از دشداشه عربی تا روپوش پزشکی


|

|

5,907

زمان مطالعه: 1 دقیقه

گاهی وقت‌ها یک بار و گاهی دیگر باید بارها و بارها، «نه»ها، «نمی‌شود»ها، «نمی‌توانم»ها را سر جای‌شان نشاند. باید محکم جلوی‌شان ایستاد تا نتوانند بار دیگر قد علم کنند. «نمی‌شود» می‌تواند اژدهای هفت سری باشد که یک سرش را بزنی، سر دیگرش به زندگی‌ات سرک بکشد و کم نیستند کسانی که همه هفت سر را با تبر «اراده» از بیخ و بن زده‌اند.

«عبدالحسین زارع محمدی»، جوان 43 ساله اهل شوش دانیال یکی از همان‌هاست. آن روزها که عزم تهران کرده بود، شاید نمی‌دانست که مقیاس شهر کوچک 136هزار نفره‌اش با تنها یکی از محله‌های تهران هم قد و قواره باشد. شهری با هزار چهره که هر کجایش را دست بگذاری از اقوام مختلف گرد هم جمع شده و زندگی را به جلو می‌رانند. اما او به امیدی برای کارِ بهتر آمده بود. نیامده بود که در جا بزند و ببازد. فرسنگ‌ها از مِهر خانواده فاصله نگرفته بود تا دست و پنجه‌ای با هزارتوی پایتخت نرم کند و بعد هم برود که برود اما پرتوقع هم نبود. نمی‌خواست همان اول کاری، یک کار نان و آب‌دار جلویش بگذارند و بگویند بسم الله. می‌دانست خیلی وقت‌ها باید اول نیم‌من شد تا به من رسید و او سعی کرد اصلاً برای خودش منی قائل نشود.

دیپلمه فنی و حرفه‌ای بود و خبره خدمات کامپیوتری. شوش دانیال که بود توی مغازه‌ای، تخصصش را به کار گرفته بود. هم کار مردم را راه می‌انداخت و هم چند لقمه حلال می‌خورد و اضافه‌اش را پس‌انداز روزِ مبادا می‌کرد. پایش که به تهران هم رسید، همان کار را پیشه خود کرد. در مغازه‌ای با همان مهارت، مشغول کار شد. مغازه حوالی میدان رسالت بود؛ میدان رسالت سال 1385 که هنوز شکل و شمایل جدید به خود نگرفته بود‌. صاحب کارش از او راضی بود اما مغازه رفت توی لیست طرح تعریض میدان رسالت و او باید برای خودش کار جدیدی دست و پا می‌کرد.

حالا نوبت به آن رسیده بود که کارهای مختلف را تجربه کند. فروشندگی مبلمان و کار در رستوران هم رفت در لیست کارهایی که خوب از عهده‌شان برآمد. کار را عار ندانست و نمی‌داند. در رستوران از کارگری و ظرف شستن شروع کرد تا کارش به حساب و کتاب‌های دخل هم رسید. آنقدر از خودش جربزه نشان داد که سرپرستی رستوران را هم به او سپردند. مسئولیت پذیرفته بود و برایش فرقی نداشت که خودش صاحب رستوران است یا دیگری. شاید صاحب رستوران آنجا حضور نداشت اما او خود را در محضر خدا می‌دید و دلش نمی‌آمد که حتی یک دانه برنج هم حرام شود. همه کارهایش را طبق برنامه و قانون پیش می‌برد تا جایی که برای بچه‌های صاحب رستوران هم قانون گذاشته بود. آنها برای استفاده از غذای رایگان، سقفِ مصرف داشتند و اگر از یک حدی می‌گذشت، باید پولش را حساب می‌کردند و کارت می‌کشیدند.

ماه مبارک رمضان که رسید، اداره رستوران سخت شده بود. دخل و خرج‌ها به هم نمی‌خورد. صاحب رستوران دیگر نمی‌توانست هم پول کارگر بدهد و هم درآمد کمتری داشته باشد. به کارگرها گفت بروید و بعد از ماه رمضان برگردید. او هم با صاحب رستوران موافق بود و رگ غیرتش اجازه نمی‌داد که رستوران ضرر کند. باید برمی‌گشت شهرستان. ماندن بدون کار در تهران، فقط خرج روی دستش می‌گذاشت.

