نمیدانم شما درباره پاره شدن رباط صلیبی چیزی میدانید یا نه! میگویند که در میانههای زانو، دوتا چیز کش مانند به طور ضربدری، چرخش و حرکت استخوانهای زانو را کنترل میکنند. یعنی اگر زانوی شما یکهویی بخواهد بچرخد، جناب رباط صلیبی وارد عمل شده و از در رفتن استخوان جلوگیری میکند.
خدا خیرش بدهد. واقعا وظیفه مهمی هم به عهده دارد اما داد از لحظهای که این عضو عزیز زورش به کنترل ماجرا نرسد.
خب هم من و هم شما میدانیم که این جا مجله دانستیهای بدن انسان نیست. اینجا مجله باسلام است و ما میخواهیم دور هم قصه یکی از غرفهداران باسلام را بشنویم.

جالب شد!
از در مغازه که وارد میشوم جوان خوشتیپی با ریش کم پشت، لبخندزنان خوشامدگویی میکند. جوان دیگری با موهای لَختی که به یک طرف کنار زده و جلیقه پوشیده از پشت پاچال سلام و حال و احوال میکند. نفر سوم مغازه خانمی محترم و کم حرف است.
مینشینیم و من دلم میخواهد مغازه دکمه پاز داشته باشد. همان استپ خودمان. که با سر انگشت رویش فشار بدهم. همه چیز متوقف بشود تا بتوانم از نزدیک دیوارهای رنگ و وارنگ مغازه را برانداز کنم. کفشهای چرخدار پشت به پشت هم به ردیف نشستهاند. انگار که از دور غریبهای به آنها زل زده باشد، سر سنگین اما مهربان سر تکان میدهند و سلام میکنند.

خیلی زود از این خیال خام میآیم بیرون. این که من کی هستم و آمدهام اینجا چه کار را در امپیتری ترین حالت ممکن توضیح
میدهم و میکروفن میرود دست آقا سجاد هادی فرد:
_ من خب قبل از اینکه وارد این کار شوم، به طور حرفهای فوتبال بازی میکردم. به خاطر حوادثی که برایم پیش آمد مجبور شدم این رشته را کنار بذارم. اولین کار من بعد از فوتبال شد شاگردی توی یک مغازه لوازم ورزشی. یک روز خیلی اتفاقی وقتی داشتم دیوار را بالاپایین میکردم، چون بعضی لوازم ورزشی را دست دو میخریدم، به موردی برخوردم که دو جفت اسکیت دست دوم را آگهی کرده بود. از عکسهایش معلوم بود که همچین وضعیت درست و حسابی ندارند. به سرم زد که بخرمشان، دستی به سر رویشان بکشم ببینم میتوانم بفروشمشان یا نه.
با صاحب آگهی تماس گرفتم. اسکیتها را جفتی 300 هزار تومان از او خریدم. یعنی جمعا 700 هزار تومان. از روشهای مختلف افتادم به جان اسکیتها. بعد از یکی دو روز تلاش دیدم که نه، خوب تمیز و مرتب شدهاند. گذاشتمشان برای فروش. مشتریهایی که برایش پیدا شدند هر جفتی را 700 ازم خریدند. یعنی با دو برابر سود.

سجاد به اینجای حرفش که رسید پای راستم را انداختم روی پای چپم. لبانم به دو ور کش آمد و ابروهایم به نشانه «نه، باریکلا. جالب شد.» بالا رفتند. انگار که یادآوری خاطرات اول کار برای خودش هم خوشایند باشد ادامه داد:
_ بعد که دیگر دیدم این کار جواب میدهد، شروع کردم به خرید اسکیتهای دسته دوم. هر کدامشان مشکل خودش را داشت. بعضیها رویشان رفته بود. بعضی دیگر پاره شده بودند، جوراب آن یکی پوسیده و چرخهای دیگری از کار افتاده بودند. هر طوری بود دلم میخواست زندهشان کنم و دوباره بروند به پای اسکیتبازها. روشهای بعضا خطرناکی هم به سرم میزد. مثلا بعضی اسکیتها که چرخهایشان سابیده شده بود را مجبور شدم با فرز، یک لایه از رویشان بردارم تا مثل روز اولشان شود. یا مثلا بر سر یک دلر انگشتی از این مدلها که انگشترسازها استفاده میکنند، یک سمباده میبستم و آنقدر رویه خط و خشدار اسکیت را میسابیدم تا سطحش صاف شود. بعد با کمی حرارت رد سابیدگی را از بین میبردم و میشد مثل روز اولش.

