خاطرات من از برش چوب همان ارّه موییهای دوران راهنمایی بود. چوبهایی که هر نیم سانت یک بار ارّهی نازک را نصف میکرد و باید یکی دیگر میبستیم. تا تکلیف درس حرفهوفن تمام شود چندین ارّهی شکسته کنار دستمان ردیف میشد.
پنج شنبه هوا به شدت آلوده بود، اما برای اینکه بتوانم با خانوادهی نعمتی مصاحبه کنم انتخابش کردم. آقای نعمتی گفته بود همسرشان آخر هفتهها کنارشان در کارگاه است . از خانه تا کارگاه راه زیاد بود. نزدیک کارگاه که رسیدیم تماس گرفتم و فهمیدم این هفته همسرشان بخاطر امتحانات آخر ترم کارگاه نیامده. دلم میخواست مصاحبه خانوادگی باشد که نشد. تا برسیم به کارگاه دیگر حرفم نیامد. کارگاه یک سوله ته یک پارکینگ بزرگ بود. همسر و پسرم توی ماشین ماندند. نمیخواستم پسر نوپایم تاتی کنان همه جا را بهم بریزد. فکر میکردم کارگاه شلوغ باشد اما پنج شنبهها بقیه زودتر میرفتند. آقای نعمتی و یکی از برشکارها بیشتر مانده بودند تا سفارشاتشان را برسانند.
چشم چرخاندم توی آن فضای بزرگ. چندتا فرش پاخوردهی قدیمی و موکت کف کارگاه را پوشانده بود. دور و بر اتاقک پر از محصولات ساخته شدهی خودشان بود. صندلیهای اصلاح، پارتیشنهای سفید با عکس زنهای مو بلوند و مردان اروپایی که مخصوص آرایشگاههاست. داشتم سرم را دور و بر کارگاه میچرخاندم که از پشت سرم صدای خش خش شنیدم. یک مرغ بزرگ راه افتاده بود و آمده بود توی کارگاه. من حیوان هراسی ندارم اما از صمیمیت زیاد مرغ خوشم نیامد.

آقای برشکار به صورت مسالمت آمیزی خانم مرغه را به بیرون هدایت کرد و با یکی از تکههای چوب راه ورودش را بست. روی یکی از همان پافهایی که ساخت خودشان بود نشستیم. یک چشمم به ته سوله و دستگاههای برش بود و زیر چشمی هم داشتم ورودی را میپاییدم که مطمئنم شوم چوب راه را کامل بسته. به انبوه وسایل چیده شده روی هم نگاه میکردم. آقای نعمتی گفت هفتاد قلم محصول تولید میکنند. با تعجب هفتاد را زیر لب تکرار کردم. «هفتاد تا!» خود آرایش تهش هفت قلم است.
آقای نعمتی هر سال تابستان نوجوانیش را به یک کار مشغول بوده تا تابستان پانزده سالگی که پاگیر کار با چوب شده بود. سالهای قبل تابستانها نصب دوربین و تعمیرکاری و … را امتحان کرده بود. من هم هر تابستان بچگی را دنبال یک هنر میرفتم اما هیچ کدام را بیشتر از سه_چهار جلسه ادامه ندادم. آقای نعمتی میگفت کار با چوب را خیلی دوست داشته و ادامهاش داده. اما من هیچکدام آن هنرهایی را که تابستانها میرفتم دوست نداشتم. خیلی راهها رفتم تا حالا که رسیدهام به نوشتن که دوستش دارم.
آقای نعمتی همان روزها توی کارگاه نجاری به چَم و خَم کار مبل سازی وارد شده بود. فکر کردم که مبل ساختن باید پولسازتر باشد و مقبولتر. بعد از دوسال کار مبل سازی فهمیده بود که کار تولید لوازم آرایشگاه نوتر است. دوتا از محصولات روبرویمان را نشان میدهد که برای مانیکور و پدیکور استفاده میشود.
من هم آن میزها را زیاد توی آرایشگاه ها دیده بودم. میگفتند خیلی از قدیمیهای تولید مبلمان حتی اسم اینها را هم نمیدانند. من هم اسمشان را نمیدانستم. چون آقای نعمتی طوری اسمها را تندتند گفت که انگار دانستن این چیزها برای خانمها بدیهی بود. من هم فقط با سر تایید کردم. کار جدید بازار بهتری برای فروش داشت و مسالهی دوم مواد اولیهی ایرانیِ تولیدشان بود. دیگر ترس این را نداشتند که با هربار بالا و پایین شدن دلار وارداتشان چه میشود. اینها باعث شده بود کار تولید لوازم آرایشگاه را به مبلسازی ترجیح بدهد.
برای من که در خانوادهام کسی کار تولیدی نداشته ادامه دادن درسشان سوال است. مدرک حتی به اجبار از واجبات بچههای فامیل بود. آقای نعمتی از همان سالهای مدرسه دیگر از کار با چوب جدا نشده بود. همزمان با درس خواندن برای کنکور دنبال راه انداختن کارگاه خودش هم بوده. اراده اش برایم عجیب است. دوباره میگوید نجاری را دوست داشتم. هربار که از علاقهی به چوب میگوید به چوبهای دور برم نگاه میکنم. به دنبال چیزی میگردم که آن برق چشمها را برایم معنا کند. فکر میکنم شاید خلق از این چوبهاست که آقای نعمتی را پایبند این کار کرده. من هم طعم خلق را چشیدهام. وقتی داستانت را میسازی وقتی کلمات را پشت هم روی کاغذ میآوری و نقطهی آخر متن را میگذاری دلت خوش میشود و حتما چشمهایت میدرخشد.