هجده سالی از روز اولی که پایش به تهران باز شد می‌گذرد. حالا او نه مغازه خدماتی دارد، نه کارگری می‌کند. او برای خودش استادکار شده است. هم زندگی خودش را می‌چرخاند و هم زندگی دیگران از کنار کارگاه‌های او و شرکایش تأمین می‌شود. زندگی‌اش کارمندی نمی‌گذرد که یک حقوق ثابتی سر ماه داشته باشد. آمده است که میان حریفان، خودش را نبازد. گاهی باید از جیب خرج کند تا سر پا بماند. بازارخراب‌کن‌ها را خوب می‌شناسد و سعی می‌کند کم نیاورد. او خودش دیگر فوت و فن‌ها را خوب یاد گرفته است. برای هر کاری، نسخه‌ای مختص به آن می‌پیچد. هجده سال از آمدنش به پایتخت می‌گذرد اما هنوز اینجا در بالا یا پایین این کلانشهر، خانه‌ای از خودش ندارد و گاهی حتی برای اجاره خانه‌اش هم می‌ماند. نه اینکه اصلاً خانه نداشته باشد، اما در شهرستان نه تهران. نه پولش از پارو بالا می‌رود نه برج عاج‌نشین شده است. او برای ادامه تولید می‌جنگد و یکی یکی مین‌ها را خنثی می‌کند.

زودتر از موعد

غرفه زودتر از آنچه فکرش را می‌کردم مشخص شد و حالا باید قرار و مدارهایم را با صاحب غرفه می‌گذاشتم. با اینکه از قبل توجیه شده بود، اما و اگرهایش زیاد بود و چون و چرا می‌کرد. ولی کار خیلی زود روی غلتک افتاد و بخت، هوای یاری داشت و قرارمان برای صبح یکشنبه هفتم بهمن ماه 1403  قطعی شد.

دفتر کارشان بازار تهران بود و کارگاه‌شان محله سبلان جنوبی. آقای زارع از من خواسته بود که نیم ساعت مانده به رسیدنم، تماس بگیرم. بچه غرب تهران که باشی خیلی جورت با شرق شهر جور در نمی‌آید. اصلاً حساب و کتاب مسافت دستت نیست. یک چیزی تخمین می‌زنی که فاصله‌اش با واقعیت کمی زیادتر از حد معمول است و خوشبختانه تخمین من طوری بود که زودتر از ساعت مقرر مقابل در پارکینگ یک خانه ایستاده بودم که به من می‌گفت، کارگاه باید همین جا باشد. کمی بعد حدسم به یقین تبدیل شد: با آمدن آقای زارع و پایین رفتن از پله‌هایی که ما را به پارکینگ راهنمایی می‌کرد.

آقای زارع اما همه تصویری را که از او توی ذهنم ساخته بودم، به هم ریخت. صدایی که از پشت گوشی تلفن شنیده بودم به حاج آقایی شصت ساله و شاید هم بیشتر می‌خورد حالا اما او نه تنها هیچ شباهتی به حاجی بازاری‌ها نداشت که سن و سالش هم از تصورم خیلی کمتر بود. نه کت و شلواری بود و نه با ماشین مدل بالایی خودش را به کارگاه رسانده بود. او نه تنها لهجه‌اش که چهره‌اش هم به جنوبی‌ها نمی‌ماند.

داشتم اختلاف تصوراتم را با او همسان‌سازی می‌کردم که روی آخرین پله قبل از ورود به پارکینگ، یک جفت دمپایی زنانه جلویم جفت شد. برای بهداشت محیط باید کفش‌هایم را همان جا روی پله‌ها جا می‌گذاشتم و داخل می‌شدم. در که به رویم باز شد، پرت شدم به دوران کرونا و فیلم‌هایی که از تهیه لباس‌های بیمارستانی و ماسک به وسیله خانم‌ها از تلویزیون دیده بودم. فقط یک تفاوت عمده میان آن خانم‌ها و این خانم‌هایی که اینجا یعنی در این کارگاه حضور داشتند بود. آن روزها شرایط کشور ایجاب کرده بود که همه دست به دست هم بدهند تا مشکل را رفع و رجوع کنند و اینها، این خانم‌ها که سن و سال یکسانی هم نداشتند، هم پیر بین‌شان بود و هم جوان، برای امرار معاش و نیازهای زندگی‌شان، اینجا دور هم جمع شده بودند.

