رتبه کنکورش شد 400 و هرکس شنید ذوقزده پرسید: «مرتضی میری پزشکی دیگه؟» و مرتضی فقط لبخند زد.
پدر گفت: «با رتبه 400 پزشکی اصفهان قبول میشی، اگر نشد بیبرو و برگرد پزشکی شهرکرد» و مرتضی فقط لبخند زد. مادر اسپند چرخاند دور سر پسرش و زمزمه کرد: «بلا ازت دور باشه آقای دکتر» و مرتضی فقط لبخند زد. چند روز بعد، وقتی ذوق و شوقها خوابید و زمان اعلام رشته فرا رسید، مرتضی حرف آخر را اول زد: «من پزشکی دوست ندارم.»
فهرست:
مرتضی پسر همه چیز تمام خانواده بود. مودب، با ایمان، منضبط، درسخوان و پرتلاش. دقیقا از آن بچههایی که همیشه برای سایر همسن و سالهایش به عنوان «بچهی مردم» الگو هستند و گاهی از این همه خوب بودن حال آدم را بد میکنند. اما او در کنار همهی حسنهای بالا یک عیب بزرگ داشت و آن اینکه تکلیفش با خودش شفاف و مشخص بود و مرغش یک پا داشت!
ارتش تک نفرهای به نام مرتضی خلجی
آنروزها، خانوادهی مرتضی خلجی افتادند به اصرار و از آیندهی روشن پزشکی زیر گوشش خواندند و او کوتاه نیامد، چرا که اهل زندگی کردن به خاطر دیگران نبود. جوان قصهی ما دور پزشکی و پوشیدن روپوش سفید را خط کشید و رفت دنبال رویای کودکیاش یعنی کشاورزی و دامپروری! رشتهی کشاورزی، گرایش دامپروری همان چیزی بود که عقل و دلش طلب میکرد. او از شهرکرد راهی تهران شد تا در دانشگاه تهران دوران دانشجوییاش را آغاز کند.
شاید گمان کنید این روزها آقا مرتضی این روزها یک مهندس کشاورزی است یا یک دامپروری بزرگ دارد ولی او تبدیل شده به یک سازنده درجهیک مصنوعات فلزی. کسی که استاد جوشCO2 ست و به نظر من مبدع و مخترع، مرتضی خلجی ارتش تک نفرهایست که به تنهایی کار یک کارگاه با تعداد کثیری کارگر را انجام میدهد؛ همان قدر دقیق با کیفیت و با سرعت بالا و همهی اینها حاصل تلفیق خلاقیت و محاسبات بینظیرش است.

جوشکار یا مخترع؟
در دنیای رنگارنگ خانمها، میان هزاران غرفه لباس و کفش و کیف و لوازم آرایشی که به وفور در باسلام دیده میشود، غرفهای که مصنوعات فلزی بفروشد و عنوانش:«کارگاه فنی و مهندسی جوش co2 استاد» باشد هیچ جذابیتی ندارد. اما من حین بالا و پایین کردن غرفههای شهرکرد لحظهای، فقط چند لحظهای روی این غرفه مکث کردم و محصولاتش را به تماشا ایستادم.
من آقا مرتضی را نمیشناختم، هیچ وقت با او گپ نزده بودم اما آنچه که در نمای کلی غرفهاش توجهم را جلب کرد رشحاتی از «نبوغ و خلاقیت» بود. او ابزاری تولید کرده بود که عنوان مشخص و شهرهای نداشت اما برای اهلش به شدت کاربردی بود، مثلا شلنگ جمع کن سمپاش، شاید برای شما کالایی بیاهمیت باشد، اما برای یک کشاورز و باغدار حکم عصای دست دارد! ندایی در درونم میگفت پشت این غرفه قصهای جالب خوابیده، گمانم این بود با مردی در آستانه چهل سالگی روبرو هستم، مردی که سال هاست در کارگاهی کوچکی برای دل خودش دست به تولید میزند و شاید صبح تا ظهرش را در مدرسهای، ادارهای مشغول فعالیت است. اما مرتضی خلجی متولد 72 بود و جوشکاری شغلِ تمام وقتش!

هزینههای اجتماعیاش با من!
