شیرجه با سر در دریای زندگی!


|

|

8,162

شیرجه با سر در دریای زندگی!

زمان مطالعه: 1 دقیقه

اعصابم از زمین و زمان به هم ریخته است، اقامتگاهی که برای ماندن در اصفهان رزرو کرده‌ام مفت هم نمی‌ارزد. خاک و خل در و دیوارش را برداشته و به هر گوشه‌اش که نگاه می‌کنم معده‌ام به جوش می‌افتد. نمره برخورد و پوشش میزبان هم از ده، منفی دو است. از خودم بدم می‌آید و یک نفر توی سرم داد می‌زند: «برو بابا توام با این انتخابت» گول عکس‌های اینترنتی‌اش را خورده‌ام و حالا راهی برای استرداد پول هم نیست. یا باید تحمل کنم یا سر کیسه را شل کنم و به جای دیگری پناه ببرم. مردد بین این دو تصمیم قبل از رفتن به سمت «پوشاک سلام مامانی» در اوج گرمای اصفهان وقتی که تقریبا هیچ جنبنده‌ای در خیابان نیست سری می‌زنم به پل خواجو.

من و خواجو خاطرات خوش زیادی باهم داریم، پس زیر شلاق آفتاب چند عکس می‌گیرم و خودم را می‌رسانم به خنکای کولر ماشین. ولی کولر ماشین فس‌فس می‌کند انگار، من که سال هاست در شهرهای کویری زندگی می‌کنم باید اعتراف کنم  زور خورشید اصفهان چیز دیگری‌ست. تا از داخل شهر برسیم به لوکیشنی که خانم حسینی برایم فرستاده زینب توی بغلم خوابش می‌برد و می‌شود قوز بالا قوز! نه می‌توانم او را با خودم ببرم نه می‌توانم او را توی ماشین بگذارم. کولر ماشین روی آخرین درجه است اما انگار وسط بیابان نشسته‌ایم، وسطِ رمل‌ها.

ماشین را توی سایه پارک می‌کنیم، یک دلم می‌ماند پیش زینب، پیش موها و پیشانی‌ به عرق نشسته‌اش و سلانه سلانه راه می‌افتم سمت مغازه. به سختی خودم را از سربالایی خیابان بالا می‌برم، کرکره مغازه تا نیمه پایین است، خم می‌شوم و «سلام و علیک» و فراموش می‌کنم که دختری دارم سه ساله که در گرما خوابیده. سعی می‌کنم بخندم، خودم را پر انرژی نشان بدهم و صدم را برای این گفتگو بگذارم!

بچه درس‌خوان مدرسه شکست خورد!

پشت پیشخوان ایستاده‌اند و لباس‌ها را تا می‌زنند، با دیدنم با روی باز به اسقبالم می‌آیند. همسر خانم حسینی برای راحتی ما از مغازه بیرون می‌زند و من می‌مانم و مریم‌خانم. مریم متولد شصت و نه است، لیسانس برق خوانده و فوق لیسانس مخابرات و اصالتش برمی‌گردد به شهرکرد به فرخ شهر. او در هجده سالگی همراه والدینش به اصفهان مهاجرت کرده و ماندگار شده است.

شاخصه اولی که توی مریم خیلی توی چشم می‌زند پر انرژی بودن اوست. آرام و قرار ندارد، تندتند حرف می‌زند، دست‌هایش در هوا تکان می‌خورد و نیاز نیست من با منقاش از زیر زبانش حرف بکشم. او قصه گوی خوبی است، پس بی‌معطلی می‌رود سراغ اصل مطلب: «سال دوم ارشد وقتی توی تهران درس می‌خوندم رفتم سر کار. دوست داشتم محیط کاری رو تجربه کنم، به خودم می‌گفتم حالا که توی تهرانی و دور از خانواده‌ای باید از موقعیت و امکانات این شهر استفاده کنی. با پیگیری زیاد توی یه شرکت معتبر آی تی مشغول شدم. البته اینو بگم که رایگان بود و هیچ حقوقی دریافت نمی‌کردم. نه ماه کار کردم و خیلی چیزها یاد گرفتم. درسم که تموم شد، برگشتم اصفهان و دنبال کار گشتم.»

