میدهد که به قول شمالیها با یک «کِیبانو» طرفم هم هوسم می اندازد و توی سرم عکس شامی بابلی و کتلت ردیف میشود. خودم را جمع و جور میکنم و میپرسم: «فک کنم واسه هرکدوم اینا بارها فک کردین و تست کردین و خراب کردین و..»
از جوابش بیشتر جا میخورم و تسلطش روی آشپزی، مقام استاد شاگردی برایم درست میکند:
-نه نه این شکلی نیست. مثلا میگم که وقت این مدل کار رو ندارم. تمام این تستها رو سعی میکنم اول تو ذهن خودم.. میگم تو بحث آشپزی شاید چون مثلا از یازده سالگی دارم کار میکنم خیلی نکتهها رو یاد گرفتم. خیلی وقتای خالی خودم رو چندتا کار انجام میدم، مطالعه روی این بخشها میکنم، فیلم زیاد میبینم، مطلبها رو میخونم. مثلا تجربههای دیگران رو گوش میدم که مثلا به چه شکله، ی پیر میخواد باشه هرکی اصلا، هر شخصی میخواد باشه. مثلا تجربهای رو داره ازشون دریافت میکنم. اینا باعث میشه مثلا وقتی داره جرقهی چیزی تو ذهنم ایجاد میشه خب یه تست کوچیک هم توی خونه بگیرم ازشون.
خیلی از ایدهها را هم مشتریها میدهند. یکبار خانمی تماس میگیرد که پسرش خارج از کشور درس میخواند و وقت آشپزی ندارد. از طرفی هم اجازه ارسال حبوبات نمیدهند و میگویند باید پخته باشد. فاطمه خانم روی حساب همان تجربه آشپزی یِکراست کار جدید را قبول میکند. لپه و نخود و لوبیا را میپزد و خشک میکند و با سبزیجات کارگاه، قرمه سبزی و خورش کرفس میپزد و روی میز میچیند. مشتری هم میآید کارگاه و از غذاها تست میکند و اینجوری پای حبوبات پخته شده هم به نارنج باز میشود. هاجوواج میپرسم «یعنی غذا درست کردین؟» حوصله و اشتیاقش متعجبم میکند. انگار که از اول برای همین کار خلق شده و گرافیک و خیاطی بهانه است.

صدای «فاطمه» گفتن میآید و فاطمه خانم میگوید «سلام دایی». سر میچرخانم به طرف در. از پشت توری، مرد میانسالی را میبینم که کت راه راه تنش است و کلاه بافت روی سرش. سلام میدهم و دایی از پس سلامش میگوید راحت باشید. فاطمه خانم میرود بیرون و من مشغول گرفتن چند عکس از بستههای روی میز میشوم. بسته گرانول هویج را کنار بسته گوجه خشک میگذارم و دوربین را افقی و بالاسرش میگیرم.
«این سبزی آشغالا رِ بیرون نِیلین، اِنه وَرِنه»
صدای چشم و صحبت ریزی به گوشم میرسد و بعدش بسته شدن در آهنی و سرک کشیدن فاطمه خانم توی کارگاه. دوربین را میگیرم طرف شیشههای سیرترشی که مرتب و تمیز کنار دیگ و قابلمه نشستهاند. فاطمه خانم با چای و کیک داخل میآید. فضولیام گل کرده و میپرسم: «دایی گفتن آشغال سبزیها رو بیرون نزارین؟» کتری را روی لیوان خم میکند: «آره ببینید ما اینجا مثلا این آشغالای سبزیها باعث شده اونایی که مرغ دارن یا حیوون دارن میان اینارو میبرن. میگم بالاخره کم سروصدا نداریم اینجا برای همسایهها حداقل اینجوری به دردشون بخوریم.»

