زئوس به هادس چه گفت؟


|

|

228

زئوس به هادس چه گفت؟

زمان مطالعه: 1 دقیقه

مهمانی ساعت چهار بود ولی برای ما از یک ساعت زودتر کلندر شده بود. یک ربع به سه رفتم دنبال زنم، چون بعد از شش ماه رانندگی هنوز جنون پشت فرمان نشستن از سرم نیفتاده. به هر بهانه‌ای دوست دارم آدم‌ها را سوار کنم و توی شهر بچرخانم. باورکردنی نیست ولی بعد از ده سال سر و کله‌زدن با شکل‌های مختلف نوشتن، این شده آن چیزی که مرا از زندگی راضی می‌کند: مسافرکشی، آن هم بدون گرفتن کرایه. وارد سالن که شدیم همه چیز حاضر و آماده بود. میزها و صندلی‌ها چیده شده بودند و گوش تا گوش سالن دو ردیف از بچه‌های باسلام ایستاده بودند. سخت‌ترین بخش واردشدن به هر جمعی عبور از این تونل انسانی است.

یادم افتاد که شب عروسی‌ هم سر همین چیزها بود که پیاده‌شدن از ماشین را آن‌قدر لفت دادم. واقعا دوست نداشتم از بین آن‌همه آدم که منتظر روبوسی با من بودند و بوی شیرینی دانمارکی و آب انبه می‌دادند، رد شوم ولی چاره‌ای نبود. اینجا هم چاره‌ای نبود. با یکی دو نفر چشمی سلام علیک کردیم و بی سر و صداخزیدیم توی پستوی سالن که جای دسته‌کردن موزها و خیارها و سوهان‌ها بود.

تقریبا همه کارها انجام شده بود اما هر نفر جدیدی که از راه می‌رسید کار تازه‌ای برای خودش پیدا می‌کرد و من مدام به زنم اشاره می‌کردم که آخر چطور ایده‌ی خشک‌کردن موزها یا گذاشتن نمک بسته‌بندی‌شده کنار بشقاب‌ها یا چیدن فنجان‌ها توی سینی‌های خالی به فکر ما نرسیده؟

یکی دوساعت بعد سالن مهمانی شده بود شبیه عروسی در قانای ورونزه.  همان تابلوی ده متری معروفی که ناپلئون برای کش‌رفتنش از ایتالیا، مجبور شده بود به دو تکه مساوی تقسیمش کند و بعدها در پاریس آن دو تکه را به هم بدوزد. سوژه اصلی عروسی در قانا، بر خلاف اسمش، عروسی نیست، عیساست. نشان به آن نشان که ورونزه نیز او را درست در وسط تابلو نقاشی کرده است و عروس و داماد را از سر اجبار جایی در حاشیه چپ تابلو چپانده است.

اینطور که پیداست پکری‌ این دو کبوتر عاشق هم از همین‌جا آب می‌خورد که آخر چرا عیسی باید اولین معجزه‌اش را دقیقا در مهم‌ترین روز زندگی ما رو کند؟مگر قرار نبود ما بیشتر از همه در این مهمانی بدرخشیم؟ پس چرا همه‌ی نگاه‌ها به این مرد خوب و حواریونش است که در بهترین جای مجلس نشسته‌اند؟ خلاصه که چنین آدم‌های ناشکری هستند و چنین افکار کفرآمیزی دارند؛ آن‌هم وقتی که فرستاده خدا لطف را در حقشان تمام کرده و با روکردن یک معجزه‌ی مناسبتی (که انجیل یوحنا قبولش دارد و ما نه)، سنگینی نگاه آن همه لُرد و نجیب‌زاده را از روی دوششان برداشته.

سر همین چیزها هم بود که قبل مهمانی به شوخی و خنده به عکاس سپردیم که از ما دوتا عکس نگیرد. عروسی، عروسی ما نبود، پس دلمان نمی‌خواست در مرکز توجه کسی باشیم. این را به عباس هم که با ما سر یک میز نشسته بود گفتیم ولی خب آخرش عکاس دوم مجبورمان کرد با هم عکس یادگاری بگیریم. ما هم برای اینکه یک وقت عباس فکر نکند خدای نکرده با او مشکلی داریم یا می‌خواهیم برایش کلاس بگذاریم، رو به دوربین لبخند زدیم.

عباس را بار اول توی همین مهمانی دیدم. قبلا یکی دو باری اسم غرفه‌اش را از بچه‌های تیم شنیده بودم. به اضافه‌ی این تک‌جمله‌ که «فلانی با اینکه بازاری است، دکترای هوافضا هم دارد» آدم صاف و پوست‌کنده‌ای بود.

