مردی که در رگ‌هایش موسیقی جریان داشت


|

|

5,043

مردی که در رگ‌هایش موسیقی جریان داشت

زمان مطالعه: 1 دقیقه

احتمالا در یکی از شب‌های بهاری کرمانشاه بود که دچار شد. خیره شده بود به دست‌های مرد که تر و فرز روی کلاویه‌های ارگ می‌رقصید. جز او همه در حرکت بودند. مردها حلقه زده بودند دور حیاط و هماهنگ با ریتم دست مرد، پایکوبی می‌کردند. بچه‌ها وسط حیاط می‌چرخیدند و سعی می‌کردند دست‌وپاشکسته ادای بزرگ‌ترها را دربیاورند. او اما جادوی نت‌ها مسخش کرده بود. خودش را می‌دید که ایستاده جای مرد و همه را به طرب درآورده است.

شب را با رؤیای ارگ سر کرد. فکر و ذکرش شده بود موسیقی. مادر وقتی فهمید پسرش دچار شده، بدون تعلل هر چه داشت و نداشت را داد پای خواسته ته‌تغاری‌اش و یک ارگ خرید.

حالا ۲۴ سال از آن روز می‌گذرد. پسری که تمام رؤیایش ارگ‌نوازی ‌بود، امروز می‌تواند پانزده ساز مختلف بنوازد. ده سال است که سنتور را تخصصی تدریس می‌کند. دو فروشگاه آلات موسیقی دارد و جزو غرفه‌های برتر باسلام است.

پشت به ویترین می‌نشینم روی صندلی و دور و بر را خوب برانداز می‌کنم. فروشگاه خیلی بزرگ نیست، اما تقریبا هر سازی را که در عمرم دیده و صدایش را شنیده‌ام در آن جا هست. تعداد دف‌ها از بقیه سازها بیشتر است. روی زمین، روی دیوار، روی قفسه‌ها؛ تقریبا هر طرف را که نگاه می‌کنم چشمم به یک دف می‌افتد. سمت راست مغازه جای تنبور و سه‌تار و گیتار و کالیمباست و سمت چپ مخصوص سنتور و تنبک‌. یک نی‌انبان نارنجی‌زرد هم به یکی از قفسه‌های سمت چپ آویخته شده است. از دیدن سازها هیجان‌زده‌ام و وقتی هیجان‌زده‌ام توانایی صحبت کردنم حتی از حالت عادی هم کمتر می‌شود. سرم را می‌چرخانم رو به زهرا و با نگاهی ملتمسانه می‌خواهم که گفت‌وگو را او شروع کند.

آقای باوندپور موسیقی را از ۹ سالگی با یک ارگ شروع کرده است. پیش از آنکه بپرسیم «چرا ارگ؟» خودش می‌گوید: قدیما که انقدر رسانه‌ها زیاد نبودن، ما فقط تو عروسی‌ها ساز‌ می‌دیدیم. اونجا هم فقط ارگ بود. فکر می‌کردیم این دیگه تنها ساز دنیاست.

والدینش به خلاف رسم زمانه –زمانه‌ای که در آن موسیقی مثل امروز چنین فراگیر نشده و تب و تاب انقلابی‌گری نخوابیده بود—مخالفتی با موسیقی نداشتند. می‌گوید وضع مالی‌شان چنگی به دل نمی‌زد. پدرش کارمندی ساده بود با شش سر عائله و مادرش زنی ‏خانه‌دار، اما چون هر دو به موسیقی علاقه داشتند، در این مسیر از او حمایت کردند. با شنیدن این حرف‌ها، حسرت مثل ستاره‌ای دنباله‌دار که هر چند سال یک بار پیدا می‌شود، از دلم رد می‌شود و غصه را به دلم می‌ریزد. از زمانی که به خاطر دارم، موسیقی برایم اعجاب‌انگیز و سحرآمیز بوده است. در نوجوانی برای شرکت در کلاس موسیقی و یاد گرفتن نوازندگی سه‌تار با پدر و مادرم جنگ‌ها کردم و اشک‌ها ریختم به خاطرش. موسیقی البته در خانواده ما ممنوع نبود و صدای شجریان، شهرام ناظری و سید خلیل عالی‌نژاد همیشه در خانه می‌پیچید، اما خریدن و نواختن ساز جزو محرمات بود.

