من مامان‌دهقانی هستم، سرهنگ بازنشسته!


|

|

13,605

زمان مطالعه: 1 دقیقه

ساعت دو نیم ظهر اول مرداد بود، آفتاب تیغ می‌زد به زمین و من یقین داشتم در آن ساعت از روز هیچ راننده اسنپی حاضر نیست به جای خوابیدن زیرِ باد خنک کولر، در خیابان‌ها دنده عوض کند. با شک و تردید مبدا و مقصدم را انتخاب کردم. از کاشان به آران و بیدگل؛ خیابان هلال بن علی و برخلاف تصورم بعد از چند دقیقه یک ماشین درخواستم را قبول کرد.

از بس خیابان خلوت بود و راننده اعتقادی به سرعت‌گیر نداشت چند دقیقه زودتر از قرارمان رسیدم، یک ربع به سه جلوی مغازه‌ی «لوازم قنادی صدف» ایستادم و به سختی خودم و زینب را جمع و جور کردم. کیفم پر بود از خوردنی برای زینب و جعبه شیرینی توی دستم لق می‌زند. کرکره مغازه تا نیمه پایین بود، سلانه سلانه از پله‌ها بالا رفتم. نمی‌دانستم کسی منتظرم هست یا نه؟ نرم پا درون مغازه گذاشتم و چشمم افتاد به خانمی تقریبا همسن و سال خودم. سلام و علیک خشک و رسمی را رد و بدل کردیم و بی‌هیچ حرف دیگری دعوت شدم به نشستن. مغازه هنوز گرم بود و معلوم بود کولر تازه روشن شده. می‌خواستم گپ و گفت را شروع کنم که فهمیدم زن جوان ایستاده درون مغازه، دختر خانم دهقانی؛ غرفه‌دار مدنظر؛ ماست. چند دقیقه بعد خام دهقانی وارد مغازه شد. حالا با زنی همسن و سال مادرم رو به رو بودم، زنی با شال و مانتوی مشکی که در چهره و رفتارش جدیت موج می‌زد. خانم دهقانی پرسید: «فقط خودتون هستید؟ » و من متوجه شدم که او انتظار حضور من را، آن هم یکه و تنها بدون عکاس نداشت و شاید گمان می‌کرد چند نفر از تیم باسلام برای بازدید از مغازه می‌آیند. بعد از چند دقیقه همسر، پسر و عروس خانم دهقانی هم به جمعمان اضافه شدند، حالا ما چند نفر می‌خواستیم در مورد کسب و کار خانم دهقانی، یعنی فروشگاه لوازم قنادی صدف با هم گپ بزنیم.

جمله‌ی اولی که خانم دهقانی در گفت‌وگویمان به زبان آورد موجب شد به سرعت ماست‌ها را کیسه کنم. او، دست‌هایش را گذاشت روی میز، نگاهش را دوخت به من و گفت: «من نظامی‌ بودم، سرهنگ بازنشسته هستم. » برای لحظه‌ای جریان خفیف برق به تنم وصل شد، یک نفر توی دلم گفت: «خدا به خیر بگذرونه، سوال اضافه و بی‌خود نپرس، خیلی رسمی برو جلو. » و ته همه‌ی چیزهایی که در سر و دلم می‌گذشت شد: «عه، چه جالب. خب پس چطوری به فروش لوازم قنادی علاقه‌مند شدید؟ »