به انتهای کارگاه که کنار در پارکینگ می‌شد، هدایت شدم. نه میزی بود برای نوشتن و نه صندلی برای نشستن. باید خجالت را کنار می‌گذاشتم. یک لنگه پا که نمی‌شد یک ساعتی یا حتی بیشتر را روی پا بایستم. اصلاً مگر می‌شد همه این مدت، دفتر و دستکم دستم باشد و بنویسم. تقاضای صندلی کردم و پاهایم نقش میز را عهده‌دار شدند. صدای چرخ‌ها و برشکاری اما صدا را به صدا نمی‌رساند. وسط صحبت‌های آقای زارع مدام باید می‌گفتم: «ببخشید یه بار دیگه تکرار کنید، اینجای کلام‌تون رو نشنیدم.». نشناختن لهجه آقای زارع اما حسابی کلافه‌ام کرده بود و هر بار که نوبت به صحبت‌های او می‌رسید، با خودم می‌گفتم نه لهجه‌اش به لرها می‌ماند نه کردها و ترک‌ها، جنوبی هم که نیست پس او کجایی است؟ باید نوبت به این سوال می‌رسید تا کلافگی رهایم می‌کرد.

وقتی جرقه تولید زده شد

ایام ماه مبارک رمضان، رستورانی که آقای زارع در آن مشغول به کار بود، تعطیل شد و نیروها به مرخصی رفتند. این یک ماه، هم فرصتی بود به خانواده سری بزند و هم کمی بیشتر درباره آینده کاری‌اش فکر کند. برادرش همان جا در شهرشان، کنار خیابان، لباس بساط می‌کرد و می‌فروخت. لباس لباس بود. نه تاریخ انقضا داشت، نه خرابی به جانش می‌افتاد، سودش هم خوب بود. مثلاً لباسی را چهار هزار تومان می‌خرید و پنج هزار تومان می‌فروخت.

بخشی از لباس‌هایی که می‌فروخت، دشداشه عربی بود. آقای زارع به برادرش پیشنهاد داد که برایش فروش کند. چند دشداشه عربی گرفت و راهی قم شد. آن روز او هنوز نه جنس پارچه‌ها را می‌شناخت و نه فرق دشداشه عربی با دشداشه روحانی‌ها را می‌دانست. خودش می‌گوید: «نه‌های بدی از خریداران شنیدم. اما ناامید نشدم. دوباره به شهرستان برگشتم. همه تلاشم این بود که این دشداشه را تولید کنم. باز هم نمونه‌ای را که بردم نپسندیدند. اما آن دشداشه، زمینه آشنایی من را با شریکی که در نهاوند است، فراهم کرد. چندین و چند بار به قم و نهاوند رفتم و برگشتم و همه پولی را که در این سه چهار ماه خرج کردم، از جیب بود. اما داشتم کم کم شیوه کار را یاد می‌گرفتم و یک انبار برای خودم اجاره کردم. جنس می‌خریدم و می‌فروختم. و اینطور شد که جرقه تولید در ذهنم زده شود.»

او می‌گوید: «اولین نیاز انسان خوراک است و بعدش پوشاک. به خودم می‌گفتم در اولی که موفق نشدم پس باید دومی را به نتیجه برسانم. هفت ماه درآمد نداشتم. اجاره خانه‌ام سه ماه عقب افتاد اما صاحب‌خانه‌ام با من خیلی راه آمد و آن را از پول پیش خانه کم کرد. او می‌دید که من چطور تلاش می‌کنم. صبح زود می‌رفتم و آخر شب برمی‌گشتم و چون با حداقل‌ها کار می‌کردم، شاید همه درآمدم به دویست هزار تومان هم نرسید. هر راهی هم به ذهنم می‌رسید انجام می‌دادم مثلاً یک لباس پزشکی را نه تنها زیر قیمت می‌دادم که آن را خودم رایگان هم به دست مشتری می‌رساندم. مشتری هم از خدایش بود، هم جنس را ارزان‌تر می‌خرید و هم پول پیک نمی‌داد.»

