فقط به دنبال یک روزنه بودم


|

|

33,726

فقط به دنبال یک روزنه بودم

زمان مطالعه: 1 دقیقه

نمی­‌دانم شما درباره پاره شدن رباط صلیبی چیزی می‌­دانید یا نه! می‌گویند که در میانه‌های زانو، دوتا چیز کش مانند به طور ضربدری، چرخش و حرکت استخوان­های زانو را کنترل می‌­کنند. یعنی اگر زانوی شما یکهویی بخواهد بچرخد، جناب رباط صلیبی وارد عمل شده و از در رفتن استخوان جلوگیری می‌­کند.
خدا خیرش بدهد. واقعا وظیفه مهمی هم به عهده دارد اما داد از لحظه‌­ای که این عضو عزیز زورش به کنترل ماجرا نرسد.
خب هم من و هم شما می‌دانیم که این جا مجله دانستی‌های بدن انسان نیست. اینجا مجله باسلام است و ما می­‌خواهیم دور هم قصه یکی از غرفه‌­داران باسلام را بشنویم.

جالب شد!

از در مغازه که وارد می‌­شوم جوان خوشتیپی با ریش کم‌ پشت، لبخندزنان خوشامدگویی می‌­کند. جوان دیگری با موهای لَختی که به یک طرف کنار زده و جلیقه پوشیده از پشت پاچال سلام و حال و احوال می­‌کند. نفر سوم مغازه خانمی محترم و کم حرف است.
می‌­نشینیم و من دلم می‌­خواهد مغازه دکمه پاز داشته باشد. همان استپ خودمان. که با سر انگشت رویش فشار بدهم. همه چیز متوقف بشود تا بتوانم از نزدیک دیوار­های رنگ و وارنگ مغازه را برانداز کنم. کفش­‌های چرخ‌دار پشت به پشت هم به ردیف نشسته­‌اند. انگار که از دور غریبه­‌ای به آن­ها زل زده باشد، سر سنگین اما مهربان سر تکان می­‌دهند و سلام می­‌کنند.

خیلی زود از این خیال خام می­‌آیم بیرون. این که من کی هستم و آمده‌­ام این‌جا چه کار را در ام‌پی‌تری ترین حالت ممکن توضیح
می­‌دهم و میکروفن می‌­رود دست آقا سجاد هادی فرد:

_ من خب قبل از اینکه وارد این کار شوم، به طور حرفه‌­ای فوتبال بازی می­‌کردم. به خاطر حوادثی که برایم پیش آمد مجبور شدم این رشته را کنار بذارم. اولین کار من بعد از فوتبال شد شاگردی توی یک مغازه لوازم ورزشی. یک روز خیلی اتفاقی وقتی داشتم دیوار را  بالاپایین می‌کردم، چون بعضی لوازم ورزشی را دست دو می‌­خریدم، به موردی برخوردم که دو جفت اسکیت دست دوم را آگهی کرده بود. از عکس‌هایش معلوم بود که همچین وضعیت درست و حسابی ندارند. به سرم زد که بخرمشان، دستی به سر رویشان بکشم ببینم می‌توانم بفروشمشان یا نه.
با صاحب آگهی تماس گرفتم. اسکیت­ها را جفتی 300 هزار تومان از او خریدم. یعنی جمعا 700 هزار تومان. از روش­های مختلف افتادم به جان اسکیت­ها. بعد از یکی دو روز تلاش دیدم که نه، خوب تمیز و مرتب شده‌­اند. گذاشتمشان برای فروش. مشتری‌­هایی که برایش پیدا شدند هر جفتی را 700 ازم خریدند. یعنی با دو برابر سود.

سجاد به اینجای حرفش که رسید پای راستم را انداختم روی پای چپم. لبانم به دو ور کش آمد و ابروهایم به نشانه «نه، باریکلا. جالب شد.» بالا رفتند. انگار که یادآوری خاطرات اول کار برای خودش هم خوشایند باشد ادامه داد:
_ بعد که دیگر دیدم این کار جواب می‌­دهد، شروع کردم به خرید اسکیت­‌های دسته دوم. هر کدامشان مشکل خودش را داشت. بعضی‌­ها رویشان رفته بود. بعضی دیگر پاره شده بودند، جوراب آن یکی پوسیده و چرخ­‌های دیگری از کار افتاده بودند. هر طوری بود دلم می­‌خواست زنده­‌شان کنم و دوباره بروند به پای اسکیت‌بازها. روش­‌های بعضا خطرناکی هم به سرم می­‌زد. مثلا بعضی اسکیت­ها که چرخ‌­هایشان سابیده شده بود را مجبور شدم با فرز، یک لایه از رویشان بردارم تا مثل روز اولشان شود. یا مثلا بر سر یک دلر انگشتی از این مدل­ها که انگشترسازها استفاده می­‌کنند، یک سمباده می‌­بستم و آنقدر رویه خط و خش‌دار اسکیت را می‌سابیدم تا سطحش صاف شود. بعد با کمی حرارت رد سابیدگی را از بین می‌­بردم و می‌­شد مثل روز اولش.