آقا سجاد بیوقفه داستانش را تعریف میکرد و من بیشتر به حال و حوصله و تلاشش غبطه میخوردم. اصلا کمکم داشت برایم سوال میشد که آخر این دیگر چه روحیه و چه صبر و حوصلهای است که شما دارید؟
توجه ذهنم را از خودم پس گرفتم و دوباره دادم سمت سجاد:
_ بعد از مدتی نیاز داشتیم جایی برای انبار کردن و چیدن اسکیتها داشته باشیم. همان موقع مهدی آقای رحیمی آمده بود توی مغازه ور دست ما. کمی ارتباطم را باهاش بیشتر کردم. پسر خوب و کاردرستی بود.
رو برمیگردانم سمت مهدی، لبخند دندان پیدایی میزند و سر تکان میدهد به این معنی که:«نه بابا آقا سجاد خوبی از خودتونه» آقا سجاد اما قضیه را از سر میگیرد:
_ او هم علاقهمند بود و بدش نمیآمد که کار جدیدی راه بیاندازیم. باهم همفکری کردیم و با تایید پدرش زیرزمین خانهشان شد انبار و کارگاه تعمیر اسکیتها و پارکینگشان شد فروشگاه تازه تاسیس ما. رشد کار آنجایی خودش را نشان داد که برای خودمان مسیر خرید تا بعد از فروش طراحی کردیم. ماجرا اینطور بود که اسکیتهای دسته دوم خریداری میشد، بعد از عیبیابی میآمد روی میز تعمیر، دستی به سر رویش کشیده میشد. میرفت توی فروشگاه و تا سفارش مشتری به انتظار مینشست.
کار به جایی رسیده بود که توی مشهد دیگر اسکیت دسته دوم نبود. بازار خرید را توسعه دادیم و از استانها اسکیت میخریدیم. این بین بعضی وقتها گیر کلاهبرداری هم میافتادیم. اسکیت را سفارش میدادیم، پول را میزدیم اما طرف بعد یکی دو روز موبایل را خاموش میکرد.
دست ما هم که به جایی بند نبود. خلاصه طول کشید تا راه و چاههای کار را بفهمیم. مرحله بعدی اما که مهمترین مرحله بود و میتوانم بگویم مهمترین عامل رشد کار ما هم شد، پشتیبانی و گارانتی اسکیتها بود. بالاخره اسکیت قطعات مختلفی دارد و ممکن است از هر جهت خراب شود. از همان موقع سعی کردیم همه قطعات این وسیله ورزشی را جفت و جور کنیم تا مشتریمان اگر خدایی نکرده اسکیتش به مشکلی خورد بتواند روی پشتیبانی ما حساب کند.
این حجم از علاقه و پیگیری کار دیگر داشت زیادی توی مغزم غیر عادی جلوه میکرد. حدس زدم که پشت شروع این کسب و کار یک داستان دیگر خوابیده است.

