اولین آجر را مادربزرگ گذاشت


|

|

3,986

اولین آجر را مادربزرگ گذاشت

زمان مطالعه: 1 دقیقه

وارد حسینیه شدیم. بوی عدسی مشامم را پر کرد. گروهی از زن‌ها در انتهای سالن گرد هم نشسته بودند و مشغول دوختن پته بودند. یکی دو دختر بچه میان دست و پا وول می‌خوردند. آقایی مشغول فیلم‌برداری بود و یک خانم هم میکروفون بلندی را بالای سر خانم‌های دیگر گرفته بود. خانم میان‌سالی که بعدتر فهمیدیم نام خانوادگی‌اش تاران است، دور و بر خانم‌ها می‌چرخید و هر چه آن‌ها نیاز داشتند را برای‌شان فراهم می‌کرد: «سوزن‌تون کو بچه‌ها؟ خانم عباسی الان نخ همه چی داری خواهر؟ چی کم داری نخ؟ خانم فضل‌آبادی چه رنگ‌هایی کم داری شما؟»

خانم تقریبا سن‌وسال‌داری روی صندلی کنار خانم‌ها نشسته بود و رو به دوربین چیزهایی می‌گفت: «تیکه‌هاش رو هم روی لباس استفاده می‌کنن، یعنی اصلا ضایعات نداره. حداکثر استفاده رو می‌کنن. الان روی لباس خودشونم هست.» و بعد اشاره کرد به خانم تاران.

خانم تاران میان گروه زنانی که نشسته بودند و خانمی که نزدیک ما ایستاده بود در رفت و آمد بود. همه چیز در حرکت بود. سکون معنا نداشت انگار.

تکاپوی زنان، شلوغی فضای حسینیه، پرده‌های ساتن سبزی که به دیوارش آویخته شده بود، صندلی‌های پلاستیکی چیده‌شده کنار دیوار و بوی عدسی یاد مراسم‌هایی که در نمازخانه مدرسه برگزار می‌کردیم را در خاطرم زنده کرد. سال‌ها بود نظیر چنین تکاپویی را ندیده بودم.

آقای عبدالله‌آبادی مدیر غرفه «پته مادربزرگ» که دعوت‌مان کرده بود به این حسینیه، بالاخره از دست تلفن‌های پیاپی خلاص شد و آمد سمت من. بعد از سلام و احوال‌پرسی، خانم مسن روی صندلی را دعوت کرد تا به ما بپیوندد: «خانم کاظمی شما هم تشریف بیارید اینجا.» خانم کاظمی با صندلی‌اش به ما پیوست. فاطمه مشغول عکاسی و گفت‌وگو با خانم‌های انتهای سالن بود. دلم نمی‌خواست بدون فاطمه شروع کنم. سخت بود برایم، اما بیشتر از آن نمی‌توانستم وقت‌کشی بکنم. ابتدا خودم را معرفی کردم و درباره کمپین و علت سفرهای‌مان برای‌شان توضیح دادم. بعد از آقای عبدالله‌آبادی خواستم که برایم از نقطه شروع، یعنی مادربزرگ بگوید. او پیش‌تر و در گفت‌وگوی تلفنی‌مان گفته بود که قصه این غرفه با مادربزرگش شروع شده و به همین خاطر هم نام غرفه را گذاشته‌اند پته مادربزرگ.

  • یه چهار ماهی دیر اومدید خانم حقانی، مادربزرگ چهار ماه پیش عمرشون رو دادن به شما.

می‌دانستم. این را هم گفته بود. اصلا برای همین دلم می‌خواست بیشتر از مادربزرگ بدانم. دلم می‌خواست او را روایت کنم. مادربزرگ‌ها همیشه سوژه‌های خوبی برای روایت‌اند. پنج ساله بودم که مادربزرگ مادری‌ام، مامان کبری فوت کرد. جز چند تصویر محو و چند خاطره دور چیز دیگری از او به یاد ندارم، اما به گمان خودم بهترین متن‌هایم، آن‌هایی بوده‌اند که درشان از مامان کبری حرف زده‌ام.

گفتم: خدا بیامرزدشون. توفیق نداشتیم خودشون رو ببینیم، ولی شما از ایشون برامون بگید.

دلم نمی‌خواست مادربزرگ قصه‌ام در خاطرات گم بشود، اما نمی‌دانم آن‌قدر که دلم می‌خواست موفق بودم یا نه.