آقا سجاد بی‌وقفه داستانش را تعریف می­‌کرد و من بیشتر به حال و حوصله و تلاشش غبطه می­‌خوردم. اصلا کم‌­کم داشت برایم سوال می‌شد که آخر این دیگر چه روحیه و چه صبر و حوصله‌­ای است که شما دارید؟
توجه ذهنم را از خودم پس گرفتم و دوباره دادم سمت سجاد:
_ بعد از مدتی نیاز داشتیم جایی برای انبار کردن و چیدن اسکیت­ها داشته باشیم. همان موقع مهدی آقای رحیمی آمده بود توی مغازه ور دست ما. کمی ارتباطم را باهاش بیشتر کردم. پسر خوب و کاردرستی بود.

رو برمی­‌گردانم سمت مهدی، لبخند دندان­ پیدایی می‌­زند و سر تکان می­‌دهد به این معنی که:«نه بابا آقا سجاد خوبی از خودتونه» آقا سجاد اما قضیه را از سر می‌­گیرد:
_ او هم علاقه­‌مند بود و بدش نمی‌­آمد که کار جدیدی راه بیاندازیم. باهم همفکری کردیم و با تایید پدرش زیرزمین خانه­‌شان شد انبار و کارگاه تعمیر اسکیت­ها و پارکینگشان شد فروشگاه تازه تاسیس ما. رشد کار آنجایی خودش را نشان داد که برای خودمان مسیر خرید تا بعد از فروش طراحی کردیم. ماجرا اینطور بود که اسکیت­های دسته دوم خریداری می­‌شد، بعد از عیب‌­یابی می­‌آمد روی میز تعمیر، دستی به سر رویش کشیده می­‌شد. می‌رفت توی فروشگاه و تا سفارش مشتری به انتظار می­‌نشست.
کار به جایی رسیده بود که توی مشهد دیگر اسکیت دسته دوم نبود. بازار خرید را توسعه دادیم و از استان­ها اسکیت می­‌خریدیم. این بین بعضی وقت­ها گیر کلاهبرداری هم می­‌افتادیم. اسکیت را سفارش می‌­دادیم، پول را می­‌زدیم اما طرف بعد یکی دو روز موبایل را خاموش می‌کرد.
دست ما هم که به جایی بند نبود. خلاصه طول کشید تا راه و چاه‌های کار را بفهمیم. مرحله بعدی اما که مهم­ترین مرحله بود و می‌توانم بگویم مهم­ترین عامل رشد کار ما هم شد، پشتیبانی و گارانتی اسکیت­­ها بود. بالاخره اسکیت قطعات مختلفی دارد و ممکن است از هر جهت خراب شود. از همان موقع سعی کردیم همه قطعات این وسیله ورزشی را جفت و جور کنیم تا مشتریمان اگر خدایی نکرده اسکیتش به مشکلی خورد بتواند روی پشتیبانی ما حساب کند.
این حجم از علاقه و پیگیری کار دیگر داشت زیادی توی مغزم غیر عادی جلوه می­‌کرد. حدس زدم که پشت شروع این کسب و کار یک داستان دیگر خوابیده است.

