پدرم به‌خاطر من تنها سرمایه‌ی زندگی‌اش را فروخت


|

|

4,443

زمان مطالعه: 1 دقیقه

«اول عاشق پارچه شدی، بعد عاشق من!»

«مات و مبهوت، ایستاده بودم به تماشا. با سرمایه‌ای جزئی آمده بودم برای خرید پارچه. هیچکس و هیچ‌جا را نمی‌شناختم جز چند آدرس که پدربزرگ برایم روی کاغذ نوشته شده بود. تمام شب از شوشتر تا تهران نشسته بودم میان اتوبوس، و باید بعد از خرید هم برمی‌گشتم شوشتر تا صبح بزازی را باز کنم. ولی، کدام خرید؟ کدام بار؟ بازار پارچه‌ی تهران بزرگ‌تر از تصورم بود…»

پدربزرگم ریسنده بود

بزازی، شغلِ پدربزرگش بود. حوالی 60 سال از عمرعزیز پدربزرگ در مغازه‌ی بزازیش گذشته بود. پدربزرگ پیش از ورود به دنیای بزازی دستی در آتش ریسندگی نخ و تولید پارچه داشت و با انقلاب صنعتی و مشکلات اقتصادی موجود، تصمیم گرفت مغازه‌ی کوچکی باز کند در یکی از خیابان‌های شوشتر، مغازه‌ای که وسعتش 5، 6 متر بود، مغازه‌ای که کم کم شهره شد به دادن پارچه‌ی خوب به مشتری، به حلال‌فروشی. صادق که از سربازی برگشت، دنبال کار بود. و کجا بهتر از بزازی پدربزرگ، مغازه‌ای که بعدها شد محلِ کسب آقا صادق، کسبی که حالا آقاصادق بسیار دوستش دارد!

آقای مهندسی که بزاز شد!

در ادامه برش‌هایی از زندگی آقاصادق را از زبان خودش می‌خوانیم:

«قبل از سربازی و همراه تحصیل، دو، سه سالی در یکی از پارچه‌های بزرگ و پرفروش شهرمان مشغول کار شدم. فقط در قسمت فروش همکاری می‌کردم و حضور در اون پارچه‌سرا، من رو تا حد بسیار زیادی با شغلِ بزازی آشنا کرد. وقتی سربازی شروع شد، هنوز نمی‌دونستم آینده چطور خواهد بود. ولی در سربازی یقین کردم روحیه من مناسب کارمندی و جو اداری نیست. بعد از سربازی، حوالی سال 85 تصمیم گرفتم به عنوان کمک در بزازی پدربزرگم مشغول کار بشم. پدربزرگم پا به سن گذاشته بود و خب تعامل کردن و ورود کردن به کارش کمی سخت بود. ازش خواستم تا روی کمک من حساب کنه و او قبول کرد. در این همراهی، من بیشتر به کار وارد شدم و پدربزرگ دیگه حوصله چندانی برای کار نداشت و بیشتر برای وقت‌گذرانی به دکان می‌اومد. بعد از اینکه یک سال و نیم کمک حال پدربزرگ بودم تصمیم گرفتم مغازه رو ازشون بخرم. پس انداز داشتم؟ نه! یعنی هزینه خرید بزازی پدربزرگم بالاتر از این حرف‌ها بود. رفتم سراغ پدرم، ازشون کمک خواستم. ولی پدرم هم چنین پولی نداشتن. ایشون فرهنگی بودن و حقوق دریافتی یک فرهنگی در حد تامین خوراک و پوشاک و ضروریات زندگی بود. باید راهی پیدا می‌کردم… و اینجا بود که پدرم در حق من محبت کرد، جوری ایثار. پدرم تصمیم گرفت خونه‌ای که سال‌ها در اون زندگی کرده بود و با هزار سختی تهیه‌اش کرده بود، بفروشه و پولش رو برای خرید مغازه هزینه کنه. پدرم خونه رو فروخت و رفت اجاره‌نشینی و من مغازه رو خریدم. با این فکر که خونه، مغازه نمیاره اما مغازه می‌تونه برای آدم خونه بیاره. سفت و سخت چسبیدم به کار. برادر کوچکتر از من هم که فوق‌دیپلم برق داشت و الان متاهل و صاحب فرزنده کنار من کارش رو آغاز کرد. ما دو برابر نهایت تلاشمون رو به کار بستیم. از محصول خوب و با کیفیت تا آوردن پارچه‌هایی که مورد پسند خانم‌هاست و مناسب با سلیقه اون‌ها. سرلوحه کارمون این بوده که رضایت مشتری رو داشته باشیم. وقتی مشتری میگه پنج ساله این پارچه ملحفه‌ای رو بردم و آخ نگفته خستگی از تنمون در میره. ما کار کردیم و تونستیم با کمک خدا، هم برای پدر و مادرم خونه بخریم. هم خودم و هم برادرم. اسم کار ما، کار آزاده ولی واقعا تمام وقت ما رو می‌گیره. توی ایام گرم سال، از 9 صبح تا 1 ظهر و از 5 عصر تا 10 شب مغازه هستیم و توی فصل زمستون یکی ساعت زودتر کار رو شروع می‌کنیم. از مرتب کردن پارچه‌ها، تا فروش، خرید پارچه از تهران و باز کردن و چیدن و… من ماهی یکبار برای خرید پارچه به تهران می‌رم. اولین بار هیچ تجربه‌ای نداشتم، حتی بعضی از پارچه‌هایی که خریدم روی دستم موند. اما کم‌کم با آزمون و خطا و تجربه کردن متوجه شدم چه پارچه‌ای بخرم. از کی بخرم. ما در حال حاضر دو نفری در مغازه مشغولیم. وقتی پارچه‌های خریداری شده میرسه پدر در حمل و نقل و آماده کردن پارچه‌ها کمک میکنن. من واقعا کارم رو دوست دارم. به کارم علاقمندم. و صد در صد راضی هستم. شاید اوایلش درآمدمون بالا نبود، اما الان بسیار شاکر و راضی هستم.»