کرمان پیش از آنکه به پته‌دوزی‌اش معروف باشد، به خاطر قالی‌هایش زبانزد است. خانم کاظمی می‌گوید هنر قالی‌بافی آن‌قدر با مردم کرمان عجین بوده که در قدیم حتی به معماری خانه‌ها هم راه یافته بوده است.

قدیم‌ترها هنگام ساخت خانه اتاقی مجزا مخصوص بافتن قالی در نظر می‌گرفته‌اند که بتوانند در آن دار بر پا کنند. آقای عبدالله‌آبادی می‌گوید به آن اتاق «کارخانه» می‌گفته‌اند. خانه مادربزرگ که بزرگ بوده و دو طبقه، دو کارخانه داشته، کارخانه بالا و کارخانه پایین. مادربزرگ و مادر در همین کارخانه‌ها می‌نشسته و قالی می‌بافته‌اند.

اما قالی به قدر زیبایی و شکوهش آسیب‌زننده هم هست؛ پدر کتف و کمر و گردن آدم را درمی‌آورد. مادربزرگ هم بعد از سال‌ها قالی‌بافی، وقتی که پا به سن گذاشت، دیگر قوت جوانی برایش باقی نمانده بود که بتواند قالی ببافد. پس رفت سراغ پته‌دوزی.

  • پته رو از اول بلد بودن ولی چون بیشتر درگیر قالی‌بافی بودن، پته نمی‌دوختن. بعد که دیگه سن‌شون بیشتر شد رفتن سراغ پته که هم سبک‌تر بود و هم قابل حمل.

خانم کاظمی پی حرف را گرفت: ما میگیم کسب و کارمون همیشه دنبالمونه! چون می‌ذاریم تو کیفمون و راحت با خودمون می‌بریم این‌ور اون‌ور.

سرم را برگرداندم رو به آقای عبدالله‌آبادی و منتظر ادامه قصه شدم. ‏زنی از دور با سینی عدسی به سمت‌مان آمد. با رسیدن عدسی نظمی که تلاش کرده بودم بر گفت‌وگو و فضا حاکم کنم به یک‌باره بر هم ریخت.

خانمی کاسه عدسی به دست نزدیک‌مان شد و پرسید: خانم کاظمی عدسی رو کی پخته؟ مال چی هست؟

  • برای مدارس اینجا پختیم.

آقای عبدالله‌آبادی با خانمی که سؤال پرسیده بود، مشغول صحبت شد: «ما اینجا قراره یه کیترینگ هم راه بندازیم ان‌شا‌ءالله…»

نمی‌فهمیدم چه خبر است. میان مکالمه‌مان، گفت‌وگوهای کوچکی بین افراد صورت می‌گرفت که از هر کدام تنها جملاتی را می‌شنیدم و نمی‌توانستم به یکدیگر ربط‌شان بدهم.

خانم کاظمی رو کرد به من و گفت: ما یه خیریه داریم اینجا، نزدیک ۱۲۰۰ نفر تولیدکننده داریم که علاوه بر پته، صنایع دستی دیگه‌ای هم تولید می‌کنن و ما براشون بازاریابی می‌کنیم. حتی یه سری محصولات مثل پسته رو ما می‌فرستیم شهرهای دیگه و به جاش محصولات اون‌ها رو میاریم اینجا می‌فروشیم.

با توضیحات خانم کاظمی کم‌کم داشتم متوجه چرایی این شلوغی می‌شدم که تلفنش زنگ خورد. خانم کاظمی و آقای عبدالله‌آبادی مثل بیزینس‌من‌های توی سریال‌ها تلفن‌شان پشت سر هم زنگ می‌خورد و حرف‌هایی رد و بدل می‌شد که اگر مثل تکه‌های پازل کنار هم می‌گذاشتم‌‌شان، وسعت و هدف خیریه برایم مشخص‌تر می شد.

صحبت آقای عبدالله‌آبادی که تمام شد، سعی کردم دوباره فرمان گفت‌وگو را دست بگیرم و هدایتش کنم سمت مادربزرگ.

اولین آجری که مادربزرگ بنا گذاشت، آموزش پته‌دوزی به دختر همسایه بود. در همسایگی مادربزرگ دختری اقامت داشت که بی‌سرپرست بود. مادربزرگ به او پته‌دوزی را یاد داد تا بتواند از این راه درآمد داشته باشد و زندگی‌اش را بچرخاند.

  • اون خانم الان شصت، شصت و پنج سالشه و خودش به یه عالمه آدم پته رو آموزش داده.