من فقط یک حامی داشتم؛ مادرم

خانم دهقانی متولد هزار و سیصد و پنجاه و دو است، متولد و بزرگ شده‌ای آران و بیدگل، مادر یک دختر دارد و یک پسر، او برخلاف خیلی از هم سن و سال‌هایش که به زور و اجبار گاهی تا سیکل و گاهی تا دیپلم درس‌خوانده‌اند، شیفته و دلداده‌ی درس است. 35 سال پیش وقتی آقا سید به خواستگاری‌اش رفت، او و مادرش فقط یک شرط پیش پای آقاسید گذاشتند. مادر گفت: « اکرم باید درس بخونه، آقا سید باید قول بده هرگز مانع درس خوندن و کار کردنش نشه. » توی فامیل و در و همسایه دختری دل به درس نداده و همه با قالی‌بافی و خیاطی و خانه‌داری مشغول بودند اما اکرم، سر پر سودا داشت و آرزوهای دور و دراز. دلش می‌خواست درس بخواند، معلم شود، کاره‌ای شود برای خودش و در این میان یک حامی قدر داشت، یک کوه محکم و آن کسی نبود جز مادر! اکرم خانم می‌گوید: «کلاس یازدهم بودم که آقا سید اومد خواستگاریم. با شرط مادرم موافقت کردن و ما ازدواج کردیم. بعد از ازدواج برای ثبت‌نام توی مدرسه سخت می‌گرفتن. مادرم یه شناسنامه قدیمی داشت، او رو برداشتیم و رفتیم کاشان مدرسه ثبت‌نام کردیم. آران کوچیک بود و همه هم رو می‌شناختن و می‌دونسستن من ازدواج کردم. درس خوندن علاقه‌ام بود. به بعدش فکر نمی‌کردم. به اینکه به چه کارم میاد. چند ماه بعد از ازدواجم باردار شدم اجازه ندادم کسی بفهمه و همون جوری کلاس‌ها رو رفتم. بعد از تولد دخترم باز ادامه دادم درس رو. کارشناسی ادبیات گرفتم و وقتی بچه یکم از آب و گل در اومد رفتم سر کار. توی کتابخونه‌ی دانشگاه علمی‌کاربردی مشغول شدم. البته خیلی دلم می‌خواست معلم بشم و خیلی هم این در و او در زدم. حتی تا قم رفتم. ولی معلم نمی‌خواستن. »

خانم دهقانی هرگز به آرزویش، یعنی معلمی نمی‌رسد اما یک روز یکی از دوستانش که در نیروی انتظامی مشغول کار است با او تماس می‌گیرد و می‌گوید: «اگر دلت می‌خواد بیایی نیروی انتظامی بگو. » از آنجایی که خانم دهقانی روحیات مذهبی دارد و حاضر نیست در هر محیطی کار کند، با خود فکر می‌کند نیروی انتظامی همان جایگاه شغلی مطلوب اوست، پس پیشنهاد دوستش را می‌پذیرد و با ورود به دنیای نظامی‌گری، پا به جهان جدیدی می‌گذارد. او ادامه تحصیل می‌دهد و ارشد حقوق و جزا می‌گیرد، دوره‌های مرتبط با کارش را می‌گذراند و برای حفظ تعادل زندگی‌اش در کنار کار بیرون سخت تلاش می‌کند. عملی‌ کردن آنچه خانم دهقانی از سر گذرانده مثل شکستن شاخ غول است و این را من که با یک بچه و کار در خانه دور خودم پیچ خورده‌ام و از ساعت هفت غروب به بعد با کوچکترین بهانه‌گیری زینب یا جیغ بنفش می‌کشم یا از درون متلاشی می‌شوم خوب می‌فهمم. از خانم دهقانی می‌پرسم: «بابا هم موافق درس خوندن و کار کردنتون بود؟ همسرتون چی؟ » و او بدون لحظه‌ای فکر کردن می‌گوید: «فقط مادرم. مادرم بود که تمام قد از من حمایت می‌کرد دوست داشت درس بخونم، حین کار کردن هم کمکم بود. چه از نظر عاطفی و روانی چه مالی. بابام اصلا موافق درس خوندن و کار کردنم نبود، بابا می‌گفت اگه دختر و زن بیرون از خونه کار کنن و دستشون توی جیب خودشون باشه،  مرد خونه شل میشه و کار نمی‌کنه. » خانم دهقانی صدایش را پایین می‌آورد و جوری که آقاسید نشوند می‌گوید«همسرم هم زیاد همراه نبود. » 

