ظهر زمستانی قم است، قرار و مداری خودمانی دارم با یک کاسب کهنه کار. با چهره ای که خیلی اتفاقی در آن طرف کرهی زمین ببینیاش، میتوانی راحت حدس بزنی از قدیمیهای قم است. قرارمان را همان جایی گذاشتیم که حاج محمد امین پورمیدانی، هر روز وقتی قفل در را باز میکند، نام خدا را میخواند و شعری از سعدی:
قناعت است و مروت نشان آزادی
نخست خانه ی دل وقف این دوگانه کند
از پله های پاساژ قدیمی موسی بن جعفر علیه السلام بالا می روم. پاساژ خیلی کهنه ساخت است و زیر پایم میلرزد، گویی که خود شاه عباس خان صفوی کلنگ ساختش را زده. مسیرم را به سمت چپ راه پله کج میکنم، همان نزدیکی ها کنار راهرو، مغازهی کوچکی به چشم میخورد که یک طبقه بالاتر است از روزمرگی های بازار و یک قدم نزدیکتر به آسمان. برق رفته و در سایه روشن چراغ های اضطراری، مردی آرام، با موهایی که هر روز در میان پارچه های تاریک، عبا ها و چادر های مشکی سفیدتر شدهاند، نشسته است. حاج محمدامین پورمیدانی، که حالا دیگر صاحب یک تولیدی است به استقبالمان می آید. انبوه چادرها و عباها به رنگ های مختلف در مغازه جا خوش کرده اند. با وجود مشتری های پشت سر هم، به تک تک سوال هایمان جواب میدهد. همکارشان که خانمی محجبه است، می آید و فرصت فراهم میشود که بنشینیم و درست و حسابی صحبت کنیم.

پشت سرش، یک چرخ خیاطی است مربوط به آن زمان که لباس های مغازه را خودش می دوخته، که دیگر برای دکور مغازه و رعایت قوانین تولیدی ها، در کنج دکان چرت پیری میزند و جا خوش کرده.
رضایت خاطر در چهره ی حاج محمد امین حتی در لبخندش موج میزند. نه آن حرص و جوش بازار های امروز حس میشود و نه اثری از خستگی سالیان سال کار و سر و کله زدن با مشتری.
از مشکلات اقتصادی که بر کسب و کارش اثر گذاشتند برایمان گفت، مثلا تا سیزده چهارده سال قبل عمده ی مشکلات مربوط به چک برگشتی بود. بعد با لحن رقصان کاسبی طوری توضیح داد که گرانی ده تا بدی داشت و یک خوبی، و آن هم جمع شدن چک از کسب و کارش است.
باز هم گفت، از اینکه قبلا خیلی کارش گرفته بود و به خاطر نواسانات اقتصادی ، همه چیز را ، در آن تنگنا با چنگ و دندان گرفته بود و توانسته بود دوباره کارگرها و تولیدی و خیاطی را رونق ببخشد. بعد از این جملات با خود فکر میکنم که برای سرپا نگه داشتن کاسبی، باید نیرو و انگیزه ای باشد فراتر از ریال و دلار، چیزی این میان هست که من، کارگرهای تولیدی و مشتریها، نمی بینیم اما وقتی حاج محمد امین به چرخ خیاطی و لباس ها نگاه میکند، کاملا احساسش میکنیم.

