سال ۷۶، خانوادهی اکبری صاحب دوقلو شدند. دو دختر، تو بگو دو سیب گلاب. اسمشان را گذاشتند فائزه خانم و فاطمه خانم. فائزه کمی، فقط کمی از فاطمه بزرگتر بود و مانند همهی قُلهای بزرگتر حامی. خواهران اکبری کودکی و نوجوانیشان را باهم سپریکردند، رویاهای رنگی بافتند و در میان همهی آرزوهای شیرینشان آرزوی «معلم شدن» پررنگ بود، اولیت بود، صد موفقیت و خوشبختی بود. میخواستند باهم درس بخوانند. دانشگاه بروند. معلم شوند. تدریس کنند و…اما زندگی همیشه با ساز دلخواستههای ما نمیرقصد! چرا که اینروزها فاطمه کرمانشاهست و فائزه ساکن کرج و فاطمه به معلمی رسیده و فائزه نه!
عشقِ سالها کرونا!
کرونا، شر مطلق است. این گزاره، در روزهایی که کووید19 سلامتی، آسایش و آرامش مردم را میبلعید و جانهای عزیز میگرفت یک گزارهی یقینی غیرقابل انکار بود. اما حالا، که سه سال و اندی از آن روزها گذشته میتوان در درستیاش تردید داشت. کرونا با همهی آسیبهایی که به ما زد، در کنارِ همهی داغها و حسرتهایی که بر دلِ ما گذاشت سبب شد تا خیلیها در گوشهوکنار این مملکت، به تواناییهایشان فکر کنند، در محدودیتها و ایام قرنطینه از استعدادهای ریز و درشتشان بهره ببرند، یاد علایقشان بیافتند و مسیرهای جدید را امتحان کنند؛ همان حکایت عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. دوقلوهای قصهی امروز ما در ایام کرونا «نگارکوب» را ایجاد کردهاند. آنها در روزهای سیاهی و ناامیدی تلاش کردهاند با نقش زدن بر جان سفال به خودشان و اطرافیانشان یادآوری کنند زندگی جاریست و زنده را زندگی باید! و این کار از کسی برنمیآید جز زنان، پیشگامان بیچون و چرای عشق و ساختن و آشتی.
فهرست:

برید دنبال یه کار درست و حسابی!
فائزه و فاطمه، در رشتهی تجربی درس خواندهاند. و کیست که نداند رفتنِ یک دانشآموز به رشتهی تجربی گرهخورده با «دکتر» شدن! البته دوقلوهای کرمانشاهی، عاقلتر از این حرفها بودند، دلِ در گرو پزشک شدن نداشتند و با خودشان میگفتند:«پیراپزشکی هم خوبه. مثل پرستاری.» اما اطرافیان بر شعلهی کمجان خانم دکتر شدن میدمیدند تا اینکه فائزه خانم وارد رشتهی زیست شد و فاطمه خانم با انتخابی متفاوت شد دانشجوی اقتصاد. حالا دو خواهر دانشجو بودند و در تلاش و تکاپوی معلم شدن. ولی فارغالتحصیلیشان همزمان شد با کرونا. و بخشکی شانس! مدرسهها تعطیل شد، مهدکودکها خالی از صدای بچهها و «جان» آنقدر اولیت داشت که آدمها خیال آموزش را از سر بیرون کنند. فائزه و فاطمه در همان روزها، وقتی که از قرنطینهی طولانی خسته شده بودند تصمیم گرفتند کاری کنند. چه کاری؟ نقاشی! در نوجوانی چند باری کلاس نقاشی رفته بودند، پاستیل، آبرنگ در دانشگاه هم علاقهشان را دنبال کرده بودند، سیاهقلم، مدادرنگی. برنامه این بود:«روی بشقابهای سفالی نقاشی بکشیم.» امید سر و کلهاش در خانه پیدا شده بود که فاطمه و فائزه رنگهایشان را برداشتند و مشغول شدند. کار اول که تمام شد، صاحبش مشخص بود. فاطمه و فائزه میخواستند اولین اثرِ هنری جدیشان را تقدیم کنند به مادر.
مادر هم بعد از تشکرات مرسوم و لبخند و بوسه، وقتی فهمید فاطمه و فائزه قصد دارند نقاشی روی سفال را دنبال کنند، مانند بیشتر مادرهای ایرانی که دلِ چندان خوشی از هنر ندارند و اصلا هنر را شغل نمیدانند، یک واکنش داشت:«این کارها چیه؟ شما درس خوندید، بگردید دنبال کار درست و حسابی.»