آقا سید روی میز را پر می‌کند از خوردنی‌های رنگارنگ، چند نوع میوه شیرینی و شربت بعد پشت هم تعارف می‌زند که بخورید. حرفم تازه به خانم دهقانی گل انداخته اما به خاطر گل روی آقاسید لیوان شربت را سر می‌کشم. خبری از خوف چند دقیقه پیش نیست، خانم دهقانی ظاهری جدی دارد اما نرم و راحت و مهربان است. خوب قصه تعریف می‌کند و از گفتن حقایق ابایی ندارد. سوال‌ها توی سرم قطارند که زینب شروع می‌کند به بهانه‌گیری، او را سوق می‌دهم سمت دختر خانم دهقانی، او که مادر دو دختر است، از نگاهم می‌خواند کمک احتیاج دارم و دست زینب را می‌گیرد و می‌برد سمت قفسه‌ها تا با چیزی سرگرمش کنم. نفس آسوده‌ای می‌کشم و می‌پرسم: «خب، بعدش چی شد؟ یعنی چی شد رسیدید به لوازم قنادی؟ »

زندگی روی ریل پیش می‌رود، بچه‌ها بزرگ می‌شوند، از مدرسه می‌رسند به دانشگاه، بر تعداد سنوات کاری خانم دهقانی افزوده می‌شود و آقاسید هم برای رفاه بیشتر تلاش می‌کند اما یک دست‌انداز بزرگ در جاده زندگی سبز می‌شود و خانم دهقانی و همسرش مجبور می‌شوند به تغییر مسیر. شرکتی که آقاسید در آن مشغول به کار است ورشکست می‌شود و همه می‌گویند «توی تهران کار ریخته» و اگر آقاسید دنبال یک شغل جدید است برود تهران. از آنجایی که خانم دهقانی اهل توقف نیست و دوست دارد هر طور که چرخ زندگی‌شان بچرخد همراه آقا سید دل از آران و بیدگل می‌کند و با چند وام قرض الحسنه برای تامین پول اجاره‌ی خانه راهی تهران می‌شوند تا زندگی جدیدی را از سر بگیرند، شغل جدید و خانه جدید و شهر جدید. اکرم خانم توضیح می‌دهد: «هم به خاطر شغل همسرم رفتیم هم به خاطر اینکه مامانم مبتلا به سرطان بود و هر دو هفته باید می‌رفت تهران برای شیمی درمانی. فکر کردم این جوری اگه ما تهران باشیم مامانمم دردسرش کمتر میشه. من انتقالی گرفتم  و همسرم توی یه مغازه بزرگی که لوازم قنادی و سفره یک بار مصرف و از این جور چیزا می‌فروخت مشغول کار شد. اون روزها، بعد از رفتن ما دخترم خیلی تنها شده بود. چند سال بود دلش می‌خواست بچه‌دار بشه اما اتفاق نمی‌افتاد. » بعد رو به دخترش می‌پرسد: «درسته مامان؟ » شجاعت این مادر و دختر را تحسین می‌کنم، شکستن کلیشه‌ها و حرف زدن از کمبودها دل شیر می‌خواهد، شاید اگر من بودم هرگز نمی‌گفتم علت حوصله سر رفتن‌های دخترم چه بوده، ولی خانم دهقانی تلخ و شیرین زندگی را درهم دوست دارد انگار و به دلش نیست زندگی‌اش را سانسور کند. از آنجایی که مادرها هر جای دنیا باشند مادرند و دلشان می‌خواد زندگی بچه‌هایشان را گلستان کنند خانم دهقانی تعدادی لوازم قنادی و سفره یکبارمصرف و… را از تهران به آران می‌فرستد تا دخترش در پارکینگ خانه‌شان مغازه‌ای راه بیاندازد و سرگرم شود. این مغازه‌ی فسقلی اولین مغازه‌ی لوازم قنادی آران و بیدگل است و این برگ برنده خانم دهقانی‌ست. اکرم خانم می‌گوید: «بعد از چند سال بالاخره من بازنشسته شدم و تصمیم گرفتیم برگردیم این وقتی بود که دیگه دخترم هم باردار شده بود و داشت مادر می‌شد و خب من می‌دونستم که به تنهایی از پس کار مغازه بر نمیاد. وقتی برگشتیم خونه قدیمیمون رو که بزرگ بود فروختیم اومدیم این‌جا. اینجا کوچیک تره اما خب هم خونه‌ست، هم مغازه و هم یه زیرزمین داریم که حکم انبار رو داره. »