 از آنجایی که اگر تو یک ربطی به تهران و پایتخت داشته باشی خود به خود رزومه‌ات توی چشم دیگران درخشان است مریم به سرعت در اصفهان شغلی پیدا می‌کند. اول برای انجام یه پروژه آی تی به یکی از هتل‌های شهر می‌رود و چون کارش را خوب انجام داده از طرف مدیر هتل به همکاری ادامه‌دار دعوت می‌شود. او که محیط شرکت‌های زمخت و خیلی رسمی را دیده از هتل و محیطش و از اینکه توی یک اتاق خودش باشد و خودش و دنیای کامپیوتر خوشش می‌آید. پس می‌شود کارمند آنجا. مریم می‌گوید:« توی هتل کارهای مختلفی انجام میدادم، مدیریت هتل به من آزادی عمل زیادی می‌داد. من خودم یک تیم یک نفره بودم، با توجه به نیاز هتل از برنامه نویسی و سایت گرفته تا فتوشاپ و ادیت ویدیو کار کردم و یاد گرفتم و پروژه های مختلف هتل را انجام میدادم، هر چی بلد نبودم تو اینترنت سرچ می‌کردم و خیلی چیزا رو می‌رفتم توی آموزشگاه‌های بیرون آموزش می‌دیدم. چهارسال توی هتل کار کردم. به مرحله ای رسیده بودم که احساس میکردم هتل دیگه چیزی برای من نداره و من باید بیام بیرون، یک سال بود که ازدواج کرده بودم و همسرم هم از این تصمیم من حمایت کرد.»

مریم به جای اینکه با یک خداحافظی با شکوه و کوله باری از خاطرات خوش از هتل بیرون بزنه به خاطر بی‌تجربه بودن با اختلاف کارش را تمام می‌کند و با این کار رزومه چهار ساله‌اش را به نحوی از دست می‌دهد. او بعد از هتل دیگه دوست ندارد کارمند کسی باشد، پس به فکر ثبت شرکت می‌افتاد تا بتواند در زمینه هایی مثل طراحی سایت، آی تی و …. پروژه بگیرد، شاید تا اینجا برای شما هم سوال شده باشد که چطور یک خانم مهندس سر از فروش لباس درآورده و خب این سوال من هم هست!

مریم با کلی دوندگی شرکتش را ثبت میکند، سایت شرکتش را بالا می‌آورد و شروع می‌کند به تبلیغات، شرکتی که همه کاره‌اش خودش است از هیئت مدیره بگیر تا بازاریاب اما تیم یک نفره مریم موفق نمی‌شود، او همزمان  روی یک سایت استخدامی که قبلا نوشته بود کار می‌کند و با ایده‌ی تبدیل سایت به کاریابی الکترونیکی پیش می‌رود. کلی برای این پروژه زمان می‌گذارد و حتی از وزارت کار هم مجوز کاریابی الکترونیکی می‌گیرد، در همین حین یکی از دوستان قدیمی که آشناییش با مریم به دوران کار در هتل برمیگردد، به سراغش میاد و به او پیشنهاد شراکت می‌دهد که بیا و این کاریابی الکترونیکی را تبدیل کن به «سایت آموزش و کاریابی تخصصی گردشگری» و به مریم اطمینان می‌دهد که این ایده می‌ترکاند، اما…

مریم می‌گوید: «نمی‌دونم بی‌تجربه بودم یا چی اما فکر نمی‌کردم، مشورت نمی‌کردم، جوانب کار رو نمی‌سنجیدم. فقط می‌خواستم سریع یه کاری انجام بدم و به ثمر برسونم. اون آشنا می‌گفت که کاریابی گردشگری بی‌نظیره تا الان مثلش نیست و ما می‌تونیم باهاش تو کشور سر و صدا کنیم. ما توی یه سری نمایشگاه ثبت نام کردیم، روی تکمیل سایتمون هر روز زمان میزاشتیم، جلسه می‌رفتیم، هر روز بحث و قرار و تلاش و حالا اینا دقیقا کی بود؟ وقتی که من باردار شده بودم و بچم به دنیا اومده بود. خیلی سخت بود. همه این کارهایی که می کردم هزینه هایی هم داشت از هزینه حضور در نمایشگاه و رفت و آمد گرفته تا چاپ تراکت و بنر و …. که در پرداخت هزینه ها همسرم خیلی بهم کمک کرد. من به امید اینکه این کار داره به ثمر می‌رسه و الان واقعا سر و صدا می‌کنه پیش می‌رفتم اما ناگهان کرونا اومد و همه چیز خوابید، گردشگری کلا تعطیل شد و این  یعنی کاریابی گردشگری دیگه معنا نداشت. »

