تا به حال پایم را در شهرک صنعتی بزرگ شیراز نگذاشته بودم.گهگاهی در خروجی شهر، چشمم به تابلویش افتاده بود. لوکیشن دقیق را ندارم. راننده اسنپ مرد شریفیست و بیخیال لوکیشنی که روی نقشه زدهام میشود و میرود سراغ آدرس. از سر خیابان شروع میکنیم به پرسیدن از هنرکده رانیکا.
چند شب قبل که به آقای کاتبالحروف پیام دادم تا آدرس محل کارشان را بپرسم، بابا کنار دستم بود. چشم های گرد شده و نگرانیاش از محیط مردانه و پرت بودن مکان، باعث شد در جواب آقای کاتبالحروف در یک جمله پشت هم از کلمهی عصر و بعدازظهر با هم استفاده کنم.
فهرست:
راننده اسنپ را به زحمت راضی میکنم که برود. آفتاب شیراز فصلها را نمیشناسد. به همان شدتی در پاییز میتابد که در تابستان میتابید. دو ساعت پیادهروی زیر آفتاب و تلفنی که جواب نمیدهد و یادآوری اضطراب بابا و راننده اسنپ، عصبی ام کرده. پرسیدنهایم فایده ندارد. نه تنها اسم آقای کاتب را نشنیدهاند که برایشان بودن هنرکدهای در این مکان زمخت چیزیست شبیه دیدن بت من در آسمان. یکیشان که بامزه بود میگفت فامیلیش کاتبالحروف است یا کارش؟!
اینجا فقط و فقط کار معنا دارد. معجزهوار یکی که مغازه برش لیزری دارد میشناسدشان. زن و مردی میانسال با دختر جوانشان درش کار میکنند. نام خانوادگیشان «پناه» است که چقدر بهشان می آید. پناهم میشوند. آب خنکی دستم میدهند تا داغی و خشمم را با هم خاموش کند. گوش برای شنیدن غرهایم میشوند. وسط حرف هایشان و گفتن از خوبیهای آقای کاتب که مهندس خطابش میکنند. میگویند شاید سر کلاس است. دوباره آتشفشان خاموش شدهام روشن میشود. مگر میشود با من قرار بگذارد بعد برود دانشگاه؟ در نظرم آقای کاتب پسرک جقلهای جلوه میکند که با بیمسئولیتی راهی این بیابانم کرده. بالاخره خودشان پیام میدهند و میگویند جایی گیر افتادهاند و تا ساعت یازده میرسند. همان جا اجازه میگیرم و در مغازه خانواده پناه میمانم. چنان پر محبتاند. که دلم میخواهد بهشان بگویم بیایید عکس یادگاری بگیریم. آرزو میکردم کاش در باسلام غرفهای داشتند تا به جای آقای کاتب راوی آنها میشدم.
کاتب الحروف پدر
مرد میانسال با ریش بلند و سفیدی وسط خیابان، گوشی به دست ایستاده. آقای کاتبالحروف است. به اطراف درب قرمز کارگاه نگاه میکنم خبری از هیچ تابلویی نیست. حق داشتم پیدایش نکنم. سعی میکنم آن چهرهای که دلش میخواست سر از تن آقای کاتب جدا کند را پشت ادب و متانتم مخفی کنم. وارد ساختمان کارگاه میشویم.
حیاطی سرپوشیده دارد با سقفی بلند، طبقه دومش به نظر نیمه تمام میرسد. دو اتاق رو به روی در ورودی است. وارد سمت راستی میشویم. اتاق را با دیواری دو قسمت کردهاند و فضای کوچکش کوچکتر شده. پسرکی پشت به ما پای میزی مشغول کاری است که خیلی ازش سر در نمیآورم. رو به روی آقای کاتب مینشینم تا از خودشان برایم بگویند.
حالا میدانم مردی که رو به رویم نشسته مجتبی کاتبالحروف است. متولد هزار و سیصد و پنجاه و دو و پارسا که اسمش به عنوان غرفهدار باسلام ثبت شده پسرشان است. آقای کاتبالحروف فوق دیپلم متالوژی از تهران دارد.
در تهران هم اتاقی داشته که با طلا و جواهرسازی آشنایش میکند. آقای کاتب طی دورهای شش ماهه این فن را یاد میگیرد و طلاسازی تبدیل به حرفهاش میشود. عمر بودنش در تهران به علت اختلاف دو شریک طلاساز کوتاه میشود. بعد خدمت، کارگاه کوچکی در شیراز تاسیس میکند و ده سالی مشغول کارهای سفارشی طلا و نقره و برنز میشود. ده سالی که آسان نمیگذرد. ده سالی که به قول خودشان فقط عشق است که پای کار نگهشان میدارد. آقای کاتبالحروف عملا استادی نداشته و آزمون و خطاهایش استادش میشود. هر سفارشی برایش چالشی سنگین اما شیرین بوده.