از مامان‌دهقانی تا خاله‌باشه

 با برگشتن خانم دهقانی به آران کسب و کارش رونق دیگری می‌گیرد. او شعبه دیگری در کاشان برای پسرش باز می‌کند. اما پسر خانم دهقانی علاقه‌اش چیز دیگری‌ست و پابند مغازه نمی‌شود. این روزها مغازه کاشان جمع شده اما آن مغازه برای خانواده خانم دهقانی پربرکت بوده است. خانم دهقانی می‌گوید: «بزرگترین برکت مغازه کاشان آشنایی با نگین خانم، عروسم بود. » سر می‌چرخانم سمت عروس خانواده، عروس و داماد لباس ست پوشیدند و آن طور که خانم دهقانی می‌گوید مدت کمی از عروسی‌شان می‌گذرد. نگین شاگرد مغازه کاشان بوده و متانت و محبتش دل از خانم دهقانی و پسرش برده است.  نگین را صدا می‌زنم و خانم دهقانی پیش از اینکه از نگین سوال کنم می‌گوید: «عروس من ماهه، تکه، بهترینه» و من از این همه عشق و مهری که بین مادرشوهر عروس در جریان است کیف می‌کنم  و شاید هم حسرت می‌خورم. راستش همیشه دوست داشتم مادرشوهرم مث خانم دهقانی دوستم داشته باشد و حیف که این یک آرزوی محال است!

از نگین می‌خواهم در مورد خانم دهقانی برایم حرف بزند اصلا بگوید مادرشوهرش چه خوبی‌هایی دارد و چه بدی‌هایی؟ و نگین قاطع و محکم و از ته‌دل جواب می‌دهد: «من اول عاشق مادرشوهرم شدم، بعد عاشق شوهرم. » صدای خنده مغازه را پر می‌کند، همسر نگین؛ آقا سجاد؛ که گوشه‌ای ایستاده، به شوخی براق می‌شود: «به به چشمم روشن» و من خودم را می‌اندازم وسط: «باسلام تموم میشه و ما می‌ریم، زندگی‌تون رو حفظ کنید بابا. » نگین در روزگاری که شاگرد مغازه‌ی خانم دهقانی بوده، جز درک و محبت و دست‌نوازش مادرانه از او چیزی ندیده، صاحبکارش خانمی بالغ و عاقل و سرد و گرم چشیده بوده که در مرامش امر و نهی به شاگرد جا ندارد و هر چه هست روابط مادری_دختری است و بس. البته این خصیصه‌ی ذاتی خانم دهقان است، همین حالا هم که یک بسته لواشک داده دست زینب دارد برای من مادری می‌کند تا به کارم برسم، روزگاری که سرهنگ بوده هم برای همکاران و سربازهایی که دور و برش بودند یک مادر تمام قد بوده است. مثلا سربازها هر چه از بازار می‌خواستند از خوردنی و هوسانه تا پوشیدنی و وسایل مورد نیاز به «مامان‌دهقانی» می‌سپرند تا برایشان تهیه کند و مامان‌دهقانی خیلی‌وقت‌ها اعتبارش را گرو می‌گذاشته و برایشان مرخصی جور می‌کرده، تا پر بگیرند سمت خانه‌شان و سبک برگردند پادگان. گونه‌های خانم دهقانی گل انداخته از تعریف‌های جانانه عروسش و می‌گوید: «من معروفم به مامان‌دهقانی. چه سربازها، چه شاگردهایی که داشتم مثل بچه‌های خودمن. همین الانم که یه شاگرد دارم اونو به اسم کوچک یا دخترم صدا می‌کنم. دوست ندارم که حس شاگرد و کارفرما داشته باشیم. »

به خودم که می‌آیم از آن تصویر خشک اولیه، آن تصویرِ سنگینِ خانم سرهنگ محو محو شده، حالا در سرم خانم دهقانی مساوی است با یک مامان دهقانی و نگرانی بدو ورود جایش را داده به آرامش و راحتی. خودمانی شده‌ام با خانم دهقانی و خانواده‌اش، بعد از نگین نوبت سجاد است تا از مادرش برایمان بگوید و سجاد، بغضی می‌شود. من لرزش صدایش را حس می‌کنم وقتی می‌گوید: «مامان خیلی مهربونه، یعنی به شکل افراطی مهربونه جوری که گاهی من کلافه می‌شم و می‌گم که انقد مهربون نباش، انقد خوب نباش انقد از خودت به خاطر دیگران چشم نپوش اون حاضره که خودشو ندید بگیره به خودش آسیب بزنه به خودش سخت بگیره تا دیگران حالشون خوب باشه. مهربونی مامان فقط مختص ما نیست یعنی غریبه و آشنا نداره مامان با همه مهربونه و هر کاری از دستش در بر بیاد برای همه انجام میده و گاهی این ایثار و مهربونی و خودگذشتگی دیگه بیش از حد میشه به نظرم اینی که گفتم هم حسن مامانه هم عیب مامان. »

