به نرمی جعبه سیگارش را باز میکند، انگشتهایش انبر میشوند و یک نخ میکشد بیرون، منتظرم سیگار را به لب بگذارد و آتش بگیرد زیرش، اما او سیگار را از وسط میپیچاند و تبدیلش میکند به دونیم. نیمِ فیلتردار را میگذارد روی لب و صدای تقِ فندک و کامی عمیق و دودی که میرقصد در هوا: «هنوز یک سال از اعتبار ویزای آمریکام باقی مونده بود که مامان بهم زنگ زد و گفت: «دارن انقلاب میکنن، شاه رفته و میگن چند وقت دیگه آقای خمینی میاد»
با شنیدن این خبر، تخم بیقراری پاشیدن توی دلم. همه عمر دلم تپیده بود برای ایران، خاکم رو دوست داشتم، نه از سر اجبار، نه از سر باورهایی که ریشه به هیچ جا نداشت، عشق به ایران توی قلب من ریشه زده بود. از همون وقتی که خیلی خیلی کوچیک بودم و مامانم منو میفرستاد خونه همسایه تا شیر بگیرم، وقتی میدیدم خانم همسایه نشسته پای قالی بافتن بیخیال گرفتن شیر میشدم و مینشستم کنار دستش. سعی میکردم از روی دستش بافتن رو یاد بگیرم. رج به رج قالی که بالا میرفت دل من رو هم با خودش میبرد. دیگه مهران صفاری نبودم، یه بافنده کوچیک بودم که دلم میخواست هر چی که توی سرمه بریزم توی تار و پود قالی. منی که رفته بودم پنج دقیقه یه سطل شیر بگیرم و برگردم خونه، یک ساعت و نیم ماجرای گرفتن شیرم طول میکشید و وقتی برگشتم خونه هزار بهانه میتراشیدم برای تاخیرم و این ماجرا هر بار تکرار میشد.
فهرست:
بعد از تماس مامان، چمدونم رو بستم و با هزار فکر که توی سرم ولوله به پا کرده بود برگشتم ایران. ایران بودم که انقلاب شد. مدتی بعد از بیست و دو بهمن میخواستم برگردم برای ادامه تحصیل، برگردم و چهل و اندی واحد باقی موندهام رو پاس کنم و مدرکم رو بگیرم اما نمیشد. به دستور کارتر ویزای ما باطل شده بود.»
قرار ما؛ روی گلیم نمین!
آنچه خواندید برشی از زندگی متفاوت آقای صفاری، صاحب غرفهی هدیه ایرانی است. ما جمعه روزی در یک صبح مطبوع، از خیابانهای سرسبزِ اصفهان گذشتیم، همینطور که از کثرت خانمهای موتورسوار اصفهانی تعجب کرده بودیم و شاید هم ذوق زده بودیم به مغازهای رسیدیم با تابلویی سهرنگ، تابلویی درست عین پرچم ایران.
چشمم که به تابلو افتاد، اسمِ غرفه در ذهنم رژه رفت، تهدلم یقین کردم: «با یه جوانِ مذهبی دو آتیشهی سینهچاکِ وطن رو به رو هستم. » اما آقای صفاری متولد 1335 بود، مهرِ این مردِ 69 ساله در همان سلام و علیک اولیه به دلم نشست، لحظهای حس کردهام او را همچون پدربزرگم دوست دارم. آقای صفاری با همهی غرفهدارهایی که تاکنون دیده بودم فرق داشت. میپرسید چه فرقی؟ فرقِ اولش این بود که چند نمونه روایتی که برایش فرستاده بودم تا دستش بیاید قرار است چطور با هم گپ بزنیم را دقیق خوانده بود، آنقدر دقیق که میدانست من اهل فومنم و ساکن کاشان.
دومین فرقش این بود که در آستانهی هفتادسالگی خوشتیپ بود و به روز و مسلط به کار کردن به اپلیکیشنها و مهمترین تفاوتش این بود که صفای خاصی در رفتار و سکناتش گردنکشی میکرد، مثلِ همان گلیمِ دستبافتی که قبل از آمدنمان پهن کرده بود جلوی مغازه، گلیمی تحفه نمین اردبیل که نشان میداد عشق به ایران و صنایعدستی ایرانی در آقای صفاری ادا و اصول نیست و جزیی از سبک زندگی اوست. گلیمی که شد محلِ نشستن و گپ زدن با مردی با کولهباری از تجربه.

