توی شلوغی گیج و گنگ میشوم. دورهمیهای بیش از سه تا چهار نفر منزویام میکند. نمیتوانم ارتباط چشمی بگیرم. دوست دارم بروم گوشهی اتاق یا مثلا صندلی آخر میزی که چسبیده به دیوار بنشینم. توان گفتوگویی که در گفتوگوهای دونفره دارم را از دست میدهم. میکروفون را دست میگیرم و ناراحتم از اینکه نتوانستم تا قبل از شروع مهمانی با آدمها بیشتری ارتباط بگیرم و صحبت کنم.
زل زدهام به در ورودی و منتظرم خانم دلخسته بیاید بلکه موقع اجرا و صحبت کردن چشم در چشم دوقلوهای خانم دلخسته حرف بزنم و استرسم کمتر شود.

مشکل حافظه تصویری بد را هم با خود حمل میکنم. چون مطمئنم خیلی از آدمهای حاضر در مهمانی را قبلا دیدهام. اما حالا یادم نمیآید. یا درمواردی تصویر آشنا بود و اسمها فراموشم شده بود. دو نسخه از لیست غرفههای حاضر در مهمانی را پرینت گرفتهام و نکات مهم را کنارشان یادداشت کردم.
غرفههای قدیمیای که از سال 96 در باسلام هستند را با ماژیک زرد هایلایت میکنم. چون خودم بعد از خیلی از این غرفهها به باسلام آمدهام میروم سراغ قدیمیهای تیم. به خانم حسینی و نظری و… میگویم آقای هادی موحدیان و کیانپور که آمدند به من خبر بدهید و بگویید سر کدام میز نشستهاند. میخواهم ازشان در مهمانی تقدیر و تشکر کنم یا اشارهای به قدیمیبودنشان حداقل.
کنار اسم غرفهی آقای نداف و خانم خلجی نوشتهام مادر و پسر. کنار غرفه آجیل و خشکبار روستایی و خشکبار کشاورزی نوشتم برادران زارعنژاد.

چشمم به غرفه «میثم طالب» میخورد، در توضیحات قصه غرفه نوشته: کارشناسی ارشد MBA. مینویسم کنار اسمش. اسم آقای بابایی را میبینم. یادم میآید در سفر یزد رفته بودیم مغازهشان. گفته بود دکترای هوافضا دارد. کنار اسمش نوشتم دکتر غرفهدار. اسم آقای قیصری هم در لیست مهمانان هست. یادم آمد در سفر اصفهان بچههای تیممان سری به بازار اصفهان زده بودند و با آقای قیصری گپ و گفتی داشتهاند. روایت زندگیشان را هم در مجلهمان داریم. یاد خانه سوختهشان افتادم. یاد ساختن دوباره زندگی و خانه و جملهی: «همسرم بهترین همکار دنیاست» آقای قیصری. چشم میچرخانم بین مهمانان و زوج اصفهانیمان را میبینم.

آقای ملااحمدی میایستد برای سوال پرسیدن و ازشان میخواهم اسم خودشان و غرفه را بگوید. اسم غرفه کتاب خوب را که میگوید تازه یادم میافتد پارسال همین موقعها بود که آقای محدثی (یاسر خسروی باسلام) یک کارگاهی شکل داده بود و بعضی از کسبوکارهایی که تازه به باسلام آمده بودند یا تازه میخواستند غرفهدار شوند را دعوت کرده بود تا آقای ملااحمدی و خانم بهشان اصول اولیه غرفهداری در باسلام را آموزش بدهند. آنها هم صادقانه و سخاوتمندانه تمام تجربیات خودشان را دراختیار دیگران گذاشتند.

مهمانی نفسهای آخرش را میکشد؛ بیشتر غرفهدارها رفتهاند. آنقدر سرپا ایستادهام که فکر میکنم اگر بنشینم دیگر توان ایستادن ندارم. برای همین خودم را مشغول هرکاری میکنم. یک سینی از آقای مصلحی میگیرم و میروم قاشق چنگالها را از روی میز مهمانها بردارم. همینطور سرگرم جمع کردن قاشق چنگالها شدهام که یکهو صدایی مرا از دنیای ظرف و غذا و… بیرون میکشد.
خانم و آقای ملک بودند. از یزد آمده بودند. توی راه خانم ملک گرمازده شدهاند و به محض رسیدن به قم میروند اقامتگاهی که گرفتهاند. آقای ملک گفت خانمم گفت تو برو. من میمونم حالم بهتر شه. آقای ملک هم مخالفت میکند و میگوید: شما غرفهداری. شما مهمون باسلامی. بالاخره اما به آخرهای مهمانی رسیدهاند انگار. بچههای تیم باسلام برایشان توضیح دادهاند که در مهمانی دوم چه صحبتهایی شده و تا حد توانشان هم تلاش کردهاند مشکلات و چالشهای غرفه خانم ملک را هم بررسی کنند.
پسر و دخترشان هم بودند. یک سال بزرگتر شده بودند. کمی از آن روز گرم و طاقتفرسایی یاد کردیم که با تیم باسلام رفته بودیم یزد. مغازه منسوجات سنتی ممتاز یزد کوچهی لرد کیوان! آخرین دکان راستهی بازار. بازاری که آقای ملک میگفت همه مغازهها به نسل بعدی رسیده و آنها پی کار پدرانشان را نگرفتهاند و حال قصد فروش ارث و میراثشان را دارند.

آن روز آقای ملک صندلی و میز چیده بود وسط بازار. میوه و شیرینی و فالوده یزدی و البته چای زیاد آماده کرده بود. حتی یک کولر آبی هم وسط بازار به راه کرد تا ما که مهمانشان بودیم گرمازده نشویم.
ما هنوز هر وقت یاد سفر یزد میکنیم تک تک این مهربانیها را بهم دیگر یادآوری میکنیم تا فراموشمان نشود داریم با چه انسانهای شریفی کار میکنیم. حالا دیگر نه تنها این خاطره که هر مهمانی خودمان هم خاطرات شیرینی را از خود به جای میگذارد. خاطراتی که قابلیت این را دارند باز هم تکرار شوند. هر بار با آدمهای دیگری از همین جنس. فکر میکنم این تنها مهمانیای است که دوست دارم هر ماه برگزار شود.