روح همه هنرمندان
در کنار حل چالشهای سفارشی یک فکر گوشه ذهنشان خیس میخورده. فکر تولید و عرضه بیشتر هنرش به مردم.خودشان از راه حل این چنین یاد میکنند: «الهام الهی بود. من که از خودم چیزی ندارم. سرنخها را خدا به آدم میدهد.»
چقدر این حرف آشناست. در مصاحبه قبلیام با خانم گیاهی که تولید کننده کیف و پاپوش نمدی بودند، ایشان هم ذوق دیدن هنرش را در دست مردم داشت و هر آنچه داشت لطف الهی میدانست.
دستها کار میکنند
از آقای کاتب میخواهم نشانم دهد که چه طور یک «بج فلزی» ساخته میشود. هم کنجکاوم هم اینکه نمیخواهم مزاحم کارشان باشم. با هم به اتاقی در گوشه حیاط میرویم که یک گوشهاش پتویی پهن است و گوشه دیگرش کامیپوتر و چند دستگاه کوچک که نمیشناسمشان. البته من اینجا هیچ دستگاهی را نمیشناسم!
توجهام را تابلویی که بالای مانیتور نصب شده و پر از بجهای مختلف از نماد شرکت های مختلف تا المان های میراث فرهنگی مثل آرامگاه حافظ و … است جلب میکند.

آقای کاتب از ب بسم الله انگاری که هنرجویش باشم شروع میکند با جزئیات مرحله به مرحله را انجام میدهد و توضیح میدهد.حتی گاهی سوال هم میپرسد که خیالش راحت شود یاد گرفتهام!
همین طور که گرم کار شدهاند گپ هم میزنیم.
_ از شکست هایتان برایم بگویید؟ از آن لحظه که دیگر ناامید شدید و عطایش را به لقایش بخشیدید.
+ من واقعا عاشق این کارم. هیچ وقت نتونستم ازش دست بکشم. اما کرونا ضربه مهلکی به من زد. انقدر که هنوز جای زخمهایش درد میکند.
_ چه طور؟
+ من اهل فروش مجازی نبودم. سفارشها را از برگزارکنندههای همایشها و شرکتها میگرفتم و فروشندههای مستقر در اماکن توریستی مثل آرامگاه حافظ و سعدی و … همه تعطیل شد و کار ما هم خوابید. مجبور شدم همهی ۹ کارگرم را مرخص کنم. کارگاه را جمع کردم و در خانه دوباره به کارهای سفارشی تکی برای امرار معاش رو آوردم. کرونا باعث شد دست به عصاتر تولید کنم. الان فقط سه کارگر دارم.