فکرم میرود روی چینه کاهگی باغچه مشد. تابستانها با آبا داد و قال دارد که مرغهایت خیار و سبزیهایم را نوک میزنند و خراب میکنند. آبا هم که عاشق نگهداری مرغ و خروس، خودش را مظلوم میکند و با پختن تخم مرغ محلی و نان اِردک دلش را نرم. امسال مرداد که گیلاسها شاخه درخت را خم کرده بودند و زردآلوها زیر تیغ آفتاب برق میزدند، هیچ کدام از بچهها کارشان جور نشد بروند زنجان. آبا و مشد که نوبتی پای درخت گیلاس کشیک میدادند تا کلاغها میوه را حیف و میل نکنند، یکی یکی آنها را میچینند و توی سینی استیل میگذارند در ایوان اتاق بالا. شهریور که خالهها و داییها برای پهن کردن سفره حضرت رقیه آبا میروند، سهم گیلاس خشک و برگ زردآلویشان کنار دبههای خیارشور بود.
فاطمه خانم از فکر روستای پدری میآوردم بیرون و میبردم در روستاهای ساری. میگوید از همان اوایل از زنهای روستایی دستفروش خرید میکردند. محصولاتشان ارگانیک و محلی است. سم نمیزنند چون هم خودشان و بچههایشان از آن میخورند هم برای یک باغچه کوچک صرفه ندارد اینطور خرج کنند. بعدش هم اینکه اینجوری به چرخه اقتصاد روستایی هم کمک میشود.
بعد چندسال با کلی زن دوست است که گاهی خودشان زنگ میزنند و پیگیر فروش میشوند. صفای دلش قند توی دلم آب میکند. آبا هم امسال کشمشهایش را پاک کرده و فرستاده بود برای مامان و دایی تا دهان به دهان بین در و همسایه برایش بفروشند. خانم خلیلی میآید داخل اتاقک و از زیر سینک، سبد برمیدارد. با فاطمه خانم میرویم تا اتاقکها را نشانم دهد و مراحل کار را توضیح. اولین چیزی که مقابلش میایستم، چند قفسه کشو مانند گوشه پارکینگ است. فاطمه خانم میگوید: «این پلاساندازه. چون سبزیا حجمشون زیاده ما بعد شستشو، اول روی اینا پهنشون میکنیم تا پلاس بیفتن.» ریز میخندم و میپرسم: «پلاسانداز؟ چه کلمه جالبی. کلا بهش اینو میگن یا شما روش اسم گذاشتین؟» لبهایش به دوطرف کش میآید و با کمی مکث فکر میکند: “«نمیدونم از اول عمه میگفت منم گفتم، یا خودم این اسمو گذاشتم. اینجا آب میان بافتیشون خارج میشه و حجمشون کم میشه بعد میبریم تو گرم خونه.»

خانم خلیلی و خانم برزگر همچنان مشغول پاک کردن سبزی هستند. اناریجهها تمام شده و زیر دستشان، ساقههای جعفریست که تا میخورد و میشکند. پارچه زیر سبزیها چهل تیکه رنگی پنگیست. فاطمه خانم میگوید این چهل تیکه را مادربزرگش دوخته است. مردد میشوم که کِی ازشان عکس بگیرم. خیالم را با خنده راحت میکند که حالا حالاها سبزی هست و خودش هم باید بیاید و مشغول شود. از دوسه پله پایین میرویم و در آهنی اتاقکی را برایم باز میکند. سرما میدود طرفم و مور مورم میشود. اعتنا نمیکنم چون ترکیبی از بوهای خوش و وسوسه انگیز میخزد توی دماغم و هوش از سرم میبرد. مزههایی ترش و شور و شیرین یکجا جمع شدهاند. اتاقک کوچکی که پر از قفسههای آهنیست و روی هر کدام خوردنیهای بسته بندی شده و خانگی.

شیشههای ذرت و رب و سیر ترشی تا بستههای پودر گوجه و سبزی دلال ماست و پودر سیر خشک و…. فاطمه خانم توضیح میدهد که در کارگاه دوچیز همیشه روشن است. کولر سردخانه برای نگهداری وسایل و بخاری گرمخانه برای خشک کردن. روی شیشههای رب کاغذ زده «دست نزنید». میپرسم مگر کسی اینجا میآید؟ میگوید اینها را چسبانده تا عمه بداند از کدام شیشهها باید به مشتری حضوری بدهد.
مشتریهای حضوری را دهان به دهان تبلیغ میکنند. عمه در مسجد که برای نماز میرود، دامادشان در آژانسش و همینجور بقیه. چنگال یکبارمصرف کوچکی برمیدارد و از سطل دردار بزرگی، کمی آلوچه جا میکند. ترشک جدیدشان است که آب از لب و لورچهام آویزان میکند. مشتری آقایی دارند از یزد که طرفدار پروپاقرص آلوچههایشان است. فاطمه خانم میگوید این دفعه سرش خیلی شلوغ بود و یادش رفت نظر مشتری را بپرسد و از نمک و سرکه طبیعی برای تولید استفاده میکنند.
اشاره میکنم به قابلمه روی بزرگی که آنجاست. درش را برمیدارد و میگوید فردا نذری حضرت زهرا دارند. با آن حجم دوغ، دیگ گندهای از آش کشک مازنی میشود پخت. اتاق بعدی قفسههایی شبیه پلاسانداز داشت و بخاری روشن. سبزیها و مواد دیگر آنجا بصورت طبیعی و بدون دستگاه خشک میشوند. یک اتاقک دیگر هم به عنوان رختکن و انبار بود.
فاطمه خانم لابه لای صحبتهایش با من، کارهایی را راست و ریست میکند. معذب میشوم که وقتشان را بیشتر از این نگیرم. سمت اتاقک اول که میرویم، چندتا کاغذ درمیآورد و نشانم میدهد. توضیح میدهد که اول صبح همکارها میآیند نفری یک کاغذ میگیرند. ساعت شروع و پایین کارهایی که انجام میدهند را مینویسند. اینجوری میتواند قیمت تمام شده محصولات را بهتر حساب کند.