مریم سرش را می‌اندازد پایین. چشم‌هایش را می‌دوزد به کفش‌هایش، کفش که نه، گیوه پوشیده، یک جفت گیوه دست بافت که دلم را از همان اول مصاحبه برده است. سکوت بینمان کمی کش می‌آید. احساساتش برایم قابل درک است. پس می‌پرسم چه احساسی داشتی؟ و او آنی جواب می‌دهد: « احساس شکست»

تو دیگه چجور مادری هستی؟

 پدر مریم کارمند است و مادرش معلم و هر دوی آن اعتقاد دارند کار یعنی اینکه صبح از خانه بزنی بیرون در یک سازمانی یا شرکتی مشغول باشی و عصر برگردی خانه. مامان و بابا وقتی حال و روز مریم را می‌بینند و تلاش‌های بی‌نتیجه‌اش را یک بار توی هتل و یک بار هم در سایت گردشگری دنبال می‌کنند، با اخم و تخم غلیظ می‌گویند: «چرا نمیری دنبال یک کار درست حسابی؟» اما خب در شرایط کرونا با یک بچه‌ی کوچک موقعیتی برای رفتن سرکار برای مریم وجود ندارد.

و اینجاست که مریم مجبور می‌شود به خانه‌نشینی. در ایام کرونا افسردگی هوار می‌شود روی سر مریم. حس شکست و اضطراب و ناکامی از هر سو به جانش سیخونک می‌زند.

نویسنده‌ای که روزش نبود

گلویم کویر لوت است انگار ده بسته‌ ساقه طلایی را خرد کرده‌اند و به اجبار ریخته‌اند توی حلقم. نگاهم گیر کرده به آبمیوه‌های خنکی که چند لحظه پیش همسر خانم حسینی روی پیشخوان گذاشت. دل دل می‌کنم دست دراز کنم و آبمیوه را بردارم، ورِ مودبم می‌گوید: «امان بده، خودشون تعارف می‌کنن» اما مریم اینجا نیست انگار، در چند سال پیش سیر می‌کند، در روزهایی سختی که گذرانده. تاب مقاومت ندارم، پس محجوبانه دست دراز می‌کنم سمت آبمیوه و می‌گویم: «اگر اشکال نداره من یه گلویی تازه کنم. » مثل آدم‌های ندیده و نخورده، بطری آبمیوه را یک نفس می‌دهم بالا، اما نصف آب میوه را نخوردم که گوشی ویبره می‌رود.

_ جانم؟

_زینب بیدار شده گریه می‌کنه می‌خواد بیاد پیش تو.

 سراسیمه از مغازه می‌زنم بیرون، تا ماشین تقریبا می‌دوم، زینب توی ماشین عربده می‌کشد. موهای به عرق نشسته‌اش را کنار می‌زنم و او را با خود به مغازه خانم حسینی می‌برم.  توی دلم یک نفر داد می‌نزد: «بفرما، تحویل بگیر. فکر می‌کردی زینب از فرط خستگی تا ته مصاحبه می‌خوابه. امروز اصلا روز تو نیست.» زینب بهانه گیر شده، نق می‌زند، نصف باقی‌مانده آبمیوه را می‌خورد، بعد آب می‌خواهد، بعد کیک را نیم خورده رها می‌کند و اینجاست که خانم حسینی به دادم می‌رسد و با سیستم مغازه یک انیمیشن دخترانه پخش می‌کند برای زینب. زینب که زل می‌زند به مانیتور، نفس راحت می‌کشم.

صحبت را از سر می‌گیریم، مریم بعد از چند روز گریه و زاری و افسردگی و تجربه انواع حس‌های بد تصمیم می‌گیرد دست به زانو بگیرد و بلند شود. او اهل رکود نیست، دوست دارد مدام در زندگیش پویا باشد و رو به رشد. پس حالا که همه درها را در روی خودش بسته می‌بیند با وجود یک طفل چند ماهه و کرونایی که امان همه را بریده، می‌ رود دنبال کار در منزل و اولین چیزی که توجهش را جلب می‌کند ادمینی اینستاگرام است.