شمه‌ای از حرف‌های سجاد را در مادر خودم دیده‌ام. وقتی که از خواب خودش می‌زد تا در هوای بارانی گیلان خودش را برساند به فلان همسایه‌بیمارمان و آمپولش را تزریق کند. یا وقتی خودش از کت و کول می‌افتاد اما زحمت پخت نذری یکی از اقوام را تقبل می‌کرد تا فشار کار فامیمان کمتر باشد و خب در چنین مواقعی من خودم را به در و دیوار می‌کوبیدم که: «فردین بازی رو بذار کنار مادر من. » اما اثر نداشت. دختر خانم دهقانی هم با برادرش موافق است. مادر در موقعیت‌های زیادی دستش را گرفته و حمایتش کرده. مثلا وقتی با دو بچه کوچک تصمیم گرفته در خانه کاری برای خودش راه بیاندازد و قلابش گیر کرده به تولید سوسیس و کالباس در خانه، مادر دستش را گرفته و تا اصفهان برده تا از استادهای خوب آموزش ببیند. بچه‌هایش را نگه داشته، از آینده برایش قصه گفته و سرمایه اولیه‌ی گذاشته وسط و هربار که کار به سنگی رسیده، پول داده برای خرید وسیله‌ای. از پمپ پرکن سوسیس، تا دستگاه لینک سوسیس و اتاق پخت و خیلی چیزهای دیگر. دختر خانم دهقانی هم، قدر مادر را می‌داند، اگر سر ظهر مشتری بیاید دم مغازه و وسیله بخواهد خودش را از دو کوچه آنورتر می‌رساند و کار مشتری را راه می‌اندازد، چرا؟ چون مادر چک دارد و باید فروش داشته باشد. دختر خانم دهقانی می‌گوید: «مامان دوست نداره دل هیچ کس رو بشکنه ما بهش می‌گیم «خاله باشه» یعنی مامان هیچ وقت نه نمی‌گه، ولی وقتی نه بگه دیگه روی نه خودش می‌مونه. »

سیم آیفون باید کنده بشه!