کارگاه آقا مرتضی یک سالن دراز با انبوهی از وسایل بود، به نحوی که کمتر جای خالیای به چشم میخورد، کف زمین، روی دیوارها، توی قفسهها و حتی روی رفهای پرچ شده بر دیوار، ابزار دیده میشد، از بیل و چنگک بگیر تا پیچ و واشرهای ریز و درهای فلزی بزرگ. ما 9 صبح یک روز آفتابی پا درون کارگاهش گذاشتیم و با مرد مسن سالی رو به رو شدیم، مردی که میگفت: «من پدر مرتضی هستم.» پدر، مردی خوش صحبت بود و بیهیچ ترتیب و آدابی گپ و گفتمان شروع شد. من میخواستم در نبودن آقا مرتضی، چیزهای جالبی درباره او و کسب و کارش به دست بیاورم و پدر گفت: «مرتضی تیزهوشان درس خونده و خیلی موقعیتهای بهتری برای شغل آیندهاش داشت. اما با انتخاب خودش و از روی علاقه در جایگاه کنونیاش ایستاد. منم گاهی میام کمکش، وقتی کارگر نداشته باشه میشم وردست آقای استاد».

کیفور خوشصحبتی و حمایت جانانهی پدر از پسر بودیم که جوانی لاغراندام با قدی متوسط، با موهایی که یک طرفه شانه شده بود، با چشمهایی که جدیت از آن میبارید وارد کارگاه شد. نرم و آرام و محجوب به سمتمان آمد، لبخند کمرنگی زد و همانطور که با همسرم خوش و بش میکرد مشغول آماده کردن دمنوش شد.
سردرگمی آفت نسل جدید و شاید ما دهه هفتادی هاست. مثلا خیلی از هم سالان من، نمیدانند دقیق از زندگی چه میخواهند و باید چه کنند و سراغ چه کاری بروند؟ و مهمتر از همه هدفی توی زندگی ندارد. اما مرتضی هرگز با چنین مشکل و چالشی روبهرو نبوده.آقا مرتضی متولد 72 ست و یک ایدئولوژی مهم را در زندگی دنبال میکند:«تو یک بار زندگی میکنی و این مسیر رو از سر میگذرونی، پس جوری زندگی کن که خودت میخواهی.»
از مرتضی میپرسم:«نقطه عطف زندگی شما اینجاست که روزی تصمیم گرفتید خلاف جهت انتظارات جامعه و خانواده شنا کنید، مثلا میتونستید پزشک بشید، چیزی که آرزوی خیلیهاست اما راه دیگری رفتید. چرا؟»
مرتضی توضیح میدهد:« من اعتبار و آیندهای که خودم میخواستم برام مهم بود و حاضر بودم هزینههای اجتماعیش رو بپردازم. مثلا توی مدرسه خیلی از همکلاسیهای من به دلیل اینکه تجربی خونده بودند میرفتن کارگروه زیستشناسی و آزمایشگاه اما من دوست داشتم برم کارگاه پهپاد و برام مهم نبود که ساخت پهباد با رشتهام سازگاری داره یا نه. هنوز هم انتخابهایی که داشتم هزینههای اجتماعی داره برام اما من گلهای ندارم.»
هضم و شناختِ شخصیتی مثلِ مرتضی برایم آسان نیست، نمیتوانم با او همذات پنداری کنم، من که تا سالها سردرگم بودهام و 4 سال عمرِ عزیزم را به خاطرِ حرف دیگران در رشتهی فیزیک اتمی به معنای واقعی کلمه هدر دادهام چطور باید مرتضی را که در 18 سالگی یک ذره هم لق نزده درک کنم؟
از کشاورزی به جوجهکشی، از جوجهکشی به جوشکاری
مرتضی پس از ورود به دانشگاه مسئولیت پرورش بلدرچین دانشگاه تهران را بر عهده میگیرد و زیر و بم پرورش این پرنده را از بر میشود، او در کنار پرورش پرنده و درس خواندن یک فعال فرهنگی به تمام معنا هم هست، همتر و فرز و هم دقیق مثلا یک روزه یک مجله چند ده صفحهای درمی آورد و در مورد مسائل سیاسی و اجتماعی و عقیدتی در آستینش حرفهای تازه دارد. آقای خلجی پس از چهارسال به شهرکرد بر میگردد و شروع میکند به پرورش بلدرچین و مرغ و در کنار آن ساخت دستگاه جوجه کشی. او با وامِ پس از سربازی، دستگاه و ابزار میخرد و تصمیم میگیرد خودش دستگاه بسازد. پرورش مرغ و بلدرچین منافاتی با رشتهاش ندارد اما ساخت دستگاه و جوشکاری توی کتم نمیرود.
