غبار طوسی آلودگی، روی سر شهر کشیده شده بود که از خانه بیرون آمدم. آخرین باری که گذرم به خیابان جیحون افتاده بود، به سالهای دوری میرسید که کوله بر دوش، سر کوچهی بهرمان از ماشین پیاده میشدم و خودم را تا مدرسه میرساندم. پایینتر از چهار راه، از ماشین پیاده میشوم. نرمه بادی میوزد ولی زور کنار زدن غبار آسمان را ندارد. دنبال کفش پژمان، سر در مغازههای اطراف را از نظر میگذرانم. نگاهم روی مغازهای نسبتا باریک با درب تمام شیشهای که کفشهای پشت ویترین را به نمایش گذاشته، میایستد.
روی سر در مغازه دقیق میشوم. از تولید به مصرف. این طور که پیداست آقای سعدی، تنها فروشندهی کفش نیست و تولیدی خودش را هم دارد. ایستادهام جلوی شیرینیفروشی این طرف خیابان و نگاهم آن طرف، کفشهای پشت ویترین را دنبال میکند. مرد جوانی با گونی سفید بزرگی پر از جعبههای کفش از مغازه خارج میشود و پلههای جلوی در را پایین میآید. حدس میزنم باید کفشهای فروش آنلاینی باشند که هر کدامشان راهی دراز در پیش دارند تا برسند به پای صاحبشان.

میدانستم با غرفهای پرفروش و کسب و کاری پر رونق طرفم. انتظار دیدن چهرهای جاافتاده با موهایی جوگندمی را داشتم که جوانی با موها و تهریش مشکی، پشت دخل مغازه ظاهر میشود. آقای سعدی به چهارپایههای چوبی جلوی میز اشاره میکند و تعارفمان میکند به نشستن؛ من و دو نفر از مجموعهی باسلام که از قم آمدند و راحتیشان را در ایستاده ماندن میبینند. مانده بودم بین نشستن و ایستادن که ذقذق مهرههای کمرم من را نشاند روی چهارپایه.
دو طرف راهروی مغازه را کفشها و کتونیهای زنانهای پر کرده که روی استندهای فلزی، به انتظار پا خوردن نشستهاند. نگاهم بین آقای سعدی و قفسهی کفشها میچرخد و فکر میکنم هر کفش دست چند کارگر را برای ساخته شدن لمس کرده است. آقا پژمان، جوان میانهقامتی که دستهایش را تکیهی تنش کرده و پشت دخل ایستاده، از کارگاهش میگوید. از فرایندی که هر کفش برای آماده شدن طی میکند تا پشت ویترین مغازه قرار بگیرد.

به کفش زنانهی چرمی روی قفسه اشاره میکند و میگوید: «اینا کارایی هست که همه با دست درست میشه یعنی کارگر با دست درست میکنه»
به کفش توی دستش نگاه میکنم و میپرسم: «جدی؟ این الان کار دسته؟ چقدر طول کشیده تا درسته شه؟»
میگوید: «اگه همه چیش آماده باشه، نهایتا یه روز.»
از مراحل پس زیرسازی رویه و پیشکاری میگوید تا جایی که خودش وارد کار میشود.
کلمهها را پشت هم ردیف میکند و تند تند میگوید: «مرحله آخر که پیشکار کفش رو درمیاره میذاره رو میزش، من خودم میرم، چسب کارش رو میزنم، کفیاش رو میچسبونمو آخر سر هم یه واکس میزنم روش.»
آقای علیزاده، یکی از همراهان باسلام که به دیوار پشت سرش تکیه زده، میگوید: «یه جور کنترل کیفیت میکنید درواقع»
آقا پژمان ادامه میدهد: «من همه رو چک میکنم. کارایی که درمیاد رو همه رو نگاه میکنم یه موقع ایرادی داشته باشه میگم»