با اشاره‌ی آقا سید لیوان خالی شربتم پر می‌شود و من از همسرخانم دهقانی می‌خواهم بنشیند و برایمان از 35 سال زندگی با خانم دهقانی حرف بزند. آقاسید که مشغول مرتب کردن بعضی از قفسه هاست، لبخند نیم‌بندی به لب کوک می‌زند: «توی این سی و چند سال زندگی که با خانم داشتم خانمم خیلی خوب بوده، خیلی زحمت کش بوده ما چیزی که برامون خیلی مهم بوده از اول رزق و روزی حلاله که پولمون برکت داشته باشه. ما شاید ماشین شاسی بلند نداریم خونه آن چنانی نداریم اما دلمون خوشه که پولمون حلاله و هر چی که درآوردیم حلال بوده. نتیجه‌اش رو هم داریم توی خوب بودن بچه‌هامون و عروس و دامادمون می‌بینه. » من که از اول گفت و گو بو برده‌ام گاهی وقت‌ها آقاسید با کار خانم دهقانی مخالفت‌هایی داشته می‌پرسم: «اینکه مغازه و خونتون یک جاست کار رو سخت نمی‌کنه؟ » و آقا سبد انگار که یک نفر نمک پاشیده باشد روی زخمش تایید می‌کند: «چرا. چرا، خیلی دردسر داره. همین حالا آیفون خونه رو به خاطر این موضوع قطع کردم» و خانم دهقانی آه جگرسوزی می‌کشد: «بعضی مشتری‌ها بد وقت میان. من می‌گم عیب نداره. باید کارشون رو راه انداخت. اما همسرم نه. » و آقاسید: «من یه جوری مشتری‌ها رو ملتفت می‌کنم که دیگه دفعه بعد راس ساعت دو نیان قالب شیرینی بخرن. » تلفیق جدیت آقاسید و مهربانی خانم دهقانی هم جذاب است و هم ترسناک. مگر می‌شود دو نفر با دو طرز فکر متفاوت در طول این همه سال زندگی با هم اصطحکاک جدی نداشته باشند؟ خانم دهقانی می‌خندد: «من با دشمنم هم می‌سازم. همسرم بعضی از اخلاق‌هاش خاصه. » و آقاسید: «من به خاطر خودش می‌گم. زندگی که همش کار نیست. ما سنمون بالاست. نیاز به استراحت هم داریم. نباید به خودمون فشار بیاریم. » حرفش را قبول دارم، شاید روشش مورد پسند کسی نباشد اما اصل حرفش بد نیست، سال‌ها پیش مادرم دیوار به دیوار خانه‌مان یک سوپرمارکت کوچک داشت، مشتری‌ها وقت و بی‌وقت به خودشان اجازه می‌دادند زنگ خانه‌مان را بزنند، مثلا ساعت دوازده و نیم یک شب پاییزی، دست یک نفر رفت روی زنگ و ما از خوابِ ناز پریدیم، بابا غرغرکنان، لحاف را پس زد و خود را رساند به مغازه و وقتی برگشت با چشم‌های پرخون گفت: «یه بسته آدامس می‌خواست. » همین مسئله شد دلیل اصلی بسته شدن سوپرمارکت کوچک مامان. دردسرها بسیار بود و طاقت ما کم.

چرخی میان مغازه می‌زنم، قفسه‌ها پر از وسیله است. از کف زمین تا سقف مغازه. از وسیله‌ی قد بند انگشت بگیر تا قالب‌های بزرگ. مرتب کردن و چیدن و سامان دادن وسایل اغلب با آقا سید است، فروش‌اینترنتی و ارتباط با مشتری‌ها و پاسخگویی با خانم دهقانی. شاید از نظر من یا هر بیننده‌ی دیگری مغازه شلوغ به نظر بیایید اما آقاسید جای تک به تک وسایل‌ها را حفظ است و بی‌نیاز از سیستم انبارداری می‌داند از هر محصول چندتا دارند و هر کالا چند تومان است و موجودی کدام محصولات رو به اتمام است. از خانم دهقان می‌پرسم توی این چندسالی که کار کردید بزرگ‌ترین چالشی که باهاش رو به رو بودید چیه؟ و او، نفس عمیقی می‌کشد: «یه آقایی توی شهر ما هست که آرد و شکر و اینا می‌فروشه. ایشون وقتی دید کاسبی ما گرفته رفت لوازم قنادی آورد و زیر قیمت بازار فروخت. یعنی نگاه می‌کرد من چه محصولی رو توی کانالم می‌ذارم، همون رو می‌آورد و با ضرر زیر قیمت من می‌فروخت. هر چی که من موجود نداشتم رو با دو برابر قیمت به مشتری می‌داد. برام پیغام فرستاد کاری می‌کنم که جمع کنی مغازه‌ات رو. سر این ماجرا خیلی اذیت شدم، دیگه محصولات و قیمت‌ها رو توی کانال نمی‌ذارم. »

بددلی مرد برایم قابل درک نیست، کنکاش می‌کنم: «خصومت شخصی داشت با شما؟ » و جواب می‌گیرم: «نه. می‌گفت من جنس میارم تو از من خرید کن. من گفتم نه و همین شد که لج کرد. آخه من سال‌هاست با تهران کار می‌کنم. نقد و نسیه و با چک. »

یک آن دلم می‌خواهد بروم دم آردفروشی مرد و ببینمش. می‌خواهم بدانم آدمی که تمام همتش را گذاشته برای زمین زدن خانم دهقانی و کسب و کارش چه شکلی است؟ شبیه ماست یا مثل آدم‌های بد قصه دندان‌هایش ریخته و چشم‌هایش سرخ و موهایش ژولیده است؟ اصلا شاید یک خال گوشتی دارد روی‌بینی‌اش!