دوباره مشتری می آید و صحبت هایمان متوقف میشود. چرخی در مغازه میزنم. در میان این عبا ها و مانتو های بلندِ جدی و خونسرد، ناگهان چشمم میخورد به یک کلهی مصنوعی کچل ناراضی که بالای اتاق پرو گذاشته اند و زل زده است به صندوق صبور صدقات کنارش. خنده ام میگیرد و با خودم فکر میکنم که شاید آقای پورمیدانی یک بار تولید روسری یا هد و حجاب سر را یک امتحان ریز کرده و ادامه نداده. در این مورد سوالی نمی پرسم، خودش همان اول گفته بود که من تمام تمرکزم بر چادر و مانتوهای بلند است.
از او درباره ی محصولات کاملا ایرانی میپرسم، میگوید اکثر کارها حتی در زمینه ی مدل و ابتکار، کاملا مربوط به خودمان هستند و تنها چادر عبایی محصول کشورهایی مانند عراق هستند، نگاهش با تقریب ویژه ای به فرهنگ کلی حجاب در کشور های اسلامی و لباسی بلند و محفوظ معطوف است، نگاهی که ایران و غیر ایران ندارد. میگفت ایرانی ها معمولا کارهای ساده را میپسندند و مایل هستند اکسسوری های لباس شان خلوت و ساده باشد اما صحبت به مشتری های کشور های عربی که میرسد میگوید کارهای پر زرق و برق و شلوغ انتخاب میکنند.

آرام آرام وارد داستان زندگی اش می شویم. متولد سال چهل و نه است. از نه سالگی وارد این حرفه شده و خیاطی یاد گرفته.چهره ی پسری کوچک در ذهنم دارد شکل میگیرد، موهایش را با ماشین اصلاح آلمانی سولینگن از بیخ زده اند، خروس خوان آرام و خنک تابستان ها میرفته خیاطی یاد میگرفته تا شب. فصل های دیگر هم مثل بقیه ی بچه های کچل محله میرفته مدرسه، و خیاطی میمانده برای عصر. قامتش که بلند میشود و پشت لب عقلش سبز، در سال شصت و سه ازدواج میکند و الان صاحب سه فرزند است. با اینکه سالهاست در این حرفه فعالیت کرده و پدر و مادرش هم از مسیر کاری اش راضی بودند، هیچ اصراری بر وارد کردن فرزندانش به این کار نداشته و مایل بوده وارد مسیر تحصیل شوند که البته فرزندان موفقی در عرصه ی علم تربیت کرده، دو پسر مهندس و یک دختر که بعدا خانه داری را انتخاب میکند.
اول زندگیش خانه میخرد، اما برای شروع استقلال مالی، اتفاق جالبی را رقم میزند.
میگوید :« آن زمان همه تلفن نداشتند و مردم برای خریدن تلفن باید چند سال در نوبت می ماندند، اما ما داشتیم، تلفنم را دویست هزار تومان فروختم و با پول آن، چرخ خیاطی، میز، قیچی برقی و در کل تمام وسایلی که برای شروع کارم لازم بود را خریدم. چندین سال نداشتن تلفن را به جان خریدیم و کارم را از زیر زمین خانه شروع کردم.»

با خودم فکر میکنم اگر من بودم، تنها راه ارتباطی ام با خاله های مهربانم که در شهر دیگر بودند، یا شنیدن خنده دوستان همدل و صدای لرزان مادرم را آیا میتوانستم دویست هزار تومان اصلا صد میلیون تومان بفروشم و در عوض کسب و کارم را شروع کنم؟ زندگی ام را بالا پایین میکنم، میببینم چقدر تلفن ها هستند که می توانم دل از رنگ و شکل شان بکنم و راه خودم را شروع کنم.
آقای پور میدانی، در میدان کسب و کارش تنها نبوده، همسری داشته پای کار و همراه. پشتیبانی های همسرش از لابلای صحبت هایش به بحث درز میکند و اما جان به جانش کنی مردی قمی است و بحث های مربوط به همسر و به عبارت مردمی تر، منزلش را خیلی ادامه نمیدهد و سعی میکند از آنها رد شویم. من هم مته به خشخاش نمیگذارم و خیلی سوسکی از این قضیه رد میشوم.
بعد از دو سال دوخت و دوز در زیرزمین منزل، سرمایه اش برای مغازه ای در پاساژ حجت فراهم میشود و وارد بازار میشود. آن زمان دو میز چرخ و دو کارگر داشته و بعدا به پاساژ موسی بن جعفر علیه السلام می آید و کارگاهی فراهم میکند و تعداد چرخ ها به پنچ شش عدد میرسد و تا الان که شانزده یا هفده نفر برایش کار می کنند.
با نیم نگاهی به راهی که آمده، میتوان فهمید که حرفهاش جای رشد و توسعه دارد. اما میگوید تا همین جا فعلا کافی است و خداروشکر مشکلی نیست، پرسیدم یعنی ریسک را دوست ندارید؟ جواب داد نه، به حرص و جوشش نمی ارزد، اینجا صحبتش را میخورد و ساکت میشود … در همین لحظه چشمم می افتد به تابلوی بالای دیوار. عکس پدرش است و دو پسر جوان، زیبا و آرام ، در دو گوشه ی عکس. درباره ی آنها می پرسم، جوابش راز آرامش و رضایت درونی اش از کسب و کار را برملا میکند، آن دو جوان، دو برادرش هستند که در زمان جنگ شهید شده اند. خودش هم جبهه رفته و جهان بینی قانع وارانه و رزق و روزی حلال از آن زمان راه به زندگی اش باز میکنند. بحث که به جنگ و جبهه کشیده میشود، میگوید زمان جنگ خیلی کار و کاسبی جالب نبود اما دوران شیوع کرونا، از زمان جنگ هم اوضاع وخیم تر بود. فروش نبود، کارگر ها درآمدی نداشتند و آن دوره به سختی گذشت.

