«حتی تو سفر خوزستان هم بارون اومد و خیس شدیم، اینجا که دیگه گیلانه». این جمله را یکی از بچهها بعد از دیدن پیشبینی هواشناسی در جلسه تعیین مقصد سفر بعدی گفت.
اصلا گیلان است و بارانش….
فهرست:
حالا دیگر گیلان شد مقصد قطعی سفر بعدی باسلام. بعد از یکی دو بار لغو شدن به خاطر علتهای بیرونی، اینبار همه برنامهریزیها برای سفر گیلان انجام شد. غرفهها هماهنگ شدند و یکم آبان، مثل همیشه پنج صبح از پارک علم و فناوری قم به راه افتادیم. اولین عکس را موقع رد شدن از عوارضی جاده قم-تهران، موقع بالا آمدن خورشید گرفتم.

صبحانه با اشد مجازات!
اکبر بیاتی که مدیریت اجرایی این سفر را به عهده داشت، مدام نقشه را بالا و پایین میکرد تا بهترین جا را برای صرف صبحانه پیدا کند. پیشنهاد دادم درخت 960 جای خوبیست. حالا ماجرای درخت 960 چیست؟ در باسلام همه میدانند. درخت 960 درختیست که روبروی ستون شماره 960 اتوبان قم-تهران توسط باسلامیها کاشته شده و بچهها با هم قرار گذاشتهاند همیشه در رفت و آمدهای تهرانشان کنارش ترمز کنند و پایش آب بریزند.
همین را به راننده گفتیم. خندید! فکر کرد سر کارش گذاشتهایم ولی جدیت چهرهام را بیشتر کردم تا باور کند واقعا میخواهیم روبروی ستون 960 صبحانه بخوریم. بالاخره باور کرد که باید کنار ستون شماره 960 اتوبان قم-تهران پارک کند.
وقتی ایستادیم و در را باز کردیم، باد شدید و سرد صبحگاهی شقیقههایمان را درد آورد… . با این وجود یکی دو نفر پیاده شدیم تا به درخت سری بزنیم. با محمدرضا آقایا پای درخت رفتیم. چندتایی از محمدرضا عکس انداختم. سرما بدجوری اذیت میکرد؛ دوباره سوار شدیم تا جای بهتری توقف کنیم. محمدرضا دنبال آب بود تا پای درخت بریزد….

اتوبان را تا خروجی به سمت اتوبان غدیر و قزوین رفتیم و بالاخره در پارکینگی کنار جاده که احساس کردیم جای خوبیست برای صرف صبحانه توقف کردیم. تلاش خورشید قابل ستایش بود و هوا نسبتا از سرمای اول صبح افتاده بود. اما هنوز باد، شنهای ریز را بلند میکرد و در تلاش بود تا اینبار هم صرف صبحانه ما را به شکست بکشاند. با هر زحمتی که بود حصیرها را روی زمین پهن کردیم و سریع وسایل را رویش چیدیم که باد حصیرها را نبرد. فلاسکهای چای، پنیر، مربا، خرما، گردو، کره و شیرکاکائوها را چیدیم و همه نشستیم. یکی گفت «نونها رو هم بیارید». همه به هم نگاه کردیم! نانها توی آشپزخانه دفتر باسلام در قم جا مانده بود…

دوباره همهچیز را جمع کردیم و سوار ون شدیم. بچهها بلند بلند میخندیدند و اکبر میگفت «گفتم یه چیزی رو جا گذاشتما». ون که راه افتاد بچهها از توی نقشه، کنار یک عوارضی، استراحتگاه جدیدی را شناسایی کردند و گفتند اگر اینجا نان نباشد تا 150 کیلومتر بعد چیزی نیست. ماشینها که بعد عوارضی توقف کردند، اکبر به سرعت رفت و با یک بقل نان لواش برگشت. کمی جلوتر سهباره جایی توقف کردیم و بالاخره صبحانه را خوردیم.

بعد از صبحانه بچهها کنترل ضبط بلوتوثی ون را در دست گرفتند و اول از همه سجاد آهنگ تلک القضیه را پخش کرد. چشمهایم کمی گرم شد. وقتی بیدار شدم رسیده بودیم رودبار.