قضیه رباط صلیبی
پریدم بین صحبتها و خواستم که ماجرا را از قبل این کار و فوتبالیستیاش تعریف کند.
_ خب من کاپیتان تیم فوتبال پدیده بودم. تو یکی از بازی هایی که داشتیم حریف حمله کرد. دفاع توانست دروازه را نجات بدهد و دسته آخر توپ رسید زیر پای من. کمی عجله کردم. باید پاس میدادم به دروازهبان. لب خط توپ را نگهداشتم. همین که آمدم پای راست را تکیهگاه کنم و با سر ضرب توپ را برگردانم، صدای تق بلندی از زانویم بلند شد.
یادتان هست اول مطلب درباره وظیفه خطیر جناب رباط صلیبی برایتان گفتم؟ رباط سجاد نتوانست زانو را کنترل کند و دچار پارگی شد. سجاد میگفت این شروع مصدومیتهای پیاپیاش در فوتبال بوده است. بعد از چند بار عمل و پارگی دوباره، مصدومیت از ناحیه کشاله ران زنگ خطر هشدار سلامتی را برای سجاد به صدا در میآورد. حالا تصور کنید کاپیتانی که در یکی از بهترین تیمهای زمان خودش توپ میزده، حتی مدتی هم به تیم بزرگسالان راه پیدا کرده، حالا خانهنشین شده است.
سجاد با یک سوال بزرگ مواجه شد:«حالا باید چه کار کنم؟» تا دیروز توی خانواده و دوست و آشنا من را به عنوان یک آدم موفق میشناختند. حالا که کشتیهای فوتبالم همگی غرق شدند، آیندهام چه میشود؟
کمکم داشتم میفهمیدم که این علاقه عمیق و پیگیری او در کارش از کجا آب میخورد. هنوز ذهنم راضی نشده بود. به شکل دیگری پرسیدم که خب چطور شد که زحمت خرید و تعمیر اسکیت ها را به جان خریدید؟ سجاد گفت:
_ دوتا دلیل مهم داشت. اول اینکه خب سرمایه اولیه نداشتم. مجبور بودم از خیلی کم شروع کنم. و دوم اینکه من فقط دنبال یک روزنه بودم. خیلی از دوستانم که موقعیت مشابه یا پایینتری از من داشتند، موقعیتهای خیلی خوبی توی فوتبال پیدا کردند. بعضی دیگر هم مشغول کارهای معمولی و متاسفانه بعضا درگیر اعتیاد شدند. من در رشتهای که دوستش داشتم و توی آن رشد کرده بودم به یک باره متوقف شدم.

الان که دارم این کلمات را مینویسم مَثَل از در بیرون رفتن و از پنجره تو آمدن به خاطرم آمد. برای سجاد ماجرای ورزش یک چیز حیثیتی است. یا باید خودش ورزشکار باشد، یا اگر بخاطر مصدومیت نیمکت نشین شده، طور دیگری باید ورزش را پیگیری کند. از قضا ورزش دوباره به او سلام میکند اما این بار در دنیای کسب و کار.
حالا احساس میکنم که ذهنم آرام گرفته و میتوانم ادامه ماجرای فروش اسکیت را از سجاد بشنوم!
نقطهی «بیخیال بابا جمعش کنیم…»
سال 1401 با رونق کار توی زیرزمین خانه آقای رحیمیان دو جوان همکار به فکر اجاره جای جدید و شروع فاز تازهای از کار میافتند. با سود خوبی که از فروشهای گذشته بدست آورده بودند، احساس میکنند که میتوانند فروشگاه مستقل خودشان را داشته باشند. پی اجاره مغازه که میافتند به گزینه مناسبی میرسند. یک فروشگاه دکور شده. گوشهای از طبقه چهارم مجتمع الماس شرق مشهد.
سجاد میگفت به این خاطر که خیلی فروش حضوری ندارند و بیشتر فروشهایشان مجازی است، موقعیت مغازه را مناسب دیدهاند و برای جابهجایی یاعلی کردند. هنوز جاگیر نشده بودند که خدمت مقدس یا شاید هم احتمالا نامقدس سربازی سجاد هادیفر را فرا میخواند. به خاطر شرایط پادگان، رفت و آمد سجاد به مغازه کم میشود و عملا کارها میافتد روی دوش مهدی و خانم حیدریان. سجاد با محدودیتهای سربازی و مهدی با محدودیت درس و دانشگاه و دست تنهایی خانم حیدریان، میرسد به نقطه عنوان این مطلب:
«یکی دوبار خیلی جدی به خودم گفتم: ولش کن بابا اصلا اینطوری نمیشه.»