وقتی آقای باوندپور می‌گوید که مادرش در دهه سی متولد شده است، هر سه حیرت می‌کنیم. زهرا می‌پرسد: «چطوری مادرتون انقدر با موسیقی میونه خوبی داشتن؟ معمولا پدر و مادرهایی که سن‌شون بالاتره، پذیرش‌شون کمتره.» و من یاد مادربزرگم می‌افتم که هم‌سن مادر آقای باوندپور است و هنوز پس از سال‌ها دلش با ادوات موسیقی صاف نمی‌شود.

_ به نظر من متولدین دهه سی و چهل از دهه‌های قبل و بعد خودشون راحت‌تر کنار میان و ذهن‌شون بازتره.

دلم می‌خواهد مخالفت کنم، اما بیخیال می‌شوم. همان لحظه مردی مسن با یک سینی آب‌هویج‌بستنی وارد فروشگاه می‌شود و صحبت زهرا و آقای باوندپور را قطع می‌کند. آقای باوندپور یک تنبک منبت‌کاری‌شده را از قفسه درمی‌آورد و به عنوان میز می‌گذارد مقابل ما. زهرا می‌گوید: وای، اینو نذارید، حیفه!

آقای باوندپور با خنده جواب می‌دهد: اینجا میز و صندلی‌هامونم سازه. نگران نباشید هیچیش نمیشه.

هستیم بر آن عهد که بستیم

دودستی لیوان‌ را چسبیده‌ام. آب‌هویج‌بستنی را با لذت و آرام هورت می‌کشم و در سکوت به حرف‌های آقای باوندپور فکر می‌کنم. خنکای بستنی، نرم از کف دستم جریان پیدا می‌کند و در بدنم می‌چرخد.

دو خانم جوان و اتوکشیده وارد مغازه می‌شوند. آمده‌اند ویولن بخرند.

آقای باوندپور یکی از ‏ویولن‌ها را از قفسه می‌کشد بیرون و شروع می‌کند به توضیح دادن اجزای ساز:‏

‏«این کار ایرانیه. بدنه‌اش از چوب درخت گردوئه ولی زیرچونه‌اش پلاستیکیه. ممکنه بعد از یه مدت ‏حساسیت ایجاد کنه روی پوست، ولی خب قیمتش مناسبه. با کدوم استاد می‌خواید کلاس بردارید؟»

با شنیدن نام استاد، ویولن روی میز را جمع می‌کند و می‌آید سراغ ویولنی که در قفسه سمت راست ‌من قرار دارد. می‌گوید: «استاد با اون کار نمی‌کنن. باید یه ساز باکیفیت‌تر مثل این ببرید.»

نزدیک به ده سال است که نوازندگی را آموزش می‌دهد. آن‌قدر در آموزشگاه‌ها رفت‌وآمد کرده که حالا همه اساتید کرمانشاه را می‌شناسد.

شروع می‌کند به توضیح دادن ویژگی‌های ویولن جدید: «چوب زیرچونه‌اش از آبنوسه، دفترچه راهنما داره و …»

بی‌منت و‌ مفصل جزئیات را در اختیارشان می‌گذارد. بعد از اتفاقی که در شانزده سالگی تجربه کرده، با خودش عهد بسته است که به خاطر منافع شخصی‌اش پول مردم را بالا نکشد و رسم صداقت به‌جا بیاورد.

بعد از رفتن خانم‌ها برای‌مان داستان اولین سنتوری که خریده بوده است را تعریف می‌کند. سال ۸۶ بود که فهمید به سنتور علاقه دارد. علاقه‌اش به سنتور به خاطر کاست‌های پدر بود. وقتی پدر کاست‌های استاد مشکاتیان و‌ پایور را گوش می‌داد، هر جای خانه که بود و مشغول هر کار، گوش تیز می‌کرد و محو صدای سنتور می‌شد. همان سال همه پول‌هایش را جمع کرد تا بتواند برای خودش یک سنتور بخرد، اما سنتورفروش شارلاتان که نه تخصصی در موسیقی داشت و نه بهره‌ای از انصاف و صداقت، سنتور را بیست برابر قیمت اصلی به او فروخت.