یادگار حاج رضا
حامد آقاجانی عقب ون ایستاده بود و داشت خلاصهای از اطلاعات غرفهای که چند دقیقه بعد به دیدارش خواهیم رفت را میگفت. اینکه چندوقت است در باسلام کار را شروع کرده، چقدر فروخته، امتیازش چقدر است و مشکلات احتمالیشان چیست.
یکی دو تا کوچه را اشتباه رفتیم تا بالاخره آدرس خانه خانم چگینی را پیدا کردیم. ون توی کوچهای پهن ایستاد و سمند هم رسید و همه پیاده شدند. درختی جز درختهای بزرگ و پر بار زیتون توی کوچه نبود. محو زیبایی درختهای بزرگ زیتون بودم که متوجه شدم همه وارد حیاط خانه شدهاند.

خانه برای خودش یک باغ است. لابلای درختهای زیتون، درختهای شاد پرتقال با برگها و میوههای براق زیر آفتاب خودنمایی میکنند. آنطرفتر انارها داد میزنند که وقت چیدنمان است. و گوشه حیاط، سگی سرحال که حواسش به همهچیز هست.

این تو صحبتها گل انداخته. خانم چگینی، مادر و برادرها نشستهاند مادر دارد از ماجرای آن سالی که همسر مرحومش کشارز نمونه شد و به عنوان هدیه فرستادندشان حج میگوید.
عروس خانه از غرفهداری میگوید.

دوباره دل از جمع میکنم و با جواد که زحمت عکاسی با دوربین را میکشد میرویم بیرون. احساس میکنم هرچقدر عکس بگیریم حق مطلب ادا نمیشود.
وقتی برمیگردیم داخل، مادر کلی سجاده پهن کرده و بچهها آماده نماز میشوند. وقت رفتن است اما اصرار میکنند که سری هم به باغ زیتون بزنیم. باغی که یادگار پدر بزرگ و بعد هم پدر مرحومشان است. بچهها پای ارث پدری ماندهاند و امیدوارند با کمک باسلام و اهالی دوباره نبض بازار را دست بگیرند.
حالا وقت رفتن به باغ زیتون رضاست. به باغ که میرسیم، یک خانم و آقا درحال چیدن زیتونها هستند و سه چهار جعبه بزرگ هم زیتون چیدهاند. عکسهای دستهجمعی را همینجا میگیریم و راهی میشویم.

که بارون، فقط اسم تو رو یادم میاره…
از رودبار که به سمت رشت حرکت کردیم، حالا نوبت خودنمایی آسمان و ابرها بود. باران شروع کرد به باریدن. همیشه قطرههای باران شمال با شهرهای دیگر فرق دارد! اصلا نمیدانم کسی تا به حال به این قضیه فکر کرده است یا نه! یا اینکه اصلا فرق داشتن یا نداشتنش مهم است یا نه! نمیدانم. شاید همینکه باران خیس میکند کافیست ولی من به مدل قطرهها هم توجه میکنم. قطرههای باران رشت و شمال همیشه ریز هستند. ریز و زیاد. مثل وقتهایی که در کنار یک فواره بلند آب، باد بلند میشود و دانههای ریز آب را به اینطرف و آنطرف میبرد.

حالا وارد رشت شدهایم و قرار است غذا بخوریم و برویم سراغ غرفه بعدی. وسط بلوار اصلی، نخلهای سر به فلک کشیده توجه هر عابری را جلب میکند.
بگذارید اصلاح کنم. آنچه بیشتر توجهها را جلب میکند ماییم. که میایستیم کنار این نخلها و خیره نگاهشان میکنیم درحالی که مردم دیگر برایشان این حجم از زیبایی عادی شده…

مرکز دنیا همینجاییست که هستیم!
پیدا کردن آدرس در شرایط بارانی کمی سختتر است. نمیدانم چه ربطی به باران دارد ولی برای پیدا کردن خانه خانم علینژاد هم به مشکل میخوریم. حتی جلوی یک خانه پیاده هم میشویم و بعد میفهمیم اشتباه رفتهایم.