اول عاشق کی بودی؟

آقا صادق، در 27 سالگی تصمیم گرفت تا تشکیل خانواده بدهد و صاحب همسر شود. پس به خواستگاری گل دختری رفت که لیسانس حسابداری داشت و این‌روزها به خواستِ آقا صادق به جای کار بیرون، با افتخار و رضایت قلبی مشغولِ مادری و خانواده‌داری است. آقا صادق می‌گوید:«باجناق‌های من کار آزاد داشتن و از این نظر همسرم با کار من مشکلی نداشت. از طرفی، می‌گن خانم‌ها به دو چیز علاقه دارن، طلا و پارچه و خب شاید پارچه‌فروش بودن من هم متناسب بود با سلیقه‌ی خانمم. من وقت خیلی زیادی رو در مغازه سپری می‌کنم و همسرم همراه هستن. گاهی می‌گن تو اول عاشق پارچه‌ها بودی، بعد عاشق من شدی. همسرم به خواست من و از اونجایی که درآمدمون مکفیه و نیازی به درآمد اضافه نداریم مشغول کار نیستن. من واقعا تربیت فرزند برام مهم بود. و دیده بودم دوستانم رو که خانم‌هاشون شاغل بودن و اونطور که باید و شاید نمی‌تونستن برای بچه وقت بذارن. الان هم که مرضیه خانم بزرگ‌تر شدن، دوست دارن که با من بیان بزازی یا مغازه بمونن. ولی من صلاح نمی‌بینم. حالا یا به‌خاطر اعتقاداتمه، یا فرهنگ و خانواده‌ای که درش بزرگ شدم. ولی فکر می‌کنم اینطوری برای خودش هم بهتره.»

پارچه‌فروشی برای همه‌ی ایران!