_ خیلی شرایط اقتصادی سخت شد؟
+ اینها برایم مهم نبود. این که شرمنده کارگرها شده بودم و نمیتوانستم دستمزدشان را دم عیدی بدهم خیلی آزارم میداد.
_ راستی دانشگاه تشریف داشتید؟ مشغول تحصیل هستید؟
+ بله، ترم هشت روان شناسی ام. روزهایی که در شهر کلاس ندارم. شبهایش را همین جا میگذرانم. سکوت و خلوتش برایم لذت بخش است. در سکوت شب، مشغول فلسفه میشوم. روانشناسی نتوانست به پرسشهایم پاسخی دهد. من به معرفتشناسی و خودشناسی و عرفان و فلسفه خیلی علاقهمندم. به خاطر کار و تربیت بچه و … نمیتوانستم وارد دانشگاه شوم. در ایام کرونا که خلوت شدیم با پسرم با هم وارد دانشگاه شدیم. من روانشناسی میخوانم و او مدیریت. البته بعد از واحد حکمت و فلسفه که گذراندیم فهمیدم چقدر به فلسفه علاقهمندم. خصوصا فلسفه متعالی ملاصدرا. وقتی حکمت میخوانید این همه حرصی که بقیه میزنند برایتان بیمعنی میشود.
کار طراحی و قالب گیری و خوشه چینی را تمام کردهایم. میرویم سمت دیوار پشتی اتاق کوچک. دستهای آقای کاتب برای لحظهای متوقف نشدهاند. آب را باز میکند تا خوشههای در کوره پخته شده را از گچ نسوز جدا کند و بشوید.

برای لحظهای از مرور آنچه تا امروز آمده در خودش فرو میرود. آب هر لحظه بیشتر بج ها را از زیر پوشش گچی نمایانتر میکند. انگار خاطرات آقای کاتب هم شفافتر میشود. از آغاز گفتگو کلمه عشق از دهان آقای کاتب نیوفتاده، عشقی که خیلی برای من هم ملموس نبود و سعی کردم با پرسشهایم کمک کنم بگوید آنچه در ذهنش میگذرد. در پس زمینه صدای شرشر آب صدای آقای کاتب که بیشتر زمزمه است و انگاری با خودش حرف میزند به گوشم میرسد:«من نوجوان منزوی بودم. مشکلات خانوادگی مثل ناسازگارهای پدر و مادرم و طلاقشان هم بود. این هنر پناه من شده بود. به خاطر همین است که نمیتوانم ازش دست بکشم. من و این هنر با هم بزرگ شدهایم. با هم شاد و غمگین شدهایم.»
امید و آرمان
امید و آرمان فقط در قلب و مغز آقای کاتب نیستند. نام همکاران آقای کاتب است. سراغشان میروم تا هم کارشان را ببینم، هم درباره آقای کاتب ازشان بپرسم. جز خوبیاش نمیگویند. لبخند کارگر برای مهم است. اواخر ایام عید به فروشگاهی رفتم. قیافه فروشندهها بشاش نبود. پرس و جو که کردم فهمیدم حقوق اسفندشان را هم هنوز نگرفتهاند. لبخندهای کارگران کافیست برای دانستن آنچه در کارگاه میگذرد. قبلا هم آقای کاتب گفته است که با این دو جوان از پارسای خودش مهربانتر است.

در کار زندگی میکنیم و در زندگی کار میکنیم
_ همسرتان با این همه عشق شما به کار چطورند؟
+ خانومم خیلی همراهم بود. در واقع در کار زندگی میکنیم و در زندگی کار میکنیم. اوایل زندگی از نظر مالی ضعیف بودیم و سالها در خانه کار میکردم. حتی اوایل پول خریدن صندلی هم نداشتم، با سیم مفتول صندلی ساخته بودم. تا جایی که میشد خودم ابزارهایم را میساختم. دستگاه ها را دسته دوم خریدم، آن هم قسطی. قبل از شهر صنعتی در شهر خانه اجاره میکردم ولی به خاطر کورهها، برای اینکه مزاحمت زیستی برای همسایه ها ایجاد نکنیم به شهرک صنعتی آمدیم. برای خرید زمین اینجا همسرم از مادرش قرض کرد و اینجا را حتی قسطی خریدیم. تا آمدیم بسازیمش قیمت دلار یکهویی بالا رفت. خیلی سر نوسانات ناگهانی برای ساختن اینجا به زحمت افتادیم.
نان عشقش را میخورد
منتظرم کسی در این برهوت پیدام کند و برساندم به شهر. آنتن نمیدهد. دائم بین وسط کوچه و کارگاه در رفت و آمدم تا شاید صدایم به آن ور خط برسد. قبل بستن پرونده مصاحبه با آقای کاتب به توصیه مامان که سفارش اکید کردهاند یادگاری ازشان بخرم. به آقای کاتب نشانی ایران زیبایی را میدهم و میخواهم ازشان بخرمش. اصرارم برای پرداخت بیفایده است. محبت میکنند و دو تای دیگر هم به سلیقه خودشان بهم میدهند. در این فاصله یافتن آنتن و برقراری ارتباط. آقای کاتب دست به کار میشود و هدیه ارزشمندش را آماده میکند. گردنبندی زیباست. حسابی خجالت زدهام کردهاند.به ظاهر گردنبند بدل است اما از هر گردنبند دیگری برایم اصلتر است.