بالاخره آدرس اصلی را میگیریم. تا جایی که میشود را با ماشین میرویم و از یک جایی به بعد پیاده میشویم. همسر خانم علینژاد آمده سر خیابان. دنبالش توی کوچههای زیبا و بارانی راه میافتیم.

یکی از بچهها میگوید «چیزایی که ما به عنوان گیاهان زینتی استفاده میکنیم اینجا به عنوان علف هرز تو در و دیوار رشد کرده» نمیدانم چرا ولی حرفش خیلی خندهدار است. چقدر زاویه نگاه آدمها جالب است. اینکه اینجا آدمها از بارش باران کلافه بشوند خیلی عجیب است برای مایی که در قم اگر خیابانها نم بزند کیف میکنیم و شعف وجودمان را برمیدارد.

خانم جمیله علینژاد و خواهرش در انتهای کوچه منتظرند و ما را به بالا هدایت میکنند. وقتی همه نشستیم میگوید ظرف دو سال ششصد و خردهای ثبت تجربه مثبت جمع کرده و تبدیل شده به پرفروشترین کتشلوار زنانه باسلام.
این را که میشنوم توی دلم میگویم چه خوب! حالا بعد از این جلسه قرار است برویم یک تولیدی پوشاک بزرگ را از نزدیک ببینیم و این خوب است.

میگوید قبل از باسلام، تولیداتشان را به مغازهها و مزونها میفروخته اما حالا همه را در باسلام میفروشد و نوبت به بیرون نمیرسد. میگوید اگر کسی مدل جدیدی از لباس بخواهد، با کمک امکان گفتوگو، دقیقا همان چیزی که مشتری میخواهد را برایش میدوزد. صحبتها به انتها میرسد. منتظرم بگویند حالا برویم کارگاه را ببینیم. اتفاقا میگویند! اما کارگاه کجاست؟ همین اتاق کوچک دو سه متری که پشتسرمان است. باورم نمیشود. اجازه میگیرم و واردش میشوم. جواد هم میآید و نفر بعدی جا نمیشود!

خواستن توانستن است یعنی همین یعنی همین که از یک اتاق دو سه متری، صدها کت و شلوار زنانه بدوزی و صدها ثبت تجربه مثبت برای غرفه جمع کنی.

باران همچنان میبارد. و طبق پیشبینی هواشناسی همچنان قرار است ببارد. تمام روزهایی که در رشت و گیلان هستیم بارانیست.
ون توی خیابانهای بارانی حرکت میکند و سمند هم به دنبالش. نقشهخوان میگوید ده دقیقه تا مقصد بعدی فرصت هست و حامد این ده دقیقه را به معرفی غرفهدار بعدی اختصاص میدهد.
همهچیز از شش سال پیش شروع شد
بیرون خانه، درختچه گل کاغذی بالای سردر خانه توجه هرکسی را به خودش جلب میکند. بعد همسر خانم باقرنژاد است که ما را در پارکینگ خانه تحویل میگیرد و به سمت خانه دعوت میکند.

شش سال است که کار دکور میکنند. دقیقا شش سال است که در باسلام هستند و حالا دختر شش سالهشان هم میآید و با ناز کنار مادر و پدر و مادربزرگش مینشیند.
ربط این شش سالها به هم این است که وقتی حلما گل قرار بود به دنیا بیاید، خانم باقرنژاد در اینترنت دنبال طرح تخت نوزاد میگشته و جرقه ساخت آن در ذهنش خورده و بعد هم دستی دستی افتاده بودند توی کار جذاب دکور اتاق کودک. حالا سفارش میگیرند و برای همه ایران محصولات دکوری اتاق کودک میسازند و میفرستند.

تصاویری از پدر همسر خانم باقرنژاد که شهید شده است روی دیوار قرار دارد. همیشه زیر دین شهداییم. بچهها خانم باقرنژاد را راضی میکنند که بنشیند و پذیرایی را بسپرد به خودمان. حالا وقت دیدن کارگاه نقلی این غرفه است.

با هم به پارکینگ میرویم و وارد یک انباری حدودا سه در چهار میشویم. چند دستگاه کنار هم قرار دارد. حلما گل کمی خودمانیتر شده. ازش میخواهم یکی از دستهای کوچک نازش را به نشانه دست باسلامی بالا بیاورد تا عکس بگیرم. مادر موهای حلما را درست میکند و این عکس را میاندازیم.