_ اون موقع هم که فضای مجازی و فروش آنلاین و اینطور چیزا نبود که بتونیم قیمتشو مقایسه کنیم و متوجه بشیم.

البته این اتفاق ذره‌ای از علاقه او به موسیقی و شوقش به یادگیری کم نکرد، بلکه باعث شد او در این راه مصمم‌تر و مشتاق‌تر شود. می‌گوید از این اتفاق درس گرفته و حتی آن را یکی از خیرهای زندگی‌اش می‌داند که باعث شده است مراقب باشد مبادا به دیگری ضربه مشابهی وارد بکند.

مثل خون در رگ‌های من

آقای باوندپور از روزی که با موسیقی انس گرفته، تا به حال، حتی یک دم هم از موسیقی جدا نبوده است. حتی شب‌ها برای خواب هم موسیقی پخش می‌کند. عجیب است اینکه آدمی تا چه اندازه می‌تواند به چیزی خو بگیرد که حتی دمی از آن جدا نباشد. من هیچ‌گاه نتوانستم با چیزی این‌قدر مأنوس باشم؛ حتی با وجود عشق و علاقه‌ای که به نوشتن داشتم (و دارم)، وقتی با بعضی از متن‌ها دست به یقه می‌شوم و تمام انرژی‌ام را برای نوشتن‌شان می‌گذارم، ناگهان تصمیم می‌گیرم خودم را از دست این عذاب مدام خلاص کنم.

به همین خاطر گمان می‌کردم همه آدم‌ها، حتی آن‌ها که توانسته‌اند علاقه و کسب و کارشان را هم‌راستا کنند، دست‌کم ‏یک ‏بار به مسیرشان شک کرده‌اند و تصمیم گرفته‌اند از آن دست بکشند؛ اما او هیچ‌گاه با این ‏مسئله روبه‌رو نشده است.‏ این هنر برای او مثل خونی‌ست که درون رگ‌ها جریان دارد و آدمی مگر می‌تواند از چیزی که درون رگ‌هاش ‏در جریان است خسته شود؟ مگر می‌تواند خون خودش را برای مدتی رها کند؟

او که تمام زندگی‌اش با موسیقی گره خورده، می‌گوید تنها پشیمانی‌اش این است که موسیقی را به صورت آکادمیک دنبال نکرده است؛ چون بسیاری از فارغ‌التحصیلان رشته موسیقی که سواد و تخصص‌شان از او کمتر است، به واسطه مدرک‌شان در عرصه موسیقی جولان می‌دهند و سود می‌برند.

ساز پردردسر

میان گفت‌وگوهای‌مان یک سر می‌رویم سراغ فروشگاه دیگر آقای باوندپور. فروشگاهی که مخصوص فروش هنگ‌درام است و معروف به هنگ‌درام سنتر. او اولین کسی است که در کرمانشاه هنگ درام خرید.

این ساز به خاطر شباهتش به دیگ و استامبولی و … خوراک جوک شوهرعمه‌ای‌ست. آقای باوندپور هم آن ‏اوایل که بهای زیادی برای خرید این ساز پرداخته بوده، از این جوک‌ها و متلک‌ها در امان نبوده است. می‌گوید آن ‏زمان که اولین هنگ‌درامش را خرید، با پول سه، چهار هنگ درام می‌توانست خانه بخرد، اما آدم واله و شیدا ‏که خانه نمی‌داند!‏

هنگ‌درام ساز جدیدی‌ست که در سال ۲۰۰۰ ساخته شده و خاستگاه آن سوئیس است. تفاوت عمده و اساسی‌ای که میان این ساز و سازهای زهی، آرشه‌ای و … وجود دارد، نوع کوک کردنش است. به خلاف سازهای دیگر، هنگ درام فقط یک بار کوک می‌شود، آن هم پیش از سوار شدن دو قسمت رویی و زیرین ساز روی هم است. کوک‌کردن هنگ درام در کارخانه و با چکش انجام می‌شود. اگر کسی که ساز را چکش‌کاری می‌کند، در موسیقی تخصصی نداشته باشد، احتمالا ساز ناکوک می‌شود و نصیب خریدار تازه‌کار. بنابراین روند خریدن ساز هنگ‌درام کار ساده‌ای نیست، به خصوص برای آقای باوندپور که تخصصش موسیقی‌ست و مرامش صداقت!