من که مدیریت و حسابم ضعیف است کمی از مدیریت دقیق فاطمه خانم جا میخورم. میپرسم از اول میدانسته اینها را؟ فاطمه خانم هم پای برادرش را میکشد وسط که از دور هوای خواهر را دارد و به او مشورت میدهد. برادرش هم مدیریت نخوانده و مهندس مکانیک است. سر حرف دوباره به پدر میرسد:«ایدههای اصلی هم همیشه از سمت برادرم میاد. یعنی همیشه ایشونه که آنالیزکن و هندل کنه. بنظرم اینا اصلا ربطی به رشته و اینا نداره خیلی به نگاه تربیتیه. پدرم گاراژدار بود سالهای سال و به نوعی کارآفرین بودن. شاید نگاه من که یه جوری کار برای خودم داشته باشمم از پدرم بود. این نگاه مدیریتی از اونجاست که پدر من این مدلی بودن و داداشمم دقیقا تحت تاثیر ایشون بود. واسه همینم توی کارها همیشه تذکرها و مشورتها رو بهم میدن. هنوزم میگم خیلی عیب دارم تو کارم و به اونجایی که باید نرسیدم، همیشهام این بنده خدا همراهیم میکنه.»

فاطمه معترضِ نوجوانی، حالا بعد هجده سال از فوت بابا و پدری کردن دایی و مادری کردن عمه و هوای هم را داشتن، به فلسفه نگاه آن وقت بابا و بزرگی دیدش غبطه میخورد. به اینکه خانواده میتواند شعاعش بزرگتر از عرف و دایره همیشگی باشد. با دست و دلبازی و به اصرار برایم چند محصول هدیه میگذارد. چشمم که به بسته کشمش میافتد دلم برای دستهای چروکیده آبا تنگ میشود. حسرت میخورم که از کودکی به جبر زندگی، از ریشه و خاکم دور ماندم. معنی حرف فاطمه خانم از خانواده، با گرد غلیظ غربت توی خاطرم مینشیند.


استان مازندران
عالی
متن بسیار زیبایی بود، ممنون
سلام،
تقیپور هستم از تیم محصولات نارنج.
ابتدا میخواهم از خانم حسنلو عزیز تشکر کنم که زحمت کشیدند و در کارگاه ما حضور پیدا کردند. همچنین ممنونم برای نوشتن این متن زیبا که حال و هوای خاصی به داستان کارگاه ما بخشید.
آشنایی با این بانوی نازنین بهانهای شد تا بعد از مدتها روزمرگی و کارهای تکراری، دوباره به گذشته برگردم و از چگونگی شکلگیری کارگاه و تلاشهای همه همکاران و دوستان در این مسیر صحبت کنم.
صحبت از گذشته و تجربههایمان، مرا به روزهای خوبی برد و خاطرات شیرینی را زنده کرد. این تجربه برای من هم بسیار ارزشمند بود و روز خوبی را رقم زد.
با آرزوی موفقیتهای بیشتر برای همهمان.
تقیپور
سلام امیدوارم زندگیتون پر از برکت الهی باشه
منم کارهای مختلفی رو انجام دادم و یه سری محصولات از شهرهای دیگه برا فروش میگرفتم
ولی گفتم وقتی خودم یه بچه کشاورز هستم و دسترسی به بهترین زعفرون ها رو دارم چرا زعفرون طبیعی و اصیل رو از منطقه خودمون عرضه نکنم تا تو این اوضاع اقتصادی کمکم کار باشه
و همین سبب شد که زعفرون رو از محل خودمون🌱 تهیه 🌱 بسته بندی 🌱 و عرضه کنیم
و الان این کار رو شروع کردم
خیلی جالب بود، کار محصولات غذایی کلا باحاله، امیدوارم تو غرفه شوند هوای هموطنان رو داشته باشم. و موفق باشن
بسیار عالی بود موفق باشید
سلام و درود جالب بود و قدر زندگي با تلاش و حس خوب هست
سلام فاطمه خانم خیلی برام جذاب بود چون سرنوشت منم مشابه شما هست دانشگاه طراحی لباس خوندم بعد سالها نقاشی رنگ روغن رفتم یاد گرفتم و کار کردم و آموزش دادم مدتی ولی حس میکردم انگار که خونه ی قشنگیه ولی خونه ی من نیست تا اینکه چشمم افتاد به محصولات باغمون گفتم چرا از این همه نعمت استقاده نمیکنم اینا رو سرسامون بدم؟العان شروع کردم به پخت پز محصولات ارگانیک باغی امیدوارم موفق باشین
سلام نام غرفه روبفرمایید لطفاً
نوشته ی زیبایی بود
کاش منم اونجا بودم از اون خوردنی های خوشمزه میخوردم و لذت زندگی میبردم
ان شاالله تنتون سالم و کسب و کارتون پر رونق باشه