استاد گوگل را جدی بگیرد
فائزه در اینستاگرام پیچ نگارکوب را ایجاد کرد. فاطمه روی سفالها نقشهای دلبر زد. قوم و خویش و دوست شدند اولین مشتریهای نگارکوب و دو قلوها شدند هنرمندانِ خود آموخته! آنها استعداد نقاشیشان را با آموزشهای اینترنتی همسو کردند و نرمنرمک در کارِ نقاشی رو سفال ماهر شدند. فائزه سخت تلاش میکرد پیچشان دیده شود، فالوور جذب کنند، او عکسهای زیبا میگرفت و از تاثیرات سفال میگفت و اینطور بود که مشتریها از راه رسیدند، تک و توک اما دلگرم کننده. هر سفارشی که میرسید دو خواهر با شوقی بیانتها مینشستند پای کار و بعد سختی کار شروع میشد:«بستهبندی.» کشیدن و رنگ زدن لذتبخشترین و آسانترین بخش کار بود و بستهبندی محصول، سختترین بخشش. درست پیچیدن محصول در ضربهگیر و قرار دادنش روی پوشال و میانجعبه و چسبکاری محکمی که ضد ضربهاش کند گاهی چند ساعت از دوقلوها زمان میگرفت.
تو کوچهمون عروسیه!
کرونا که شاخش شکست، پیگیریهای فاطمه که هنوز رویای معلم شدن را رها نکرده بود به ثمر نشست و شد معلم مقطع ابتدایی. حالا، فائزه وقت بیشتری را صرف نگارکوب میکرد و در موقعیتهای شلوغ جور خانم معلمِ خانه را میکشید تا او با کمی استراحت بیشتر خستگی سر و کله زدن با بچههای کوچک پرانرژی را از تن به در کند. ولی روزهای عادی و گاها تکراری تمام شد و فائزه خانم در مرحلهی جدیدی از زندگیاش قرار گرفت. زمزمهی خواستگاری، بلهبرون و عروسی و نغمهی«گل بریزین رو عروس و داماد یار مبارک یار مبارک باد.» در خانه پیچید و دو خواهر، که از لحظهی تولد نفسشان پیچده بود به نفس هم، از یکدیگر جدا شدند. خانم معلم ماند کرمانشاه، کنارِ مادر و پدر و فائزه رفت کرج، تا آشیانهی سبزی بسازد برای خودش و همسرش.

کار مشترک از راه دور
غربت، واژهی غریبیست. همین کلمهی چهار حرفی، دنیا دنیا معنا در دلش جای داده و برای من که 12 سال از عمرم دور از دیارم گذشته، «غربت» واژهیست محترم و متناقض؛ تلفیقی از شیرینیها و تلخیها، شیرینی استقلال، تلخی دلتنگی! ولی فائزه خانم قویتر از این حرفهایست که بندِ دلش را رها کند و بینِ گفت و گوی تصویریمان بزند زیرِ گریه. او میگوید:«کار، نگارکوب، نقاشی روی سفال باعث شده زیاد دلتنگ نشم. مدام با فاطمه در ارتباطم، با هم صحبت میکنیم، سفارشها رو تقسیم میکنیم و همین باعث میشه هم سرگرم باشم و هم احساس نکنم از خانواده دورم.» ما میخندیم، به جان این فعالیت مشترک دعا میکنیم ولی من یاد خودم میافتم، یا روزهای جمعه، گیر کردن در منگنهی تنهایی و ملال و لهله زدن برای ناهار دستهجمعی خانهی مادربزرگ.
خانواده نگو، بگو کوه!
خانواده، در نگارکوب پررنگ است. چه آن زمان که دو قلوها کنار هم بودهاند و چه حالا. پدر خانواده، تمام قد پشت دخترها ایستاده از همان اول تا اکنون. سفال ساده، وسیلهی ضروری و اولیه نگارکوب است و هرچقدر قیمت تمام شدهی سفال کمتر باشد، قیمت محصول نهایی پایینتر خواهد بود و استقبال مشتری بیشتر. بهخاطرِ همین هم، آقای اکبری برای خرید دخترها، آنها را تا لالجین، قطبِ سفالِ کشور، میبرد تا بتوانند بارشان را از تولید کننده و بدون واسطه بخرند. مادر هم که بعد از رونق گرفتن کسب و کارِ دوقلوها، همراه و همدلشان شده و دیگر شکایتهای اولیه در چهرهاش دیده نمیشود در کنارِ فراهم کردنِ یک خانهی امن و آرام، در قسمتِ پستِ محصولات حضور فعال دارد. فاطمهخانم میگوید:«ما خیالمون جمعه، اگر نرسیم بستهای رو پست کنیم، مامان زحمتش رو میکشه.»
و اما بشنوید از آقای داماد قصه، یعنی همسرِ فائزه خانم. فائزه میگوید:«همسرم همراهست، حمایت میکنه، و گاهی وقتی حجم سفارش ها بالا میره میگه:«چطوری کمکت کنم؟» من هم بیرودربایستی قلممو و رنگ و سفال میدهم بهشون تا رنگ بزنند. چون بعضی از کارها، طرحِ اصلی باید رنگ بخوره و نیاز به مهارت خاصی نداره و رنگ زدن سادهست. خیلی وقتها هم زحمتِ ارسال بستهها با همسرمه. توی بستهبندی هم که کار پردردسریه خیلی همکاری میکنن، هر بار هم که بریم کرمانشاه حتما یه سری به لالجین میزنیم و دست خالی برنمیگردیم کرج.»