مریم می‌گوید: «وقتی توی هتل می‌رفتم سرکار، یه نمایشگاهی بود برای کارهای استارتاپی، تیم می‌شدیم، ایده می‌دادیم و اگر ایده مورد تایید بود سرمایه جذب می‌کردیم. تیم ما توی اون همایش رتبه نیاورد، ولی همون موقع تیم بغلی ما یه گروهی بود که ایده‌ی فروش آنلاین طلا داشت و من توی دلم مسخره‌شون می‌کردم و می‌گفتم اصلا کی طلا رو آنلاین می‌خره؟ وقتی دنبال کار ادمینی بودم، یه پیجی نیرو می‌خواست و من رفتم مصاحبه و در لحظه ورود به دفتر مدیر، دیدم دقیقا همون آقایی که اون ایده رو داشت مقابلم نشسته و شرکتی داره و دم و دستگاهی و چندین نفر کارمند. ایده‌شون تایید شده بود انگار و کلی سرمایه‌ جذب کرده بودن. خب من دو ماه برای اونا کار کردم. توی این دو ماه چندین بار جلسه رفتم و با یه سری ابعاد مختلف فروش آنلاین آشنا شدم. چیزایی که قبلش اصلا نمی‌دونستم. دوباره این جای ماجرا این فکر به سرم خورد که چرا اون می‌تونه طلا رو آنلاین بفروشه ولی من نمی‌تونم یه کاری رو برای خودم راه بندازم؟

گوشه‌ی لب‌هایم به سختی کش می‌آید. من و مریم کیلومترها با هم تفاوت داریم در روحیه و اخلاق. من به قول معروف آب را هم فوت می‌کنم و اهل هیچگونه ریسکی نیستم اما مریم دلی دارد به بزرگی اقیانوس آرام. روحیه مریم در عین حال که برایم جالب است کمی هم مرا می‌ترساند این که ناگهان تصمیم بگیری و شیرجه بزنی به دل ماجرا همیشه هم خوب نیست، گاهی اوقات عمق قضیه از آنچه که فکر می‌کردی بیشتر است و این شیرجه بدون فکر منجر شود به تباهی! البته که برای مریم چنین اتفاقی نیفتاده و این شیرجه‌های پی در پی در چاله‌ها و دریاهای زندگی آبدیده‌اش کرده است.

او با تصمیم اینکه یک کسب و کار آنلاین داشته باشد، یک سایت دیگر بالا می‌آورد. این بار سایت فروشگاه آنلاین؛ از مریم می‌پرسم:«می‌دونستی می‌خوای چی بفروشی؟» می‌خندد، هم لب‌هایش و هم چشم‌هایش: «نه اصلا نمی‌دونستم می‌خوام چی بفروشم. من یه دختر عمه دارم اونم فوق لیسانس زیسته و تهران زندگی می‌کنه. اونم مدام از اینکه کار نداره و توی خونه حوصلش سر میره گلایه و شکایت می‌کرد. من همیشه به این فکر می‌کردم که می‌تونم روی کمک اون حساب کنم. سایت آماده شد و برنامه‌ی ما هنوز مشخص نبود. یادمه که هم من بچه داشتم هم دختر عمه‌ام و خب می‌دونید که مادرا مدام در حال سرچ کردن در مورد لباس و پوشاک و چیزای مربوط به بچه‌هان و جرقه‌ای شد که ما به فکر زدن یه فروشگاه لباس مادر و کودک بیافتیم.

اولش هیچ سرمایه‌ای نداشتیم. یه پس انداز مختصری من داشتم یه پس انداز کمی دختر عمه‌ام. فکر کنم هر کدوم نزدیک دو میلیون گذاشتیم وسط و دخترعمه‌ام که تهران بود رفت برای خرید و چند جین لباس بچه خرید. برادر شوهرمم فروشگاه اسباب بازی داشت من یه تعداد اسباب بازیش رو به صورت قرضی ازش گرفتم. اصلا نمی‌دونستیم باید چه جوری بفروشیم، سایت توی سرچ بالا نمی‌اومد، انبارداری درستی نداشت و اون‌جا بود که من به تکاپو افتادم ببینم چطور می‌تونم محصولاتم رو معرفی کنم و بفروشم.»

در همان گیروداری که مریم دارد عیب و نقص‌های کارش را بررسی می‌کند و به این در و آن در می‌زند، خانمی توی اینستاگرام به او پیام می‌دهد و باسلام را به او معرفی می‌کند. او وقتی می‌شنود باسلام تا سه ماه از غرفه‌دار کارمزد نمی‌گیرد، از باب امتحان غرفه «سلام‌مامانی» را می‌سازند و غرفه زدن در با سلام همانا افزایش فروش به صورت پله‌ای همان. مریم نفس عمیقی می‌کشد: «البته اولش خیلی زیاد نبود. ولی کم کم ما تونستیم یه سری محصولات قیمت مناسب بیاریم و خیلی فروشمون بالا رفت.