_ از رشته دامپروری رسیدید به ساخت دستگاه، چطوری آخه؟
+ توی شهرکرد مردم کلا دست به آچارن. شاید تو یه شهر دیگه وقتی یه چیزی خراب میشه برن سراغ تعمیرکار یا عوضش کنن اما این جا طرف میره خودش دستگاه جوش اجاره میکند و دست به کار میشه. خیلی وقتا هم کارو خراب میکنه اما کوتاه بیا نیست. از طرفی پدرم هم فرهنگی هستن و سالها توی آموزشگاههای فنی تدریس میکردن. منم تو چنین فضایی رشد کردم.
دستگاه جوجه کشی یک دستگاه معمولی و ساده نیست، دستگاه خلق موجود زنده است و نیاز دارد به آزمایشگاه تا سازنده بارها و بارها کالا را امتحان کند. مرتضی با همهی دشواریهای این مسیر اعم از سرمایه نداشتن و زمانبر بودن ساخت و آزمایش دستگاه، به خروجی میرسد. «من دستگاهها رو اینترنتی میفروختم. میفرستادم عراق، قرارداد میبستم و گارانتی یکساله میدادم. اما توی شهر خودم نمیتونستم بفروشم، مردم شهرکرد یکم سخت پسندن این جوری نیست که هر چیزی رو بسازی ازت بخرن.» مرتضی بعضی از قراردادهای قدیمیاش را میکشد بیرون، مادهها و تبصرهها و قرارداد سخت و سفتی که در آن حقوق خریدار محترم شمرده شده یعنی مرتضی در عمل هم شبیه حرفهایش است.
پس از تمام شدن گارانتی دستگاهها، مرتضی تصمیم میگیرد از ساخت دستگاه فاصله بگیرد: «ساخت دستگاه و پرورش موجود زنده، نیاز به سرمایهی بالا داره. پولی که من نداشتم، پس رفتم سراغ ساخت قفس بلدرچین و اونجا بود که با جوش CO2 آشنا شدم دستگاهی که واقعا منو با یه دنیای دیگهای آشنا کرد. این نوع دستگاه جوش هم برای کارهای نازک هم ضخیم مناسبه و میشه باهاش محصولات زیادی تولید کرد.»

سوزنم گیر کرده روی این همه دور افتادن مرتضی از آرزو و هدف نوجوانیاش، تا میپرسم:«خب اینجوری از هدفتون دور نیفتادید؟» او کلامم را اصلاح میکند: «من دور نیافتدم، انتخاب کردم فعلا از اون مسیر فاصله بگیرم. الان توی نظام مهندسی کشاورزی دام پروری عضو هستم و دنبال اینم بعدا دامپروری رو به شکل حرفهای دنبال کنم. هرچند کاری هم که دارم انجام میدم خیلی دور از هدفم نیست، چون من هدفم این بود: «تولید کننده» باشم.»
بعد از نکتهسنجی مرتضی، در لاکِ دفاعیام فرو میروم، دروغ چرا میترسم جملهای بگویم و مرتضی بزند توی پرم. پس از او میخواهم ادامهی قصهاش را برایمان تعریف کند، مرتضی یک طراح به تمام معناست؛ او با کمترین هزینه ابزاری ساخته که کم نظیر است. پدر دستگاهی را نشانمان میدهد: «مرتضی اگر بخواد یه واشر با دست درست کنه خیلی طول میکشه و انرژی میبره. اما این دستگاه رو طراحی کرده و میتونه به صورت سری واشر درست کنه. هر بار بیش از صد تا.»