پارکینگی که کارگاه شد

همیشه وقتی حرف از کارگاه وسط می‌آید، برای خیلی از ماها یک شهرک صنعتی یا فضاهایی مانند خیابان جمهوری و اینها جلوه‌گری می‌کند اما دیدن این کارگاه می‌گفت که می‌شود فضای یک پارکینگ را هم به محل کسب و درآمد تبدیل کرد البته به شرط‌ها و شروط‌ها.

سن و سال کارگاه به هفت سال کمی کمتر یا بیشتر رسیده است. در این چند سال، آقای زارع و شرکایش، بالا و پایین‌های زیادی را پشت سر گذاشته بودند. اما نه تنها کوتاه نیامده‌ بودند بلکه یک کارگاه را به پنج تا رسانده بودند. خودش می‌گوید: «قبل از راه‌اندازی کارگاه، پارچه را تهیه می‌کردیم و سفارش می‌دادیم تا برای‌مان بدوزند و بعد آنها را می‌فروختیم.»

این سبک فعالیت را از سال 92-93 شروع کردند و به هر جان کندنی بود، سه سالی هم ادامه دادند. آن طور که آقای زارع می‌گوید: «تازه‌کار و تازه‌وارد که هستی، مدام اجتماع تو را پس می‌زند، یا جنست را نمی‌پسندد یا سر قیمت با تو کنار نمی‌آید، یا شرایط پرداخت را نمی‌پذیرد و آنقدر باید کفش پاره کنی تا بتوانی خریدار را مجاب کنی که از تو جنس بخرد. اینکه فکر کنی کار ساده است، نه اصلاً و ابداً. آنقدر «نه» شنیدیم، آنقدر جنس را بردند و پس فرستادند و کلک پشت کلک بهمان زدند. جنس‌مان را ناقص فرستادند. اما کوتاه آمدیم و کوتاه آمدیم تا سنبه‌مان را پرزور کردیم و حالا برای خودمان می‌توانیم از ناحیه قدرت وارد شویم و برای خریدار وقت تعیین می‌کنیم که چطور و چگونه باید با هم تعامل داشته باشیم.»

 با نیازسنجی بازار دست‌شان آمده بود که کدام محصول بیشتر فروش دارد و کدام کمتر. دیگر وقتش رسیده بود که خودشان وارد تولید شوند. دیگر واسطه‌گری چنگی به دل نمی‌زد وقتی می‌شد خودت سَری توی سَر تولیدکننده‌ها درآوری.

چهار چرخ و شش نفر شدند کارگاهی برای تولید. لباس‌های یک بار مصرف بیمارستانی در دستور کارشان قرار گرفت. عمر این کارگاه کوچک که به یک سال و نیم رسید، وقتش رسیده بود که کار را توسعه بدهند. از کارگاه کوچک بالای میدان سبلان به همین کارگاهی که من درش نشسته بودم و داشتم شرح حال تولید را گوش می‌دادم، نقل مکان کردند. افراد مختلف در رفت و آمد بودند و برای کار کردن و مشغول شدن، آزمون و خطا می‌کردند «تا یار که را پسندد و که در نظر آید». خودش می‌گوید: «برای جذب افراد، محدودیتی قائل نیستیم. از دختر نوجوان گرفته تا خانم سن و سال‌دار اینجا برای کار آمده‌اند.»

انگیزه‌شان درآمدزایی بود و وقتی کار خوب پیش رفت، به فکر توسعه افتادند. اواخر سال 96 بود که شش نفر شدند شانزده نفر و کارگاه دیگری در کرج پا گرفت. فرق کارگاه کرج این بود که آنجا شد محل تولید لباس کار، حالا این لباس کار می‌خواهد رستورانی باشد یا بیمارستانی یا مهندسی. اصلاً هر لباس کاری که در ذهن بگنجد، رفت در لیست تولیدات این کارگاه. می‌گوید: »هر کارگاهی یک مسئول دارد و یک سرپرست. سرپرست کارش تولید است و کارگاه را مدیریت می‌کند و مسئول اصلی همه سفارش‌ها، خرید و فروش‌ها را راهبری می‌کند. برنامه را مسئول کارگاه می‌دهد و سرپرست هم آن را اجرایی می‌کند.»