قضیه رباط صلیبی

پریدم بین صحبت‌­ها و خواستم که ماجرا را از قبل این کار و فوتبالیستی‌­اش تعریف کند.
_ خب من کاپیتان تیم فوتبال پدیده بودم. تو یکی از بازی هایی که داشتیم حریف حمله کرد. دفاع توانست دروازه را نجات بدهد و دسته آخر توپ رسید زیر پای من. کمی عجله کردم. باید پاس می­‌دادم به دروازه‌بان. لب خط توپ را نگه­‌داشتم. همین که آمدم پای راست را تکیه‌­گاه کنم و با سر ضرب توپ را برگردانم، صدای تق بلندی از زانویم بلند شد.
یادتان هست اول مطلب درباره وظیفه خطیر جناب رباط صلیبی برایتان گفتم؟ رباط سجاد نتوانست زانو را کنترل کند و دچار پارگی شد. سجاد می­‌گفت این شروع مصدومیت‌های پیاپی‌­اش در فوتبال بوده است. بعد از چند بار عمل و پارگی دوباره، مصدومیت از ناحیه کشاله ران زنگ خطر هشدار سلامتی را برای سجاد به صدا در می‌­آورد. حالا تصور کنید کاپیتانی که در یکی از بهترین تیم‌های زمان خودش توپ می‌زده، حتی مدتی هم به تیم بزرگسالان راه پیدا کرده، حالا خانه‌نشین شده است.
سجاد با یک سوال بزرگ مواجه شد:«حالا باید چه کار کنم؟» تا دیروز توی خانواده و دوست و آشنا من را به عنوان یک آدم موفق می­‌شناختند. حالا که کشتی‌­های فوتبالم همگی غرق شدند، آینده­‌ام چه می‌­شود؟
کم­‌کم داشتم می­‌فهمیدم که این علاقه عمیق و پیگیری او در کارش از کجا آب می­‌خورد. هنوز ذهنم راضی نشده بود. به شکل دیگری پرسیدم که خب چطور شد که زحمت خرید و تعمیر اسکیت ها را به جان خریدید؟ سجاد گفت:

_ دوتا دلیل مهم داشت. اول اینکه خب سرمایه اولیه نداشتم. مجبور بودم از خیلی کم شروع کنم. و دوم اینکه من فقط دنبال یک روزنه بودم. خیلی از دوستانم که موقعیت مشابه یا پایین‌­تری­ از من داشتند، موقعیت­های خیلی خوبی توی فوتبال پیدا کردند. بعضی دیگر هم مشغول کارهای معمولی و متاسفانه بعضا درگیر اعتیاد شدند. من در رشته‌­ای که دوستش داشتم و توی آن رشد کرده بودم به یک باره متوقف شدم.

الان که دارم این کلمات را می­‌نویسم مَثَل از در بیرون رفتن و از پنجره تو آمدن به خاطرم آمد. برای سجاد ماجرای ورزش یک چیز حیثیتی است. یا باید خودش ورزشکار باشد، یا اگر بخاطر مصدومیت نیمکت نشین شده، طور دیگری باید ورزش را پیگیری کند. از قضا ورزش دوباره به او سلام می­‌کند اما این بار در دنیای کسب و کار.
حالا احساس می‌­کنم که ذهنم آرام گرفته و می‌­توانم ادامه ماجرای فروش اسکیت را از سجاد بشنوم!

نقطه­‌ی «بی‌خیال بابا جمعش کنیم…»

سال 1401 با رونق کار توی زیرزمین خانه آقای رحیمیان­ دو جوان همکار به فکر اجاره جای جدید و شروع فاز تازه­‌ای از کار می‌­افتند. با سود خوبی که از فروش‌­های گذشته بدست آورده بودند، احساس می­‌کنند که می‌­توانند فروشگاه مستقل خودشان را داشته باشند. پی اجاره مغازه که می­‌افتند به گزینه مناسبی می­‌رسند. یک فروشگاه دکور شده. گوشه‌­ای از طبقه چهارم مجتمع الماس شرق مشهد.
سجاد می­‌گفت به این خاطر که خیلی فروش حضوری ندارند و بیشتر فروش‌­هایشان مجازی است، موقعیت مغازه را مناسب دیده­‌اند و برای جابه‌جایی یاعلی کردند. هنوز جاگیر نشده بودند که خدمت مقدس یا شاید هم احتمالا نامقدس سربازی سجاد هادی‌فر را فرا می­‌خواند. به خاطر شرایط پادگان، رفت و آمد سجاد به مغازه کم می­‌شود و عملا کارها می­‌افتد روی دوش مهدی و خانم حیدریان. سجاد با محدودیت­‌های سربازی و مهدی با محدودیت درس و دانشگاه و دست تنهایی خانم حیدریان، می­‌رسد به نقطه عنوان این مطلب:
«یکی دوبار خیلی جدی به خودم گفتم: ولش کن بابا اصلا اینطوری نمیشه.»