شانه‌های خسته یک زن

آقا سجاد جلسه مشاوره دارد، پس همراه نگین جمعمان را ترک می‌کند، خانم دهقانی «مامان‌دهقانی» بودنش را به رخمان می‌کشد و تندتند چند میوه درون ظرف می‌گذارد و می‌دهد دست نگین. دختر خانم دهقانی هم باید برود چون توی خانه همسرش و فرزندانش منتظرش هستند. بعد از رفتن بچه‌ها آقاسید مشغول کارهای خودش می‌شود. از خانم دهقانی می‌پرسم کاسب بودن چی می‌خواد؟ و او: «دو تا اصل مهم داره. یکی پشتکار و دیگری اخلاق. ما باید با مردم خوب تا کنیم. من معتقدم مشتری ولی نعمت ماست. من برام فرق نداره مشتریم چه مبلغی ازم خرید کرده. سعی می‌کنم رضایتش رو جلب کنم تا بشه مشتری ثابتم. من خودم سال‌هاست از تهران خرید می‌کنم برای مغازه، همین نکته احترام خیلی برام مهمه. می‌رم سراغ فروشنده‌ای که شاید کمی گرون‌تر به من جنس بفروشه اما احترام نگه می‌داره و درست برخورد می‌کنه. » خانم دهقانی صف چتش را با یکی از مشتری‌های باسلام نشانم می‌دهد، بیش از 50 گفت و گو برای فروش یک قالب 19 هزار تومنی بینشان رد و بدل شده. خانم دهقانی می‌گوید: «خیلی از مشتری‌هام با همین اصل الان چندین ساله که از من خرید می‌کنند. من حتی با مشتریام رفیق میشم. مثل یه بار رفته بودیم بندر گناوه اصلا نمی‌دونستیم که باید کجا بریم، من به یکی از مشتری‌هام که از جزیره خارک از من خرید کرده بود زنگ زدم، ایشون ما رو دعوت کرد جزیره. و هنوز باهم ارتباط داریم. یا به تازگی یکی از مشتری‌هام که اهل لرستانه هر روز بهم زنگ می‌زنه. من چون برای مشتری‌هام هدیه‌ام می‌ذارم ایشون به من زنگ زد و تشکر کرد و برام لواشک و زعفرون فرستاد. هم به عنوان سوغات هم برای اینکه بفروشم براش. همین امروز صبح زنگ زده بود، می‌خندید و می‌گفت خانم دهقانی دلم برات تنگ شده گفتم یه زنگ بزنم بهت. » بعد با ابرو اشاره می‌کند به آقاسید و می‌گوید: «همش میگه چرا هر روز زنگ میزنه؟ چیکارت داره؟ » بعد تلخندی می‌زند و سکوت می‌کند. جنس مهربانی اکرم خانم متفاوت است، او آدم‌ها را به چشم یک پله نگاه نمی‌کند، که اگر نیازشان داشت یا کاری بود به رویشان لبخند بزند و بعد از آن‌ها بگذرد و فراموششان کند. او رسم مردم‌داری را بلد است. انسان‌ها برای خانم دهقانی عزیز و محترمند، او گوش شنوا دارد برای شنیدن حرف‌هایشان و  مهر مادرانه‌اش را از کسی دریغ نمی‌کند، بلد است محرم اسرار باشد، بلد است سنگ صبور باشد، بلد است مرهم دردهای اطرافیان و مشتریانش باشد. بی‌شک او در صندوق سینه‌اش دردهای بسیاری دارد، این را می‌توان از چشم‌هایش خواند از چروک‌های ریز پشت دستش، اما او هرگز به بهانه‌ی غم‌ها و رنج‌های زندگی شخصی‌اش، چشم روی غم‌ها و رنج‌های دیگران نمی‌بندد. آقاسید با گفتن جمله‌ای، مهر تایید می‌زند به تصوراتم، وقتی می‌گوید: «خانم من دست به خیر هم هستا. خیلی سال پیش، لباس می‌خرید و می‌داد چندتا خانم بی‌سرپرست توی روستا براش بفروشن. جهیزیه‌ی دخترهای اون خانم‌ها رو هم جور کرد، من همین چندوقت پیش فهمیدم که سرپرستی چندتا یتیم رو هم داره. » چشم‌هایم برق می‌زند و می‌پرسم: «واقعا؟ چندتا هستن خانم دهقانی؟ » و او نمکی می‌خندد: «4 تا»