صحبت که به توسعه تعداد کارگاه‌ها رسید، انگار وقتش بود تا بروم سراغ پرسشی که از همان لحظه‌های اولیه مدام در سرم خودش را این طرف و آن طرف می‌کرد تا اینکه به زبان بیاید. چطور شد که سر از نهاوند در آوردید؟ باید می‌پرسیدم. آخر تهران را چه به نهاوند؟ کرج و یافت‌آباد برایم قابل هضم بود اما نهاوند نه. نه اصالت نهاوندی داشتند، نه شهری بود نزدیکی‌های تهران. پاسخ آقای زارع اما این بود: «یک مدت بود که با شریک نهاوندی‌ام دورا دور کار می‌کردم. یک روز به او پیشنهاد دادم تا با هم کار کنیم. به او گفتم که وقتی با هم کار کنیم انگار که تو توی تهران در حال فعالیتی ولی اینطوری تو از فضای تهران دور هستی. و ایشان شد همکار و شریک ما.»

آقای زارع و شرکایش فقط کارشان را به بسط کارگاهی ختم نکرده‌اند آنها مثل خیلی‌های دیگر به سراغ فضای مجازی هم رفته‌اند. اصلاً شاید یکی از دلایلش این باشد که آقای زارع حتی وقتی که خودش تنهایی هم داشت کار را پیش می‌برد، فضای مجازی یار غارش بود. آن روزها وبلاگ‌ها بود و این روزها پیام‌رسان‌ها و سایت‌ها: از اینستاگرام گرفته تا بله، از سایت خودشان گرفته تا «باسلام» نقش یار کمکی را برای‌شان بازی می‌کند. فعالیت‌های‌شان را بازتاب می‌دهند و مشتری جذب می‌کنند. مشتری‌ها هم از همه جای کشور به سراغ‌شان می‌آیند. البته همیشه هم بازار و مشتری‌ها بهشان روی خوش نشان نمی‌دهند، گاهی مشتری بیعانه می‌دهد و نمی‌آید کار را ببرد و تسویه کند و باید بمانند تا کار فروخته شود و خرج‌ها به درآمد تبدیل شود. گاهی یکباره قیمت مواد اولیه پرش می‌کند و فاکتور اما از قبل بسته شده است و باید کار با همان فاکتور تحویل داده شود و همه این ضررها را به جان می‌خرند تا از پا نیفتند.

مزاحمی به نام کرونا

کسب و کارشان حسابی رونق گرفته بود. یک کارگاه شده بود پنج کارگاه. کارگاه یافت‌آباد و نهاوند هم راه افتاده بود که سر و کله کرونا پیدا شد. کرونا طوری آمده بود که بماند. آمده بود که پادشاهی کند. جانِ مردمان را بگیرد و خانه‌نشین‌شان کند. روزی‌ها را کم کند و کسب و کارها را نابود. رستوران و تالار پشت هم بود که بسته می‌شد. مهمانی دیگر معنایی نداشت و همه اینها به دنبال خود تعطیلی کارگاه‌ها را به همراه می‌آورد.

آقای زارع و شرکایش هم مثل خیلی از تولیدکننده‌ها دیگر داشتند کم می‌آوردند. کارگاه تولید لباس کارشان تقریباً خوابید. پاس کردن چک‌ها برای‌شان شده بود مایه دردسر. کارگاه لباس یک بار مصرف بیمارستانی هر چند بسیار سخت اما سرِپا بود. کارگرها از ترس جان‌شان، خانه‌نشینی این دنیا را به خانه‌نشینی آن دنیا ترجیح داده بودند اما باید کاری می‌کردند. نمی‌شد دست روی دست گذاشت. نیاز جامعه به این لباس‌ها بسیار بالا رفته بود و باید هر طور بود چرخ این کارگاه می‌چرخید. آقای زارع می‌گوید: «کارگاه دو شیفته شد. یک عده از هشت صبح تا پنج بعدازظهر می‌آمدند و آن عده دیگر، از پنج عصر تا یازده شب. کارخانه دیگر پارچه را مستقیم به ما تولیدکننده‌ها نمی‌داد.

دلال‌ها این وسط، بار خودشان را بستند و پارچه چند برابر قیمت به دست ما می‌رسید و همین قیمت تولیدها را بالا برد اما ما از آن دست افرادی نبودیم و نیستیم که بخواهیم مثل سر گردنه با سفارش‌دهنده‌ها رفتار کنیم. کمبود مواد اولیه و کمبود نیرو شده بودند دو دردسر برای ما. از آن طرف هم کسانی که کارشان چیز دیگری بود مثلاً لباس عروس تولید می‌کردند، وارد بازار کار ما شده بودند و همه اینها معضلاتی بود که سوغات کرونا بود.»