به سمت محل اقامتمان در سیاهکل راه میافتیم. باران همچنان میبارد و فضای اقامتگاه در دل جنگل، عجیب زیباست. با نان بربری و پنیر و انگور و گوجه خیار و پنیر، شام را سبک میخوریم خوابمان میبرد.

پنج صبح جلسه اوکیآرخوانی داریم و بعد از صرف صبحانه راه میافتیم سمت لاهیجان و غرفههای چای. امروز همهجا بوی چای تازه ایرانی میدهد.
زوج خبرنگار
آقای فیروزی و خانم احمدینژاد هر دو خبرنگار حوزه ورزش هستند. از پنج سال پیش هرکدام یک غرفه در باسلام زدهاند و مجموعا حدود بیست هزار سفارش چای و کلوچه و بادامزمینی و… را با موفقیت فرستادهاند دست مصرف کننده.

استان گیلانشیرینترین خاطره غرفهداریشان شبهاییست که به خانه مادر خانم احمدینژاد میآیند تا با کمک آنها صدها سفارش را بستهبندی و آماده ارسال کنند. میگویند بعضی محصولاتشان چندصد ثبت تجربه مثبت دارد. میگویند به واسطه شغل خبرنگاری با آدمها و کشاورزهای زیادی دوست هستند و این به جز اقوامیست که چای و سایر محصولاتشان را برایشان در باسلام میفروشند.

حتی میگویند چند غرفه دیگر محصولاتشان را به صورت عمده از اینها میخرند و در باسلام میفروشند.
اینروزها هم به فکر ایجاد یک غرفه جدید برای فروش بامبو هستند. چرا که روستایشان مرکز بامبو است. و حیف که به خاطر شدت بارندگی نمیتوانیم سری به مزارع چای و بامبو بزنیم.

زندگی وسط چای
اینبار سر از یک کارخانه چای در آوردیم. از عکس و سفرنامه نمیشود زیبایی محیط این کارخانه را نشان داد. کارخانهای بزرگ با بناهایی قدیمی که دراطرافش بوتههای شفاف و خیس چای کاشتهاند؛ با صدها گونی بزرگ چای خشک… .

در اثر حمل و نقل گونیهای چای، گردی روی زمین ریخته و آب باران کاری کرده که احساس میکنی همه جا چای ریخته روی زمین.

همسر خانم قانع که در مرکز تحقیقات چای هم کار میکند، اطلاعات جذابی از تعداد کارخانههای چای، انواع چای، فصل برداشت چای و نحوه فرآوری چای میدهد. از صادرات این کارخانه به افغانستان و عراق و ازبکستان و تاجیکستان میگوید و بچهها این نوید را میدهند که به زودی در باسلام هم امکان صادرات ایجاد میشود.

برگشتیم به حیاط کارخانه و زیر باران کوکی تازه و چای خوردیم و عکس گرفتیم. وقت نماز است. اکبر همین اطراف امامزادهای پیدا میکند. هوا سردتر از همیشه شده و در اثر این رفت و آمدها کفشهایمان خیس شده است. در این هوای شرجی هم که چیزی به این راحتی خشک نمیشود. نماز را همینجا میخوانیم و راهی میشویم سمت لسکو کلایه.

به برکت برنج
سر راه لسکو کلایه، یاسین همتی، جوان پر شور غرفه برنج حاج همت را ملاقات میکنیم و به سمت کارخانه برنجکوبیاش راهی میشویم.

من و محمدرضا آقایا پیاده میشویم تا بقیه مسیر را با ماشین یاسین برویم. یاسن همتی از المپیاد جهانی ریاضی و رتبه دویی که کسب کرده میگوید. از تیری که با چوب اختراع کرده و مقاومتش دوبرابر فولاد است، از مهاجرتش به آمریکا و برگشتنش به ایران به خاطر دلتنگیهای مادر و… حالا از دست گرفتن کارخانه برنج پدری.