کارگاه کوچکشان را تصور میکنم. چند کارگر پشت دستگاههای صنعتی کفشسازی نشستهاند. گردنشان پایین است و نگاهشان روی دست و کارشان قفل است. صدای ممتد چرخ دوزندگی توی فضا پیچیده. بوی تند چسب، قاطی عطر چای کنار دستشان توی هوا پخش است. آقا پژمان بالای میز پیشکار ایستاده و قلم توی دستش را توی قوطی چسب میزند و کفی کفش را محکم میکند.
آقام بهم کاسبی کردن یاد داد
رد خاطرات کودکی را میگیرم و میرسم به روزهای دوری که پسربچهای هفت ساله، پول تو جیبیهایش را خرج چند مدل دمپایی میکند و کنار کفشهای مغازهی پدری روی قفسه میچیند.
-آقام بهم کاسبی کردن یاد داد. خیلی سنم کم بود مثلا هفت، هشت ساله بودم ولی علاقه داشتم میاومدم ور دست آقام تو مغازه کار میکردم.

اینها را که میگوید چشمهایش برق میزند. انگار خاطرات کودکی پشت پردهی پلکهایش جان میگیرد و لبخند پهنی روی صورتش کشیده میشود. هر بار که نخ صحبتمان به پدر میرسد، از او به احترام یاد میکند. پدری که از سیزدهسالگی وارد دنیای کفش شد، با شاگردی و دوزندگی شروع کرد و کم کم مغازهی کوچکی برای خودش دست و پا کرد. آقا پژمان همانطور که پشت میز ایستاده میگوید: «آقام کفش مردونه میدوخت، پیشکار بود. از بچگی خاک این کارو خورده بود اومده بود بالا.»
از روزهایی میگوید که کنار دست پدر کار فروش و تولید کفش را شروع کرده و حالا که دارد اوایل دههی چهارم زندگی را پشت سر میگذارد، بیش از ده سال است که سابقهی کار در حوزهي کفش را دارد.

دلم میخواهد بیشتر از آقا برایمان بگوید. از حس و حالش وقتی میبیند پسر کوچکش جا پای او گذاشته و کسب و کار خودش را راه انداخته. آقا پژمان سرش را پایین میگیرد که: «تا پارسال که بود، میاومدن مغازه کمکمون. مثلا بند اندازی میکردن یا جعبه میزدن برامون. دیگه هرکاری که از دستشون برمیومد»
نگاهم روی قفسهی کفشها میچرخد و یکی یکی کفشهای چرم مصنوعی را نگاه میکنم. همهجور طرحی پیدا میشود. کفش مشکی طبی کوچکی نظرم را جلب میکند. از این مدلهایی که جلویش چین خورده و کفیاش خیلی راحت به نظر میرسد. مادربزرگم همیشه از این مدل کفشها میپوشید و محال بود پایش توی کفشی جز این مدل برود. کفش را نشان می دهم و میگویم: «اینم کار تولیدی خودتونه؟» و سراغ کارگاهش را میگیرم. میگوید: «بله، کارگاهمون خیلی دور نیست، یکم پایینتره.» بعد به زیر پایش اشاره میکند و ادامه میدهد: «قصد داریم بیاریمش همینجا. این پایین صد، صد و ده متر انبار داریم.»
نگاه مشتاق ما به دیدن انبار را که میبیند، میرود طرف پلهها و همزمان میگوید: «البته یه ذره به هم ریختهاس»

اولین بار است پایم را از پشت دخل مغازهای آن ور تر میگذارم. انگار که دارم کاری خلاف انجام میدهم آرام پلههای موزاییکی مغازه را پایین میروم و وارد انبار میشوم. سالن بزرگی است که تا چشم کار میکند، کفشها و کتونیها زنانه توی قفسههای کنج دیوار جا گرفته است. یک لاین قفسهی فلزی که تا نزدیکی سقف میرسد، انبار را دو قسمت کرده و دو راهروی باریک ساخته است. روی میزی زیر پلهها چند قوطی چسب و تعدادی ابزار کفاشی قرار دارد. میگویم: «به عنوان یه انبار که خیلی مرتبه»
آقا پژمان میخندد و سرش را تکان میدهد. به کارتنهای کفشی که پشت پلهها، کنار دیوار ردیف شده است نگاه میکنم که آقا پژمان میگوید: «حالا شاید به چشم هم نیاد ولی همین یکی دو هفته پیش سی و پنج میلیون فقط پول جعبه کفش دادیم»
یاد جعبههایی میافتم که بعد از هر خرید، بدون معطلی، توی کیسهزباله جا میدهم که مبادا فضای اضافهای از خانه را اشغال کنند.