تا گفتم:«اوضاع پارچه چطور است؟» در آمد که:«خیلی زشت است که شما ندانید من چه کاره‌ام» فوری اصلاح کردم که منظورم منسوجات است. البته همان موقع هم نمی‌دانستم که این دوتا چه فرقی با هم دارند. حتی الان هم نمی‌دانم. یعنی یکی دوباری سرچ کردم تا سردربیاورم ولی هیچوقت نشده که از زباله‌دان وب فارسی به جوابی برسم، بس که سئوکارهای گرگ و کلاهبردار گند زده‌اند به همه چیز. با این حال یک حدسم این است که قضیه مثل ستون اشیاء در اسم‌فامیل است. اگر بازی بر سر حرف «گ» باشد، گیره به عنوان شیء قابل قبول است، اما گوسفند نه، چون گوسفند جاندار است و جاندار شیء نمی‌شود. انگار نه انگار که گوسفند هم مثل گیره و گاری و گوشواره و گونیا و گلدان، جرمی دارد و حجمی و وزنی. پارچه را هم احتمالا سر همین چیزها داخل آدم حساب نمی‌کنند، وگرنه به نظر من که هم پیراهن پارچه است، هم حوله تن‌پوش پارچه است، هم دستمال پارچه است و هم باقی منسوجات.

عباس می‌گفت کارش را از همان شریف شروع کرده. با این تفاوت که ایده‌ی کاسبی از جای بی‌ربطی به ذهنش رسیده. آن طور که من متوجه شدم گویا گردوهای صبحانه شریف، این بهترین دانشگاه ایران، کیفیت فاجعه‌ای داشته‌اند. عباس هم که دیده هیچکس این قضیه را به روی خودش نمی‌آورد، از کوره در رفته و به مسئول صبحانه گفته که اگر پیداکردن گردوی آدمیزادی انقدر برایتان سخت است، بگذارید من برایتان پیدا کنم. نگران قیمت هم نباشید. حواسم به این چیزها هست. مسئول صبحانه هم که بگویی‌نگویی از قد و بالای عباس ترسیده، کمی پشت سرش را خارانده و گفته خب برو بیاور. اگر گردوی صبحانه انقدر برایت حیاتی است ما که حرفی نداریم. عباس هم زده به دل جاده و یکراست رانده تا تویسرکان. خودش می‌گوید وقتی رفته آنجا تازه فهمیده که هر گردوی تویسرکانی هم گردوی تویسرکان نیست و هر چی گردو وارد کشور می‌شود، اول می‌آید به این شهر و بعد به اسم تویسرکان به باقی شهرها می‌رود. خلاصه برای پیداکردن متاع خوب هم کلی دردسر می‌کشد و بعد می‌رود توی کار میوه‌خشک و آنجا هم برای میوه‌ی خشک کلی درسر می‌کشد و بعد می‌رود سراغ یک کار دیگر که یادم نیست چی بود و آن‌جا هم کلی دردسر می‌کشد و آن‌قدر شغل عوض می‌کند و دردسر می‌کشد تا می‌رسد به همین «منسوجات». زنم پرسید خب بابا تو که شریفی بودی. تو دیگر چرا این‌قدر پیر خودت را در آوردی؟ عباس هم خیلی رک جواب داد که چون از منظره روبه رو خوشش نمی‌آمده. چون وسط کلاس زل می‌زده به استادهایش و  با خودش می‌گفته: خب، آقای عباس بابایی زارچی، ته خط اینجاست. خیلی که خوب درس بخوانی و پیپر بدهی و رفرنس بگیری و اِل کنی و بِل کنی، تازه می‌شوی یکی از همین استادها. خداوکیلی خیلی چشمگیر نیست، هست؟ بله، دهان پرکن است. فلانی استاد ام‌آی‌تی ایران است. فلانی ماشینش را در خیابان طرشت پارک می‌کند. ولی خب همین؟ برای نوه‌هایت می‌خواهی همچین داستان خواب‌آوری تعریف کنی؟

غرض اینکه ترکیبی‌ بود از جاه‌طلبی و صراحت. از همینش هم خوشم آمد. یعنی خودم هم دوست داشتم همچین آدمی باشم اما زئوس درونم زیادی خسته است. دو سال پیش هم که پیش یکی از این رمال‌های معاصر تست دادم همین را گفت. گفت هادست دارد می‌زند بالا. انگار که فشار خون یا قند باشد. آن موقع خیلی اعصابم خرد شد. الان اما پیش خودم می‌گویم: خیالی نیست. حالم با همین مسافرکشی‌های بدون کرایه‌ای که بهانه‌ی شنیدن آدم‌هاست، خوب است. همه که نباید قصه داشته باشند. بعضی‌ها هم باید باشند تا این قصه‌ها را برای بقیه تعریف کنند.  

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

1 دیدگاه
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نظری
1 سال قبل

خیلی روایت جالبی بود. توانایی نویسنده در کنار هم قرار دادن ماجراهایی که وجه اشتراکی باهم دارند خیلی جالب بود.
قلم‌تون همیشه داغ

پرش به بالا
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x