پرسیدم: خاطره ویژه‌ای از مادربزرگ دارید که بتونید برام تعریف کنید؟

  • یه روز مادربزرگ و مادر و خاله‌ها چند ساعتی ما رو گذاشتن خونه و رفتن بیرون. پته‌هایی رو هم که مشغول دوختن‌شون بودن، روی زمین ول کرده بودن. بعد این پته‌ها که می‌دوزن، سوزنش رو گیر میدن به خود پارچه.

یکی از پته‌هایی که در کیسه بود را درآورد و سوزن لای آن را نشان‌مان داد: «مثل این. من هم که بازیگوش بودم و سرگرم بازی، بی‌هوا پام رفت روی یکی از این‌ها و پته خونی شد. مادربزرگ هم بعد از اینکه برگشت، حسابی دعوامون کرد.»

خاطره‌ای که آقای عبدالله‌آبادی برایم تعریف می‌کند، تصویر سکانسی از فیلم «نفس» را برایم زنده می‌کند. بهار، شخصیت اصلی قصه، یک بار که مادربزرگ و دیگر بزرگ‌ترها خانه را ترک می‌کنند، برای بازی می‌رود داخل پستو. کف پستو را پیله‌های ابریشم چیده‌اند تا خشک شود و وقت ابریشم‌گیری‌اش برسد. بهار که به‌شدت بازیگوش و خیال‌پرداز است، وارد دنیای خیال می‌شود و حین بازی تمام پیله‌ها را پخش و پلا می‌کند. وقتی مادربزرگ که نن‌آقا صدایش می‌کنند، برمی‌گردد و با آن صحنه مواجه می‌شود، دعوای مفصلی با بهار می‌کند.

  • مادربزرگ رو چی صدا می‌کردین؟
  • نن‌جان می‌گفتیم ما.

خانم کاظمی حرف آقای عبدالله‌آبادی را تکمیل کرد: قدیما اگر مادربزرگ‌ها خیلی ارج و قرب داشتن و بزرگ بودن، بعضی وقتا نن‌جان‌ملا هم می‌گفتن بهشون.

خانم‌هایی که هنگام ورودمان دور هم نشسته بودند و مشغول دوختن بودند، یکی یکی حسینیه را ترک می‌کردند، اما ذره‌ای از آن پویایی کم نمی‌شد. به جای هر نفری که می‌رفت، چند دقیقه بعد فرد دیگری وارد می‌شد و همهمه جدیدی در حسینیه بر پا می‌کرد.

فاطمه پرسید: فروش رو از کجا شروع کردین؟

همچنان که به حرف‌های آقای عبدالله‌آبادی گوش می‌دادم، سعی می‌کردم دور و اطراف را هم خوب برانداز کنم.

  • من از پونزده سالگی تو بازار کار کردم و به اصطلاح حسابی خاک بازار خوردم.

خانم کاظمی پرسید: شاگردی کردین یا دست‌فروشی؟

  • همه‌اش. هم شاگردی، هم فروشندگی، هم دست‌فروشی.

خانم دیگری وارد حسینیه شد. جعبه نسبتا بزرگی در دست داشت. با ورودش زن‌ها دوباره به خروش افتادند. نزدیکی‌های در روی زمین نشست و جعبه را باز کرد. زن‌ها دوره‌اش کردند. گردن می‌کشیدم ببینم چه خبر است. ناکام از فهمیدن اینکه در آن حلقه چه می‌گذرد، تمرکزم را آوردم روی حرف‌های آقای عبدالله‌آبادی.

  • یه روز دیدیم یه عالمه پته توی خونه داریم ولی کسی رو نداریم که بفروشیم‌شون. نشستیم حساب کردیم دیدیم اگه اینا رو بخوایم بفروشیم حدود صد میلیون میشه! به خاطر همین من اومدم برای فروش به اینا کمک کردم. یه سری‌ از پته‌ها رو قاب کردیم. یه سری‌هاشون که یه خرده ناقص بودن یا دوخت‌شون خیلی تمیز نبود رو آوردیم دم دست و استفاده کردیم تا مردم ببینن. یه سری‌هاشون رو باید کامل‌تر می‌کردیم. خلاصه اینطوری فروش‌مون شروع شد.