با حس خاصی میگوید هیچ چیزی برکت برنج نمیشود و همین او را عاشق این کار کرده است. از میان شالیزارهای غرق آب عبور میکنیم. یک جاهایی آب بالا زده و جاده را پوشانده. از نقش دلالها و مافیاها حرف میزنیم و میرسیم به در کارخانه.

تا به حال دستگاه سورتینگ برنج را از نزدیک ندیده بودم. خیلی جذاب است. همه بچهها جمع میشویم دور دستگاه و سعی میکنیم در میان سرعت بالای رفت و آمد برنجها چیزی را کشف کنیم. دو نفر آنطرف دستگاه نشستهاند و گونی پشت گونی از برنج پر میکنند.
استان گیلان
باران زیبا و دلچسب همچنان میبارد. گاهی تند و گاهی کند میشود ولی همچنان فضا آکنده از قطرات ریز باران است.
گلخانه کوچک ولی باصفا
نیمساعتی تا کوچصفهان و خانه خانم لیلا برومند فاصله داریم. در این فاصله حامد مثل همیشه اطلاعات غرفهدار را مرور میکند. باران بیامان میبارد و نزدیک روستای محل غرفهدار، به جایی میرسیم که زمین کشاورزی حاشیه جاده و جاده همه با هم زیر آب رفته است.

جاده خاکی میشود، خاکی که نه، دیگر آسفالت نیست و در میان صدای باران و آب میرسیم به خانه خانم برومند.
پدر و مادر خانم برومند با استقبالی گرم به پیشواز میآیند و یکی یکی وارد خانه میشویم. مادر سریع دست به کار میشود و رشته خشکارهایی که به افتخار ما درست کرده را گرم میکند.

رشته خشکار با چای بینظیر است. اینطرف دختر هنوز بهتزده است که اینهمه آدم اینجا چه میکنند. نفس عمیق میکشد و باور میکند که بچههای باسلام الان اینجا هستند و دارند به حرفهایش گوش میدهند. کم کم صحبتها جهت میگیرد. لیلا خانم میگوید همیشه عاشق گل و گیاه بودم و توی خانه را پر از گلدان کرده بودم. یک روز همسرم گفت دختر تو خونه رو جنگل کردی. دیدم راست میگوید. به این فکر افتادم چندتا از گلها را بفروشم و وقتی توی اینترنت گشتم باسلام را پیدا کردم و این آغاز ماجرا بود.

اولین سفارش همیشه اولین چالش است. مخصوصا برای کسی که میخواهد یک گلدان بفرستند آن هم به شهری دیگر.
ولی حالا بعد از ارسال دو هزار و چهارصد گل و گلدان به تمام ایران این چالش دیگر حل شده است و حالا دغدغه خانم برومند، کوچک بودن گلخانهاش است. پدر از هنرمندی و کوشش دختر میگوید؛ که کنار غرفهداری باقالی و برنج هم میکارد.

چندتایی عکس دستهجمعی میگیریم و میرویم گوشه حیاط بزرگ خانه، گلخانه خانم برومند را ببینیم.

گلهای زیبا و گلدانهای رنگارنگ کنار هم چیده شده است.

چندتایی را برمیدارد و عکس میاندازیم.

در این فرصت پدر خانم برومند از همسایه میخواهد در خانه را باز کند تا ون بتواند در حیاط خانه همسایه دور بزند و آماده رفتن شویم. قبل سوار شدن به ون یکی از بچهها میآید کنارم و میگوید بیا ببین این حلزون داره راه میره! ازش عکس بگیر… .

پس از باران
از برنامه عقب افتادیم. آقای هادی حجتی و همسرش ولی درک میکنند برای ما که بلد این راهها نیستیم رانندگی در این هوای بارانی سخت است. حدود یک ساعت بعد رسیدیم به خانهای بزرگ و قدیمی. شبیه خانه فیلم پس از باران بود. یک خانه چوبی بزرگ دو طبقه، وسط انبوهی از سرسبزی و درخت و چمن و زیبایی. نمیدانستیم اقای حجتی اقامتگاه هم دارد وگرنه همینجا را برای اقامت تیم هماهنگ میکردیم.
استان گیلان
در اتاق اصلی خانه چوبی نشستیم. آقای حجتی با گفتن این جمله صدای خنده همه را بلند کرد: من میشناسمتون شما دوست دارید روی زمین بشینید… .