مرتضی لبخند میزند:«یک ساعت فکر کن یک هفته استراحت کن، این شعار کارگاه منه.» و بعد دستگاهی نشانم میدهد شبیه یک جعبه مکعبی: «این جعبه رو میبینید، من از این جعبه خیلی پول درآوردم. این قالب شلنگ جمع کنه، وقتی میخوای شلنگ جمع کن بسازی باید جوری دستگاه درست کنی که لق نزنه و تعادل داشته باشه، اگه هر بار بخوای اندازه گیری انجام بدی و امتحان کنی شاید درست کردنش یک روز ازت زمان بگیره، من یه قالب ساختم که باهاش میتونم بینهایت شلنگ جمعکن درست کنم بدون هیچ گونه خطایی.»
مرتضی در کنار جوشکاری سادهای که همهی جوشکارهای دنیا انجام میدهند، با سریسازی و قطعسازی سعی دارد، طرحی نو در کارش ایجاد کند.
من در میان جمع دلم جای دیگر است…
میان صحبتهایمان گوشی مرتضی زنگ میخورد، تماس را پاسخ میدهد و میگوید: «سلام عزیزم خوبی شما؟ » و از آنجایی که نویسنده جماعت عاشق استراق سمع است، سرم را میاندازم پایین و گوشهایم تیز میشود. از مرتضی یک تصویر جدی در سرم نقش بسته، اما صدایی که میشنوم صدای یک مرد عاشق پیشه است. یه یقین همسرش پشت خط است که مرتضی چنین نرم و مهربان شده. تماس کوتاهشان که تمام میشود میپرسم: «از همسرتون برامون بگید. »
_همسرم معلم هستن، کلا عقیده دارم که خانم یا نباید کار کنه یا باید کاری رو انجام بده که مفید باشه مثل معلمی. دوست داشتم همسرم سید باشه. بالاخره میدون آدم یه بار ازدواج میکنه دیگه باید همه چیزش درست باشه اونجوری که آدم میخواد باشه.
ابرو بالا میدهم: «یعنی روز خواستگاری گفتید یا باید معلم بشه یا نباید کار کنه؟»
لحظهای، فقط لحظهای از آن قالب همیشگی بیرون میزند، میخندد: «نه.. نه… اصلا. منظورم این نبود.»
بعد دوباره در پوستهی سفتش فرو میرود: «همسرم وقتی رفتم خواستگاری ابتدا دانشجو معلم بود.»
مایلم او را به چالش بکشانم، اما جذبهاش آدم را عقب میراند، مرتضی به طور کلی برای من آدم عجیبی است. آدمیست که هم تحسینش میکنم و هم درکش نمیکنم. آدمهایی از جنس مرتضی خیلی به خودشان سخت میگیرند، آنها حاضرند رنجهای گوناگونی را تحمل کنند و هزینههای مختلفی بپردازند تا به آرزویشان برسد. آدماهایی مثل مرتضی لحظهای بیکار نمینشینند و از کمترین امکانات بیشترین بازدهی را به دست میآورند تا ثابت کنند: «فقط انسانهای ضعیف به اندازهی امکاناتشان کار میکنند.»

مرخصی من توی جیب منه
استکان خالی را میگذارم روی میز. نوبت این است تا با بعضی از ابزارهای ابتکاری مرتضی به صورت عملی آشنا شویم:
اولی یک گیره است، یک گیره فلزی قرمز رنگ. توی بازار چند ده میلیون قیمت دارد اما مرتضی خودش گیره را ساخته، با مبلغی شاید یک دهم قیمت دستگاه.
دومی دستگاهیست که میلگرد صاف را خم میکند، البته خم واژهی درستی نیست. باید گفت دستگاهی که میل گرد راست را تبدیل میکند به یک دایرهی فلزی.
دیگری وسیلهایست برای رنگ کردن چنگکها، چنگکهای توی غرفه مرتضی رنگ شدهاند، شاید گمان کنید او با قلممو چنگکها را رنگ زده اما او قالب چوبی ساخته توی آن را پر از رنگ میکند لحظهای سر چنگکها را درون رنگ فرو میبرد و حالا چنگک رنگ شده آماده است.