به همین خاطر او هر بار برای خریدن این ساز خودش مستقیم می‌رود سراغ کارخانه و از آنجا سازهای کوک و به درد بخور را انتخاب می‌کند.

کردنشین‌ها همه بامرام‌اند

زهرا همینطور که یادداشت‌هایش را نگاه می‌کند می‌گوید: جواب این سؤال رو می‌دونم ولی میخوام ببینم نظر خودتون هم همینه یا نه. بعد نگاهش را می‌آورد بالا و چشم در چشم آقای باوندپور می‌پرسد: به نظر شما ویژگی مشترک مردم کرمانشاه چیه؟

_ خب راستش کردنشین‌ها به مرام و معرفت‌ مشهورن.

زهرا لبخندی می‌زند و می‌گوید: ما که توی این دو روز واقعا بهمون ثابت شده که کردها بامعرفتن.

روز گذشته وقتی که هنوز تابلوی «به کرمانشاه خوش آمدید» را رد نکرده بودیم، آقای باوندپور تماس گرفت. می‌خواست به ‏استقبال‌مان بیاید. از وقتی زهرا قرار ملاقات را قطعی کرده بود، جویای وضعیت‌مان بود و اصرار داشت میزبانی ‏این سفر دو روزه را برعهده بگیرد. قبول نکردیم. هرچه ما بیشتر مقاومت می‌کردیم، اصرار او هم بیشتر ‏می‌شد. با اینکه دل‌مان نمی‌خواست به قول زهرا «رد احسان» کنیم، اما روی آن را هم نداشتیم که زحمتش ‏بدهیم. بعد از هر تماس‌مان زهرا می‌گفت: «کرمانشاهی‌ها واقعا بامرامن ها!» و راست هم می‌گفت. دیدارمان با ‏غرفه‌های بعدی هم صحت این گزاره را برای‌مان اثبات کرده است.

البته مرام و معرفت آقای باوندپور در همان تماس‌ها خلاصه نمی‌شود. بعد از پایان گفت‌وگو و گرفتن عکس‌ها، اصرار می‌کند ناهار را مهمان او باشیم. مخالفت می‌کنیم. نهایتا تا نیم ساعت دیگر باید برویم سراغ غرفه بعد، اما در عین ناباوری آقای باوندپور برای دیدار با غرفه بعدی با ما همراه می‌شود که مبادا رسم میزبانی را تمام و کمال بجا نیاورده باشد. با این اتفاق ارتباط‌مان با غرفه‌دارها وارد مرحله جدیدی شد. مرحله‌ای که در آن تمام مرزها و دیوارها –اگرچه باریک و ناچیز—میان ما و آن‌ها شکست. من که گمان می‌کنم از این به بعد دیدارهای‌مان رنگ و بوی دیگری پیدا می‌کند.

فروشگاه موسیقی اُکتاو
محمدرسول باوندپور
1 محصول
3,864 فروش
استان کرمانشاه

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

7 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
شهبازی
1 سال قبل

منم عاشق همه سازها هستم ولی هیچ وقت نتونستم یکی بگیرن

ملیحه
1 سال قبل

سلام و درود
من ساز خیلی دوست دارم مخصوصا هنگ گرام رو ، ولی چون اطلاعاتی ازش ندارم تا الان موفق به خرید نشدم

غلامرض
1 سال قبل

من که لذت بردم وعاشق این انسانهای پراحساس
وهنرمند هستم پرداختن به موسیقی وباموسیقی زندگی کردن نعمت بزرگی است که به هرکس نمیرسه موفق باشید استاد

بهرام
1 سال قبل

سلام
سنتور برای مبتدی هم دارید؟
چنده؟

رسول
پاسخ به  بهرام
1 سال قبل

سلام و درود بله لطفا در گفتگو پیام بگذارید تا کامل راهنمایی بشید

M
1 سال قبل

خیلی هم عالی وخوشحالم که این هم وطن عزیز به این موفقیت رسیدن انشاالاه این موفقیتها برای همه باشه

حیدره
1 سال قبل

خیلی عالی بود.
اینه که میگن موسیقی و عشق باهم هستند،کاملا مشخص بود.

پرش به بالا
7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x