مشتری ثابت، یعنی کارت درسته!
فائزه این روزها، ایدههای بزرگ دارد. دلش میخواهد کارگاه دایر کند، در کنار تولید محصول، شاگرد داشته باشد، آموزش بدهد، فروشگاه حضوری بزند، نمایشگاه برگزار کند و… فاطمه اما جور دیگری فکر میکند او دلش میخواهد تدریس را با هنر پیوند بزند و بیشتر از خلق و فروش محصول، در آموزش نقاشی روی سفال فعال باشد. دوقلوهای اکبری، با اینکه مدرکِ هنری قابلِ قبولی از میراثفرهنگی دریافت کردهاند، اما در پی این هستند تا با شرکت در آزمون فنی و حرفهای مدرک این سازمان را دریافت کنند و بتوانند به پشتوانهی مدرکشان قدمهای بزرگ بردارند. فاطمه و فائزه، نماد آدمهایی هستند که با کمترین امکانات، با بهره بردن از نعمتِ آموزش مجازی و با تکیه بر علایقشان دست به یک فعالیت اقتصادی زدهاند و میتوان گفت که موفق بودهاند، چرا که موفقیت جز این نیست که تو مشتری ثابت داشته باشی، مثلِ مشتریهای نگارکوب که بارها و بارها در مناسبتهای مهمشان مثلِ تولد، روز مادر، سالگرد ازدواج، روز معلم و… هنرِ دست دوقلوها را برای هدیه دادن تهیه کردهاند و این مشتریها محدود به داخل ایران هم نیستند. فاطمه میگوید:«سفارشها گاهی گاهی از لبنان رسیده و گاهی از کشورهای دیگر.»

دیوار گلگلی
مصاحبهی ما با هنرمندانِ غرفهی نگارکوب، تمام میشود و تصویری که در ذهن من از فاطمه و فائزه مانده این است:«فاطمه دختری لطیف و آرام و فائزه دختری خوشانرژی و چالاک و با بکگراندی منقش به گلهای زیبا، خلق شده توسطِ خودشان.» و اینجاست که باید گفت دوقلوها، هرچقدر دور، باز یک نقطه مشترک دارند، شاید یک دیوارِ گلگلی!

چقدر عالی بود.واقعا لذت بردم از مطالعه ی سرگذشت شما
پاینده و مانا باشین خانواده ی اکبری عزیز
سلاو و ریز 💐بژی جیگه یی شانازیه ئیفتخارتان پیو ئه که ین ، هه مووکات سه رکه وتوو و سه ربه رز بن👌🙏🌹دست مریزاد ، بسیار مفید و آموزنده احسنت 🙏💐😍🍯🏞
ممنون از محبتی که به نگار کوب داشتید
آشنایی با شما باعث افتخار ما شد ❤️❤️❤️