مرتضی برای ساخت هر کدام از این دستگاهها بارها محاسبه انجام داده، آزمون و خطا کرده و حتی آموزش دیده. او خورهی تماشای کلیپهای آموزشی زباناصلی است و شاید بعضی وقتها از مهندسی معکوس برای ساخت ابزار بهره میبرد. مرتضی در مورد ساخت ابزار توضیح میدهد: « من یه ضربالمثلی دارم توی کار و او اینه که خطا روی خطا جمع میشه، معنیش اینه که تو هر مرحله از ساخت تا میشه باید جلوی خطا رو گرفت، چون مراحل بعدی هم ممکنه خطاهایی باشه که ناگریز از اون هستیم پس تا میشه هر مرحله از ساخت باید نهایت تلاش رو بکنیم که خطا نداشته باشیم»
آقای خجلی به تازگی از مغازهای کوچک به یک کارگاه بزرگ آماده و تا همین چندی پیش 2 شاگرد داشته است. یکی از شاگردها به واسطهی کارهایی که توی همین کارگاه یاد گرفته جذب صنایع دفاع اصفهان شده و دیگری درگیر درس و مدرسه است. میپرسم: «خودتون دوست نداشتید برید سرکار توی جایی مثل صنایع دفاع؟» دوست دارم احساساتش را قلقلک بدهم، برسم به اینکه شاید حالا که مرد یک خانواده است و گاهی شرایط اقتصادی سخت میشود به گذشته فکر میکند، به اینکه اگر پزشک یا مهندس یا فلان و بهمان میشد خانهی آنچنانی داشت و ماشین مدل بالا. اما جواب مرتضی تیر خلاص است: «من پیشنهادات خوبی برای کار داشتم، حتی توی تهران. همیشه باور داشتم کارمندی باعث میشه من از پیشرفت باز بمونم. پدر و مادرم هر دو کارمند بودن، اینکه تحت فرمان یه نفر دیگه باشی، خودت رو با یه نفر دیگه هماهنگ کنی، برای گرفتن یه مرخصی ساعتها چک و چونه بزنی برای من جالب نیست. کارمندی رشد نداره. کار من پویاست، مرخصیم هم توی جیب منه.من از مسیری که اومدم راضیم، اگر برگردم عقب باز همین مسیر رو طی میکنم.»
مادر نگو، بگو گلولهی محبت
گپ و گفتمان گل انداخته که مادر از راه میرسد. مادر مرتضی به مانند همهی مادرهای دنیا گلولهی مهربانیست، نرم و شیرین و دلسوز. نگاهش را که به مرتضی میدوزد عشق در آن موج میکشد. کنار دستم مینشیند و یک بار دیگر تمام آنچه از بر مرتضی گذشته مرور میکند. محبت مادرانه توی چشمهایش تبدیل میشود به اشک و میگوید: « مرتضی من خیلی آقاست. از جونش مایه میذاره برای زندگی و کارش. این قدر به خودش سخت میگیره وقتی یه سفارشی میرسه، حتی شده شب تا صبح نمیخوابه تا سفارش مردم رو برسونه. میدونستی دو تا پسر داره؟ 20 سالگی ازدواج کرد. یه تو راهی دیگه هم دارن تازه.» بعد صدایش میلرزد:«خیلی درس خون بود میتونست دکتر بشه اما اما… » حرفش را ادامه نمیدهد، نارضایتی والدین از انتخابهای بچهها اپیدمی است انگار، مثل نارضایتی مادر من از من و کارم. مادرم هر چند وقت یکبار آگهیهای استخدامی آموزش و پرورش را برایم میفرستد و میپرسد:«نمیخوای یه بار ثبت نام کنی؟» و توی این پرسش، مثلِ چشمهای پراشکِ مادر دنیا دنیا حرف خوابیده.