کرونا از یکی جان می‌گرفت و از دیگری جان و مال را با هم. از آقای زارع و همکارانش هم جان گرفت و هم مال. او می‌گوید: «یکی از همکاران ما به واسطه کرونا به رحمت خدا رفت. کارگاه‌های دیگر تعطیل شده بود و اگر نبود کارگاه تولید لباس‌های یک بار مصرف بیمارستانی، ما هم مثل خیلی از همکاران دیگر این صنف، زمین خورده بودیم. مدت‌ها بود که ما آقای خودمان شده بودیم و دیگر نمی‌توانستیم کارگری دیگران را بکنیم. نمی‌توانستیم برای دیگران تولید کنیم و مزد بگیریم.»

کارگاه نهاوند زمین خورد. سرپا کردنش نیاز به زمان داشت. کار به جایی رسید که چرخ‌ها هم فروخته شد. کرونا که نفس‌های آخرش را کشید، آقای زارع و شرکایش دوباره به فکر افتادند تا کارگاه نهاوند را راه بیندازند. با آمدن سال 1401 چهار چرخ دیگر خریده شد و چرخ کارگاه نهاوند دوباره چرخید. امروز که ماه‌های پایانی سال 1403 است، چرخ‌ها از چهارتای ابتدایی به پنجاه تا رسیده است. سی نفر دائم و پنجاه نفر هم پاره وقت به کارگاه‌ها رفت و آمد می‌کنند و کار را پیش می‌برند. برایم این پرسش پیش می‌آید که نیروی پاره وقت برای این کارگاه‌ها چه معنایی دارد که پاسخ آقای زارع قانعم می‌کند: «برش‌کار، بسته‌بند و… افرادی هستند که به شکل مقطعی نیاز به حضورشان در کارگاه‌هاست.»

هر کسی را بهر کاری ساختند

بسیاری از حرف‌های قدیمی‌ها را باید با آب طلا نوشت از بس که روی حکمت و تجربه سخن می‌گفتند. مثلاً همین ضرب‌المثلی که می‌گوید: «هر کسی را بهر کاری ساختند» و این را می‌شود به خوبی از میان صحبت‌های آقای زارع بیرون کشید وقتی که می‌گوید: «من به این کار عادت کرده‌ام. با اینکه الآن نان در ساخت و ساز است اما من که این کاره نیستم. من که فرق بین این آهن و آن آهن را نمی‌شناسم. رزومه من در این کار نوشته شده است. آیا می‌شود پرونده این کار را یکشبه ببندم و بروم؟ پس مجبورم بجنگم چه با شرایط اقتصادی، چه با هر مشکلی که مقابلم قد علم می‌کند. کارگاه که تعطیل شود کارگران بالاخره کار پیدا می‌کنند اما من چطور باید بروم جلوی دیگران سر خم کنم؟! نه نمی‌شود. من مشتری‌ها را به سختی پیدا کرده و با چنگ و دندان حفظ کرده‌ام. خیلی‌ها بودند که همینطوری زمین خوردند. به هوای وارد کردن جنس ارزان، همه چیز را از دست دادند.»

شش دانگ حواست را جمع کن

بعضی‌ها وقتی به جایی می‌رسند خیلی زود خودشان را گم می‌کنند. اصلاً یادشان می‌رود که از کجا شروع کرده‌اند. بهشان اجازه داده شود، اصل و نسب و ریشه‌شان را هم انکار می‌کنند تا بگویند من از اول بچه‌مایه‌دار بوده‌ام و ماشین فلان زیر پایم بوده و فلان نقطه شهر خانه داشته‌ام اما سایه‌ای هم از این رفتارها نمی‌شد در گفتار و منش آقای زارع دید؛ حتی حرف‌هایی هم که می‌زند این گمان را تأیید می‌کند وقتی که می‌گوید: «روزهای اولی که شروع کردم همه کارها دست خودم بود حتی ادمینی صفحه‌های مجازی اما الآن همه کارها نیروی مخصوص خودش را دارد اما باز هم نمی‌شود همه کار را سپرد و بی‌خیالش شد. باید خودت به کار مسلط باشی. باید نظارت کافی داشته باشی. من حتی خیلی از تلفن‌ها را هم هنوز خودم جواب می‌دهم.»