اول یه طرف اتاق دخترم رو قفسه زده‌ایم، بعد از یه مدت دیگه دیدیم تعداد قفسه‌ها کمه، اتاق دخترم را خالی کردم  و تمام اتاق دخترمو قفسه زدیم. یه میز گذاشتیم وسط اتاق و در واقع یه اتاق خونمون شده بود دفتر فروشگاهمون این در حالیه که خونه ما کلا دو تا اتاق خواب داشت. این دوران خیلی به من سخت گذشت، بدون اغراق روزهایی بود که از صبح که از خواب پا میشدم تا شب بدون وقفه کار می کردم، روی عکاسی از کارها و تولید محتوا خیلی زمان میذاشتیم، با دختر عمه‌ام برای پیدا کردن تولیدی ها و خرید جنس خیلی تلاش می‌کردیم، پاسخ دهی به مشتری و سفارش گیری هم کلی زمان بر بود و شوهرم هم وقتی از سرکار میومد شروع میکرد به بسته بندی سفارش ها، هر روز صبح با دخترم که حدود دو ساله ش شده بود، بسته ها را می‌بردیم پست، ما یه تیم سه نفره خانوادگی بودیم که تمام کارها را خودمون انجام میدادیم. و این در حالی بود که همچنان مخالفت‌های مامان وجود داشت. مامان می‌گفت که چه وضعیه؟ این چه خونه‌ایه درست کردی؟ چون کل خونه کم کم دیگه شده بود لباس. ما از اتاق دخترم رسیده بودیم به پذیرایی. مهمون نمی‌تونستم قبول کنیم و تمام وقتمون را کارهای فروشگاه گرفته بود.»

حرکت خلافِ جهت

استادی داشتم که می‌گفت خدا جبار است، جبار به معنی جبران کننده و مریم به جای حمایت خانواده‌اش و در ازای همه غر‌های اطرافیانش، همسری دارد که مثل کوه پشتش ایستاده. همسری که پا به پایش کار کرده و به او قوت قلب بخشیده و زیر گوشش خوانده: «تو می‌تونی» او محق بوده که خانه و زندگی مرتبی داشته باشد، او محق بوده همسری سرحال و مادری تمام وقت برای بچه‌اش بخواهد اما عوض همه این‌ها ایستاده کنار مریم و گفته برو دنبال آرزوهات. احساس‌ ناکافی بودن آدم را ویران می‌کند و همسر مریم جلوی این ویرانی را گرفته.

از همسر خانم حسینی می‌پرسم: «چی شده بود که این جوری حمایت می‌کردید از مریم؟» می‌خندد و می‌گوید: «خب می‌خواستم کار کنه، انقد پول دربیاره که من دیگه سر کار نرم. » شوخی جذابی است. طنز تلخی که با میل طوفانی زن‌ها به حضور در بازار کار تا چند سال دیگر بدل می‌شود به واقعیت و شاید روزی برسد که مردها در خانه بمانند و زن‌ها کار کنند. همسر خانم حسینی ادامه می‌دهد: «جدای از این من به مریم باور داشتم می‌دونستم که می‌تونه  و از طرفی خودم تو بازار بودم و دیده بودم که بازار هر چقدر براش وقت بذاری بهت پس میده. » دوباره می‌پرسم: « نمی‌ترسدید که بچه تون کمبود محبت بگیره؟ رسیدگی کمی بهش بشه؟ » جدی می‌شود: « نه حقیقتا من این جوری فکر نمی‌کردم. این فکری بود که اطرافیان به ما القا می‌کردن و من می‌گفتم که بچه داره توی همون محیط بزرگ میشه. اتفاقا دختر ما توی همین محیط خیلی چیزها رو یاد گرفته. الان خیلی راحت با دیگران مراوده می‌کنه. شیوه‌های فروش محصول رو یاد گرفته. می‌تونه ارائه بده، بفروشه، کارت بکشه و خیلی چیزهای دیگه. »

تا همین دو سال پیش مریم هم در با سلام غرفه داشت و هم در اینستاگرام محصولاتش را می‌فروخت، و کل کسب و کارش آنلاین بود. اما بعد از فیلتر شدن اینستاگرام، درست جایی که دوباره حس شکست به سراغش آمده بود و دیگر تاب نداشت سرزنش‌های دیگران را تحمل کند، تصمیم گرفت کارش را از زندگی‌اش جدا کند تا لااقل خانه خانه باشد.