_ گاهی اوقات باری میآمد در مغازه که برای تحویلش خودم باید حضور میداشتم. اما پادگان میگفت مرخصی بی مرخصی. حتی یک بار به خاطر اشتباهی که پیش آمده بود، وقتی من سر پست بودم مغازه را پلمپ کردند اما خداروشکر با حضور ارزشمند خانم حیدریان و اعتمادی که به ایشان داشتم، توانستیم از آن دوران بگذریم.
یکی از لوازم مهم توی هر کاری نیروی انسانی هست. احساس خوشحالی دارم از اینکه توانستم این تیم را جمع کنم و با هم کار را ادامه بدهیم. الان ما وارد فاز پخش شدیم. دوران خرید و تعمیر اسکیتهای دست دوم را از سر گذراندیم. حالا داریم اسکیتهای آکبند وارداتی و ایرانیهایی که کیفیت تایید شده دارند را تحویل مشتری میدهیم. درگاههای فروشمان هم از ابتدا مختلف بود اما از وقتی جا به جا شدیم به طور جدی تر فقط به باسلام ورود کردیم.
یادم هست یکی از گرونترین اسکیتهایی که تعمیر کرده بودم و فروش نمیرفت، شد اولین سفارش ما توی باسلام. این خیلی باعث انگیزه ما بود. با خودمان گفتیم وقتی این اسکیت توی باسلام فروش رفته پس مدلهای دیگر خیلی راحت تر فروش خواهد رفت.
جابهجایی مرزهای کار
یادتان هست که همین چند پاراگراف پیش نوشتم که ورزش برای سجاد یک مسئله حیثیتی است؟ این هم بری دیگر از این باغ!
سجاد دستش را به سمت مهدی دراز کرد و گفت:
_ آقا مهدی هم که مدرک مربیگریشون رو تازه گرفتن.
بعد نگاهی به خانم حیدریان کرد:
_ خانم حیدریان هم مشغول تمرین و آموزش هستن و به زودی مدرکشون رو میگیرن
و رو به من ادامه داد:
_ خب به این خاطر که مشتریها سوالات مختلفی درباره این ورزش از ما میپرسند، باید کمکم در حوزههای میدانی هم ورود پیدا میکردیم. فکر میکنم با اینکه در زمینه فروش و تامین پشتیبانی به موقعیت خوبی رسیدیم و توی کشور تقریبا شناخته شدهایم، هنوز کارهای زیادی مانده که میتوانیم انجام بدهیم. حتی زمینه این را هم فراهم کردیم که به سایر عناوین لوازم ورزشی هم ورود کنیم.
با این جملاتی که از زبان آقاسجاد بیوقفه بیرون میآید یاد بازیهای جنگی و استراتژی میافتم. مدتی را مبارزه میکنی و قلمرو میسازی. بعد نیروها را رشد و ارتقا میدهی و موقعیتت را تثبیت میکنی. به رشد کافی که رسیدی به فکر جابهجایی بیشتر مرزها میافتی. حقا که توسعه و پیشرفت از شیرینترین بخشهای هر کسبوکاری است.



استان خراسان رضوی
داستان خیلی خوبی بود ساده وزیبا ،موفق باشید
دمشون گرم، کیف کردم، روایت شیرینی بود
ان شاالله کسب و کارشون پر رونق باشه
خیلی دوست داشتنی هست محصولات و خودتون 💐💐
😍😍🤩
سلام ببخشید فقط اسکیت دارید
بله
سلام داستان خیلی جالبی بود. امیدوارم که هر روز تعداد ادمهایی که ورزش می کنند بیشتر و بیشتر شود و شما هم پرفروش تر شوید و کارتان گسترش پیدا کند. 💚🙏
سلام خسته نباشید میگم قیمت چند