آمریکا بهشت من نبود
آقای صفاری بعد از دیپلم یعنی در سال 54 برای ادامه تحصیل به آمریکا رفت، او بعد از 5 سال در فصل انقلاب به قصد اقامتی کوتاه مدت به ایران برگشت اما رئیس جمهور آمریکا راه ورود بر او و خیلی از ایرانیهای دیگر بست. در ادامه صدای آقای صفاری را میشنوید:
« بعد از اینکه مطمئن شدم نمیتونم برم و درسم رو تموم کنم، دل دادم به کار. از هر آن چیزی که توی پنج سال زندگی در آمریکا آموخته بودم از درسهایی که توی دانشگاه یاد گرفته بودم برای زندگیم استفاده کردم. من معماری خونده بودم، پنج سال از عمرم رو گذاشته بودم پای این درس و واحدهای خونده به کارم اومد و تونستم چند پروژه ساختمانی توی ایران بگیرم.
مشغول کار شدم، مشغول ساخت و ساز و فهمیدم اون چیزی که به اسم معماری یاد گرفتم در ایران بیشتر به درد کار در شرکتهای نقشه کشی میخوره و اگر بخوام ساختمان بسازم باید علمها و دانش و مهارتهای دیگری هم داشته باشم.
بعد از جنگ و بعد از طی کردن چند پروژه موفق، ویزای دانشجویی گرفتم و رفتم آمریکا تا تکلیف واحدهای باقی موندهام رو روشن کنم، آنچه پیش اومده بود مختص من نبود. دانشگاه میگفت خیلی چیزها تغییر کرده و سیستم دیگه سیستم سابق نیست و اگر میخوام مدرک بگیرم باید منتظر بمونم. ویزای من هم مهلت زیادی نداشت پس تصمیم دیگری گرفتم، تصمیم گرفتم برای بار دوم در رشته دیگری یعنی در رشته راه و ساختمان دانشجو بشم و تحصیل کنم.
درس خواندن در آمریکا رو یک بار دیگه شروع کردم. این بار یک دوره دو ساله. بعد از دو سال توانستم مدرک معماری و ساختمانم رو بگیرم و با رزومه پر و پیمان برگردم ایران. برگشتنی که خودم میدانستم هیچ بازگشتی نخواهد داشت. من دلم توی ایران بود ریشه زده بود، در خاک ایران در تار و پود فرشها و در نقش و نگار تمام صنایع دستیاش.
بعد از هفت سال زندگی توی آمریکا هیچ وقت شیفته این کشور نشدم سعی کردم خوبی هاشون رو، کارهای درستشون رو یاد بگیرم یه چیزایی توی آمریکا خیلی عادیه چیزهایی که شاید توی باور ما نگنجه، چیزهایی مثل حق آزادی بیان. اما خوبیهایی که من اون جا دیدم هرگز به پای اصالت و هنر و فرهنگ و تمدن ایران نمیرسه. البته اینو بگم که این چیزها برای من مهم بود شاید برای خیلیهای دیگه اصلا اهمیتی نداشته باشه. به خاطر همین هیچوقت نشده از برگشتم پشیمون بشم یا حسرت زندگی توی آمریکا رو بخورم.»

مات شنیدن حرفای آقای صفاریم. برای من که این روزها اغلب افراد دور و برم سودای رفتن به کشورهای دیگر را دارند و از زندگی در ایران خسته و دل زدهاند دیدن آدمی که هفت سال در آمریکا زندگی کرده و موقعیت ادامه زندگی در آن کشور را داشته اما به خواست خودش به ایران برگشته و این طور عمیق به فرهنگ کشورش علاقه دارد کمی عجیب است.
خیلیها بدون آنکه شرایط رفتن را داشته باشند، میگویند اهل رفتن نیستم و باد به غبغب میاندازند که وطندوستند و برای خاک ایران جان میدهند اما حرفشان به دل نمینشیند چون حکایتشان حکایت گربهیست که دستش به گوشت نمیرسید، اما حساب آقای صفاری جداست، او از راه رفته حرف میزند، از تصمیمی که گرفته. اصلا همین حالا پسرِ آقای صفاری آن ور آب مدیر یک دپارتمان درست و حسابیست و آقای صفاری باز برای مهاجرت مشکلی ندارد ولی ماندن «تصمیم» اوست.
کاسب نیستم، عاشقم!