نکته‌ای که در گفت و گو با مریم برایم جالب است روراست بودن مریم است، او همانقدر که اهلِ خالی کردن میدان نیست با احساسات خودش هم روراست است، ابایی از این ندارد که بگوید خسته شده، ترسیده، افسرده شده، غمگین شده، غر زده و احساس شکست کرده. شاید به این خاطر که ته همه این‌ها مریم ایستاده است، مثلِ یک درختِ ریشه‌دار.

مریم روی صندلی جا به جا می‌شود: «همسرم می‌گفت که اگر می‌خوای مغازه باز کنی، باید مغازه رو بخری. چون اگر جا بیافتی و صاحب مغازه بیرونت کنه دوباره روز از نو و روزی از نو. خب مغازه‌ها خیلی گرون بود و من موجودی کافی نداشتم. اما ناامید نبودم، من هر روز می‌رفتم سر می‌زدم به املاک‌های اطراف، یه آقایی بود هر روز دخترمو می‌بردم پارک، به سری هم بهش می‌زدم بهش می‌گفتم هرطور شده برایم یه کاری بکن. بالاخره یه مغازه پیدا شد، با وام و شراکت دخترعمه‌ام و مادرم اینجا رو خریدیم. مامان و دخترعمه‌ام الان شریک من هستن، مغازه ای که خریدیم داخل کوچه است و خیلی پاخور خاصی نداره ولی ما تونستیم از طریق فروش آنلاین و تبلیغات آنلاین خیلی ها را با فروشگاهمون آشنا کنیم و خدا را شکر اوضاع خوبه. اوایل راه اندازی فروشگاه، فشار کاری بیشتر هم شد چرا که همه اون کارهایی که که باید برای فروش آنلاین انجام میدادیم وجود داشت و همزمان مغازه هم اضافه شده بود. ما برای اینکه بتونیم همزمان هر دو را با قدرت پیش ببریم. دنبال نرم افزار حسابداری گشتیم که بتونیم به سایت متصلش کنیم با این کار موجودی فروشگاه و مغازه را به هم متصل کردیم. تجهیزات مختلف مثل لیبل زن، بارکد خوان و … گرفتیم و سعی کردیم با مکانیزه کردن فروشگاه هر دو فروش حضوری و آنلاین را همزمان گسترش بدیم، کم کم تونستیم نیرو استخدام کنیم و الان در حاضر به غیر از تیم خانوادگی خودمون سه نفر دیگه هم برای فروشنگی و تولید محتوا به تیم ما اضافه شدن که فشار کاری را خیلی کم کرده»

من به قله می‌رسم

 نقطه‌ای که مریم ایستاده نقطه عافیت است، نقطه یک نفس راحت عمیق. اما مریم خوب می‌داند که این نقطه‌ای با قله فاصله دارد. او به عنوان یک کاسب معتقد است باید هم به نیاز مشتری توجه کرد، هم تنوع محصولات را حفظ کرد و هم انصاف داشت. جوری که مشتری تبدیل شود به مشتری وفادار. با خانم حسینی میان لباس‌ها راه می‌رویم و او می‌گوید: «من صبح به صبح هر روز یه محصول جدید می‌زارم و خیلی با مشتری هام ارتباط دارم. سرمایه من اعتماد مشتری هامه، این اعتماد رو نمی‌شه با پول به دست آورد، نمیشه با یه مغازه لاکچری به دست آورد، سال‌ها طول می‌کشه، باید استمرار داشته باشی. یه کاسب علاوه بر استمرار باید ایستادگیش رو حفظ کنه، تلاش کنه به‌روز باشه و جا نزنه. خیلی از مشتری هامون پیام میدن که ما صبح که از خواب میشیم اول از هم میایم کانال و پیج شما را چک میکنیم که ببینیم چه کار جدیدی آوردید، این مشتری وفاداره که به من انرژی و انگیزه میده. من می‌دونم که یه بیزینس بزرگ خواهم داشت و هر روز دارم قدم برم می‌دارم برای رسیدن به اون چیزی که می‌خوام.