چیزی درون سینهام قل میزند، دوست دارم شانههای مادرِ مرتضی را بفشارم و بگویم: «مادر، چرا وقتی در مورد مرتضی حرف میزنی صدایت رنگ غم میگیره؟ مرتضی یک نابغهست، یک جوان خودساختهی آیندهدار. پسرت حال خوشی داره، از زندگیاش، از انتخابش راضیه. باور کن خیلی از دکتر و مهندس و آدمای اسم و رسم دار این شهر و این کشور حسرت حال خوب مرتضی را میخورن، هزار هزار که پول داشته باشی، هزار هزار که پرستیژ اجتماعیات نقل دهن خلقالله باشه چه فایده داره وقتی ساز دلت کوک نیست؟»
اما به جای همهی اینها، از آنجایی که یقین دارم هیچکس حرفِ نگرانی مادرها نمیشود، به مادر لبخند میزنم و میگویم: «پسرتون با کارش عشق میکنه. شما دعاش کنید، ایشالله روز به روز کارش رونق بیشتری بگیره. »
دمنوش مرتضی آماده شده، از بس خیالم میدود پیش زینب و بدخلقیهایش هیچ از مزه دمنوش نمیفهمم. مرتضی جعبهی کوچک سوهان را تعارفمان میزند و مادر میگوید: «همین دیروز رفته بود نماز جمعه تهران به خاطر آقا. برای هممون یه جعبه سوهان سوغات آورده بود. »
سفر به اعماق شخصیت
حضور آقای خلجی در باسلام هم مسئلهی جذابیست. او روی تابلوی واتبردی در مغازه سفارشها و روزهایی که باید محصول پست کند را نوشته است و میگوید: «من توی تولید محتوا و گرفتن عکس یکم ضعیفم. اما همش سعی کردم یه جوری محصول بفروشم که مشتری راضی باشه از انتخابش. مثلا یه شلنگ جمع کن فروختم و مشتری خیلی تجربه خوبی برام ثبت کرد و این خیلی برام اتفاق شیرینی بود. از طرفی خیلی برام مهمه غرفهی برتر بشم. چندین دوره هم برتر شدم.»

میخواهم بگویم آقا مرتضی این غول کمال گرایی را کنار بگذار و راحت زندگی کن حالا یکی از مشتریها ناراضی هم بود اتفاق بدی نمیافتد اما حرفم را میخورم به عنوان سوال آخر میپرسم: «شما از چی میترسید؟ و چه آرزویی دارید؟ »
مرتضی از سوالم جا میخورد انگار و من صحبتهای استاد جدیدِ داستاننویسیام را مرور میکنم: «برای شناخت دقیق شخصیت هر کس باید آرزو و ترسش رو فهمید.»
مرتضی بعد از تامل اندکی میگوید: «ترس من از حقالناسه. مترهای من میلیمتر دارن نه سانتیمتر. » و نفس عمیقی میکشد:«آرزوم… اینه که نمیرم، شهید بشم.»

استان چهارمحال و بختیاری


بنام خدا
خیلی خیلی جالب بود
سریال هزار دستان قسمت اول را من بیش از ۲۰ بار نگاه کردم فقط بخاطر یک صحنه که این صحنه دقیقا در زندگی آقا مرتضی و خیلیها بصورت برجسته دیده میشه
(اونجایی که جوان همراه ماُمور ثبت و احوال کارش را نصفه رها کرده و بدنبال علاقه اش میرود هرچند که رییسش به او راحت طلبی و رفاه زندگی پیشنهاد میدهد در جوابش میگوید .کارمندی یعنی ۳۰ سال از بهترین لحظات عمرت را پیشتر به دیگران فروختن حالا یا دولت یا شرکتها ) انسانها و نسلهای قوی در سختیها پرورش می یابند
چه بسا یک انسان معمولی با پشتکار به جایی برسد که ۱۰۰تا دکتر و مهندس به او نیازمند باشند
من یقین دارم این آقا مرتضی و امثالهم با نیت درستی که دارن حتما به هدف عالیه خود میرسند .
من خودم بعد از ۳۰ سال کارمند دولت بودن بعد از بارنشستگی کار تولید کردم وبیش از ۳۰نفر بطور مستقیم و غیر مستقیم بهرمند شدن و ای کاش ۳۵سال قبل این کار را انجام میدادم یقینا صدها برابر از حال حاضر برای جامعه مفیدتر بودم
والسلام
احسنت، داستان کسب و کار خیلی ها به انسان انرژی و انگیزه و شادابی میده
خیلی عجیبه با اون رتبه هر کی بود انتخاب دیگری داشت ولی خب مهم علاقه هست
ماشاالله واحسنت به این عزم و اراده هرگاه خودت بودی وبامیل باطنیت راه درست را انتخاب کردی بدون یه انسان موفقی که قدر زندگی نوع دوستی را میدانی موفق و موید باشی آمین