زینب کنار دستم روی گلیم مینشیند و به دقیقه نکشیده میگوید: «این پشم تیز داره، پام میسوزه. » و آقای صفاری به سرعتِ پارچهی قلمکاری میآورد از درون مغازه و پهن میکند روی گلیم و میگوید: «حالا روی این بشین. »
برای شنیدنِ باقی زندگی آقای صفاری مشتاقم، پس میپرسم: «خب برگشتید ایران و چه کردید؟ »
نیاز ندارد حافظهاش را زیر و رو کند، خاطرهها دم دستش هستند: «من بعد از برگشتن از آمریکا پس از مدت کوتاهی ازدواج کردم. همسرم در کلات نادری بود، وقتی میرفتم پیش همسرم یه دارِ کوچیک خودم درست کرده بودم و با خودم میبردم اونجا در اوقات فراغت پادری میبافتم و تابلو. »
میخندم، به دامادی که دارِ دستسازش را کول کرده و در روزهای نفسکشیدن کنارِ عروسش، رج به رج میبافد، آقای مهندسی که باید سرش توی نقشهی ساختمان باشد و دستش به خطکش و مصالح اما عشقش او را هل میدهد سمت کار دیگری. آقای صفاری ادامه میدهد: «چندتا از اون پادریها رو هنوز دارم برای یادگاری. خب من بعد از مدتی در مس میدوک نزدیک شهر بابک مشغول شدم، در قسمت ساختمانی، بعد رفتیم کرمان در پروژهی سدسازی سرچشمه کار کردم. حقوقم عالی بود. من به نوعی کارمند استرالیا محسوب میشدم. به عنوان مهندس ناظر فعالیت میکردم. چون پروژه دست استرالیا بود و من باید نظارت میکردم که جز به جز سازه بر اساس همون طرح پیش بره.
اینها رو میگم که توضیح بدم اگر اومدم توی کار فروش صنایع دستی قصدم کسب درآمد نبوده و هیچ توجیه اقتصادی برام نداره. در تمام این سالها بزرگترین لذت و تفریح زندگی من سفر رفتنه. من به اقصی نقاط ایران سفر کردم و خیلی از روستاها و شهرهایی که شما شاید اسمشو نشنیده باشین رفتم. صنایع دستی و کار و هنر دست مردمان اون سرزمین رو دیدم و تکهای از اون رو خریدم.

من حتی وقتی توی آمریکا بودم هم بیتوجه نبودم به صنایع دستی ایران. اون موقع پست کردن بار از ایران به خارج از کشور مثل امروز سخت و پرهزینه نبود. من همیشه با خانواده تماس میگرفتم و خانواده یه سری صنایع دستی برای من پست میکردن یه سری جا سیگاریهای چرم، قلمدان، وسایل کوچیک خاتم کاری شده چون هم زمان با درس توی سوپرمارکت هم کار میکردم و مسئول فروششون بودم با صاحب اون مغازه صحبت کرده بودم این صنایع دستی رو میذاشتم کنار صندوق.
وقتی مشتریها میومدن حساب کنن این صنایع دستی رو میدیدن و میخریدن. هر سری یه جعبه با وزنی که مجاز به ارسال بودیم رو برام پر میکردن و میفرستادن و من هم اونها رو اون جا میفروختم. تکههایی رو برا خودم نگه میداشتم. در سالهای زندگیم در ایران توی سفر به اقصی نقاط کشور وقتی با صنایع نزدیک بیشتری آشنا شدم مثل سفال شاهرود یا گلیم نمین، این ایده توی ذهنم من شکل گرفته بود که اگر بازنشست شدم روزی بتونم یه مغازه صنایع دستی برای خودم راه اندازی کنم. بعد از بازنشستگی اومدم یه مغازه گرفتم و خودم گلچین کردم صنایع دستیها رو. اونهایی رو آوردم که میدونستم تولیدش باعث روزی رسوندن به خیلی مردم کشورم میشه.»

یکی از مهمترین دلایل شروع هر کسب و کاری، رونق اقتصادی است اما اینجا، هیچ خبری از این دلیل نیست. چون آقای صفاری تاکید میکند: « من توی تمام این ده سالی که بعد از بازنشستگی مغازه فروش صنایع دستی باز کردم کارتی که دارم و پول و درآمد این مغازه رو توش میریزم هیچ برداشتی ازش نمیکنم. برداشتم فقط برای خریدن وسایل جدید برای مغازه است نه برای گذران زندگی یا استفاده شخصی و خانوادگی. »
من که گمانم قبل از آشنایی با آقای صفاری روبرو شدن با یک کاسب حرفهای بود، لحظهای دلم شور میافتد که توی کمپین مرام، ما دنبال چه بودیم اصلا؟ و هل و دستپاچه میپرسم: «شما بعد از این همه سال کاسبی به نظرتون یک کاسب باید چطوری باشه؟ » و او میخندد و میگوید: «من اصلا کاسب نیستم من عاشقم!»