من لذت می‌برم و امید دارم به فردا و دوست دارم تا چند وقت دیگه یه تولیدی بزرگ راه بندازم، خیلی از این لباسا رو خودم تولید کنم و برای خانم‌ها، خصوصا خانم‌هایی از جنس خودم که مادر هستن شرایط کار ایجاد کنم. »

 دختر درس خوان چند سال پیش، همان که همه‌ی هم و غمش کتاب‌ها و فرمول‌ها بود، همان که برای گرفتن نیم نمره کمتر اشکش درمی آمد و دنیایش محدود بود به دنیای کلاس و کتاب، این روزها ایده‌ها و فکرها و نقشه‌های بزرگی در سر داردو او که تا این جا یک نفس دویده و سرش بارها به سنگ خورده، تجربه‌هایش را کول کرده و آورده روی میز زندگی و می‌خواهد از همه‌شان استفاده کند. او پوستش کلفت شده در مقابل مشکلات و حالا می‌داند چطور باید حساب شده‌تر عمل کند و به پشتوانه همسرش آینده را روشن می‌بیند.

از مریم می‌پرسم: «مامان الان راضیه؟ » می‌خندد: «آره، الان دیگه شریک من تو این کار شده، البته این رو باید بگم که مادرم از بچگی بزرگترین حامی من بود، از بچگی برای آموزش من هر هزینه ای می‌کرد و شوق به آموزش و یادگیری رو از مادرم یاد گرفتم، اینکه پشتکار داشته باشم و توی زندگی  کم نیارم، مادرم معلم بود و وقتی با پدرم ازدواج کرد دیپلم داشت ولی با پشتکار زیاد فوق لیسانس مدیریت گرفت و سالها مدیر موفقی در آموزش و پرورش بود. حقیقتش همین چند روز پیش یه نیروی جدید گرفتیم که دختر خیلی خوب و با انرژی هست. همین دیروز فهمیدم که مادر این دختر یه پزشک متخصصه. وقتی فهمیدم واقعا تعجب کردم که چطور یه پزشک اجازه داده دخترش بیاد تو یه مغازه لباس فروشی کار کنه، وقتی ازش پرسیدم گفت که اتفاقا مامان مشوقم بوده و وقتی بهش گفتم من دوست دارم کار کنم و مستقل بشم بهم گفته که خیلی فکر و ایده جالبیه برو و یک جایی رو که مناسبه پیدا کن و مشغول شو. این تفاوت فکر برام خیلی جالبه، خدا رو شکر می‌کنم که من با گذروندن این مراحل توی زندگی نسبت به آینده دخترم شاید بتونم بهتر تصمیم بگیرم شاید بتونم بهتر حمایتش کنم. »

 از مغازه سلام مامانی که بیرون می‌زنیم جلوی اسم مریم حسینی می‌نویسم غرفه داری که شباهتی به من نداشت اما تلاش، پویایی‌ و نشاطش را دوست داشتم، غرفه‌داری جنگنده و مبارز که به یقین چند سال بعد به تولیدی بزرگش سر خواهم زد!

354 محصول
10,394 فروش
استان اصفهان

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

10 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
پریسا
1 سال قبل

سلام اگر خواستم پیام بزارم و تشکر کنم اتفاقی این مصاحبه رو مطالعه کردم من در شرایط سخت زندگیم هستم و این متن خیلی بهم انگیزه و امید داد از همه ی عوامل این مجموعه و خانم حسینی تشکر میکنم

دولتی
پاسخ به  پریسا
1 سال قبل

عزیزم، انگیزه گرفتم…

فرزانه
1 سال قبل

واقعا سرنوشت جالبی داشتین
از شکست ها ناامید نشدین

اعظم
1 سال قبل

سلام ودرود
داستان جالبی بود
عزیزم امیدوارم همیشه وهمه جا فقط وفقط امیدت به رازقت باشد چون اوست که روزی رسان است واوست که از مادر مهربانتراست برای مخلوقاتش وهمیشه عاشق ومعشوق بندگانش است، اگر امتحانی برای ما پیش می آیدمی خواهدبندگانش بزرگ شوندتاباصبرشان به مقام برسندبرای ما جبران کننده خودش است یاجبار
حواست باشدحتی سرسوزنی امیدت به کس دیگه ایی نباشدفقط به خالقت.
برایت آرزوی بهترینهارادارم ای مادر مهربان وهمسر خوش قلب. هیچ تلاشی بی اثرنیست.الهی سفره ات بابرکت ودلتون شادوتنتون سالم وکارتتون پرپول. توثروتمندمیشوی زحمات همسرت رانیز فراموش نکن. قدرهمدیگررابدانیدچون اگرباهم باشیدپیروزهستید. همیشه (یک 1)با(صفر0)(ده 10)یاهرچه (صفر) اضافه شودبیشترمیشود(100،1000)،……غیره است صفرتنهایی هیچ است پس مواظب عدد یک(1) زندگیتان باشید.