برق می آید، اما مغازه مانند خود حاج محمد امین، ساده است و با روشن شدن چراغ ها، تغییر چندانی در منظره ی داخل دکان رخ نمی دهد. تنها کار میکند، و کار را تنهایی برای دیگران ساخته است. آقایی می آید و برای دختران دوقلویش دو مانتو عبایی به رنگ ارغوان می خرد. در قم گاهی، هرچند نادر، میان خانواده های مذهبی این طور رسم است که پدر تنها به خرید می رود و برای خانواده خرید میکند.
آقای پورمیدانی خیلی اهل تعریف و تمجید بی جهت از اجناسش نیست و شاید راز برکت کارهایش همین است. مغازه دائما پر و خالی میشود. دقت که میکنم برای مشتری ها اینکه جنس ایرانی باشد یا نه ، دیگر خیلی مهم نیست و به قول آقای پور میدانی، همه چیز بستگی دارد به اینکه فروشنده درباره ی جنس چطور صحبت میکند. یا بر سر جنس میزند و یا آن را تبلیغ میکند و میگوید جنس ها در حد صادرات عالی هستند. آهسته به آخر حرف هایمان رسیده ایم. حرف های ناگفته ای که خیلی هایشان برای اولین بار به زبان آمده اند و باعث شده اند دیگر از جلوی یک مغازه ی ساده، ساده نگذرم و به این فکر کنم که در پس رگال ها و ویترینی که تنها تزیینش چراغ های نئونی قرمز است، حکایت های بسیاری خاموش مانده اند.



استان قم
سلام.. وعرض ادب به کسبه های قدیمی ومخلص. دمتون گرم. متن زیبایی بود. سایتون مستدام. 💐💐💐💐👌👌👏👏👏🤲🤲🤲
خداقوتتون بده
حاج محمدامین پورمیدانی کارش خیلی درسته، خیلی🌷
کاسبی خوش رو با اخلاق و با تعهد
همچنین با محصولات عالی و با کیفیت
من که خودم کاسبم از خریدهایم راضیم
واقعامردباایمان وتوکل به خداوندهمه چیزاسان میشودفقط ایمان وصداقت به خداوند من که ازکارحاجی خیلی کیف کردم خیلی ادم ،،،،،،وچهره دوست داشتنی است انشالله که همیشه موفق باشه درهمه مراحل زندگی اش
خیلی دلنشین و خوب نوشته شده متن
سلام عالی بود خدا بیامرزه برادر های شهیدان وهمه شهیدان خدای غیرت خدا قوت دلاور
چه جالب
نوشته ی زیبایی بود.ان شاالله کسب و کارشون پر رونق باشه
من بخام این غرفه رو سیو کنم تا یادم بمونه باید چیکار کرد چون زده که بروز رسانی میشه