لیسانس برق صنعتی دارد. فکر کردم چون یک صنعتی آخر رشتهاش دارد حتما مدرک به درد کارشان میخورد ولی فهمیدم هیچ ربطی به کارش ندارد. میگفت کاش بهتر و با آگاهی بیشتر انتخاب رشته کرده بود.
پدر میخواسته که پسرش برود دنبال درسش. که با درس به جایی برسد. پسرش را فقط برای کسب تجربه میفرستاده که تابستانها کاری یاد بگیرد. اما آیندهاش را در خواندن درس دانشگاهی و کار دولتی میدیده. اما آقای نعمتی روزها بعد از ساعت مدرسه و درس میرفته سراغ کار نجاری. مادرش مشوق و حامی کارش بوده. آقای نعمتی به اتاقک گوشهی کارگاه که برای خیاط است نگاه میکند «چند ماه کار کردم و یک چرخ خیاطی خریدم». با دستمزد چندماه دیگر یکی یکی دستگاه های برش را خریده و توی پارکینگ خانه گذاشته. راه انداختن کارگاهش معطل پول اجاره مانده بود. بزرگترهای فامیل از سختی و ریسک کار تولیدی گفتهاند.
از راحتی پشت میز نشستن و هر ماه سر وقت حقوق گرفتن، از بچه بودن پسر برای شروع. اما مادر دوباره پسرش را تشویق کرده و برای حمایت از کارش چند تکه طلایش را فروخته. با پول طلاهای مادر کارگاهشان را اجاره کردهاند و دوتا برادر با هم مشغول کار شدهاند. همان سال هم دانشگاه دولتی کاشان قبول شده. سه روز در هفته دانشگاه، و باقی روزهای هفته را مشغول کارهای کارگاه تولیدی بوده. حالا همان کارگاه کوچک و کار دو برادر شده دوتا کارگاه تولیدی که شانزده نفر دیگر هم همراهشان مشغول کار شدهاند.
از اوضاع فروش محصولات کارگاه که میپرسم، جوابشان برایم جالب است. محصولات را حدود پانزده نفر از فامیل میفروشند. یک کسب و کار فامیلی! مردها در فروشگاههایشان در بازار مبل و زنها در فضای مجازی. حدود ده تا غرفه در باسلام دارند. کار فروش مجازی را که شروع کردهاند یکی یکی اعضای فامیل به جمع فروشندهها اضافه شدهاند. همسرِ آقای نعمتی که هنوز مشغول تحصیل است هم یکی از فروشندههای محصولاتشان در باسلام است.
هوا خیلی سرد بود. دستهای یخ زدهام را ها کردم که کمی گرم بشوند. احساس کردم روی همان پاف در حال یخ زدنم. اجازه گرفتم که دستگاههای برش را از نزدیک ببینم و به بهانهی همین به بخاری گوشه کارگاه نزدیک شدم. گاز نداشتند. جلوی بخاری خرده چوبهای باقی مانده از برش بود. با همانها کارگاه را گرم میکردند. چوبهای در حال سوختن را که میبینم یاد یکی از نوشتههای شل سیلور استاین میافتم. داستان پسرکی که از بچگی با یک نهال بزرگ میشود. پسرک و نهال دوست و همبازی میشوند. نهال، درخت میشود و پسرک مردی که دنبال رویاهایش از درخت دور میشود. اما هر بار که نیازی پیدا میکند، درخت قطعهای از خودش را به پسرک میدهد. یکبار میوههایش را برای کار، یکبار برگهایش را برای ازدواج مرد جوان و یکبار چوبش را که خانه بسازد. حالا حکایت علاقهی آقای نعمتی و چوبها همان است. علاقهای که باعث شده هم چوبها تراش بخورند و شکل بگیرند و زندگی آقای نعمتی را گرم کنند و هم بسوزند و کارگاهش را گرم کنند.