زبان فروش ندارم
درِ جعبهسیگار را باز میکند و تکه دوم سیگارِ نیمشده را میکشد بیرون و میچسباندش به فیلتری که از نیمهاول باقی مانده و دوباره فندک و یک کام عمیق: «کاسب چونه میزنه. زبون فروش داره. بلده چطوری به مشتری محصولش رو بفروشه. مثلا وقتی یه نفر میاد یه کاسه بخره اگه اون کاسه رو نداشته باشه یه سینی و یه بشقاب و یه لیوان دیگه رو به مشتری میفروشه، اما من این جوری نیستم.»
با چند پک، سیگارش میسوزد و تمام میشود و آقای صفاری از فلاسک کوچکش چای پر میکند توی لیوانهای فسقلی: «یه نکتهای که من سعی میکنم همیشه توی مغازه رعایت کنم اتیکت قیمت زدنه. وقتی یه محصول رو میخرم اون سودی که باید رو روی محصول میکشم و قیمتش رو روی یه برچسب مینویسم و میچسبونم. اون جنس تا هر روزی که توی مغازه من باشه همون قیمت رو داره، اصلا تغییرش نمیدم به بهانه اینکه خب قیمتها بالا رفته. همین یکی دو روز پیش یه خانم و آقایی اومدن مغازه مون که خانم مشتری ثابتم بود. میخواستن یه سماور ذغالی از من بخرن. من روی سماور زغال رو قیمت زده بودم ششصد خوردهای، من قیمتم مقطوعه، یعنی دیگه تخفیف و اینا ندارم. اما خب آقایی که همراه خانمشون اومده بودن اصرار میکردن که هر طور شده باید به من تخفیف بدید.
با اینکه من میدونستم اگر این جنس رو بفروشم و بخوام برم دوباره بخرم باید مبلغ قابل توجهی روش بذارم ولی وقتی دیدم که هی آقا اصرار میکنه برای تخفیف و خانم میگه که نه قیمتش خوبه و داره دعوا میشه بینشون پنجاه تومن بهشون تخفیف دادم. گفتم ارزش نداره که به خاطر پنجاه تومن اختلاف بیفته بینشون و دوباره چند روز بعد دویست هزار تومن گذاشتم روی پول فروش سماور تا بتونم یه سماور جدید رو بخرم.
وقتی این ماجرا رو برای خانمم تعریف کردم یکم نگام کرد و گفت ببین میدونم تو خونه حوصلت سر میره ولی از فردا وقتی در مغازه رو باز کردی یه صندلی بذار جلو در و بگو هیچی نمیفروشم، چون اگه این جوری پیش بره اون مغازه سود که نداره هیچ همش ضرره. متاسفانه خیلیها دوست دارن که فروشنده قیمت بالاتری بهشون بگه بعد با اصرار ازش تخفیف بگیرن و حتی بالاتر از قیمت اصلی محصول رو بخرن اما پیش خودشون فکر کنن تخفیف گرفتیم و سود کردیم. »

چرخی در مغازه میزنیم. جنسها با سلیقه و ظرافت خاصی از گوشه گوشه ایران جمع شدند درون دکان هدیه ایرانی. چاقوی زنجان و سماورهای زغالی و سینیهای چوبی و مجسمههای کار دست و جعبههای خاتم کاری شده و تابلوهای معرق و سینیهای قلم زنی و خیلی چیزهای دیگر. قیمت محصولات آقای صفاری واقعا منصفانه است. اگر تازگیها سری به بازار زده باشید و قیمت دستتان باشد با دید دیدن قیمت روی محصولات ابروهایتان میرود بالا و دهانتان باز میماند و دلتان قیلی ویلی میرود برای یک خرید جانانه. من هم چشمم گیر کرده پیش یک جعبه جواهر، به آقای صفاری میگویم: «بالاخره شما یه کاسبِ عاشقید و من نمیخوام بهتون ضرر بزنم، پس بحث تعارف و اینا رو هم بذاریم کنار اگر قول میدید پول محصولات را از من بگیرید من چند تا سوغات میخوام بخرم. » اولش طفره میرود و میگوید: «نه هر چی دوست دارید بردارید» اما وقتی اصرارم را میبیند میگوید: «باشه»
او همانطور که خریدهای مرا میپیچد لای روزنامه میگوید: «صنایع دستی باید از این حالت دکوری بودن دربیاد و توی زندگی روزمره ما استفاده بشه. صنایع دستی به چرخش چرخ اقتصادی کشور کمک میکنه. همین گلیمی که بیرون پهن کرده بودم، هنر دست بانوان نمینه، خب پشم و رنگ و… این کار طبیعیه. شاید دستمزد کل بافت این گلیم دویست هزار تومن برای اون بافنده در اومده باشه و خب توی شهر هیچکس با این دستمزد کار نمیکنه. پس اگر ما بیاییم این کالا رو به یه کالای مصرفی تبدیل کنیم که افراد اون رو بخرن و تو خونشون استفاده کنن خیلی کمک میکنه به اقتصاد مخصوص اقتصاد روستاها و کسانی که حالا هنرمندن و میبافند و محصول تولید میکنند. خریدن صنایع دستی ایران به نسبت کالاهای مدرنی که امروزه توی خونهها هست هم قیمت ارزون تری داره هم اصالت و فرهنگ ایران رو با خودش به همراه داره و هم با خریدنش چند نفر نون میخورن. باید باور کنیم که ارزش افزوده این کالاها بالاست و ما باید اونها رو بخریم.»