روزی من از نان حلال کارگران

حرف‌هایمان ته کشیده بود. همه آنچه که برای نوشتن یک روایت لازم داشتم، از زبان آقای زارع گفته شد. چایی‌ام را با شیرینی کشمشی‌ای که آقای زارع موقع پیاده شدن از موتور از دسته آن برداشت و به کارگاه آورد، خوردم و چند تایی عکس از محیط کارگاه انداختم. خانم‌های مشغول به کار، تمایلی به اینکه در تصویر دیده شوند، نداشتند و این کار را برای عکاسی از محیطی که جایی برای چرخیدن و عکاسی نداشت، سخت‌تر از سخت می‌کرد. از در پارکینگ بیرون زدم. صوت قرآن قاری مصری پس‌زمینه افکارم شده بود و نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد.

نمی‌دانستم باید از خودم خجالت بکشم یا نه؟ نمی‌دانستم من اگر دست به نوشتن نداشتم، اگر ویراستاری بلد نبودم، اگر درس دادن به بچه مدرسه‌ای را بلد نبودم، حاضر می‌شدم از صفر شروع کنم؟ حاضر می‌شدم اندوخته مالی‌ام را بدهم شاید بتوانم کاری سرِپا کنم؟ یا مثل خانم‌هایی که ساعت‌ها برای روشن نگاه داشتن چراغ زندگی‌شان و چراغ کارگاهی که درش کار می‌کنند، به این شرایط کاری تن بدهم؟ «الله اکبر» حائلی شد میان من و افکاری که دوره‌ام کرده بودند. به سرکوچه باریکی رسیدم که تابلوی مسجد را نشان می‌داد. مسجدی که با مسجد ما فرق بسیار داشت اما تا دلت بخواهد نمازگزار داشت. نمازم را نه به جماعت که به فرادا خواندم و آن را به پای نان حلال و زحمت‌کشیده کارگران کارگاه گذاشتم.

پوشاک زارع
poshakezare
105 محصول
2,336 فروش
استان تهران

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

9 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
…..
11 ماه قبل

سلام چطور میشه تولیدی لباس بیمارستان زد لطفا راهنمایی کنید من چند وقت بهش فکر میکنم

سارا
11 ماه قبل

نوشته ی زیبایی بود
ان شاالله کسب و کارشون پر رونق باشه

ملیکا
11 ماه قبل

خیلی لذت بردم از داستان زندگیتان، انشاالله همیشه با امید و توکل کارهایتان آسان شود، من کارگاه دارم اما در حال توسعه هستم مدتیه که فروش ندارم اما کارهای اداری اش که تمام بشود انشاالله میشود کارخانه به دعای شما،
امیدوارم تمام جوانها، دست به زانوی خود بزنند و بیکار نباشند

صفورا
1 سال قبل

خیلی عالی بود👌🏻

زهرا خلیلی
1 سال قبل

خدا قوت به اقای زارع و نویسنده عزیز خانم جاسبی.

یگانه
1 سال قبل

سلام عالی بود

حکیمه
1 سال قبل

سلام خسته نباشید واقعالذت بردم داستان زندگیتونو خوندم . من هم میخوام ی کارگاه تولیدی بزنم .. فعلا درسخترین مرحله. راه اندازی کارگاه هستم ک خیلی از اطرافیان انرژی منفی میدن . خودمم میترسم ک میشه . نمیشه. . فقط از خدا میخوام ک بهم کمک کنه

حیدری
1 سال قبل

سلام من خیاط دشداشم ازاهواز میخواستم طاقه دشداشه بخرم اما نمیدانم کجا باقیمت مناسب میفروشند شما میتونی راهنماییم کنید ممنون میشم🙏

لیلا
1 سال قبل

سلام
آقای زارع یعنی ،بمب امیدوزندگی وروحیه ی جهادی ، روی خستگی وکم اوردن روکم کرد ،واقعا لذت بردم ماشاءالله خداقوت وباآرزوی موفقیت روزافزون

پرش به بالا
9
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x