به چهار شهر دیگر بصورت عمده تولیداتشان را ارسال میکنند. بیشتر وسایل تولید شده سفید و سیاهند. مشتری این رنگها همیشگی است. رنگهای دیگر را به سفارش مشتریها تولید میکنند. از روزهای آینده میپرسم چشم میچرخاند توی کارگاه. برنامهاش را چیده. سال آینده قرار است کارگاه بزرگتری را اجاره کند و نفرات بیشتری برای کار.
حالا که توی این کار جا افتاده است میخواهد محصولات تولیدیش را به شهرهای بیشتری ارسال کند و بیشتر کار مدیریت را انجام دهد. «تا حالا اندازه کارگرها نه، شاید دو برابرشون کار کردم». به دستهایش نگاه میکنم پوست دست هایش سرخ و خشک است. من که انگار از سختیهای نوشتن دنبال راه فرار میگردم میپرسم «کارتون خیلی سخته؟» مصمم و تند، انگار که جواب سوال را بارها با خودش تکرار کرده میگوید «هر کاری سخته. منم برای کارم خیلی سختی کشیدم اما دوستش داشتم و ادامه دادم».

توی چشمهایش رضایت است. دستهایش را توی هم قفل میکند و میگوید تا اینجا که رسیدم از دعای مادرم بوده. همین جملهی کلیشهای را طوری میگوید که همانجا توی دلم بچههام را دعا میکنم. بچهها تنها توی خانه ماندهاند و سرما تا استخوانم رسیده. خداحافظی میکنم. وقتی توی ماشین مینشینم، آنقدر انرژی دارم که تا رسیدن به خانه یک نفس برای همسرم از کارگاه تولیدی و مرد جوانی که با دستهایش زندگیاش را میسازد میگویم و ایدههای داستانها را توی سرم مرور میکنم. انرژی دوست داشتن کار و سختکوشی آقای نعمتی مسری است.

استان تهران
فکر جدید همیشه درآمد راست !
موفق باشیی✨️😀
علاقه شرط اول هر چیزیه ..
شما برای انتخاب رشته باید به علاقه نگاه کنی ..
برای هر کاری باید به علاقه نگاه کنی ..
اراده بسیار مهم است ..
وقتی بخوای ، میتونی !!
خواستن توانستن است ..
امیدوارم خدا به کار و کاسبی هر کاسب زحمت کشی برکت بده ..
الهی آمین
خدا قوت به خانم محمدی و با آرزوی موفقیت برای نعمتی و برادرشون.
حضور مادرشون خیلی ارزشمند بود. خدا حفظشون کنه.