_ گاهی اوقات باری می­‌آمد در مغازه که برای تحویلش خودم باید حضور می‌­داشتم. اما پادگان می­‌گفت مرخصی بی مرخصی. حتی یک بار به خاطر اشتباهی که پیش آمده بود، وقتی من سر پست بودم مغازه را پلمپ کردند اما خداروشکر با حضور ارزشمند خانم حیدریان و اعتمادی که به ایشان داشتم، توانستیم از آن دوران بگذریم.
یکی از لوازم مهم توی هر کاری نیروی انسانی هست. احساس خوشحالی دارم از اینکه توانستم این تیم را جمع کنم و با هم کار را ادامه بدهیم. الان ما وارد فاز پخش شدیم. دوران خرید و تعمیر اسکیت‌های دست دوم را از سر گذراندیم. حالا داریم اسکیت­های آکبند وارداتی و ایرانی‌­هایی که کیفیت تایید شده دارند را تحویل مشتری می­‌دهیم. درگاه­‌های فروشمان هم از ابتدا مختلف بود اما از وقتی جا به جا شدیم به طور جدی تر فقط به باسلام ورود کردیم.
یادم هست یکی از گرون‌ترین اسکیت­‌هایی که تعمیر کرده بودم و فروش نمی­‌رفت، شد اولین سفارش ما توی باسلام. این خیلی باعث انگیزه ما بود. با خودمان گفتیم وقتی این اسکیت توی باسلام فروش رفته پس مدل­‌های دیگر خیلی راحت تر فروش خواهد رفت.

جابه­‎جایی مرزهای کار

یادتان هست که همین چند پاراگراف پیش نوشتم که ورزش برای سجاد یک مسئله حیثیتی است؟ این هم بری دیگر از این باغ!
سجاد دستش را به سمت مهدی دراز کرد و گفت:

_ آقا مهدی هم که مدرک مربی­گریشون رو تازه گرفتن.
بعد نگاهی به خانم حیدریان کرد:

_ خانم حیدریان هم مشغول تمرین و آموزش هستن و به زودی مدرکشون رو می­‌گیرن

و رو به من ادامه داد:
_ خب به این خاطر که مشتری­‌ها سوالات مختلفی درباره این ورزش از ما می‌­پرسند، باید کم‌­کم در حوز­ه‌­های میدانی هم ورود پیدا می­‌کردیم. فکر می‌کنم با اینکه در زمینه فروش و تامین پشتیبانی به موقعیت خوبی رسیدیم و توی کشور تقریبا شناخته شده‌­ایم، هنوز کار­های زیادی مانده که می­‌توانیم انجام بدهیم. حتی زمینه­ این را هم فراهم کردیم که به سایر عناوین لوازم ورزشی هم ورود کنیم.
با این جملاتی که از زبان آقاسجاد بی‌­وقفه بیرون می­‌آید یاد بازی­‌های جنگی و استراتژی می­‌افتم. مدتی را مبارزه می­‌کنی و قلمرو می­‌سازی. بعد نیرو­ها را رشد و ارتقا می‌­دهی و موقعیتت را تثبیت می­‌کنی. به رشد کافی که رسیدی به فکر جا­به‌­جایی بیشتر مرز­ها می‌­افتی. حقا که توسعه و پیشرفت از شیرین‌­ترین بخش‌­های هر کسب‌و­کاری است.

سجاد اسکیت
سجاد هادی فر
95 محصول
826 فروش
استان خراسان رضوی







آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

9 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
مژگان
8 ماه قبل

داستان خیلی خوبی بود ساده وزیبا ،موفق باشید

زهرا رشیدی
9 ماه قبل

دمشون گرم، کیف کردم، روایت شیرینی بود

سارا
9 ماه قبل

ان شاالله کسب و کارشون پر رونق باشه

سعید
9 ماه قبل

خیلی دوست داشتنی هست محصولات و خودتون 💐💐

تا
9 ماه قبل

😍😍🤩

مرجان
9 ماه قبل

سلام ببخشید فقط اسکیت دارید

هدیه
9 ماه قبل

بله

سعیدی
9 ماه قبل

سلام داستان خیلی جالبی بود. امیدوارم که هر روز تعداد ادمهایی که ورزش می کنند بیشتر و بیشتر شود و شما هم پرفروش تر شوید و کارتان گسترش پیدا کند. 💚🙏

وحید
9 ماه قبل

سلام خسته نباشید میگم قیمت چند

پرش به بالا
9
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x