وقتی خیالم راحت میشود که بالاخره کسی دنبالم میآید. برای صرف چای، دوباره وارد کارگاه میشوم.
آقای کاتب حالا که درخور هدیه ارزشمندش شمردتم. شایسته شنیدن اصل ماجرا هم به حسابم آورده. با برقی در چشمهایش و شرمی در صدایش این طور شروع میکند:
_ من واقعیتش این طوری وارد این حرفه شدم که عاشق شده بودم. عاشق دختر همسایهمان. بیست ساله بودم. مدام خودم را میگذاشتم جای دختر و از خودم سوال می پرسیدم. مثلا میپرسیدم کارت چیه؟خدمت رفتی؟ و… در نظرم آن موقع خانمها معشوقی الهی بودند. شعرهای حافظ را میخواندم و فکر میکردم معشوق منم همان معشوق الهی حافظ است. بنابراین دائم سعی میکردم شایستگیهایم را اضافه کنم.
هم اتاقیام مخراج کار بود. مخراج کار کسی است که نگین را روی انگشتر سوار میکند. نه با چسب، جوری این کار را میکند که مثل قفل و کلید در هم تنیده میشوند. اول هم میخواستم مثل دوستم مخراج کار شوم و این طوری شد که سمت طلاسازی رفتم. یک ژورنالی به دستم رسیده بود که یک دستبند بزرگ و زیبا درش بود. میخواستم انقدر استاد شوم که آن دستبند را برایش بسازم و بعد ساختنش به او نشان دهم که چقدر دوستش داشتهام.
+ چقدر طول کشید؟
_ چهار سال
+ در طول این چهارسال میدانست که بهش علاقه مند هستید؟
_ اصلا. خیلی محجوب به حیا بودم.
+ جوابش؟
_ منفی بود. گفت دوستم دارد ولی مثل برادرش
وارد شدن به دنیای طلاسازی همه از این عشق بود.

شهر قصه های نشنیده
در بازگشت، گردنبند را از کیفم بیرون میآورم و در جزئیاتش دقیق میشوم. مرور میکنم همهی چند ساعتی را که در کارگاه گذرانده بودم. اهل بج سینه نبودم فقط یکی داشتم. هرگز گمان نمیکردم ساختنش این همه زحمت داشته باشد. دستم گردنبند را لمس میکند و نگاهم همینطور که ماشین حرکت میکند روی سولهها و کارگاههایی که امروز سراغشان رفتم تا آقای کاتب را پیدا کنم چرخ میزند.
بیابان شهرک صنعتی دیگر برایم جایی که فقط کار معنا دارد نیست. پس قیافه نخراشیدهاش روحی لطیف در جریان است. روح مردها و اندک زن هایی که اینجا کار میکنند و ما نمیشناسیمشان.
و قصهی عشقشان، همان آب حیاتی که باعث میشود در این بیابان دوام بیاورند و ما نشنیدهایم.
شهر صنعتی حالا برایم شهر قصههای نشنیده است.


استان فارس
نوشته ی زیبایی بود
ان شاالله کسب و کارشون پر رونق باشه
کاش از گردنبد هم عکس میگذاشتیت
چون در مرحله راه اندازی بودند و هنوز عکسی از این مدل کار در غرفه شون نبود.عوس گردنبند در روایت نیامده
چقدر زیبا نوشته شده بود واقعا کنجکاو شدیم غرفه رو ببینیم