با آمدن کرونا وقتی کسب‌وکارهای حضوری دچار مشکل شد، پارچه‌فروشی آقاصادق هم با چالش‌هایی رو به رو گشت. در همین ایام بود که او تصمیم گرفت کانال تلگرام پارچه‌فروشی را راه‌اندازی کند. بعد هم پیچ‌ اینستاگرام را. ولی با آمدن فیلترینگ، فروش آنلاین آنطور که باید موفق آمیز نبود. تا اینکه 5 ماه پیش، آقا صادق با پیشنهاد برادرش، در باسلام غرفه‌ای ایجاد کرد. حالا «پارچه‌سرای دیبا» توانسته در مدت کوتاهِ ‌حضورش، اعتماد مشتری‌های قابل‌توجه‌ای را به خود جلب کند. آقا صادق می‌گوید:«غرفه‌ی ما در باسلام، آورده مالی چندانی برامون نداره. یعنی خداروشکر فروش حضوری ما اونقدر بالا هست که نیازی به فروش آنلاین نداشته باشیم. ولی ما دوست داشتیم با آدم‌های جدید ارتباط داشته باشیم. و کارمون رو در جاهای دیگر ایران تبلیغ کنیم. من سعی می‌کنم جنس‌هایی که کاملا قابل تاییده در غرفه بذارم. پارچه‌های ایده‌آل که وقتی به دست مشتری می‌رسه راضی راضی باشه. پدرم همیشه به ما توصیه کردن به جای پول، دنبال رضایت خلق خدا باشید. الان که پنج ماه از حضورمون توی باسلام گذشته، با خودم می‌گم چرا انقدر دیر شروع کردم؟»در کنار همه‌ی حس‌های خوبی که آقا صادق با بزاز بودن دارد، با مشکلاتی هم رو به روست. مثلا بارها شده ده‌ها پارچه برای خانمی باز کرده، اما مشتری دست خالی و بدون حتی یک تشکر خشک و خالی از مغازه بیرون رفته است. استهلاک بدنی 10، 12 ساعت سر پا بودن هم آنقدر بالاست که آقا صادق دچار دیسک کمر شده و برادرش از ناحیه مچ دچار مشکل است. آقای سخاوت‌پیشه می‌گوید:«شاید روزی برم سراغ کار سبک‌تری. من از دنیای پارچه‌ها جدا نمی‌شم. شاید برم سراغ کاری مثلِ خرازی، تولید لباس…»

بعد از شنیدن قصه‌ی زندگی آقا صادق، از خودم می‌پرسم:«حاضری برای پیشرفت بچه‌ات خونه‌ای که توش نشستی رو بفروشی؟ اصلا می‌تونه تا این حد به توانایی‌هاش، فکرهاش اعتماد کنی؟» و در پاسخ مثبت به سوالات بالا تردید دارم. پدرِ آقای سخاوت‌پیشه، همچون نامش سخاوتمند بوده و به معنای واقعی کلمه حامی! و صاحب غرفه‌ی پارچه‌سرای دیبا نیز در قدردانی کم نگذاشته و سعی کرده چنان در کارش بدرخشد که پدر با دیدن رشد او در زندگی فردی و اجتماعی لبخند بزند و بگوید:«این صادقِ منه…»

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

4 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
کورش
2 سال قبل

از زندگی می خوام سایه این پدر بالای سرت باشه او ببینه پیروزی ها و سربلندی های فرزند رو ، لذت ببره و دست بالا کنه و دعا کنه برا فرزند ! و اونوقت بارش لطف و رحمت زندگی که همون خداوند است رو ببینی و چشمانت پر از امید ،مهر و زندگی بشه و اینا رو به اطرافیانت نثار کنی و زندگی به واسطه تو جاری بشه در دیگران !

فاطمه دولتی
پاسخ به  کورش
2 سال قبل

ممنونم که خوندید. الهی آمین

شوشتری
2 سال قبل

من از شما خرید کرده ام
پارچه های بسیار زیبایی دارید
ان شاءالله پُر رزق و روزی باشید

فاطمه دولتی
پاسخ به  شوشتری
2 سال قبل

بله، کیفیت و زیبایی توامان

پرش به بالا
4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x