آن آجر اول که مادربزرگ بنایش کرده بود، حالا تبدیل شده بود به ساختمانی بزرگ که افراد زیادی را در خودش پناه می‌داد. این خیریه و شبکه گسترده‌ که آقای عبدالله‌آبادی حالا در آن فعالیت می‌کند، هدف اصلی‌اش اشتغال‌زایی برای افراد کم‌بضاعت و بازاریابی برای تولیدکنندگانی‌ست که در گوشه و کنار این شهر بی‌سروصدا کارشان را می‌کنند و کسی هم نمی‌شناسدشان.

آقای عبدالله آبادی دلش می‌خواهد فروش پته را حتی در آمازون هم ممکن بکند و حتی صحبت‌های اولیه‌اش را هم انجام داده است. البته طبق گفته‌های خانم کاظمی پیش از این هم کارهایی را به خارج از کشور ارسال کرده‌اند. مثلا با واسطه‌گری یکی از آشنایان کراوات‌هایی را به روسیه فرستاده‌اند که در آن پته‌دوزی انجام شده است. خود خانم کاظمی هم اولین پته‌هایی که دوخته بوده است را به بوسنی هدیه کرده.

ساعتم را نگاه کردم. وقت رفتن بود. می‌خواستیم برویم باغ شازده را ببینیم و بعد هم با غرفه آخر قرار داشتیم.‏ نگاهی به دور و بر انداختم. خانم‌ها سر پا ایستاده بودند و دو به دو با هم صحبت می‌کردند. مشخصا قصد رفتن داشتند و آن حرف‌های سرپایی هم حرف‌های پیش از خداحافظی بود. ما هم کم کم وسایل‌مان را جمع و آهنگ رفتن کردیم.

پیش از رفتن دل‌مان می‌خواست یک عکس دسته‌جمعی با خانم‌های خیریه بگیریم. روند عکس گرفتن و جمع کردن خانم‌ها خودش ده دقیقه، یک ربعی طول کشید، اما بالاخره موفق شدیم یک سلفی دسته‌جمعی بگیریم. بعد از گرفتن با همه خانم‌ها خداحافظی کردیم و رفتیم سمت ماشین.

ذهنم از آن همه شلوغی و هیاهو خسته بود. چشم‌هایم را بستم و به گفت‌وگوی این چند روز فکر کردم. همه کسانی که در کار پته بودند از ناشناس بودن پته و پایین بودن جایگاه هنرمندانش می‌نالیدند؛ از اینکه میراث فرهنگی و دولت و که و که هیچ کاری برای این هنر و صنعت نمی‌کنند. فکر کردم چه دلگرم‌کننده است حضور آدم‌هایی مثل خانم کاظمی و آقای عبدالله‌آبادی که تلاش می‌کنند ‏برای بهبود وضعیت هنرمندان و صنعتگران گمنام و شناساندن صنایع دستی و هنرهای سنتی ایران به ‏کشورهای دیگر.‏ کاش که خانم کاظمی‌ها و آقای عبدالله‌آبادی‌ها در کشور بیشتر شوند تا وضعیت هنر، صنایع دستی و هنرمندان مهجور کمی بهتر شود.

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

5 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
میترا
1 سال قبل

من هم دوزنده و مربی آموزش پته هستم کاش بتونیم کارآموزان ک اغلب زنان سرپرست هستند رو بکار بگیریم و محصولاتشون رو بفروشیم اگه در این مورد راهکاری دارین خوشحال میشم راهنماییم کنین

حیدره
1 سال قبل

متن قشنگ بود،حس و حال خانوم ها هم خوب روایت شده بود.اما کاش از فواید پته هم میگفتید و کاربردشون

میترا
پاسخ به  حیدره
1 سال قبل

پته یه دوخت قدیمی و سنتی و بسیار زیباست از پشم و موی بز برای دوخت پته استفاده میشه حس و حال تازگی و سرزندگی میده و ب شدت برای کاهش استرس و رفع افسردگی توصیه میشه

سمانه
پاسخ به  حیدره
1 سال قبل

سلام وقت بخیر بزرگوار پته یک نوع سوزن دوزی مخصوص کرمان که برای تزئین استفاده میشه بینهایت زیباست وقیمت کاربست ی به مهارت دوزنده داره که بعنوان تابلودیواری
پرده رومیزی کوسن روتختی بالشت وجای دستمال کاغذی اونایی که خیلی سنتی هستند برای قندان فنجان قهوه دان…. استفاده میشه

علی
1 سال قبل

این تیکه‌‌ش رو دوست داشتم: «ما میگیم کسب و کارمون همیشه دنبالمونه! چون می‌ذاریم تو کیفمون و راحت با خودمون می‌بریم این‌ور اون‌ور.»

پرش به بالا
5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x