زینب چند کوزهی سفالی بیرنگ و لعاب برمیدارد برای خودش، برای روزهای بلند تابستان که بنشیند و با آبرنگ هم سر و صورت خودش را رنگ کند و هم کوزهها را و من میپرسم: «آقای صفاری عیب و حسن شما چیه؟»
_اینو دیگران باید بگن. ولی خودم فکر میکنم عیب من اینه که خیلی کم رو هستم، گاهی خیلی از درون اذیت میشم مثلا وقتی بعضی از رفتارهای بد دیگران رو میبینم، هیچی بروز نمیدم و همه چی رو توی خودم نگه میدارم. گاهی وقتا سینهام سنگین میشه از چیزهایی که دیدم و شنیدم و شکایتی نکردم گلهای نکردم.
آه کمجانی میکشد و جعبه سیگارش را بیرون میکشد و دوباره دو نیم کردنِ سیگار. لبخند نیمبندی میزند:«دکتر گفته نباید سیگار بکشم. ولی من نمیتونم. اینجوری نصفش میکنم که توی هربار کشیدن دود کمتری بخورم.» ایدهی هوشمندانهای بهنظر میآید و من هنوز نفهمیدهام چه قلابی دارد این سیگار که پدربزرگم بعد از هفتادسال و با سرفههایی که خانه را میلرزاند نمیتواند دست از آن بکشد و حالا آقای صفاری دلِ دلکندن از آن را ندارد.
دلم میخواهد توی مغازه بمانم و ساعتها کاوش کنم، هر گوشهی مغازه وسیلهای قرار دارد که شاید در نگاه اول به چشم نیایید اما وقتی در جزئیاتش دقیق میشوی انگشت به دهان میمانی.
آقای صفاری باید بعد از بستن مغازه خود را برساند خانهی مادرش، مادر از پا افتاده و بچهها هر روز از هفته طبق نوبت برای نگهداری از او میروند. ظهر و عصر جمعه نوبتِ آقای صفاری است. با پاکتهای خرید از مغازه بیرون میزنیم، شک ندارم اگر چند وقت دیگر دوباره به اصفهان برگردم سری به دکان هدیهایرانی میزنم، هم برای خرید و هم برای تجدید دیدار با مردی که باید اسمش را گذاشت: «دکتر صنایع دستی»


استان اصفهان
سلام من باخوندن این مطالب بیشتر عاشق دیدن خود آقای صفاری شدم مطمئنم غرفشونم پراز حس وحال خوبه…….
عالی بود
خواندن این مطلب، چه حس خوبی داشت
خدا بهشون عمر طولانی همراه با سلامتی بده
امکان خرید وجود دارد؟؟
بله. آدرس غرفه انتهای گزارش اومده
سلام
من چندین سال با مهندس کار کردم.انسانیت به تمام معنا خداوند همیشه نگه دارش باشه.
آدرس مغازه کجاست؟
معلومه که بی محلی زیاد دیده آقای صفاری وگرنه استعداد ذخیره شده ای داره که اگه شکوفا بشه انقلابی بپا میشه..
سالم باشن ان شاالله…
لذت بردم سالم بارنجگان ان شاالله…
خدا حفظ کنه افرادی مثل آقای صفاری را که انسانیت و شرفشون بر حس ناسیونالیستی و …ارجحه و رفتار مشتری مدارشون یه دنیا درس داره به همه آدمها بده
بی زحمت اسم غرفه رو بگید خرید کنیم
سلام آخر قصه آدرس غرفه رو گذاشته عزیز
اسم غرفه مهران صفاری
موفق باشی هموطن