مریم ح
پاسخ به  اعظم
1 سال قبل

ممنون از کلام زیبا و با محبت شما

این جمله کاملا درسته، هیچ تلاشی بی اثر نیست

مریم حسینی (غرفه سلام مامانی)
https://basalam.com/salammamani

مهدی ز
1 سال قبل

سلام وقت بخیر

به نظر من هیچ گونه تلخی و ناراحتی در سرگذشت این خانم غرفه دار دیده نمی‌شود و اگر خانم دولتی از حس و حال امروز ایشان سوال می‌کردند قطعا و قطعا از امید ، شادکامی و حس رضایت قلبی ایشان می‌نوشت؛ اگر ایشان در دوران زندگی ناامید میشد و در حس ناامیدی باقی
می ماند اون وقت میشد از تلخی صحبت کرد ؛ امروز واضح است که تحصیلات هیج تضمینی برای موفقیت نیست و انگیزه و تلاش و حرکت است که موفقیت می‌سازد.

برادر و خواهر عزیز من که این سرگذشت را می‌خوانی و در موقعیت چند سال پیش این خانم هستی ، امروز نوبت توست پس وقت را از دست نده و حرکت را شروع کن
خداوند از تو موفقیت نخواسته فقط از تو حرکت خواسته ؛
موفقیت از طرف خداوند تضمین شده .

مهدی زحمتکش ( خانه سلام )

https://basalam.com/khanehsalam

مریم ح
پاسخ به  مهدی ز
1 سال قبل

آقای زحمتکش کلامتون کاملا درسته

تو نقطه ای که کارم را رها کردم، تو نقطه ای که از کار کردن تو رشته تحصیلی خودم گذشتم
کلی احساسات منفی به سراغم اومد
که چی میشه اگه نشه، اگه شکست بخوری
که حیف اینهمه درسی که خوندی،
حیف سالهایی که برای درست زحمت کشیدی با همه سختی هاش
و …..

ولی امروز خوشحالم که به همه اون انرژی های منفی که بهم هجوم آوردن، به همه اون استرس و اضطراب زمانی که داشتم از نقطه امنم میزدم بیرون، توجه نکردم و پریدم تو دل ترس هام!

مریم حسینی (غرفه سلام مامانی)
https://basalam.com/salammamani

مشتری
1 سال قبل

باسلام
خیلی تلخ بود ولی اینکه از تجربه دیگران آگاه بشیم تجربه می‌شود ولی واقعا سخت و تلخ است کسی آیندش اینجور بشه:بااین رشته بیای لباسفروش بشی حالا اگر دولت کمک کنه یا سرمایه داشته باشی بدون نگرانی کار کنی خوبه ولی این سرگذشتها غمگینه ان شاءالله موفق بشند وهیچ تحصیلکرده ای سرگردان نشه

مریم ح
پاسخ به  مشتری
1 سال قبل

چرا تلخ؟؟

برای من کار بود و می تونستم برم جایی استخدام بشم و به خودم این هم سختی ندم

من توی رشته ی خودم که مخابرات و شبکه بود، محیط کارخونه، شرکت خصوصی و … امتحان کردم

منتها رویای من داشتن بیزینس و کسب و کار برای خودم بود

تو رشته خودم هم امتحان کردم، شرکت زدم ولی موفق نبودم تو اون بازه ی زمانی (شاید یکی از دلایلش شرایط کرونا و اینکه نتونستم تیم سازی کنم)

ولی به هر حال الان از شرایطی که دارم خیلی راضیم، عاشق کسب و کارم هستم، در مسیر هدفم رو به جلو در حرکتم و هر روز برای توسعه و موفقیتش در حال تلاشم

مریم حسینی (غرفه سلام مامانی)
https://basalam.com/salammamani

زری
1 سال قبل

نویسنده واقعا عالی نوشته حس اینکه کاملا حضوردارم

پرش به بالا
10
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x