آقا هادی از تبلیغات تلویزیونی باسلام را شناخته و حالا یکی از پرفروشهای برنج باسلام است. میگوید همسرم مشوق اصلیام بود. توی هماهنگیهای اکبر و غرفهدارها، نتوانسته بودیم حریف آقای حجتی شویم و حالا بوی برنجشان بلند شده بود. همسر آقای حجتی که روانشناس حوزه کودک است، باقالی قاتق و میرزا قاسمیها را آورد. بوی عجیب و دودی میرزاقاسمی و برنج محصول خودشان فضا را پر کرد.

صحبتها همچنان ادامه پیدا کرد و به شام و بعد از شام رسید.
چندباری از اتاق بیرون رفتم و از حوالی اقامتگاه عکس و فیلم گرفتم و فرستادم برای بچههای قم تا استوری کنند.

روز دوم سفر خیلی پر بارتر از انتظارات بود. بیشتر از یک ساعت تا اقامتگاهمان در سیاهکل فاصله داریم و فرصت خوبیست برای گفتوگو درباره غرفههای امروز… .
خاطره شیرین تیزر تلویزیونی
صبح روز سوم سفر را با صبحانه کاری دیگری شروع میکنیم. ساعت شش و نیم صبح است و داریم آماده حرکت به سمت آستانه اشرفیه میشویم.
استان گیلان
خانم محمد دوست و همسرشان آقای حسینی هر کدام یک غرفه در باسلام دارند. قبلا تیمی از باسلام برای ضبط یکی از تیزرهای تلویزیونی به این غرفه سفر کرده بودند که خودشان میگویند نقطه عطف غرفهشان بوده است و در سفارش و بازدید غرفهشان انفجار رخ داده بود.

میگویند کاش دوباره تبلیغات باسلام در تلویزیون شروع شود. میگویند در آن روزها همه شهر ما را شناختند و کلی فروش هم به مغازهها و در و همسایهها داشتیم.

از خانه میزنم بیرون. در گوشه و کنار حیاط خانه کدو رشد کرده است. از پرتقالها آب باران میچکد. برمیگردم داخل. از پسر نوجوانشان میخواهم بیاید و قبل از آمدن بچهها انبار بادامزمینیها را نشانم بدهد.
به جز بادام زمینی، پفیلا و رب انار و برنج و… هم میفروشند.
استان گیلان
حالا پدر امین هم آمده و بهش میگویم کمی کره بادامزمینی با دستگاه بگیرد تا فیلم و عکس بگیرم. یکی یکی سر و کله بچهها پیدا میشود و حامد همین کرههای بادام زمینی را داغ داغ سفارش میدهد و تحویل میگیرد.

خانم محمد دوست بعد از عکس دستهجمعی و موقع خداحافظی مقداری بادام زمینی بهمان میدهد تا توی راه بخوریم.

مقصد بعدی بازارچه محلی رودبار است.
عاشق چسبهای باسلامی
احمد حیدرپور حقوق خوانده و خواهرش هم در تهران وکیل است. پدر احمد هم که بیست و هفت سال معاون آموزشی دانشگاه بوده خودش را به فروشگاه میرساند.

روی در و دیوار فروشگاه چسبهای بستهبندی و المانهای باسلام را زدهاند و میگویند این چسبها را هم ما دوست داریم و هم مشتریها و دوست داریم اینها را سفارش بدهیم اما نمیدانیم از کجا.

فروشگاه پر است از محصولات رنگی رنگی. از هر چیزی ترشی و مربا درست کردهاند و گالنهای بزرگ زیتون را کنار هم چیدهاند. لابلای حرفها پدر پشت زیتونهای پرورده میرود و برای بچهها توی ظرفهای کوچک زیتون پرورده میریزد. باد سرد همچنان میوزد و باران همچنان میبارد.

خداحافظی که میکنیم دلمان برای گیلان و غرفههایی که این سه روز با آنها زندگی کردیم تنگ میشود.

آخرین قاب سفر گیلان
آخرین قاب سفر گیلان را هم در کاروانسرای شاهعباسی میگیریم و حرکت میکنیم به سمت قم… .