خانوما با پاشنهکش قهرن
پشت سرم جعبههای کفش روی هم توی قفسهها جا گرفتهاند. روی هر جعبه با ماژیک، سایز و رنگ کفش نوشته شده است. چند سایز ۴۲ روی هم ردیف شدهاند. به یکی از جعبهها اشاره میکنم و میگویم: «چقدر سایز ۴۲ دارید. فکر میکردم ۴۲ خیلی کمفروش باشه واسه خانوما»
-نه اتفاقا الان بیشتر سایز ۴۰ میفروشیم مخصوصا کتونی رو.
فکرش را نمیکردم. برای منی که همیشه سراغ سایز ۳۷ میرفتم و فکر میکردم سایزهای بالای ۴۰ را باید از مردانه فروشیها سراغ گرفت، شنیدن این اعداد و ارقام تازه بود.
میپرسم: «پس کمفروشترین سایز چیه؟»
توضیح میدهد: «قدیم ما با ۴۰ مشکل داشتیم میگفتیم سایز ۴۰ نذارن برامون، کمفروشه. ولی الان خصوصا تو دهه هشتادیا بیشتر ۴۰ میفروشیم. شما اگه بپرسید از کفشفروشیا بهتون میگن. الان بیشتر سایز ۳۷ میمونه.»
ابروهام بالا میرود و لبهام کش میآید: «انگار نسل جدید پاشون رشد کرده»
توی ذهنم همهی دهه هشتادی هایی را که میشناسم مرور میکنم. همهشان کم و بیش یک سر و گردن از من بلندترند.

برج کسادی کفشفروشها
صدای موتوریها و ماشینهای توی خیابان بلند است و یک لحظه هم از تک و تا نمیافتد. تقریبا یک ساعتی میشود که توی مغازهایم اما خبری از مشتری حضوری نیست.
آقا پژمان دست به سینه میگوید: «البته الان رو نگاه نکنید مشتری نیست. برج ۱۰، برج کسادی کفشفروشهاست توی فروش حضوری»
و ادامه میدهد: «تقریبا از برج ۱۱ که دیگه مدلای جدید میاریم واسه عید، سرمون خیلی شلوغ میشه.»
میروم توی حرفش که: «آره دیگه همه منتظرن واسه شب عید بیان خرید کنن.»
میگوید: «البته فروش آنلاین فرق میکنه. فروش آنلاین از یه ماه جلوتر شروع میشه. مثلا من ده مغازه رو میبندم میرم، یهو میبینی بیست جفت، پونزده جفت کفش تا ۱۲ شب میفروشم. یا حتی یه وقتایی سه صبح، چهار صبحم شده کفش بفروشم.»

فروش حضوری و اینترنتی هر کدام چالشهای خاص خودش را دارد. اینکه چطور باید اینترنتی کفش خرید و از سایز بودنش مطمئن شد، اولین چیزی است که ذهن هر مشتریای را مشغول میکند. آقای سعدی از فوت و فنهای فروش اینترنتی میگوید: «سعی میکنیم مشتری رو راهنمایی کنیم. اگه از سایز مطمئن نبودن، میگیم پاشونو متر بزنن که ما براساس اون میگیم سایز پاشون میخوره یا نه. یا از زیرهی کفششون عکس بدن که راحتتر بتونن خرید کنن.»
از پلههای بلند انبار بالا میرویم و وارد سالن مغازه میشویم. روی میز پیشخوان که نام کفش پژمان رویش کندهکاری شده، پیراشکیهای لقمهای خوش رنگ و رویی برای پذیرایی گذاشتهاند. حدس میزنم پیراشکیهای مغازهي آن طرف خیابان باشد که عطر تازگیاش توی مغازه پیچیده است. آقای سعدی به پیراشکی تعارفمان میکند. از تازگیاش که میگوید، نگاهش به آن طرف خیابان است.



استان تهران
ان شاالله کسب و کارشون پر رونق باشه
موفق باشی و سربلند.به امید خدا.
سلام چطوری میتونم بهتون بپیوندم وکاراتونو داشته باشم وشعبه ای از کاراتون داشته باشم همکارتون هستم شهرستان