توی راهرو مغازه قدم می‌زنیم، خانم دهقانی سال‌ها دویده، چه آن روز که در اورژانس آران و بیدگل کارآموز تزریقات شده چه سال‌های سرهنگ بودنش و چه حالا که سعی دارد لوازم قنادی صدف را سرپا نگه‌دارد و حاصل این سال‌ها خستگی عمیقی‌ست که با جمله‌ی: «مامانم هشت سال پیش از دنیا رفت. وقتی می‌دید کار می‌کنم و دستم توی جیب خودمه کیف می‌کرد. ولی من گاهی می‌بُرم. گاهی می‌گم کل وسیله‌های مغازه رو توی باسلام حراج کنم و خودم رو خلاص. »

و من با اینکه به زبان او را تشویق می‌کنم به ادامه دادن اما جایی در اعماق قلبم می‌دانم گاهی ادامه دادن، انگیزه داشتن، تلاش کردن سخت‌تر از حرف‌های انگیزشی روانشناس‌های اینستاگرامی‌ست.

زینب که حالا حسابی با خانم دهقانی دوست شده با گفتن «وای مادربزرگشون خیلی مهربونه» دلبری می‌کند، خانم دهقانی هم دست و دلبازانه از بادکنک تا قالب ژله و عروسک پلاستکی می‌دهد به دست زینب. وقت خداحافظی می‌ایستم شانه به شانه‌ی خانم دهقانی و یک عکس دو نفره می‌گیریم. حالا من در این دیار غربت، یک مامان دهقانی دارم، زنی قوی و محکم و مستقل که قلبش بهار است.

لوازم قنادی صدف
لوازم قنادی صدف
2928 محصول
75,128 فروش
استان اصفهان

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

9 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
وزیری
1 سال قبل

خانم دهقانی عزیز رو چند ساعتی توی جلسه باسلام دیدم و کنارشون نشسته بودم ، با اینکه شاید صحبت زیادی هم بینمون رد و بدل نشد ولی واقعاً اون حس خوب و مادرانه رو میشد ازشون گرفت . خداوند نگهدارشون باشه .

دارتین
1 سال قبل

زندگی جاریست
عشق هست
مهربانی هست
خانم دهقانی هم هست
ای کاش همه یک خانم دهقانی کنارش داشته باشن

مهدی
1 سال قبل

در ادامه خواستم بگم اگه پودر انبه برای سس فلافل خواستید
فقط و فقط این غرفه هست که بهترین پودر انبه را دارد.

مهدی
1 سال قبل

خیلی جالب بود
من خودم از مشتری‌های این غرفه هستم.

کشور
1 سال قبل

من خیلی خوشحالم که سرگذشت خانم دهقانی راخوندم وافتخارمیکنم کهبتوانم من هم یکی ازدوستانشان باشم وانگیزه برای حل مشکلات زندگیم رااز اویادگرفتم

مریم
1 سال قبل

مادرودخترنمونه،موفقیتتون پایدار😍😍

عطرا
1 سال قبل

مامان دهقانی عزیز واقعا خانوم گل و
با وقار ومهربونی هستند.سایشون بر سر خانواده گلشون برقرار💚

حیدره
1 سال قبل

اون قسمتی که اون آقا می‌خواست خانم دهقانی رو زمین بزنه،واقعا درک میکنم.
بعضی آدم ها چشم تنگ هستند و دوست ندارند مغازه تازه چه بزرگ چه کوچک پا بگیره.
خدا قسمت هیچکس نکنه ازین آدم های خدا نترس!
رزق و روزی دست خداست توکلتون به خدا باشه.
من به این جمله اعتقاد دارم که میگه:
“خدا اگر ز حکمت ببندد دری
ز رحمت گشاید در دیگری”

پر روزی باشید انشالله

اکرم
پاسخ به  حیدره
1 سال قبل

ممنونم از محبتتون روزی رسان خداست❤️❤️❤️❤️

پرش به بالا
9
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x